کنفرانس قطر: رویکرد آشتی جویانه غرب با اسلام

کنفرانس یک "دهه دیالوگ"

رویکرد آشتی جویانه پس از یک دهه منازعه

 

سید ضیاالدین صدر-  کابل

گردهمایی دهم امریکا و جهان اسلام از سوی انستیتیوت بروکنگز و حکومت قطر در دوحه راه اندازی شده است. گردهمایی امسال (دیروز) آغاز شد و قرار است سه روز ادامه یابد. در این کنفرانس آقای کرزی رییس جمهور نیز دیروز ایراد سخنرانی کرد.

به باور بسیاری از کارشناسان و آگهان سیاسی، دهه گذشته دهه تقابل تمام عیار حوزه‌ها و مناطق خاص جهان بوده و  در این تقابل هزینه فراوانی به مصرف رسید. غرب برای مبارزه با افراط گرایی در این ده سال جنگی را به راه انداخت و آن را به نحوی مشروعیت بخشید، اما طرف دیگر نیز دیدگاه‌های منتقدانه غرب به ویژه امریکا را نسبت به جهان اسلام همواره مورد نکوهش قرار ‌داده و آن را مخالفت با اسلام و مسلمانان تلقی می‌کرده است.

به باور بسیاری از محافل سیاسیِ منطقه‌ای بین‌المللی، این منازعه ذخیره‌های انسانی - مالی و معنوی عظیمی را در کام خود فرو بلعیده و فرصتهای زیادی را از میان گرفت،  با این حال وضع هنوز به بن بست نرسیده و امکان دیالوگ باقی مانده است.

به نظر می‌رسد که نتایج به دست آمده از این کشیدگی ده سال و اندی چند، جهان را به این نقطه رسانده است که راه حل‌های پرهزینه نظامی ثبات را نمی‌تواند تضمین کند. بناء این پرسش به وجود آمده است که جهان اسلام با جهان غیر اسلام چگونه می‌تواند گفت‌وگو کند؟ گفتنی است که با توجه به تحولاتی که در غرب و نیز در میان مسلمانان به وجود آمده، رویکرد دیالوگ محور ارجحتر از رویکردهای سخت و نظامی در این شرایط تلقی می‌شود.

از آنجا که تلاشهای نظامی  به باز کردن این گره نیانجامیده، بدین سبب کنفرانس "یک دهه دیالوگ" در قطر برگزار می‌شود. از آنجا که نگاه‌ غرب به جهان اسلام در این یک دهه به کلی دست خوش تحول شده، بدین روی سیاست‌های متناسب با این دیدگاه‌ها در این کنفرانس مورد ارزیابی و پیگیری قرار خواهد گرفت.

با این کنفرانس می‌خواهند نشان دهند که غرب سیاستش را در قبال کشورها و گرایشهای اسلامی آرام آرام می‌خواهد تغییر دهد و حتی حمایت خود را به سوی نیروهای میانه جهان اسلام گسیل خواهد داشت، زیرا فکر می‌شود که این نیروها بنا بر ماهیت خود می‌توانند نوعی از توازن را ایجاد کنند. غرب تلاش خواهد کرد که دیدگاه‌ها و ساست‌هایش را در جهان اسلام از طریق دیالوگ و مفاهمه  پیش بگیرد.

 بسياری از غربي‌ها در كشورهای اسلامی زندگی مي‌كنند و به جز در موارد اندک، كسی متعرض آنان نشده است ممکن است در غرب هم کسی به یک مسلمان تعرض کرده باشد. اما در مقابل، مي‌بينيم ميليونها مسلمان در غرب زندگی مي‌كنند. ولی حيات جامعه غربی را متزلزل نكرده‌اند، بلكه به صورت خيلی طبيعی با غربي‌ها همزيستی داشته‌اند. ممكن است تندروهايی در بين مسلمانان وجود داشته باشند همان‌طور كه در غرب نيز ممكن است افراد و تندروی هایی با درصد کمتر وجود داشته باشد.

برای تعامل با غرب در اين زمينه بايد روی اصولی تكيه كرد كه از روح اسلام و بطن قوانين آن سرچشمه مي‌گيرند و باید بین اسلام واقعی و تروريسم سد فاصل بزرگ کشید. چنین سیاستی هم به نفع جهان اسلام و هم به سود غرب تمام می شود.

بنابر این این پرسش ممکن است که اساس کنفرانس "یک دهه تحول "را تشکیل بدهد که دیدگاه‌ها نسبت به جهان اسلام در غرب نیر باید ترمیم گردد و صرف از عینک القاعده  به جهان اسلام ننگریست.

 

جایگه صلح افغانستان در این رویداد

بنابر وضع حاکم در منطقه ممکن است یکی از اجندای مهم این کنفرانس بر سر حل معضله امنیت در منطقه ما باشد. تغییراتی که در این منطقه صورت گرفته و تا 2014 تغییراتی که باید صورت بگیرد مسئله حل صلح آمیز گره امنیتی این منطقه را در دستر و اولویت بیشتر قرار داده است.

با وجود اینکه آقای کرزی در این کنفرانس دیدگاه و مواضع دولت افغانستان را اعلام کرد، احتمالا دید و بازدیدهایی دیگری هم در حاشیه این کنفرانس صورت خواهد گرفت که اگر بتواند مسئله مذاکرات با مخالفان دولت را وارد یک بررسی جدید بسازد. حضور  رییس شورای عالی صلح افغانستان در این کنفرانس این تخمین را به یقین نزدیک‌تر می‌کند.

حدث زده می شود که رییس جمهور کرزی از سفر به قطر دو هدف دارد: یکی گسترش روابط در عرصه های مختلف با قطر و دوم وضاحت بخشیدن به برخی از ابهامات در خصوص گشایش دفتر سیاسی برای طالبان مسلح و موقف مقامات آن کشور در خصوص پروسه صلح افغانستان.

بدون شک در این بحث مسئله دفتر سیاسی طالبان در قطر هم از همه داغتر خواهد بود؛ زیرا تا هنوز اجماع نظر طرفها در رابطه با چگونگی، ماهیت، حدود و ثغور صلاحیتهای این دفتر مشخص نشده، با وجود اینکه همیشه مورد بحث بوده است.

بدون یک دفتر نمایندگی سیاسی آغار و پیشرفت مذاکرات هم ناممکن است. اما به نظر می‌رسد آنچه را که طالبان در پی آنند اینست که هویت چنین دفتری جهانی باشد و  زمینه استفاده نا محدود را برای آنها آماده بسازد. احتمالا دولت افغانستان هم روی چوکات و حدود فعالیت این دفتر پای خواهد فشرد. 

واقعیت این است که اگر چنین نمایندگی صرفا برای پیش برد مذاکرات صلح نباشد می‌تواند مورد استفاده نامحدود قرار بگیرد که به اقتدار طالبان در منطقه کمک خواهد کرد و  طبعا به نا امنی و لگام گسیختگی بیشتر انان دامن خواهد زد.

در این صورت این می‌تواند برای طالبان به حیث یک مرکز تبارز بیشتر و جلب کمک‌های مادی از حلقات و گرایشهای مختلف حتی برای برخی از دولت ها تمام شود و حتی مورد سوء استفاده قرار بگیرد.

از دیگر مواردی که احتمالا دولت در مذاکرات قطر رویش تإکید می‌‌کند، این است که به هیچ کشوری اجازه ندهد که بدون مشوره با دولت و شورای عالی صلح، بر سر مذاکرات صلح با مخالفان مسلح، معامله کنند و یا مستقیما در این کار آنها اقدام نمایند.

کارشناسان بدین باورند که "عدم تعهد از سوی آمریکا،  و رفتار منفعلانه کرزی، انعطاف‌ناپذیری طالبان و نامشخص بودن موضع پاکستان می‌تواند افغانستان را به بحران دیگری بکشاند، بحرانی که حل و فصل آن ممکن است از توان افغانستان و دیگران نیزخارج باشد.

 در عین زما و با حفظ این همه، برخی حلقات و گرایشها در داخل کشور نگرانیهای شانرا از معاملات پشت پرده میان دولت افغانستان(آقای کرزی) با طالبان؛ پنهان نمی‌کنند. آنها آقای رئیس جمهور را متهم می‌کنند که برای تداوم قدرت خویش به هر نحوی که باشد، از چنین تعاملات ابا نخواهد ورزید و این یک صلح موقتی خواهد بود نه ثبات دایمی.

مهم است که مسئله صلح در این مذاکرات و یا مذاکرات بعدی که به دنبال می‌آید به بازی سیاسی گرفته نشود توافقاتی که بر اساس روزمره‌گی و از سر فوریت بمیان آید، ثبات را به ارمغان نخواهد آورد

انتحار، پیشکشی که ملای پاکستان برای افغانستان خواست

برین مهر- بغلان

وارد کردن روش مبارزه انتحاری در جنگ افغانستان به وسیله تندروان القاعده ابتداء توازن قوا میان طرفین جنگ را متعادل نمود و سپس آن را به نفع تروریستان معتقد برهم زد. چه بخواهیم چه نخواهیم این حقیقت را باید پذیرفت، که روش مبارزه انتحاری نود درصد موفق است؛ همانگونه که مبارزه حیوانات درنده با انسان می‌تواند موفقانه باشد، زیرا انسان انتحاری در چنین حالت مانند حیوان چنگال و دندان در می‌آورد و جنگ او با انسان مقابلش نابرابرمی‌گردد. روش انتحاری که نه تنها چهره دین مقدس اسلام، بلکه چهره انسانیت را خدشه دار کرده، به مثابه یگانه راه و نهایی‌ترین روش مبارزه کارآیی واهمیت خود را برای بینادگرایان حفظ و ثابت کرده است. حقیقت این است که بر بنیاد یک تلقی نادرست از احکام دینی و قرائت غلط از اسلام عزیزمی‌تواند کاربه جایی برسد که انسان به یک حیوان درنده برای دیگران و یک فرشته پاک نزد خودش مبدل گردد. اگربدشانسی دیگری مانند حمایه یک کشور دشمن نیز با آن همراه گردد، دیگر فاتحه آرامش را در سرزمین "گناهکاری" مانند افغانستان باید خواند و بر روح صلح و ثبات درود فرستاد. این حقیقت تلخ که انسان‌ها تا این حد دردستگاه‌های مغزشویی و روان پاکی مذهبی استخباراتی یک کشور"اسلامی" (پاکستان) مسخ گردند و از بزرگ‌ترین عطیه خداوندی که همانا حیات درروی زمین است دست کشیده، هم خود وهم عد‌ای از بیگناهان را در حملات انتحاری از بین ببرند، هم برای اسلام من‌ حیث یک دین باعقلانیت وهم برای غیرمسلمانان وضعیت تکان دهنده به حساب می‌رود؛ زیرا برای اولین باراست که دنیا بم‌های جاندار و هوشمندی را تجربه می‌کند که در کارخانه‌های سیاسی استخباراتی تولید گردیده و در بازار مصرفی مانند افغانستان به فروش رسیده واستعمال می‌شوند.

باید به این حقیقت اذعان کرد که در طول تاریخ اسلام هیچ‌گاهی به این اندازه سوءاستفاده از دین و کارگیری ماهرانه افزاری از آن صورت نگرفته است. اگر تمام آموزه‌های اسلامی را مرور کنیم هیچ اشاره‌‌ای مبنی بر کوتاه کردن راه بهشت به بهای خون بیگناهان نمی‌یابیم؛ بلکه برعکس اسلام بر حیات طبیعی تاکید دارد، تا مسلمانان در دورۀ حیات‌شان بتوانند کارهای نیکو و عبادت زیادی را انجام دهند و بتوانند با پشتاره سنگین ثواب به آخرت مطلوب برسند. فکرنمی‌کنم که تصمیم رفتن به بهشت آنهم باشیوه خودکشی وبیگناه کشی درحیطه اختیار و انحصار بنده باشد، بلکه این خدا(ج) است که برای بندگانش در این خصوص تصمیم می‌گیرد.

میخواهم نتیجه بگیرم که استخراج مفکوره انتحاری ازآموزه‌های اسلامی خیانت بزرگی برحق اسلام است و محال است که از دلِ چنین دینی، هیولایی بیرون شود که هم دین را در نظرها خوارگرداند وهم دنیا را در نظر مردم تارنماید. من به این باورهستم که چه یک جمعیت ملاها و روحانیون مجتهد و مرجع فتوا بدهند یا ندهند، انتحار به مقصد رفتن به بهشت یک کارناب دینی و ارشاد شده نیست و سراسر جنگ‌ها و غزوات مسلمانان در طول تاریخ نمونه‌‌ای از این دست را به دست نمی‌دهد.

آنچه که در این خصوص به افغانستان رابطه می‌گیرد، این است که پروژه انتحاری سازمان یافته و منسجم است و معنی آن این‌ است که درعقب این انسجام دست‌های دینی نه بلکه دست‌ها و اراده‌های سیاسی واستخباراتی قرار دارد. تاریخ کوتاه انتحاری به اهداف مختلف در گوشه و کنار دنیا حکایت از آن دارد که این حادثات بسیار نادر و بسیار نامنسجم بوده و در محدوده تصمیم‌گیری‌های فردی صورت گرفته است، هرچند که آن فرد انتحاری متعلق به یک جریان سیاسی و مذهبی بوده است. دید روانشناسانه براین موضوع حکم می‌کند که تصمیم مبنی بر خود کشی هدفمندانه جز در حالات غیرعادی و تحت تاثیراحساسات شدید صورت نمی‌گیرد. با این مقدمه می‌رسیم به فتوای "علامه طاهراشرفی" رئیس شورای علمای پاکستان که جواز انتحارو جهاد را درسه نقطه دنیا صادرکرده و گفته است: "حمله انتحاری در افغانستان، فلسطین و کشمیر روا و جایز است، زیرا افغانستان از سوی آمریکا، کشمیر از سوی هندوستان و فلسطین توسط اسراییل اشغال شده است."

این اظهارات اشرفی زمانی صورت می‌گیرد که نشست مشترک علمای افغانستان و پاکستان برای حرام دانستن حملات انتحاری به ناکامی انجامید و پاکستان به مانورهای گیچ‌کننده سیاسی و دو رویی‌های همیشگی خود بازهم دست یازید. این فتوا به دلایل روشنی ازعناصرسازنده یک فتوای معتبر شرعی تهی می‌باشد؛ چون از آن رنگ و بوی سیاسی واستخباراتی ساطع می‌شود. در این اظهارات موضوع فلسطین و حتی کشمیر "حشو توجیهی" است؛ چون همه می‌دانند که برنامه حملات انتحاری در کشمیر و فلسطین روی دست نیست و اخباری نیز در این خصوص منتشرنمی‌شود. برای من جای سوال است که آیا تصمیم و فتوای علمای افغانستان برای محکومیت حملات انتحاری کافی نبود که ما نتیجه این کار را به ناف تصمیم علمای پاکستان گره زدیم و زمانی که غول علمای پاکستان آن را به لگد زد سرخورده وشاکی شدیم؟ گذشته از آن ما نمی‌توانیم موضع‌گیری‌های مختلف و متضاد جوامع اسلامی را در این خصوص و بسیاری از موارد دیگریک دست سازیم وآنچه که روشن است این است که بی هیچ فتوایی عقلانیت اسلامی خط بطلانی صریح بر روش انتحاری کشیده است و نیازی به نازعلما بیگانه ندارد. اظهارات اشرفی که به یقین به قیمت سکه‌های زیاد"اشرفی" صورت گرفته است نمادی از عمق استراتژیک پاکستان درافغانستان است. پاکستان حاضر نیست یک وجب از اراضی عمق استراتژیک خود را از دست بدهد. ظاهراً این کشور تمایل به صلح و ثبات در افغانستان نشان می‌دهد وچنان و انمود می‌کند که پاکستان در دیدش نسبت به افغانستان تولد دوباره می‌یابد، ولی می‌بینم که این تولد همان زایمان کهنه است که با بازی‌های نو و پیچیده‌ای همراه می‌باشد. پاکستان یادگرفته است که چگونه ما را بفریبد و بدوشد. واقعاً ماهیت و فلسفه وجودی این کشور او را به تردست‌ترین بازیگر سیاسی در منطقه مبدل کرده است. این کشور برای دفاع از منافع نامشروعش نیاز به پیچیده‌ترین مانورها و بازی‌ها دارد، به خصوص در آستانه خروج قوای ناتو از افغانستان می‌باید این کشور بسیار حساس و استادانه بازی کند.

 فراخوان شورای امنیت ملی افغانستان که آقای داکترسپنتا مشاورامنیت ملی آن را ابراز نموده است بالاتر از یک رفع تکلیف وظیفوی نیست؛ چون زمینه‌های تحقق این فراخوان عملاً در جامعه ما دیده نمی‌شود. آقای سپنتا گفته است: «اپوزیسیون ما، جامعه مدنی ما، روشنفکران ما همه متحد در دفاع از مملکت خود و از خاک خود بگویید که این سرزمین بزرگ به هیچ صورت در برابر انتحاریانی که به این‌جا فرستاده می‌شوند، به زانو در نخواهند آمد" این گفته مشاور امنیت ملی در ارگ ریاست جمهوری، در فضای بی‌اعتمادی میان نیروهای سیاسی افغانستان و جامعه مدنی ضعیف افغانستان گوش شنوایی ندارد و پژواک این فریاد مانند سایر فریادها و فراخوان‌های دیگر در راستای بیداری ملی سرگردان خواهد ماند و دوباره به صاحبش برخواهد گشت. از دید حکام استخباراتی و برخی مراجع و حلقات مغرض و خیره سرِ پاکستان، افغانستان کشور گنه‌کاریست که باید درآن جهاد جاری باشد، انتحارصورت بگیرد، خون جاری شود واین داستان همیشه ادامه داشته باشد.

آنچه که از دید پاکستان، افغانستان به آن متهم است در پاکستان نیزدیده می‌شود. وقتی پاکستان از کاروان اکمالاتی ناتوحق‌العبور گزافی را درخواست کرد، آقای اشرفی کجا بود تا فتوا دهد که این پول حرام است و نباید اجازه داد تاکاروان‌های "اشغالگران" از خاک پاکستان عبور نموده و یک کشورهمسایه ومسلمان را "اشغال" نمایند. وقتی ملا اشرفی شرف دین خود را به بازار سیاست و بازی‌های استخباراتی به لیلام میگذارد، دیگر چه آبرویی برای اسلامیت شورای علمای آن کشور باقی خواهد ماند؛ و اما جانب افغانستان منفعلانه به این اقدامات پاکستان عکس‌العمل نشان می‌دهد.

 ما باید از این حالت بیرون شویم. متأسفانه که نیاز به یک دست شدن است و فراخوان آن هم وجود دارد؛ ولی هیچ‌گونه میکانیزمی برای آن پیشنهاد نمی‌شود و گام‌های عملی برداشته نمی‌شود. ما باید از حرف به سوی عمل گذار کنیم و نگذاریم که با چشمان خود نظاره کنیم که چگونه یک حیوان بیرحم و وحشی در جنگل حیات زنده زنده ما را ببلعد و ما کاری در جهت دفاع خود از پیش برده نتوانیم. ما تا اندازۀ زیادی درکام پاکستان فرورفته‌ایم و این حقیقت را باید پذیرفت. هرچند که تلخ است؛ اما تاهضم‌شدن ما در معده این هیولا مدتی مانده است. ما باید از این مدت ولو که بسیارکوتاه است برای نجات خود استفاده کنیم نه برای تقلای ناکامی که منجر به بلعیدن کامل ما گردد.

محمد در غار

خلوت های که از چشم تاریخ پوشیده ماند

 ضیاء صدر

همۀ سیره‌نویسان، در شرح زندگانی پیامبر گرامی‌اسلام نوشته‌اند که ایشان، روزهایی از سال را به غار حراء می‌رفتند و چندین شب و روز در آنجا بیتوته می‌کردند. این غار، هنوز هم بیرون از شهر مکه است. مکه در روزگار ایشان، چند محلۀ کوچک بود و یک مسجد بی در و دیوار و خانۀ ساده و چارگوشی به نام کعبه که محل نگه‌داری بت‌ها بود.

حراء، غاری است که نخستین زمینه‌های حیات وحیانی رسول خدا ـ ص ـ در آن آغاز شد، درباره كیفیت اقامت آن حضرت در غار حرا و پیشینیه آن در مآثورات تاریخی چیزی دیده نشده دیده نمی‌شود. اصطلاحاً اقامت رسول خدا ـ ص ـ در غار حرا را ”تحنّثمی‌گویند. در لغت، حنثبه معنای گناه آمده و گفته‌اند كه تحنّث به معنای دوری از گناه و به معنای تعبد و عبودیت در درگاه خداوند است.

کوهی که غار حراء در آن بود، چند کیلومتر راه است. بنابراین فاصلۀ شهر تا غار حراء در روزگار محمد(ص)، بسیار بیش از این بوده است. با وجود این، امین حجاز، در سالْ حداقل چند هفته را در این غار دورافتاده و در میان صحرایی لم‌یزرع می‌‌گذرانده است.

بنابر منابع قدیمی، فاصله کوه حراء تا مکه یک فرسنگ یا سه میل است. اکنون، حراء را در چهار تا شش کیلومتری مکه (مسجدالحرام) می‌دانند. موقعیت حراء نسبت به اطراف این کوه مشرف بر مِنا و در کنار راه مِنا ـ عرفات است. ارتفاع آن از سطح دریا ۵۶۰ متر است.

از عجایب غار حراء، این است که انتهای آن کاملاً به‌ سوی مسجدالحرام و کعبه، و دهانه آن تقریباً به سمت بیت‌المقدس است. از بالای کوه مناره ها و حراء مسجدالحرام دیده می‌شوند.

گزارش‌ها دربارۀ غارنشینی پیامبر(ص) در سال‌های پیش از بعثت، بسیار کم و بی‌جان است. همین‌قدر نوشته‌اند که به احتمال قوی در ماه رمضان هر سال به حراء می‌رفته‌اند و نیز در این مدت، جز علی(ع) و خدیجه(س) و گاهی زید بن حارثه، کسی با ایشان ملاقاتی نداشته است و این ملاقات‌ها هم فقط برای رساندن آب و نان بوده است. شگفت است که مسلمانان و خاورشناسان دربارۀ همۀ صحنه‌ها و سانحه‌های زندگی پیامبر(ص) به‌تفصیل نوشته‌اند، اما دربارۀ این ایام از عمر ایشان، تا کنون تک‌نگاری مهم(ویا حتی غیر مهم) من ندیده‌ام.

او در این غار چه می‌کرده است؟ عبادت؟ تفکر؟ ریاضت؟ دقیقا نمی‌دانیم؛ اما مسلم است که شب و روز تنها بوده است. برای انسانی تنها، دور از شهر و آبادی، بالای کوه، در غاری کوچک، چه کاری مهم‌تر از خلوت کردن با خود؟ این خلوت‌گزینی که بی‌شک همراه تفکر و نیایش با خدا بوده است، در شهری رخ می‌داد که غرق شراب و قمار و فحشا و بیداد و بزهکاری بود. تصور کنید: در میان مردمی‌که افتخارشان کشتن و خوردن و غارت کردن بود، در شهری که هیچ اثری از فرهنگ و بهداشت و معنویت نبود و توحش و دخترکشی و زورگیری، معمولی‌ترین حادثه‌های روزانه است، مردی از خانۀ خود بیرون می‌آمد و نیم‌روز راه می‌رفت تا به کوهی در بیرون از شهر برسد و هفته‌ها در آنجا خلوت کند و آن را هر سال تکرار می‌کرد. این، واقعه، اگر مهم‌تر از معراج نباشد، کمتر از آن نیست. غیر معمولی‌ترین حادثه در زندگی پیامبر تا پیش از بعثت همین خلوت‌های رازآلود ایشان است. جبرئیل در همین غار بر ایشان ظاهر می‌شود و اولین گفت‌وگوی مستقیم خدا با او در همین غار است. انتخاب این غار برای نزول وحی، بی‌ارتباط با حالات روحی پیامبر در شب‌های حراء نیست.

در سیرۀ ابن هشام و تاریخ مسعوی و یعقوبی چیز دندان‌گیری یافت نمی‌شود. گویا برای پیشینیان ما این خلوت‌های محمد(ص) اهمیت چندانی نداشته است. اگر شما بخواهید دربارۀ عصای پیامبر تحقیق تاریخی کنید، بیش از خلوت‌های ایشان در غار حراء، مطلب و نکته می‌یابید. اما به گمانم هر اتفاق مهمی‌برای روح و اندیشه و شخصیت محمد(ص) افتاد، در همین غار کوچک و دور از شهر بوده است. و هر اتفاق مهمی‌ روحی در زندگی هر کس، در خلوت‌های او می‌افتد.

این که چند وقت از عمر شریفش را در این تنهایی و خلوت گزینی گذراند و اینکه در این تاریکی و تنهایی چه می‌کرد نمی‌دانیم؛ اما آنچه که بیش از همه آدمی‌را به فکر وامی‌دارد این است که، او پیش از نزول جبریل و وحی در بستر حراء با خود آشتی کاملی نمود، چنان آشتی که نیروهای وجودش به یگانکی و وحدت انجامید، و این وحدت درونی باعث شد تا اینکه توحید خداوند به صورت کامل و کامپلت و یکجا در جان او بنشیند و او را در برابر حوادث، نیرومند و مقاوم و ملاطف بار بیاورد و نیز ظرف وحی خداوند گردد.

آنقدر اطمینان و نیرو که به راحتی می‌گفت: اگر خورشید را در دست راستم و ماه و آنچه در آسمان است را در دست دیگرم قرار دهید هرگز دست از توحید و آرمانهای الهی ام بر نمی‌دارم.

البته این توانمندی و نیز پایمردی رسول الله(ص) ناشی از خدا شناسی بود که حاصل کرده بود و خدا شناسی او ناشی از خودشناسی و تأملات درونی بود که در حراء کسب نموده بود؛ البته به فضل الهی.

درسی که می‌توان آموخت

یکی از شیوه‌های سلوکی رسول خدا(ص) همین غارگزینی و خلوت کردن با خود است البته پیش از بعثت. شاید یکی از الگوهای مهم رفتاری برای انسان امروز همین خلوتی گزینی‌های نبی (ص) باشد و آن این است که باید با خویش خلوت داشت؛ البته هر انسانی یک غار حرایی باید برای خود بیابد و بشناسد و بسیاری از پیامبران و اولیاء و عارفان در خلوت مشابه غار حراء به شناخت هستی، خود و خداوند رسیدند و الهامات الهی - غیبی را نصیب بردند.

مقصود این است که آدمی لحظاتی را با خودسر و سپری کند نه با هیچ کس یا چیزی دیگر؛ این فراغت، فراغت زمانی نیست و البته می تواند با آن ارتباط نیز داشت، بلکه فراغت روانی و روحانی است. فراغت روحانی نتیجه تفکر به خویش و دلسردی از دنیا است.

انسانهای دنیا زده هرچه دربارة حقیقت و خدا بگویند و از او خبر دهند؛ در حقیقت از خواسته پنهان و آزروها و آمال خود پرده برداشته‌اند نه اینکه چیزی از حقیقت او را آشکار کرده باشند و یا آن ساحت ربوبی را وصف کرده باشند.

ما وقتی می توانیم جهان را آنگونه که هست بنگریم و نیز انسان و خدا را دلمان را دنیا پیوستگی کمتری داشته باشد و الا هر چه می گوییم پرده ای بر اسرار جهان خواهیم افکند نه آنکه سری را از ان کشف کرده باشیم.

خودشناسی، مولود خلوت گزینی‌ها

از اهالی بصیرت زیاد نقل شده که خود شناسی به صورت کامل نزدیک به محال است ولی پیش شرط اساسی خدا شناسی. پیامبر فرمودند"من عرفه نفسه فقد عرفه ربه" کسی که خود را شناخت در حقیقت خدا را شناخته است.

گاهي انسان تصور مي‌کند که موجودات مجردي که از ديد او پنهانند مضمرند، غافل از آنکه خود انسان به مراتب پنهان‌تر از هر پنهاني است و به سادگي قابل کشف نيست.

«خودت را بشناس» اگر چه عبارت کوتاه و مختصري است ولي يک جهان معنی در آن نهفته است. اين سؤال از دير باز مطرح بوده است که اساساً منظور سقراط از عبارت خودت را بشناس‌ چه بوده است و ما چه چيزي را لازم است در خود بشناسيم که تا به حال نشناخته‌ايم و از آن غفلت کرده‌ايم‌؟ قرآن کريم مي‌فرمايد: يا ايها الذين آمنوا عليکم انفسکم. اي کساني که ايمان آورده‌ايد به خود بپردازيد، كه برخي مفسرين آن را به خودشناسي تفسير کرده‌اند. شناخت چه چيزي از انسان مد نظر بوده که تا اين حد از اهميت برخوردار شده است‌؟ اما هر چیزی باشد تنها از راه خلوت و فراغت قلبی حاصل می‌گردد همان چیزی که علامه اقبال آن را دریاقت اسرار خودی می‌نامد و مهمترین موجب پیدایی حیات شرافتنمندانه بر می‌شمارد.

 اما چيزي که از آن مي‌توان فهميد اين است که انسان بايد همه تلاش خود را معطوف شناخت جنبه هاي مثبت و منفي خود کند و آنها را خوب بشناسد تا بتواند در صدد رفع نواقص و يا تقويت جنبه هاي مثبت خود براید.

انسان برای رسیدن به ثبات شخصیتی و قوام وجودی از فراموش کردن خود و دور شدن از اصل خویش باید برحذر باشد و به تعبیر امروزی از خودبیگانه نشود و حقیقت خویش را به طاق نسیان نسپارد.

زیرا یافتن گنج‌هاي ارزشمند نهفته در نهاد خود، او را بر کنترل و تعدیل اميال حيواني خویش قوت می‌بخشد. به هر حال در غواغای حوادثی که دنیای جدید برای ما فراهم ساخته دیگر مجال خلوت با خویش را از ما ستانده است به همین جهت انسان ممکن است ذهن بزرگی در شناخت پدیده ها یافته باشد اما توانایی اش نسبت به شناخت خویش را گویی به کلی از دست داده است. اگر گفته می‌شود که ملتی سیاست زده است، اگر گفته می‌شود که ملتی قوم زده یا اقتصاد زده و چغرافی گرا شده علتش این است که او مجال درون گرایی اش کم شده و یا بکلی از دستش رفته است.

وقتی عارفی نامداری مانند سنایی می‌گوید: ای قوم از این سرای حوادث گذر کنید / خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید

مقصود این است که از این هیاهوی پر غوغای دنیا کناره‌گیری کنید؛ اگر می‌خواهید که گردباد حوادث دنیا شما را نبلعد و در زیر تل خاک دفنتان نکند.

در وضع روز مرگی و تن دادن به هر شرایطی که پیش می‌آید، آدمی ‌مخاطب سخن پاک نمی‌تواند قرار بگیرد چه برسد به کلام خدا و نزول وحی.

در وضع ناپاکی و روز مرگی آدمی محل پرتاب تیرهای شیطان و الهامات شیطان قرار می گیرد. این بسی خسارت است و خسارت.

و ما می‌توانیم از ایام مشرف به بعثت و زمان خلوت‌گزینی رسول خدا این درس بزرگ را بگیریم که در روز، ماه یا سال زمانهایی را برای خویشتن خود اختصاص دهیم و با خود خلوت کنیم و نقد خود کنیم درون خود را آنالیز نماییم و انگشت اشاره را از سوی دیگر برچینیم تا شاید که درونمان انسجام یابد و مخاطب حقیقت گردیده و ظرف الهامات خداوند و فرشتگان او قرار بگیریم.

از نوشته های  استاد بابایی در انی نبشته بهرها برده ام

جزیره ­های ناگزیر، از هم­ مرزی

سید ضیاء الدین صدر

در برخی از تعالیم گفته شده که "دیگران" برای ما آیینه­اند و برخی از تعالیم نیز "دیگری" را دشمن تلقی گرده چنانکه سارتر بر این باور است: "دیگران جنم­اند"!

طبق تجربه­هایی که من دارم دیگری نه تنها ذشمن و جهنم نیست بلکه آیینه من است و به گونه­ای مرا از خودم باخبر می­کند؛ زیرا با هر کسی که روبه رو یا رفیق شده­ام بیش از هر چیزی او مرا به خودم نشان داده و این یعنی اینکه دیگری می­تواند مانند کتابی برای ما چیزهایی را بشناساند، مخصوصا خویشتن شخص را به خود او معرف باشد. البته به شرطی که او را مطالعه کنیم نه اینکه "ورق ورق"، "ریشه ریشه" و "پاره پاره" اش کنیم.

هر کسی برای کنار دستی‌اش "دیگری" به شمار می‌رود و عموما "دیگری" تجربه‌‌ها، ارزشها، آداب، دین و در مجموع شخصیت متفاوت دارد. با توجه به پیش داشت، برداشت، داشت و نیز موقعیت‌های زندگی و تجربه‌های گوناکونی است که هر فردی از دیگری متمایز می‌شود و به همین جهت داری هنجارهای متفاوت و نیز نگاه و فکر مختص به خودش است.

این تفاوت امری است طبیعی که نباید نادیده گرفته شود؛ زیرا نادیده انگاری این موضوع به بدبینی و نیز عدم شنود آراء و افکار و در نتیجه به خشونت منجر می‌شود.

کار غیراخلاقی است که کسی دیگری را موظف به درک صد در صد خودش بداند، زیرا چنین کاری خلاف واقع‌گرایی است و دیگری  چنانکه خود ما ناتوان از چنین امری است.

نسبت به یک موضوع باید سعی شود همدلی موضوعی با دیگران پیدا شود. این هم‌دلی با توجه به منفعتی که ممکن است برای دو طرف داشته باشد متصور و ممکن است، چنین رویه‌ای همان عقلانیتی است که غرب در پی ترویج آن است.

میلیون‌ها انسان با دین، فرهنگ و ارزشهای متفاوت در این روزگار کنار هم مجبورند زندگی ‌کنند و مدیریت چنین جمعیتی کاری بسی سنگین است تا همه عاری از خشونت بتوانند چند صباحی را دور هم سپری نمایند. چنین کاری مستلزم به رسمیت شناختن ارزشها، آداب، فرهنگ و .... دیگری است نه لزوم شناخت عمق فرهنگ آنها. البته به رسمیت‌شناسی این ارزشها بدون شناخت نسبی هم امکان‌پذیر نمی‌باشد. چنین رویّه و برخوردی را "تکثرگرایی فرهنگی- اجتماعی"  یا "پلورالیزم" نامگذاری می‌کنند.

دیگری بر اساس روابطش، در دسته‌بندی‌ها وگروه‌های متفاوتی قرار می‌گیرد، به همین دلیل دارای حقوق و الزامات نیز می باشد. نخستین حق دیگری بر ما این است که به او آزارنرسانیم و با او صادق باشد. این حق را همه دیگران بر ما و ما بر دیگران داریم.

اما حق راهنمایی، انفاق، احترام و نیز یاری رسانیهای اجتماعی و ... علاوه بر حق آزار نرسانی ممکن است برای برخی از دیگری‌ها بر ما در موقعیت های گوناگون به وجود بیاید.

و ما موظف هستیم که با دیگران به گونه مسالمت آمیز زندگی کنیم و خواسته های خودمان را از طریق گفت وگو و مبادله بگیریم نه خونریزی و نیز جنگ و خشونت، تا زمینه های پیدایش انسان مدارا پیشه و وجدان مدنی فراهم آید.

وجدان مدنی وقتی به وجود می آید که روحیه و اخلاق رواداری در ما زنده شود؛ بدین معنی که برای دیگری بدون لحاظ هیچ نسبتی قومی و دینی و منطقه ای حقوق و امتیازاتی قایل باشیم، و اگر برای خودمان امتیاز می طلبیم باید از طریق قانونی و تعریف شده برای کسب آن اقدام کنیم، تا آن قوانین دلیل و پشتوانه امتیازخواهی و نیز حفاظت از داشتن آن امتیاز باشد نه زور، جنگ و خشونت.

جدیدترین تعریف از جامعه مدنی این است که :جامعه مدنی نوعی پیکره بندی اجتماعی است که در آن جامعه متمایز و مستقل از دولت رشد و عمل می کند و در سطوح فردی و جمعی، به شکلی مستمر، آگاهیش نسبت به این استقلال افزایش می یابد و به همین جهت قدرت از تمرکز خودش بیرون رفته و راه دست یابی به آن آسان و نیز انتقال قدرت بدون خشونت و جنگ صورت می­پذیرد.

تنها در این صورت است که شایسته سالاری ممکن و وضعیت خشک بروکراتیک رفته رفته به وضع اخلاقی مبدل می گردد. چنین خواسته­ای اخلاقی­ترین چیزی است که انسان امروز به دنبال آن می­گردد و برخی از جوامع به نحوی بدان دست یافته­اند و برخی دیگر در تلاش برای رسیدن به آنند و برخی نیز هنوز نتوانسته­اند آن را درک نمایند و  به همین جهت خشونت اولین گزینه در تعاملات انسانی­شان شده است.

نخستین گام برای رسیدن به جامعه مدنی و نیز اخلاقی قایل شدن حق حیات و انتخاب و نیز حق آزادی بیان برای دیگران است، تنها اقدام مناسب برای انصراف دیگران از گزینه­های انتخابی شان فراهم­آوری فضای گفت و گو و رواداری(tolérance) است. جامعۀ مدنی، جامعۀ «روا داری» است و حد اقل نمیتوان جامعۀ مدنیی یافت که در آن روا داری اهمیتی بنیادین نداشته باشد.

در چیستی رواداری و مدارا باید گفت که دیگران را بر طریق معقول و معمول خودشان پذیرفتن رواداری است. روا داری موضعی عملی است و در آزمون روابط جمعی، کیفیت خود را نشان میدهد. اما پی سنگ این موضع عملی، بر زمینۀ نگرشی نظری نسبت به انسان و قابلیتها و خطاهای او استوار است. به بیانی دیگر، آن کس که انسان شناسی اش به روا داری راه میدهد، در عمل هم با شجاعت و عمق بیشتری مدارا می ورزد. انسان شناسی روادارانه یعنی همت گماردن به شناخت آدمی در احوال مختلف اش: انسان ِ فرد، انسان در جمع، انسان در تن، انسان در فرهنگ، انسان در تاریخ، انسان در جغرافیا، انسان دردین، انسان در جنگ و از این قبیل.

فهم بیتی که در ذیل از ابولمعانی بیدل دهلوی یادآور می­شویم، رواداری را رهین حیات اجتماعی- ما خواهد کرد. او می­گوید، "انسان بماهو انسان" از این دو حالت خارج نیست:

ما را نمی توان یافت بیرون از این او عبرت        یا "ناقص الکمالیم" یا "کامل القصوریم"

یا لسان الغیب حافظ شیراز می گوید: آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است| با دوستان مروت با دشمنان مدارا

بدین معنی که آسودگي در اين جهان و جهان آخرت درك معني اين دو سخن است؛ رعايت مروت(مردانگی) و انصاف در معاشرت با دوستان و رفق و مدارا (نرمي، ملاطفت، مهرباني) با دیگران؛ يعني به حقوق دوستان تجاوز مكن و در برخورد با آنان انصاف و عدالت را رعايت كن و با دشمنان نرمش و مدارا داشته باش تا از بروز حوادث في مابين پيشگيري كني و این یعنی "آسایش".

در شرایط روا داری است که برای اهالی یک ملت فضای شنود پیش می­آید و پس از آن زیان، تفکر و عقل به کار می­افتد و سرانجام زندگی وابسته به دلیل عقلانی – انسانی شکل می گیرد.

و در پایان بدانیم که حقیقت تنها در خاک و دیار آزادی می­روید و بس!؟

 

تکتازی در مقاومت

همچنان برای بیرون راندن آماده ایم!!

ما انگلیس را بیرون راندیم، روس را بیرون کردیم و..... ما اینه طور مردم هستیم نه؟! حالا هم به حول و قوه الهی ناتو را بیرون می‌ریزیم.

ما فقط در حال بیرون کردن و درون کرد موجودات بیگانه در جامعه خودمان هستیم. و این یعنی توسع فکری - فرهنگی و ععنعه ملی و جهاد فی سبیل الله!

ما تنها مقاومت می‌کنیم اما برای چه، کی و در برابر کی؟ کجا و باکی بماند! مقاومت، جهاد، سیاست و تجارت وجود سرطانی یافته و بی سور در این دیار می‌چرخد و می بالد.

برای ما چه که هر رخدادی که با رویکرد سنجیده شده­ و معنی­دار می­شود. به ما چه که مسئله حق و باطل و یا صدق و کذب در چه بسترها می روید و قابلیت نقد و نصب را می یابد. برای ما چه که بیرون از دایره معنی و معیار حرکت کردن عاقبت خوبی ندارد.

تأملی فقهی به اصلیت و فرعیت زن و مرد؟

 

ضیاء صدر– کابل

چهار شنبه17-12-90

در اعلامیه شورای علمای افغانستان آمده بود که طبق شریعت اسلامی «زن فرع بر مرد است»

حالا سؤال است که واقعا در آیات قرآنی اثبات آمده است که زن فرع مرد است و به یمن وجود او پدید است؟

گویا از جمله از آیه«يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاءً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا؛ای مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهیزید! همان کسی که همه شما را از یک انسان آفرید؛ و همسر او را (نیز) از جنس او خلق کرد؛ و از آن دو، مردان و زنان فراوانی (در روی زمین) منتشر ساخت. و از خدایی بپرهیزید که (همگی به عظمت او معترفید؛ و) هنگامی که چیزی از یکدیگر می‌خواهید، نام او را می‌برید! (و نیز) (از قطع رابطه با) خویشاوندان خود، پرهیز کنید! زیرا خداوند، مراقب شماست»[النساء: ١]

برداشت شده است که برداشت ناصوابی بیش نیست.

هرچند این برداشت میان مردم مشهور! است اما هرگز قابل اعتماد نیست. باید توجه داشت که نه تنها از جهت محتوا بلکه از جهت ظاهر لفظی نیز برداشت خلاف ظاهر است.

دلیل: زیرا آیه با خطاب به ناس این گونه شروع می­شود «يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا» که کلمه «ناس» اعم از زن ومرد است.

وثانیا اینکه کلمه «نفس» در این آیه کریمه با قید وحدت آمده است و ثالثا این که «زوج»ی که در آیه شریفه آمده اعم از زوجین(مرد و زن) است.

ناگفته نماند که حتی اگر به ظاهر نیز اخذ گردد؛ زوج مرادف «شوهر» و زوجه نیز مردف با «زن» است.

درخور ذکر است که اگر خیلی به لفط زوج گیر بدهیم مفاد آیه فرعیت مرد را می رساند، زیرا در آیه آمده است که «زوجش را از آن آفرید» زوج یعنی مرد، نه زوجه که همان «زن» باشد.

حاصل اینکه ظاهر آیه فرعیت نرینه را نشان می دهد نه اینکه اصلیت مادینه را نشان بدهد.

زیرا طبق برداشت رسمی، مضاف (زوج) فرع بر مضاف الیه(ها)است.

اگر بناست که زوج فرع باشد در «خلق منها زوجها» زوج را زن گرفته­­انددر حالیکه زوج به معنی مرد است نه زن، و واضح است که در عربی به زن «زوجه» گفته می­شود.

اگر گفته شود که به زن هم زوج اطلاق می شود، پس زوج که به حسب قاعده مذکر است؛ اما به حسب اطلاق و استعمال اعم می شود.

وقتی اعم شد طبق قاعده که می­گوید: استعمال اعم از حقیقت و مجاز است!

طبق اصالت الظهور حمل بر معنی ظاهری (حقیقی/نرینه)می شود؛ مگر قرینه خاص لفظی یا لبی در کلام باشد، اما قرینه­ای وجود ندارد. اگر حمل بر معنی نرینه نشود آیه مجمل می­شود و قابلیت استدلال را از دست میدهد.

یعنی زو ج می شود عام و کلی قابل انطباق بر مرد و زن (هر دو) که به نحو مردد بین زن و مرد، می توان از آن بهره گرفت.

نکته:

اگر مراد از زوج، زوج در برابر فرد باشد نه در برابر زوجه؛ در این صورت آیه مبارکه تساوی زن و مرد را افاده می­کند !

یعنی مفاد آیه مبارک این می شود که :آن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ (حقیقت فردی) از فردیت خویش خارج شده و دوپاره شد. ودوگانگی به جای یگانگی می نشیند در حالی که در این آیه کریمه «نفس واحده» گفته شده است. برای دانستن معنی واحده مراجعه شود به قاموس لغات عربی.

با برداشتی که از سوی شورای علما صورت گرفته حقیقت یگانه «نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ» رو به کثرت نهاده که به معنی کثرت انسانی است که ریشه در وحدت حقیقت دارد و از آن تعبیر به نفس واحده شده است.

بلکه بر اساس زوحِ حکمت دینی حیات ریشه در  وحدت حقیقت دارد و کثرت فرع بر وحدت است و نرینه­گی ومادینه­گی از اسباب کثرت است. که آن حقیقت واحده به دو صورت نرینه و مادینه تکثر می­یابد، و هر دو از عوارض و بیرون از گوهر آنند.

دانش جدید نیز مؤیّید آن است، زیرا انسان بدون آنکه هویت خویش را از دست بدهد تغیر جنسیت میدهد. با تزریق هورمون­های زنانه مردان زن می­شوند و با تزریق هورمون­های مردانه زنان نیز مرد می­توانند بگردند. و اینک در جهان جدید تغیر جنسیت امر عادی و جزو حقوق شناخته شده افراد است.

حاصل اینکه: کسی که بدون هر گونه پیش داوری آیه مبارکه نخست سوره نساء را بخواند و در آن اندک تدبیر نمایدبه وضوح در می­یابد که آیه مبارکه مذکور در صدد بیان نشو کثرت از حقیقت واحده است، نه در مقام توضیح فرعیت زن بر مرد!

با این پیش داوری­ها آیات آسمانی خدا خاکی می­شوند؛ مانند بارانی که در شوره زار می­بارد «در باغ لاله رویدو در شوره زار خس»

 

تبصره: از نظرات استاد محترم و حکیم متأله جناب آقای سیدجود هاشمی نژاد در این نوشته بهره گرفته شده است.

کار، سکولار شده

صدر -کابل

کارهای که در این ملک انجام می شود انواعی دارند. اما به نظر می رسد در افغانستان با توجه به کارفرمایانی که وجود دارد دو نوع کار مرسوم است.

1.      کارهای که در رأس آن دینداران هستند.

2.      کارهایی که در رأس آن غیر دیندارانند.

کار با مسلمانان موجب اتهام، عقب افتادگی، درد سر است، اما کار با غیر مسلمانان افتخارآمیز و شخصیت­آفرین تلقی می­شود.

بدین معنی که کار با غیر مؤمن و مؤمن فرقی ندارد منتهی کار با کافر از درد سر کمتری برخوردار است و کار با مومن از درد سر بیشتر.

چرا چنین است: دلیل، زیرا این طور به نظر می رسد که کفار عقده حقارتشان بسیار کم است، یا اصلا چنین چیزی در آنها دیده نمی شود. اما مسلمانان دچار این عقده بدخیم هستند.

کار فرمایان مسلمان تجربه کار با ریتم و فرم جدید را ندارد، آنها درباره کار صرفا دیدگاه ابزاری دارند؛ بدین معنی که آنها در زند فردی هدف مشخصی دارند اما در فضای عمومی هدف مغشوش و تعریف ناشده ای دارند. به همین جهت کار با مسلمانان آخرش صر نظر از معاش نیم بندش در نهایت تجربه ای که از آن به دست می آید ادب دست بوسی و خ.ا.ی.ه.مالی بیش نیست. اما کار با کافر علاوه بر معاش کافی به نظر می رسد آدمی را منظم و حرفه ای بار می آورد. و به آدمی احساس شخصیت داده و کم و بیش اعتماد به نفس ایجاد می نماید.

غیر دینداران از کاری که می کنند در پی هدف تعریف شده  و برآمده از عقلانیت اند. اما مسلمانان همواره در برزخ بین نگاه های خام دینی و دنیاداری بسیار پر قوت اهداف خود را گم می کنند و در نهایت هدفهای شخصی شان که تأمین قانون «دیگ بجوشد و گور بسوزد» کارهای خود را پی می گیرند. با این وصف آنها کمتر دنبال هدف معهود از کار در زندگی هستند،بلکه همه گویا در پی چیزهای گنگ و مشابه هوس­اند.

تأثیر کار با کافر در فرد قدرت تشخیص حوزه هاست «سکیولارشدن»؛ اما همکاری با مسلمانان آدمی را به فرد شیاد و رهزن، دو دل و سبک مغر و شعار زده گرفتار می­کند.

مرده ریگی از  خانواده تفکر

تفکر زر شاخه­ای است که مردم ما فاقد آنند

 روزه­مرگی یعنی در عادت ماندن، عادتهای متراکمی که از پیشینیان برای ما به ارث رسیده است، عادتهای نه چندان عاقلانه و متکی به خویش. تفکر خلاف آمد عادت است و با وزان و عیار بندی جان می گیرد. عیاربندی و ژف نگری به «نقد» یاد می شود. نقد با شك، آغاز می شود و منتقد با بیدار كردن شك، می كوشد تا پایه های «یقین» های ناشی از عادت را استوارتر و بهینه تر بسازد.

ما در عصر ترجمه و تقلید به سر می بریم و كسانی متفكرتر دانسته می شوند كه مترجم ترند. جرأت نوآوری در برابر آراء مرسوم، از ما سلب شده است. حالا این وضع مردمانی است که در بستر فرهنگهای در حال توسعه قرار دارند. ما که در دنباله روی نیز که هنوز کودکیم معلوم نیست که در کجای جهان ایستاده ایم.

اما بی تردید، تمدن سازی بدون برخورد انتقادی با تفكر ترجمه ای- تقلیدی، امكان ندارد.

بسیاری از رجال و محافل آكادمیك ما، فكر كردن را كنار گذارده اند و تنها تقلید می کنند و ترجمه که از تفاخرات شان به حساب می آید. این تحجر جدید به اندازه تحجر قدیم، راه «توسعه فکری» را بسته است و البته اگر تحجر قدیم، راه را بر «دانش استوار» نمی بست، تحجر جدید در مقابل تجدد غربی، تا این حد میدان نمی یافت.

در این ملک هر جور فکری بر آدمی هجوم می آورد الا تفکر سازنده؛ تفکری که در پی دستاورد غیر سوزنده باشد و راهی را پیش پای این ملت برای صلح و آشتی بگذارد، امیدی را بر روی این امت مأیوس بشکوفاند.

تفکر مرسوم در این جامعه حتی برای تخریب ایده های ذهنی وارداتی قوت ندارد چه برسد به ساختن کدام ایده ای که از دل آن بتوان راهی به رهایی یافت. همین فکر کهنه و گورگرفته است که کسی را برای بهتر شدن فضای پیرامونش آماده نمی کند. تنها چیزی که پیش می نهد بد بینی و شکاکیت عملی است. شکاکیت خامی که با یک دالر ممکن است به یقین تبدیل شود و با چند دالر به آلودن دست به خود دیگری منجر گردد.

نمی شود، نمی توان، همه در این وضعیت بد ما دخیلند و تنها دیگران در شرایط که ما داریم مقصرند و چون آنها بر دارایی های فرنگی وملی ما طمع دارند. مولوی ، و سیدجمال و ابن سینا از ماست. ما پیشنیه فرهنگی قوی داریم که دیگران ندارند. طالبان آمریکایی ها را می کشد و همین طالبان را آمریکا به وجود آورده است و در عین حال آمریکا و طالبان با هم مذاکرده می کنند و آمریکا در افغانستان است به خاطر اینکه با طالب بجنگد.

شما را به خدا این چگونه فکر و رویکردی است که با این موضوعات ما می گیریم و در باره اوضاع گلایه می کنیم.

این نوع سخنان نشان می­دهند که ما در فضای کنونی گم شده ایم و به هسچ وجه نتوانسته ایم عالم خویش را بشناسیم، و همین نکته است که نشان از این دارد که ناتوان از فکر سازنده و منسجم و معطوف به راهکار هستیم.

ما در شرایط کنونی در کنار جنگ و فقر و بیکاری از خلاء فکری که هیج ایده سنجیده­ای را نمی­تواند فرا روی ما نهد و ما بتوانیم آن را با دل ارام چیزی را دنبال نماییم؛ رنج می بریم.

ناتمام: پارسا صدر14-12-90

مواجه عاقلانه با شرور

کار کرد اصلی شرور برای ما

پیرایش ناخالصی­هاست

 

       صدر- کابل 14-12-90

آنچه ما را از دیگران نازاحتکند راهنمایی است که می توانیم با کمک ان خود مان را درک کنیم.[1]

آدمي در كوران آزمايش الهي، سنگ معدني را مي‌ماند كه در كوره‌اي آتشين نهاده مي‌شود تا ناخالصي‌هاي آن جدا گردد و جوهرۀ گران‌ بهاي آن، پيراسته از شوائب و كدورت، آشكار شود.

خداوند انسان را گاه با رفاه و آسايش و گاه با قرار دادن در موقعيت‌هاي سخت و دشوار و گرفتار ساختن او در دامان بلايا و مصائب، بيماري‌ها، گرفتاري‌ها، شكستها، فقر و تنگدستي، درد و رنج و... آزمايش مي‌كند و علاوه بر پرورش روح و جسم انسانها اين آزمايش‌ها، واقعيت دروني آنان را آشكار مي‌سازد و بايد دانست كه در آزمايشهاي الهي، غايت فعل به مخلوق (انسان) برمي‌گردد نه اينكه غايت آن كشف حقيقت مجهول باشد.

غایت شر این نیست که ما خوشبخت شویم، بلکه این است که ما فضیلت یابیم.

جهان زمینه تربیت اخلاقی برای ساختن شخصیت است، شرور برای منظبط کردن و اصلاح ما وحود دارند نه برای مجازات کردن ما.

ب. اما نظم و ترتیب طبیعت به گونه ای است که مانع تحقق هدف ایجا فضیلت بر افراد است به همان اندازه یا حتی بیشتر از آنکه مانع تحقق هدف شاد کردن آنان است.

«تندرستی، توانایی، دارایی، دانش، فضیلت نه تنها در ذات خویش نیک­اند؛ بلکه کسب امر نیک هم از نوع خود و هم از انواع دیگر را آسان می­کنند و رواج می دهند. کسی که می تواند به اسانی بیاموزد کسی است که قبلا زیاد آموخته است.این فرد نیرومند است نه فرد ناتوان که می تواند هر کاری را که بیشتر به تندرستی می انجامد انجام دهد. کسانی که به دست آوردن پول را آسان می یابند تنگ دستان نیستند بلکه توانگرانند. تندرستی، توانایی شناخت استعدادها ابزارهایی برای کسب دارایی­اند و دارایی غالبا ابزار لارم برا کسب اینهاست. برعکس هر قدر در باره تبدیل شر و خیر گفته شود گرایش عام شر به سوی شر بیشتر است. بیماری جسمانی جسم را بیشتر مستعد و آماده بیماری می­کند. بیماری جسمانی نیرو را تحلیل می­برد گاهی ذهن را ناتوان می­کند و غالبا امکان امرار معاش را سلب می کند هر گونه درد سخت چه جسمانی و چه روانی انسان را در برابر پذیرش دردهای بعدی مستعدتر می­کند تنگ دستی سرچشمه هزار شر فکری و اخلاقی است. از آن بدتر اینکه مورد آزار یاستم قرار گرفته باشد هنگامی که عادی و همیشگی باشد کل شخصیت و منش را خار می­کند یک عمل بد به اعمال بد دیگر، هم در اعمال هم در اطرافیان و ناظران و هم در آزاردیدگان منجر می شود. همه صفات بد با عادت تقویت می شونند و همه تبهکاری ها و شرارتها میل به گسترش دارند. نقایص فکری نقایص اخلاقی را پدید می اورند و نقایص اخلاقی نقایص فکری را و هر نقص فکری یا اخلاقی نقایصی دیگری را پدید می اورد بی آنکه این روند را پایانی باشد.»[2]



[1] . کارل یونگ

[2] . mill, nature,pp.35-36. به نقل از «در آمدی بر تحلیل فلسفی» اثر جان هاسپرس، ترجمه موسی اکرمی. چ1379، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد.

مدرسه فراموش شده

صدر- کابل 14-12-90

در مدرسه ای رسمی و تمام وقت ما را نام نویسی کرده اند که «زندگی» نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری درسی را داریم. چه این درسها را دوست داشته باشیم چه از آنها بدمان بیاید. اما آنچه که برای ما لازم است این است که باید به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح ریزی کنیم.

موانعی که پیش روی زندگی قرار می گیرد، ممکن است برای ما عامل ایجاد فاصله از بسیاری از اهداف باشد، و در بسیاری موارد هم مانع رسیدن به هدف به شمار می روند. اما با توجه به تجربه هایی دینداران این موانع و مشکلات به هیچ وجه سد را قرب و رضای حق قرار نمی گیرند؛ اما اگر چنین اتفاقی پیش می آید از کاهلی ماست، نه اینکه خاصیت مشکلات ایجاد مانع دینداری سالم نابود کنندگی محیط قرب به حقیقت باشد.

اما ممکن هست بسیاری از مشکلات، مانع تحصیل و یا تدارک قدرت و سرمایه گردد.

در هیاهوی موهوم کار و انتخاب شغل و به دست آوری شهرت، قدرت و ثروت است که آدمی، این مدرسه را به سان مرگ­جایی هراسناک و کارگاه  نوکری والی تلقی می کند. در همین نقطه است  که زندگی فلج شده و موریانه ها به جان قانون آن می افتد و رفته رفته به فرسودگی و پودگی و پوکی آن می انجامد.

زندگی کاری است به توان تفکر در پی آن درباره چند و چون و چرایی آن و اندکی تأمل در باره بهره برداری و اتذاذ از مزایای آن.

كفر كو و اسلام كجاست؟

صدر-كابل 28-11-90

دعواي ديرين امت مرحومه را دو مفهوم و واقعيت ايمان و كفر شكل مي‌داده است. كفر پايه بديها و ايمان ريشه و اساس همه خوبيها به شمار مي‌رفته است و مي‌بايست هر مومني از اولي دوري كند و به دومي قرب بجويد.

در شرايط كنوني افرادي كه در جامعه ما زندگي مي‌كنند به نظر مي‌رسد سوراخ دعا گم كرده‌اند و مصداق هيچ يك از اين دو را به درستي تشخيص نمي‌دهند.

به طور مثال: داستان روز عاشوراي سال1390 كابل را همه مي دانند. كه در اين روز بيش از 150 نفر جان خود را در اثر انتهاري در حين عزاداري از دست دادند. بنده با بيش از سي چهل نفر از برادران اهل سنت گاه و بيگاه در مسير راه يا بازار و اماكن عمومي با آنها در اين باره صحبت كردم. حاصل صحبت آنها را به طور فشرده مي توان اين گونه بيان نمود: اكثرا مي‌گفتند اين كار خوب نبود و فاجعه بود، حالا چرا بد بود؟

دليل: اين كار باعث مي‌شود كه هزاره‌ها دوباره حمله كنند و نا امني به وجود بيايد!

از كسي شنيده نشد كه اين كار بسيار ناشايست است به خاطر اينكه اين همه انسان بي‌گناه كشته شد. چرا بايد چنين چيزي به وجود بيايد؟

ولكن اين كار را همه محكوم مي‌كردند.

شگفت‌انگيز اينكه در باره سرنوشت دو طرف (انتهاري و قربانيان) گفته مي‌شد كه هر دو به جنت! مي‌روند. يعني هم ظالم و هم مظلوم هر دو به بهشت مي‌روند.؟!!

ترديدي نيست كه آدمي اين قدر سطحي نمي‌تواند باشد تا بد و خوب را در قضاوت و داوري‌اش يكسان ببيند. در گفتارشان يك تسامح به نظر مي‌رسيد شايد مي‌خواستند بگويند كه كاري كنيم كه وضعيت تألم شديد شيعيان تسلي يابد.

يا ممكن است آنها درباره خوب به راحتي قضاوت كنند، اما در باره بد احتياط به خرج دهند. نظير قصاوت در باره برخي از صحابه معلوم الحال، بدين معني كه حسين (ع) را انساني خوبي مي دانند اما درباره يزيد بايد سكوت مي كنند، و قائلند كه تنها خدا مي‌داند كه او چه طور  شخصيتي داشته است. سكوت‌هاي عجيبي در ميان برخي از مذاهب اسلامي ديده مي‌شود كه آدمي مي‌ماند از كجاي دين چنين برداشت شده است.

اينكه گفته نمي‌شد كه چرا اين همه انسان بيگناه بايد كشته شود، شايد به خاطر اين بوده باشد كه كار كه در روز عاشورا انجام مي‌گرفته است در نظر آنان حرام مسلم بوده است.

اما اگر به جنت مي‌روند به خاطر اين است كه از روي ناداني دست به چنين كار احمقانه‌اي!! مي‌زده‌اند!

البته بايد در نظر گرفت كه برخي از آنها فرد انتهاري را از بهشت دور مي دانشتند كه تعداد آنها بسيار كم بود.

مثال ديگر: روزي كه لويه چرگه عنعنوي در سال 1390 در كابل برگزار شد، ترافيك بسيار تنگ و تاريك و خسته كننده اي به خاطر امنيت به وجود آمده بود در حدي كه در نم ساعت موتر سي قدم نيز نمي توانست حر كت كند.

موتري كه ما در آن بوديم تونس بود، نوجواني هم كنار ما نشسته بود. از كنار تونسي كه در آن بوديم چندين موتر خاكي رنگ خارجي(امريكايي) عبور مي‌كرد.

جوانك كنار دستي ما آرزوي كرد كه برايم بسيار شگفت انگيز بود، او گفت: كاش طالبان مي آمدن همي كافرا ره يك پد باد مي كردند؟!

اين سخن او به خاطر اين نبود كه موتر خارجي‌ها به ترافيك افزده‌اند، بلكه صرفا به خاطر كفر آنها بود.

كفر واقعاً چيست كه ما از آن بدمان مي‌آيد؟ آيا كفر را در ديگران بايد به جستجو نشست يا براي يافتن آن به درون خود نيز مي‌توان رجوع كرد؟

كافر كيست و مسلماني در اسلام چه باري دارد؟

به نظر مي‌رسد، كفر ايمان هر دو البته به شكل بدخيم‌شان در دل تك تك ما ريشه دوانده است، ولي هيچكدام از آن دو جاي واقعي خود را در نظام اخلاقي-رفتاري ما نيافته‌اند. جاي هر دو را در اين ملك پر- خالي مي‌بينيم. چون هم اسلام و هم كفر داراي مرام و اصولي متناسب به خود است. و ما در كشور خود چيزهاي زيادي را مي‌بينيم كه وجود دارند، منتهي همه بي‌بنياد و چونان كفي است بر روي آب.

ما موجودات بلاتكليفي هستيم و اين بلاتكليفي هر گونه معنويتي را از اجتماع ما ستانده است. به نظر مي‌آيد اسلام، كفر و ايمان كلماتي هستند كه بي‌جهت زبان اين ملت را اشعال كرده‌اند، زيرا همه دنبال چيزي غير از اين دو هستند. طبق نصوص ديني فعالت هاي انساني داراي وجوه دوگانه(يا كفر يا ايمان) مي‌تواند باشد. چون مردم ما هدفشان فراتر از اسلام و كفر است چنين چيزي نيز در جهان يافت نمي‌شود و بدين خاطر است كه پشيماني حاصل هر روزه تلاشي است كه اين جامعه انجام مي‌دهد. در سايه هر نظامي غبطه نظام يا نظامهاي پيش را مي خورند و افسوس ذكر دل، ورد زبان و هويت ذهني همه شده است.

خاكستان ما پر است از غلغله كفر و ايمان اما به درستي هيچ‌كدام جايگاهي واقعي خود را نتوانسته است در دامن اين خاك بيابد.

آنچه گفته آمد وضع حال مومنان همه مذاهب ديني در افغانستان و در بسياري از جاهاي ديگر است و به فرقه و جناح خاص برنمي‌گردد.

زيرساخت‌هاي هويتي ما    

                                                                                                            صدرـ كابل 29-11-90

زير ساخت فرهنگ ملي ما متشكل از ارزشهاي سه‌گانه‌اي است كه از بقاياي سنت‌هاي اسلامي، عنعنات خودساختة قومي ـ منطقه‌اي، رسومات بجا مانده از خراسان قديم و ره‌آوردهاي جهان جديد.

برايند زيرساخت‌هاي انساني پيش گفته در اين بوم و بر، دو عنصري است كه تمام تلاشهاي اين مردم را به خويش معطوف داشته است. اين دو عنصر را مي‌توان زير چتر دو مفهوم«قوم تلشي» و «سيال‌داري» جاي داد.

قوم تلشي داراي سه زير مجموعه به نامهاي «حزبي انديشي سخيف»، «قوم گرايي افراطي» و «منطقه گرايي غافلانه» است. همه فضاهاي عمومي و خصوصي جامعه ما مملو از چنين كوششي است و مردم راهي به جز اين فاكتورها را براي زنده بودن نمي‌شناسند و همه به ريزه كاري هاي اين مسئله به خوبي آشنا نيز هستند.

سيال داري احساس دروني است كه آدمي را حلقه بند زندگي ديگري مي‌سازد و غافل كننده از وضع خويش است. طوري كه هر رشدي را در ديگري به سان تيري مي پندارد در قلب خويش؛سيال كسي است كه او نبايد رشد كند، چيزي داشته باشد و همواره بايستي ديده‌گان از او برداشته نشود.

سيال‌داري نگاه‌ را كوچك و حقير نگه مي‌دارد و عرصه‌هاي رقابت را بسيار تنگ و ريز مي‌‌كند، طوري كه ممكن است داشتن يك بز، گاو، كلنگ، سله، كلوش(كفش نو) براي فرد رقيب بسيار جگر خون كننده باشد.

****

 در روزگاري كه تنها دو عنصر اسلامي و عنعنات به جاي مانده از خراسان قديم در اين ملك مشروعيت داشت، مفهومي به نام «ننگ و ناموس» اركان اجتماعي ما را نظم مي‌بخشيد و روابط اجتماعي ما را سامان مي‌داد. اما همين كه مهمان ناخوانده‌اي به نام فرهنگ غرب وارد اين خاك شد عنصر پيوند دهنده ننگ و ناموس در اينجا از هم متلاشي شد و جاي آن جنگ و طغيان و برادر كشي نشست.

در شرايط كنوني به نظر مي‌رسد مردم با عنصر ننگ و ناموس چندان دلبستگي ندارند. حس ناسيونالستي كه در پي تأمين به وجود آوري دولت‌هاي ملي نيز بود در اين ملك كه آمد رنگ باخت و تبديل شد به نژادگرايي خشن و غير متسامح و گروه‌گرايي جنونوار.

****

اسلام عزيز به جايي اينكه تبديل به روش زندگي معني دار، سهله و سمعه و مهر و عطوفت و رحمت گردد، به چوب، چماق و تفنگ و خشونت كثيف تبديل شد عليه انسان.

فراورده‌هاي خراسان قديم نيز در اين ملك به جاي اينكه به فلسفه و فقه و تفسيرهاي عقلاني از زندگي تبدل گردد، به سيالداري ها و نگاه‌هاي روستايي بدل شد كه در كنار جنگ و بيكاري آتشي سوزنده‌اي شد زير ديگ فقر و فاقه اين مردم.

مواجه و تقليد از غرب به جاي اينكه به نظم و بهداشت خردگرايي و علم‌آموزي ما بيفزايد به خشونت‌ و ظاهرگرايي و جبرگرايي مردم اين سرزمين دامن زده است.

****

قرآن كريم مي‌گويد: وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا؛[1]و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است برای مؤمنان، نازل می‌کنیم؛ و ستمگران را جز خسران (و زیان) نمی‌افزاید».

هر حقيقتي اين گونه آفريده شده است كه تن به فهم آلوده به ظلم و ظرف ناپاك نمي‌دهد، حقايق تنها صيد ذهنهاي پاك مي‌شوند. حقيقت چه به لحاظ ذهني و چه به لحاظ واقعي همواره خاصيت چراغ را دارد، البته فرا روي كساني كه زندگي سالم، پاك و آرامي را ‌طالب‌اند.

از اين قانون كه قرآن كريم پيش روي ما نهاده است به خوبي دانسته مي شود كه حقيقت براي افراد ظالم و شرور، بدبختي، عقب ماندگي و احساس نيازمندي به ناكسان را ثمر مي‌دهد.

در جاي ديگر قرآن كريم آمده است كه: وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَىٰ؛ و هر کس از یاد من روی گردان شود، زندگی (سخت و) تنگی خواهد داشت؛ و روز قیامت، او را نابینا محشور می‌کنیم!»[2]

ياد خداوند همان توجه و به راستي، صدق و حق است. كسي كه از اين امور روي برگرداند زندگي‌اش به جهنم تبديل خواهد شد. طوري كه هر لحظه داد و فغانش به آسمان بلند خواهد بود. مردم ما نيز در شرايط كنوني همه لحظات خود را با نارضايتي به سرمي‌برند. از گذشته، اكنون و آنچه در پيش روي مي‌بينند خوشحال نيستند، همه در حال شكايت هستند. همه از هم شاكي و به هم بد بين‌اند. اين شرايط رواني ناشي از چه امري مي تواند باشد؟

****

اين مگر به خاطر اين نيست كه همه در جرم بزرگ(چهل سال جنگ و تباهي) به نحوي سهيم بوده‌‌اند. هر كسي از روي دانايي و ناداني در اين باتلاق بزرگ كه چيزي بيش از ظلم در آن نمي‌رويد دست دارند.

مردم هم در اين بي‌نظمي سهم دارند چه به لحاظ حضور در فتنه‌ها و چه به لحاظ تأييد فسادگستران و همراهي آنان در بله بلي گويي. اما كساني كه پروسه تباهي را اداره مي‌كنند و در پي سامانش مي‌كوشند در خط مقدم تقصيرند، حال اينها چه خارجي باشند و چه داخلي. هر دو در عاقبت با هم يه يك ميزان از اين جرم كلان جزا خواهند ديد، حال چه وقت ‌معلوم نيست. نسل‌هاي هوشيار و بيدار همين مردم در آينده اعمال چنين افرادي را ناديده نخواهند گرفت.

ترديدي نيست كه مقصر در پديد آوري رنج خسته كن و عمومي در افغانستان وجود دارد همه مردم هستند؟! بدين معني كه  همه مردم با رفتار هاي كه ممكن است متناسب نرم‌هاي اخلاقي- بهداشتي نباشد گاهي رفتار مي‌كنند. و از اموري كه در ذيل مي آيد استنكاف كامل ندارد.

  1. رشوه‌ستاني يا رشوه دهي: كه بي‌ترديد رشوه بسان خوره‌اي است كه ناموس اجتماعي(قانون اساسي-مدني) را مي‌خورد. و همه دستاوردهاي ارزشي - علمي را نابود مي‌كند.
  2. باندبازي و قومي‌نگري: قومي‌نگري به ناديده‌گيري حقيفت منجر مي‌شود. وقتي كه حقيقت ناديده گرفته شود، نابرابري و ظلم پاي در صحنه مي گذارد.
  3. رفتارهاي‌ها نابهنجار اجتماعي، نظير: عدم شكيبايي؛ فضاي اجتماعي ما چه به لحاظ گذشته سخت و ناآرام، چه به لحاظ تركيب قومي، چه به لحاظ جغرافيا و چه به لحاظ استعماري كه در آن وجود دارد، شرايط نامساعدي دارد كه تنها برخورد درست با آن است كه نم نمك مي تواند جامعه را براي خروج از اين شرايط استثتايي آماده كند.  
  4. حق كشي‌هاي كوچگ، نظير: نامهرباني با كودك، و فاميل؛ اين مورد رفته رفته به از هم گسيختگي شيرازه اجتماع  منجز خواهد شد.

گير و بار زندگي در چهار فصل كابل

كابل-24-11-90

كابل بخشي ناچيزي از كره زمين است. زمين در طول يك سال چهار بار جامه تعويض مي كند كه هر كدام داراي بركات و فراورده هايي فراواني است براي ساكنان آن. ره آورد فصول براي زندگي دركابل درخور دانستن است.

براي اينكه توضيح روشنتري در اي مورد داشته باشيم به ترتيب هر فصل را در يك پاراگراف شرح مي دهيم:

1.       بهار: فصل بهار براي موجودات بي جان كابل بسيار با طراوت است اما فراروي زندگي مردم ساكن در آن آلودگي و زحمت و زبوني به بار مي آورد.

اگر باران براي ديگر مردمان پاكي و لطافت روحي به بار مي آورد براي اين مردم گل و لاي را در كوچه خانه سرك و... به ارمغان مي آورد.

موتر داران با انصافش هنگام عبور و مرور از روي گل و لاي هرگز غم پياده روانش را نمي خورند. با احساس عميق ملي در آمد و شد خود به سر روي همسايه و وطن دار خود گل و لاي مي پاشد.

2.       تموز- تابستان: اين فصل داراي نقمات و زحمات چشم گيري است. از جمله به اين امور مي توان اشاره كرد:

-          آفتاب ملايم و گاهي سوزنده و بادهاي آغشته به همه عناصر الودگي

-          گرد و غبار ناشي از رفت آمد موترها و بادهاي خفيف

دو مورد فوق خاصيت و نشاط كارز را در روز از باشندگان مي ربايد و وجود پشته‌هاي خطرناك شب آرامش را از خواب و خيال مردم مي‌ستاند. البته نبايد از پشته كه موجب سالك مي شود نيز در كابل عافل ماند.

همه امور ياد شده متأثر از نبود حداقل بهداشت محيطي است. هنوز جامعه به فرهنگ پاكي و بهداشت اجتماعي تن نداده است و اين موجب امراض جسمي و رواني شده است كه به گفته برخي از متخصصان نود و هفت فيصد مردم افغانستان دچار امراض رواني حاد هستند. امراض داخلي و جلدي نيز شايع و مرسوم و مغفول از دل و ديده‌هاست.

برخي از آگاهان مي گويند: بسياري از ماركت هايي كه تازه با زر و زيور ساحته شده‌اند فاقد تشناب هشتند، چه برسد به سرايها(مسافرخانه ها) كه گر هم تشناب داشته باشد به گونه اي است كه از ربتن و گفتن آن آدمي را دلشوره و تهوع مي‌گيرد. نكته ديگري كه قابل ياد آوري است هزينه رفتن به تشناب است كه گفته مي شود هزينه يكبار استفاده از تشناب هاي كه برخي ماركت ها دارند 10 افغاني و هزينه تشنابهايي كه عمومي شهري مثل مساجد 6 افعاني مي باشند. كه معادل 300 تومان مي شود.

همين امور باعث مي شود كه مردم از كنار سركها، جويها و ديوارها و پناگاه هاي هرچند خرد براي رفع ضرورت استفاده كنند.

تنها براي گواهي صدق اين مطلب مي‌توان دم غروب از ساختماني كه در كابل داريد بيرون رفته و به سرك ها نگاهي اندازيد. در اين هنگام آدمي احساس مي كند گويا زلزله امده است همه چيز گويا آوار شده است و گرد و غبار متأثر كننده و حيرت آوري را به تماشا مي نشيند.

3.       خزان- پاييز: اين فصل داراي هواي نرم و ملايم است و بخشهاي پاياني آن زمستان را استقبال مي‌كند. در در صورت وجود باران گل و لاي زحمت مي سازد و در نبود باران گرد و غبارش جان را مي‌سايد.

4.        زمستان: در زمستان نيز گاهي گرد و غبار ديده مي‌شود، منتهي گرد و غبار نسبتا پاك و كمتر كثيف و نجس. اما به جاي آن در شب هنگام دودها ناشي از آمد و شد موترها و بخاريهاي زغال سوز نفس را به شمار مي‌اندازد. كساني كه به عارضه آسم دچار باشند در لحظه مبتلا به مشكلات تنفسي حاد و رفتن به كما مي‌گردند.

هشتاد في صد مردم از  چوب و زغال براي گرماي منازشان استفاده مي كنند.

سرماي كابل نيز درخور وصف است و براي مردم مجبوريت خلق ميكند. مجبوريت همان چيزي است سوخت پيش برنده اقتصاد در جهان به شمار مي‌روذ. در كابل بسياري از چيزها مجبوريت خلق ميكند. از جمله سرما و يخبندان است يك يخبندان كرايه ها را سه چندان ممكن است بكند. به دليل همان مشكلات رواني كه گفته شد دريورها ديگر كسي را سوار نمي كنند چون به نظر مي رسد آنها به دلايل نا موفقيت هاي كه تجربه كرده اند عقده خفيف براي شان نسبت به هم نوعان به وجود آمده است. احساس لذت مي كنند از مجبوريت ديگران. كساني كه اخلاقي تر فكر مي كنند با قيمت دو چندان مسافر را سوار مي كنند.

در همين گير و دار است كه تعاون براي بقا را نمي‌توان مشاهده كرد تنازع بقا به صورت بسيار ابتدايي اش جان را تخريش مي‌كند.

ناتواني اين مردم را در مقابل حوادث طبيعي به خوبي مي توان مشاهده كرد: بدين معني كه وقتي برفي سرمايي پيش مي آيدبه خوبي ديده مي شود كه سر همه به زير مي‌افتد و از ديدن ديگر كسل و خسته مي شوند

لا علاجي و بدي و كثيفي روزگار را از كبوتران و نيز گنجشكان و مي توان سراغ گرفت كه آنها در چنين هوايي رنگ پوستشان تغيير يافته و همه خاكستري رنگ مي گردند.

مشكل سرمازدگي آب نيز بيداد مي كند در اين بيداد سرما همه چيز گويا منجمد مي شود حتي روان آدمها و روابط اجتماعي  آنان؟!

 

 

چاره جويي‌هاي ناهمگون نظامي غرب براي خروج از افغانستان

بصیر تحسین و ضياءالدين صدر- کابل

پنج شنبه13- 11- 90

از واكنش‌هاي سياست مداران غربي در شرايط كنوني به خوبي مي توان دريافت كه براي خروج فزيكي از افغانستان لحظه شماري مي‌كنند. سخنان تند و بي صبرانه رئيس جمهور فرانسه و تقلاهاي ديگر دولت مردان غربي به روشني حكايت از اين موضوع دارد. گفته های دیروز وزير دفاع آمريكا نيز بخشی از اين رويكردهاست با اين تفاوت كه آمريكا در نظر دارد اعضاي ناتو با هم ازافغانستان خارج شوند نه اينكه يكي پس از ديگري؟!

لئون پانیتا وزیر دفاع آمریکا می‌گوید که نیروهای آمریکایی در افغانستان از اواسط سال ۲۰۱۳ از نقش رزمی خود خواهند کاست.

اما آقای پانیتا گفت، که دولت آمریکا می خواهد همه متحدان ناتو در افغانستان به استراتژی تعیین شده در اجلاس لیسبون در نوامبر ۲۰۱۰ "احترام" بگذارند. آن پیمان خواستارانتقال مسئولیت‌های امنیتی به افغان‌ها تا پایان ۲۰۱۴ می‌شود.

او گفت: "امید این است که از اواسط تا اواخر ۲۰۱۳ بتوانیم نقش رزمی را به نقشی آموزشی، مشورتی و یاری رسانی تبدیل کنیم که اساسا همان خواسته‌های پیمان لیسبون را برآورده می‌کند."

وزیر دفاع امریکا افزود: "ما همه با هم به آنجا رفتیم و با همدیگر خارج خواهیم شد، اما باید این کار را براساس اتحادی قوی و تعهدی جدی که در لیسبون توافق شد انجام دهیم."

این اولین بار است که دولت آمریکا تاریخی را برای کاهش نقش رزمی خود در جنگ افغانستان اعلام می کند.

آقای پانیتا میگوید که هنوز تصمیمی در مورد اینکه چه تعدادی از نیروهای آمریکایی در سال آینده افغانستان را ترک خواهند کرد، گرفته نشده است و گفت که نبردهایی جدی در پیش است.

آمریکا حدود ۹۰ هزار سرباز در افغانستان دارد اما ۲۲ هزار نفر آنها قرار است تا اوایل پاییز به کشورشان بازگردند.

برخی منابع به این عقیده اند که آمریكا با چالش شكاف در ائتلاف غرب مواجه است.

لئون پانیتا طی چند روز آینده با نشست چالش برانگیز سازمان پیمان آتلانتیك شمالی (ناتو) مواجه است كه احتمالا از شكاف میان ائتلاف غرب پرده بر خواهد داشت.

به گزارش خبرگزاری 'رویترز'، این در حالی است كه باراك اوباما نیز خود را برای نشست رهبران هم پیمان خود در بهار آینده آماده می كند.

نشست روز پنجشنبه و جمعه ناتو در بروكسل در حالی صورت می گیرد كه هنوز یك هفته از ارائه پیش نویس بودجه دفاعی آمریكا توسط وزیر دفاع نگذشته است. در این بودجه به عنوان بخشی از راهبرد نظامی جدید آمریكا كه اولویت را به آسیا و خاورمیانه داده، كاهش نیروهای نظامی آمریكا در اروپا در نظر گرفته شده است.

اما برخی آگهان حتی خروج از عراق و کاهش احتمالاً زودهنگام نیروها در افغانستان را نیز بدان وابسته میدانند.

'نیكلا ساركوزی' رئیس جمهور فرانسه نیز چندی پیش از عقب نشینی نیروهای فرانسوی از افغانستان در سال 2013 خبر داد كه یك سال از موعد مورد توافق زودتر است. وی همچنین به دیگر نیروهای ناتو نیز توصیه كرد كه از افغانستان خارج شوند. ولی در مقابل، اظهارات محطاطانه نخست وزیر بریتانیا هنگام عقد قرارداد ستراتیژیک با آقای کرزی که خروج نیروها را وابسته به انکشافات اوضاع در افغانستان دانست، نشانه های از وجود تفاوت دیدگاه های کشورهای عضو ناتو در رابطه با مسایل افغانستان میتواند باشد.

باوجود این علاوه بر اطمینان دادن به متحدان ناتو درباره كاهش بودجه دفاعی آمریكا، پانیتا ناگزیر خواهد بود توجه سایرین را از خروج نابهنگام و شتابزده نیروهای فرانسه از افغانستان منحرف سازد.

به گفته 'بری پاول'، مدیر برنامه امنیت بین المللی در شورای آتلانتیك، تاثیر اقدام شتابزده ساركوزی در اعلام خبر خروج نیروهای فرانسه در نشست مطبوعاتی مشترك خود با 'حامد كرزی' رئیس جمهور افغانستان در هفته گذشته، از واشنگتن نیز فراتر خواهد رفت. وی گفت: اگر پس از فرانسه كشورهای دیگر نیز طی سه تا چهار هفته آینده همین اقدام را تكرار كنند نتیجه بسیار بدی خواهد داشت و سوالات فراوانی را درباره تعهد آمریكا در بحبوحه خروج دیگران مطرح خواهد كرد.

عده ای از منابع که تحولات اخیر در باره خروج نیروها را با دقت دنبال میکنند، معتقد اند که عدم هماهنگی در میان اعضای ناتو در برهه زمانی مهمی برای دولت اوباما رخ می دهد. زیرا اوباما در ماه می در نشست رهبران ناتو در شیكاگو حضور خواهد یافت، نشستی كه انتظار می رفت وی در آن بتواند پیش از انتخابات ریاست جمهوری آمریكا كه قرار است در ماه نوامبر برگزار شود، اتحاد جبهه غرب را به نمایش بگذارد.

lاشتباه بزرگ مولوی جلال الدین محمد بلخی

مولوی در کلام جاودانه اش ما را همواره مفرح و دلشاد داشته است. عصاره کلام او این است که شیرین ترین راه زندگی در جستجوی امور پایدار بودن است. و نا آرامی ناشی از آن از هر آرامشی سرآمد تر خواهد بود.

او در بیتی به ما گفته است که:

                           جان گرگان و سگان از هم جداست       متحد جانها پاکان خداست

ما در مملکت خود به خوبی می بینیم که این سخن جواب نمی دهد، همه گرگان و سگان به هم زندگی می کنند و در پلیدی چنان اشتراک می ورزند که باور ناکردنی است

کسی که دنبال کثافت کاری نباشد راهی به حریم این جامعه نمی تواند باز کند

در فضای کنونی جان گرگان و سگان با هم از چنان وحدتی برخوردار است که باور نشدنی  هر چه تفرقه بوده گویا نصیب موؤمنان شده است تا دبوان و ددان.

بدون ددیت نمی توان در این ملک بود و بدون همیت نمی توان برخواست و بدون تعصب نمی توان ایمان آورد

                                يافته‌هاي ما «دستاورد»اند يا «پي‌آمد»؟    

(جمال‌شناسي وضع جاري كشور در آيينه دو مفهوم)

 

سيدضياءالدين صدر

اشاره 

در اين نوشتار تلاش بر آن است كه وضع افغانستان را در ذبل دو مفهوم  و كوتاهي نخيگان آن به بررسي گرفته شود.

پديده‌هايي كه روي طبيعت خام و نيز روي حيات و جامعه انساني اتفاق مي‌افتند داراي دو نوع عامل‌اند:

  1. عوامل‌انساني: مثل جنگها، صلح‌ها، ساخت و ساز تمدنها و دانشها و...

2.       عوامل طبيعي‌ يا غير انساني: مثل زلزله، سيل، ماه گرفتگي و خسوف و....

شناخت پديده‌هاي ناشي از عوامل نخست چندان دشوار نيست، زيرا همه تك عاملي هستند. اما شناخت و تحليل پديده‌هاي ناشي از عوامل انساني بسيار پيچيده است؛ زيرا اين دسته از پديده‌ها داراي چندين نوع عامل مي‌توانند باشد.

ستون فقرات دانش در مجموع عامل‌شناسي است و همين امكان در مهار كردن و حل مسائل و نيز ساختن آينده بهتر فراوان تأثيرگذار است.

ادامه نوشته

عذرخواهي كاري است انساني

جايگاه‌شناسي عذرخواهي و اعتراف

 

سيدضياءالدين صدر

خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار و توجيه آن یک کار حیوانی و يا بدتر از آن يعني يك عمل شيطاني است.

افغانستان كشوري است با انبوهي از حجم خطا و نبود قطره‌اي انعطاف و اعتراف و همين جاست كه مواجه مي شويم با زمختي و نشدن آنچه كه بايد انجام پذيرد

 

نگاهي به اعتراف در آيين‌هاي ديني

عذرخواهي و اعتراف به گناه، از نشانه‌ها و وظایف انسان  است. چنانكه سرباز زدن و تن ندادن به آن غرور به شمار رفته و از خضوضيات شيطان است.

این سنت انساني دارای پیشینه‌ای برابر با پيدايش انسان دارد.[1] اما طبق برايند تحقيقات اعتراف نامه با محتوای دعا و نیایش و طلب بخشایش را می‌توان از حدود ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد در ادبیات مصر باستان مشاهده کرد. از حدود ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ سال قبل از میلاد نیز در ادبیات آشوری - بابلی، سرودها و دعاهایی مانند مزامیر عبرانی به جا مانده است.

در سنت یهودی مسیحی، اعتراف به گناه به صورت علنی یا شخصی، برای کسب مغفرت الهی ضروری تلقی شده‌است.

رسالت پیامبران عهد عتیق این بود که در مردم احساس گناهکاری و پذیرش جرم خود را به صورت شخصی یا جمعی فراهم آورند. در آيين هاي  ديني اعتراف به گناهان علنی بوده كه نشان شرمساری، پشيماني و سرافکندگی گناهکار می‌گردیده است، به همین دلیل در قرن چهارم میلادی برای پیشگیری از هتک آبروی افراد و عوارض احتمالی آن، مقرر شد که اعتراف شخصی و در خفا صورت گیرد.

بزرگانی چون لایبنیتز، ولتر و گوته اشاراتی به محاسن این آیین کردند. چرا که معتقد بودند اعتراف به گناه علاوه بر تسکین خاطر گناهکار از میزان جرایم عمومی نیز می‌کاهد.

بر اساس تعالیم کلیسای کاتولیک روم آیین اعتراف یکی از آیین‌های مقدس است که مسیح پایه گذار آن بوده و اعتراف به همه گناهان بزرگ که بعد از تعمید صورت گرفته ضروری است. آموزه کلیساهای ارتدوکس شرق در باره اعتراف با آموزه کلیسای کاتولیک روم یکسان است.

ژان کالون نیز به ارزش اعتراف و برائت شخصی برای آنان که آگاهانه دچار این مشکل شده‌اند، اذعان داشت اما منکر این بود که اعتراف کردن یکی از آیین‌ها باشد یا آن که برای مغفرت گناهان ضروری باشد.

اما آنچه كه اعتراف يا عتذار امروزه نام يافته است در ادبيات ديني توبه نام مي گرفته است كه در دو صورت سر و علن جايز و رايج بوده است. با اين تفاوت كه در توبه آدمي با كمال پشيماني و صادقانه اين رويه نيك را انجام مي داده است اما در اعترافات و عذرخواهي هاي امروزين اشكال غير صادقي نيز يافت مي شود كه از آن ممكن است افراد به دنبال  كسب اعتبار اجتماعي و ... باشند.

اعتراف حتي با رويكردهاي سياسي اجتماعي مضحكي كه گاهي پيدا مي كند بسيار كار زيبا و انساني است كه مي‌تواند در تربيت و تلطيف عواطف اجتماعي نرم شدن فضايي عمومي فراوان نقش ايفا كند.

در این سال‌ها بسیاری از سیاستمداران، ستاره های دنیای هنر و ورزش و شخصیت‌های مذهبی در پی رسوایی یا جنجال‌های رسانه‌ای یا اعتراض‌های مردمی یا حتی با انگیزه‌های سودجویانه ناگزیر به عذرخواهی شده‌اند.

ادامه نوشته

گورگاه تن من

متني که در ذیل می آید چيزي شبيه شعر يا متن ادبي است كه بيشتر جنبه رئالستي دارد تا سويه‌هاي تخيلي- تفنني. در انتظار مطالعه دقیق و نقد سنجیده شما مخاطب خوب هستم. 

 

هیچ­کجا آباد

 

اهل هيچستانم

شهروند گیجستان

خانه­ام ر در ته دود 

دودهايي كه روانند ز بالا به فرود

                          در لب رود

                              رودي كه در آن هر چه به جز آب روان

آب و خاك من گورگاهی را ماند 

که تهی است ز  سرود و زعروج

                        همه چیزش به رکود

                                      در مِه و غم بَغنود

                                               نی به آواز سکوت

                                           بلکه با آه و فغان

وطنم در طرف سایه نادانی است

جایگه نیم‌بندی است

                        و مساعد بَرِ کوج

كوچ در مرداب

رفتن در فاصله‌ها

ماندن در بیغوله‌ها

مردن در ته چاه، سر مرز و سر راه

گورگه زیستنم 

شبی سردی دارد

روز تلخی و رنگ زردي 

این نقیصه است که در لحظه 

عشق و عقل را به محاق مي‌خواند

قفسی را ماند بافته از آهن

یاخته از فولاد

بَرِ آزادی

 

اهل جایی هستم

كه در آن ريشۀ از خویش نتانست دواند

 گذرانش در فاصله‌هاست

زيستگاهي كور و هول انگیز

 در بود و باشِ آنجا

تنها از قانون زد و بند مي‌توان بهره گرفت

تقدير زندگي در آن چنان سرشته شده

كه گويي بدون «زد و بند» نمي‌توان جان به در برد

آيين معاشرتش باهمنوع

دود شده رفته هوا

                                    ****

چورگاه ايمان، گورگاه عرفان و چاك راهه تشويش

امن و صلحِ آن بي‌قيمت

عُصب و همّيت در آن پر ارزش

پروردگاه كرختيٍ جهل‌اندود

كه تنها دو گروه را در خويش مي‌پرود

يك: دزدان

دو: دريوزه گران

رسم زندگي در آن

هم‌داستان شدن با يكي از آن دو گروست

گاه شنيدن، در آنجا سخني صائبي نمي‌توان شنود

گاه سخن، گوش صادقي نمي‌توان در آن يافت

 

                        ****

كار وُ بار در آنجا

سوختن درونِ خانه و ساختن بيگانه

به هوا فكني هيواد به قميت دست رسي به داشته‌هاي بي‌بنياد

غصب لقمه‌اي به گراني فروش لقماني

                        ****

زندگي را نامي است در آن موسوم به چلاندن

چلاندن به وضعي اطلاق مي‌گردد كه

تنها با ريختن آبروي ديگران به سامان می‌شود

و با گرفتن قربانيان ناحق روزچلان مي‌گردد

                        ****

آنجا را مردماني است كه:

 تنها کارشان باز داري از کار

و فریادشان برای فروكوفتن نجواي حقيقت

و هم و غمّ‌شان تعميق بخشي راندمان بطالت

****

مرداني دارد عصيانگر و ويرانگر

موسوم به «سرخلاص»

در زندگی اجتماعی نادان و ناتوان

در تحمل مخالف بي‌هنر

تنها نشان غيرتشان

غداره بندي و لاف و پوف پراكني

داراي توافقهايي در نشدن و تباني‌هايي در چپاول

                        ****

زنایی دارد تجمل اندیش و ناوارد

ستايشگران بيداد و مربيان استبداد

با ظاهري محروم و مظلوم و باطني مزور و مرموز

فتنه‌سازان ناياب و گلايه‌گران ناباب

درباره مد و طلا همه چيز دان و در باره تربيت

وه كه چه نادان؟!

 

****

ديگ فرهنگ اينجا افلاسي و سرخلاصي مي‌پزد

بر « نيم نخود كله دو صد من دستار» مي‌بندد

از همين روست كه راه پيموده را همواره مي‌پيماييم

و ررنج تكرار شده را هر روزه مي‌جوييم

يخ فروشي را مانيم زير آفتاب تموز

در پن‌يادنگيري نمونه تاريخيم

در مجاهدت همسايه ستير و خويشتن سوزيم

تكنولوژي بومي ما دريوزگي از اجنبي

و درماندگي ‌ما مايه مباهات و فخر جهاني

                        ****

محاربان و شيادان تنها گروه بردنده‌گان آنند

و همواره با «تانست» و «توانستند»

از سوي مردم خويش تشويق مي‌گردند

و از سوي مهاجمان بيگانه مورد لطف تفقد بي‌پايانند

در كارسوداگري و معامله‌گري عيارانرمانند

                        ****

جايي كه از آن مي‌گويم

در ماندنش به شيادان و در مردنش به سورخوران بايد رشوه داد

گرفتن يك جان در اين ملك سهل‌تر از كندن يك برگ

و مردنش ناچيزتر از كشيدن يك نخ سيگار

و ماندنش بي ارج‌تر از به رذالت تن دادن

پيسه دارانش به ريش قانون و خرد مي‌خندند

جوالي كشانش به چنين هنري هورا مي‌كشند

آيين‌نامه‌هاي نام نيك را يا موريانه‌ها خورده‌اند

يا شرق و غرب آنها را براي خويش زراندوده‌اند

                        ****

موسيقي سرگردان كوچه و بازارش تفكر را مي‌بلعد

فضاي رواني‌اش خوره‌اي را ماند كه

هر پلاني را براي زيست مترفي‌تر، در دم منهدم مي‌كند

در پيوند متفكر و روشنفكر

و روشنفكر و توده‌اش گسل سخت افتاده

و همه امكاناتش براي پرواندن نخبه معطل مانده

و هيج آغوشي به روي آنها گشوده نشده

جز مشت پر استعمار و توپ و تانگ استبداد

از همين روست كه

نخبگانش در كار سوداگري و دلالي آينده خويش غرقند

و متفكرانش از فرايند فكري خويش سرخوردگي بيش نصيب نمي‌برند

درون‌مايه زندگي در اينجا

چركابه‌ تجربه‌هاي سنت و تجدد است

و برون ماية آن پروژه‌اي پروپوزل نگاري مضحك

از همين روي نه در حال گذاريم و نه در حال قرار

بلكه در حال گذرانيم

****

گذران يعني:

-          با مشكل ساختن و در پي‌حل آن ره نجستن.

-          تكرار تجربه‌هاي ناموفق و دردهاي مكرر

-          در برخورد با زبر دست مثل موش در مواجهه با زير دست مثل جلاد

-          سوختن و ساختن با هيچ براي امر پوچ

-          به فراموش سپردن فردا و آينده و درگيري دائمي‌به حال، گذشته

-          دنبال كردن مناسك و شاهكار هنريِ زنده ماندن نه هنر چگونه زندگي نمودن

-          تن دان به تقديرگرايي و جبرزدگي و افلاسي

-           گزارة در خطر بدون حس با شكوه خطركردن

-          گذر از روي حقايق نجات‌بخش به قيمت چشم‌پوشي به رذالت و تباهي

****

وضعي كه دغدغه‌ها همه به هيچ ختم مي‌شوند

آرزوها همه در گور فرومي‌ريزند

ويك مشت خون و گوشت تركيب نايافته بر سر و روي هم مي‌پرند

و دنبال مقصر مي‌گردند

جايگه رنجي است جانكاه كه در آن آخرين نفسها را مي‌توان كشيد

و پس از آن استحاله خواهد شد

يا به تلي از خاك يا به كفتار و كلاغ

                        ****

و خدا تنها گوش شنودگر

دست توانا

تماشاگري است چيره دست

كه جايش به غايت در آنجا خالي‌ست

                        ****

مكاني كه من از آن مي گويم

چیزي سر جايش نيست

فرمانروايش هوس رو به دالر

بدیلی برای پيسه سخت ناشناختی

و راهي به رهايي در آنجا سخت دست نايافتني است

در آنجا آزادي يعني داشتن مجوز گريستن برخويش و ايجاد مانع براي ديگري 

عدالت يعني قرار نگرفتن هيچ چيز در قرارگاه‌ها

صلح يعني معامله و سوداگري پي در پي

جنگ يعني تن ندادن به روند رو به حقيقتِ صلح

و شهادت يعني مردن براي نژاد و فرقه فرافكني

زندگي يعني تلاش براي فروفكندن ديگري

دين يعني دست‌مايه توجيه تقديرگرايي و تفاخر قومي ـ قبيله‌گي

اخلاق در آنجا يعني آنچه را براي خويش مي‌پسندي براي ديگران نا رواداری

و رواداري آنچه را كه براي خويش نمي‌پسندي به ديگران

قبیله یعنی قبله

و دالر مقام سجده­گاه آن

آنجا وطن من است.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

سید ضیاءالدین صدر- کابل2012-1-3


حسين(ع): خاطره عشق روحاني

عاشورا نماد عزت طلبي ومظلوميت

 

ابن سيرين درباره امام حسين مي‌گويد:

آسمان بر كسى بعد از يحيى بن زكريا به جز حسين نه گريست و هنگامى كه كشته شد آسمان سياه گشت، و ستارگان در روز، پديدار شدند، به حدى كه سياره جوزاء در وقت عصر ديده شد، و خاك قرمز(از آسمان) فرو ريخت، و آسمان تا هفت شبانه روز به مانند لخته خونى بود» تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 339.»

 

اشاره

عارشورا از شعايري است اسلامي كه فراوان در تاريخ مورد توجه قرار گرفته است،  در حدي كه جريانهاي انقلابي زيادي را در ميان مسلمانان  در مقابل استبداد بر انگيخته است. به همين جهت  نگاه‌هاي عوامانه زيادي را اين موضوع گرد خويش فراهم آورده است. باشد كه در اين موضوع ديني-اسلامي توجهي عميق و عالمانه‌اي صورت پذيرد.

 بي‌ترديد امام حسين(ع) پايه‌هاي تفكر عدالت خواهانه را در ميان جامعه بشري مستحكم نمود. احياي عاشوا در هرسال به سان عنصر حياتي ماند كه در شريان خون جوانمردان دميده مي‌شود. گذشه از چند و چون اوصاف كه در بارة عاشورا گفته مي‌شود، به نظر مي‌رسد چند چيز بيش از همه عاشوراي سال 61 هجري را برجسته مي‌كند:

1.       احساس عزت طلبي

2.       مظلوميت بي بديل

نماد ونشانه‌های نمادین یعنی آنچه که ما را از خود آن چیز فراتر ببرد و به چیز دیگر برساند.  نمادها به عنوان رسانه ای است عمومی كه بین تفکر مردم و جهان عمل می‌کنند. بنابر اين علاه بر اينكه محرم و عاشورا نماد آزادانديشي، استقلال، جوانمردي و شهادت است، نماد عزت طلبي و درپي آن محروميت و مظلوميت نيز است.

با اين توضيح كه: عزت از مفاهيم قرآني است كه علو رواني و روحاني را جان آدمي نشان مي‌دهد و نيز طالب شكوفا كردن اين وضعيت مثبت در درون انسان است. از آنجا كه روابط ظالمانه در جريان زمان و روزگار به  صورت متراكم به رسم زندگي در ميان آدميان بروز مي كرده، تن دادن به آن در نگاه دين رذالت و پستي ياد شده است.

امام حسين از سخناني كه در روز عاشورا گفت، چنين بود: من زندگي كه همراه سازش با ستمگر باشد را نمي پذيرم و مرگ با عزت را از چنين زندگي بهتر مي دانم.

عزتخواهي و عدالت طلبي بي‌سابقه امام حسين و يارانش در روز عاشورا با مظلوميت بي‌سابقه‌اي  مواجه شد كه در تاريخ به عنوان يك سنبول مبارزه عليه استكبار شناخته شده و قيام‌هايي فراواني  با الهام از آن در جهان اسلام شكل گرفته است.

با اين نوشته يك هزارم حق مطلب را دربارة اباعبدالله الحسين نتوانستيم بيان كنم، باشد كه در صحنه حيات لختي بتوانم مبلغ حقيقت باشم. 

سال روز شهادت سيدالشهدا و هفتاد و دو تن از ياران رادمرد او و به اسارت رفتن خاندان نبي معظم اسلام را به همه جوانمردان و عزت طلبان تبريك و تعزيت عرض مي‌كنيم. 

ضیاالدین صدر - کابل

 

 

تعريف جامعه با رويكرد غير علمي

زندگي اجتماعي 

صدر- كابل 10-9-90

بنابراين جامعه همان چیزیست که دین، اخلاق، و قوانین برای به سامان شدن آن به وجود آمده، و مولد و مولود کنش‌های آدمی است كه طبیعت ثانوی نيز برای او به شمار می‌رود. جامعه از آنجا که دارای قدرت آفرینندگی، زایل‌کنندگی، استتار و اشکارکنندگی است، به روان تابعان خود صورت می‌بخشد و امکان ارتباط، سازندگی و حیات می‌دهد و گاهی نیز فرصت زندگی را از او می‌ستاند و دچار يأس، دل‌مردگي و از خودبيگانگي  مي‌كند. 

ادامه نوشته

ادب وطن داری

ادب وطن داری

سید ضیاءالدین صدر

هواي كوي تو از سر نمي‌رود آري

غريب را دل شكسته با وطن باشـد

اشاره

این نوشته ای است که در سرزمینهای بیگانه آن را به یاد وطنم (افغانستان) نوشته ام و حال که در وطن حضور دارم نیز نظرم چندان با مطالب مندرج در این نوشته فرق نکرده است.

ادامه نوشته

انگاره دنیا در میراث دینی

 

دنیا در قرآن

سیدضیاءالدین صدر

واژه «دنیا» در قرآن فراوان به کار رفته است. در قرآن گاه زندگي دنيا به لعب و لهو توصیف شده است، مانند: «و ما الحيواة الدنيا الا لعب و لهو؛ زندگي دنيا جز بازي و سرگرمي نيست (انعام / 32)، گاه به زينت و تفاخر و تكاثر و گاه از آن به متاع غرور(آل عمران / 185)، و گاه به عنوان متاع قليل (نساء /77)، و گاه به عنوان امر عارضي و زودگذر(نساء / 94) تعبیر شده است. واژۀ دنيا در قرآن صد و پانزده بار تكرار شده و در تمام آن‏ها قرآن با این لفظ صفات زندگي كنوني نشانه گرفته است. فقط در چهار جا واژه دنیا وصف عناصر کائنات مثل آسمان که در كنار بيابان آمده می‌باشد. برای نمونه به آیات ذیل اشاره می شود:

ادامه نوشته

انسان شناسی(مراتب نفس در عرفان)

مراتب  نفس در عرفان

سیدضیاء‌الدن صدر

اشاره

بر خلاف دانش‌های نوین که تفاوت چندان میان انسان و دیگر موجودات و نیز میان افراد و گروهای انسانی قائل نیست، دانش عرفان، قائل به تفاوتهای اساسی میان انسان و دیگر موجودات است. و نیز با توجه به ملکات و صفات روحی افراد انسانی به تمایز حقیقی میان آدمیان باور دارد، علاوه بر اینها [با توجه به ملکات نفس] در وجود هر فرد انسانی نیز تمایز حقیقی و آشکاری می‌بیند. بر اساس همین فرق‌گذری میان آدمیان و نیز میان مراتب نفس هریک، برخی از افراد را بزر‌گ و بزرگتر و برخی را کوچک و نیز برخی دیگر را پست و حقیرتر می‌داند. در عرف عرفان، انسان می‌تواند فراتر از ملائیکه و فروتر از حیوان و نبات می‌تواند رشد یا پست و بی‌ارزش گردد. در صورت شناسایی و به فعلیت‌رسانی نیروها و استعدادهای درون، نفس او مراتب بی‌شماری را  پذیرا می‌شود. عارفان مسلمان هریک با توجه به تجارب و مبانی عرفانی خود این مراتب را بر شمرده و نامگذاری کرده‌اند. این نوشتار علاوه بر یادآوری مراتب نفس از دیدگاه بیشتر عارفان دیدگاه سه کانه انگار را پذیرفته و طبق این مبنی سخن رانده است. مراتب سه گانه نفس(روح، قلب و سّر) را با الهام از منابع عرفانی به‌ویِِژه سخنان عزالدین محمود کاشانی به صورت تفصیل پی می‌گیریم.

ادامه نوشته

صداقت راه بی‌بدیل رستگاری

تنها راستی موجب راضای خداست

 سیدضیاالدین صدر

قال الصاق (ع): «قد افلح من صدق؛ بی‌تریدی راستی‌پیشگی رستگاری را به   دنبال دارد.»[1] هر که از آفت برست به راست گفتن و راست کردن برست و هر که مرتبه‌ای از وارستگی دست یافت، به صدق یافت.[2]

ادامه نوشته

در هوای کوی حق

درباره دعا

آدمي به طور طبیعی محبت را درك مي‌كند، احسان و تكريم را مي‌فهمد و جوانهِ عشقي را در خويش مي‌يابد! خوش نام‌ترين و با شكوه‌ترین دوستي، دوستي انسان با خدا و دوستان او است و نيز محبت و مِهر دوستان خدا به انسان است.

ادامه نوشته