گورگاه تن من
متني که در ذیل می آید چيزي شبيه شعر يا متن ادبي است كه بيشتر جنبه رئالستي دارد تا سويههاي تخيلي- تفنني. در انتظار مطالعه دقیق و نقد سنجیده شما مخاطب خوب هستم.
هیچکجا آباد
اهل هيچستانم
شهروند گیجستان
خانهام ر در ته دود
دودهايي كه روانند ز بالا به فرود
در لب رود
رودي كه در آن هر چه به جز آب روان
آب و خاك من گورگاهی را ماند
که تهی است ز سرود و زعروج
همه چیزش به رکود
در مِه و غم بَغنود
نی به آواز سکوت
بلکه با آه و فغان
وطنم در طرف سایه نادانی است
جایگه نیمبندی است
و مساعد بَرِ کوج
كوچ در مرداب
رفتن در فاصلهها
ماندن در بیغولهها
مردن در ته چاه، سر مرز و سر راه
گورگه زیستنم
شبی سردی دارد
روز تلخی و رنگ زردي
این نقیصه است که در لحظه
عشق و عقل را به محاق ميخواند
قفسی را ماند بافته از آهن
یاخته از فولاد
بَرِ آزادی
اهل جایی هستم
كه در آن ريشۀ از خویش نتانست دواند
گذرانش در فاصلههاست
زيستگاهي كور و هول انگیز
در بود و باشِ آنجا
تنها از قانون زد و بند ميتوان بهره گرفت
تقدير زندگي در آن چنان سرشته شده
كه گويي بدون «زد و بند» نميتوان جان به در برد
آيين معاشرتش باهمنوع
دود شده رفته هوا
****
چورگاه ايمان، گورگاه عرفان و چاك راهه تشويش
امن و صلحِ آن بيقيمت
عُصب و همّيت در آن پر ارزش
پروردگاه كرختيٍ جهلاندود
كه تنها دو گروه را در خويش ميپرود
يك: دزدان
دو: دريوزه گران
رسم زندگي در آن
همداستان شدن با يكي از آن دو گروست
گاه شنيدن، در آنجا سخني صائبي نميتوان شنود
گاه سخن، گوش صادقي نميتوان در آن يافت
****
كار وُ بار در آنجا
سوختن درونِ خانه و ساختن بيگانه
به هوا فكني هيواد به قميت دست رسي به داشتههاي بيبنياد
غصب لقمهاي به گراني فروش لقماني
****
زندگي را نامي است در آن موسوم به چلاندن
چلاندن به وضعي اطلاق ميگردد كه
تنها با ريختن آبروي ديگران به سامان میشود
و با گرفتن قربانيان ناحق روزچلان ميگردد
****
آنجا را مردماني است كه:
تنها کارشان باز داري از کار
و فریادشان برای فروكوفتن نجواي حقيقت
و هم و غمّشان تعميق بخشي راندمان بطالت
****
مرداني دارد عصيانگر و ويرانگر
موسوم به «سرخلاص»
در زندگی اجتماعی نادان و ناتوان
در تحمل مخالف بيهنر
تنها نشان غيرتشان
غداره بندي و لاف و پوف پراكني
داراي توافقهايي در نشدن و تبانيهايي در چپاول
****
زنایی دارد تجمل اندیش و ناوارد
ستايشگران بيداد و مربيان استبداد
با ظاهري محروم و مظلوم و باطني مزور و مرموز
فتنهسازان ناياب و گلايهگران ناباب
درباره مد و طلا همه چيز دان و در باره تربيت
وه كه چه نادان؟!
****
ديگ فرهنگ اينجا افلاسي و سرخلاصي ميپزد
بر « نيم نخود كله دو صد من دستار» ميبندد
از همين روست كه راه پيموده را همواره ميپيماييم
و ررنج تكرار شده را هر روزه ميجوييم
يخ فروشي را مانيم زير آفتاب تموز
در پنيادنگيري نمونه تاريخيم
در مجاهدت همسايه ستير و خويشتن سوزيم
تكنولوژي بومي ما دريوزگي از اجنبي
و درماندگي ما مايه مباهات و فخر جهاني
****
محاربان و شيادان تنها گروه بردندهگان آنند
و همواره با «تانست» و «توانستند»
از سوي مردم خويش تشويق ميگردند
و از سوي مهاجمان بيگانه مورد لطف تفقد بيپايانند
در كارسوداگري و معاملهگري عيارانرمانند
****
جايي كه از آن ميگويم
در ماندنش به شيادان و در مردنش به سورخوران بايد رشوه داد
گرفتن يك جان در اين ملك سهلتر از كندن يك برگ
و مردنش ناچيزتر از كشيدن يك نخ سيگار
و ماندنش بي ارجتر از به رذالت تن دادن
پيسه دارانش به ريش قانون و خرد ميخندند
جوالي كشانش به چنين هنري هورا ميكشند
آييننامههاي نام نيك را يا موريانهها خوردهاند
يا شرق و غرب آنها را براي خويش زراندودهاند
****
موسيقي سرگردان كوچه و بازارش تفكر را ميبلعد
فضاي روانياش خورهاي را ماند كه
هر پلاني را براي زيست مترفيتر، در دم منهدم ميكند
در پيوند متفكر و روشنفكر
و روشنفكر و تودهاش گسل سخت افتاده
و همه امكاناتش براي پرواندن نخبه معطل مانده
و هيج آغوشي به روي آنها گشوده نشده
جز مشت پر استعمار و توپ و تانگ استبداد
از همين روست كه
نخبگانش در كار سوداگري و دلالي آينده خويش غرقند
و متفكرانش از فرايند فكري خويش سرخوردگي بيش نصيب نميبرند
درونمايه زندگي در اينجا
چركابه تجربههاي سنت و تجدد است
و برون ماية آن پروژهاي پروپوزل نگاري مضحك
از همين روي نه در حال گذاريم و نه در حال قرار
بلكه در حال گذرانيم
****
گذران يعني:
- با مشكل ساختن و در پيحل آن ره نجستن.
- تكرار تجربههاي ناموفق و دردهاي مكرر
- در برخورد با زبر دست مثل موش در مواجهه با زير دست مثل جلاد
- سوختن و ساختن با هيچ براي امر پوچ
- به فراموش سپردن فردا و آينده و درگيري دائميبه حال، گذشته
- دنبال كردن مناسك و شاهكار هنريِ زنده ماندن نه هنر چگونه زندگي نمودن
- تن دان به تقديرگرايي و جبرزدگي و افلاسي
- گزارة در خطر بدون حس با شكوه خطركردن
- گذر از روي حقايق نجاتبخش به قيمت چشمپوشي به رذالت و تباهي
****
وضعي كه دغدغهها همه به هيچ ختم ميشوند
آرزوها همه در گور فروميريزند
ويك مشت خون و گوشت تركيب نايافته بر سر و روي هم ميپرند
و دنبال مقصر ميگردند
جايگه رنجي است جانكاه كه در آن آخرين نفسها را ميتوان كشيد
و پس از آن استحاله خواهد شد
يا به تلي از خاك يا به كفتار و كلاغ
****
و خدا تنها گوش شنودگر
دست توانا
تماشاگري است چيره دست
كه جايش به غايت در آنجا خاليست
****
مكاني كه من از آن مي گويم
چیزي سر جايش نيست
فرمانروايش هوس رو به دالر
بدیلی برای پيسه سخت ناشناختی
و راهي به رهايي در آنجا سخت دست نايافتني است
در آنجا آزادي يعني داشتن مجوز گريستن برخويش و ايجاد مانع براي ديگري
عدالت يعني قرار نگرفتن هيچ چيز در قرارگاهها
صلح يعني معامله و سوداگري پي در پي
جنگ يعني تن ندادن به روند رو به حقيقتِ صلح
و شهادت يعني مردن براي نژاد و فرقه فرافكني
زندگي يعني تلاش براي فروفكندن ديگري
دين يعني دستمايه توجيه تقديرگرايي و تفاخر قومي ـ قبيلهگي
اخلاق در آنجا يعني آنچه را براي خويش ميپسندي براي ديگران نا رواداری
و رواداري آنچه را كه براي خويش نميپسندي به ديگران
قبیله یعنی قبله
و دالر مقام سجدهگاه آن
آنجا وطن من است.
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
سید ضیاءالدین صدر- کابل2012-1-3