مهاجرت و از دسترفتن امکان تمدنسازی
تأملی وجودی–اخلاقی در مهاجرت معاصر
ضیا صدر+Al
بحران خودِ وجودی در بافت اجتماعی افغانستان
زندگی عملی در افغانستان نشان میدهد که از چیزی به نام «خود» تعابیر مغشوش، معیوب و نااستوار رواج دارد. نه به این معنا که انسان افغانی فاقد درون، احساس یا اراده است، بلکه به این معنا که هیچ آیین منسجم و دستگاه منظمِ خودشناسیِ نهادینهای وجود ندارد که بتواند نسبت انسان را با خویشتن، مسئولیت، اخلاق و آینده روشن سازد. آنچه عموماً بهجای «خود» عمل میکند، صورتی موهوم و تدافعی از هویت است؛ «خودی» که همواره درگیر تزاحم، تنازع و خشونتِ بقاست و هر فرد را به سانِ سربازی در وضعیت آمادهباش دائمی قرار میدهد. در چنین وضعی، مرزهای این خودِ موهوم باید مدام دفاع شوند، بیآنکه معلوم باشد در نهایت فرد باید قربانی جمع شود یا جمع قربانی فرد.
خودشناسی بهمثابه ضرورت وجودی و اخلاقی
خودکاوی و خودشناسی، در چنین زمینهای، نه یک تمرین فکریِ لوکس، بلکه امری نادر و حتی ناممکن جلوه میکند. حال آنکه اهمیت خودشناسی بهمراتب بیش از آن چیزی است که عموماً تصور میشود. این فرآیند نقشی کلیدی در هماهنگی قوای روحی، نسبت سالم میان جسم و جان، و حتی در سلامت زیستمند انسان ایفا میکند. از همین روست که هم سنتهای دینی و هم دستگاههای معرفتیِ فلسفی و علمی، بهگونهای همداستان، بر ارزش معرفتِ نفس تأکید ورزیدهاند. در متون دینی، جهل به خویشتن همسنگ ناتوانی از شناخت حقیقت، جهان و خداوند دانسته شده است؛ گویی انسان تا وقتی نسبت خود را با خویش نیابد، هیچ نسبت پایداری با امر متعالی یا امر انسانی برقرار نخواهد کرد.
ناآشکارگی حقیقتِ انسان و مسئولیت وجودی او، در بافت اجتماعی و سیاسی افغانستان، به سردرگمیها و سوءاستفادههای فراوان انجامیده است. در چنین شرایطی، میتوان با احتیاط گفت انسان افغانیِ ساکن وطن، در اغلب موارد، از خویشتن خویش بیگانهترین موجود است. تجمع انسانهایی که نسبت روشنی با «خود» ندارند، از فرد و جمع، وضعیتی ساخته که در هیچ قالب شناختهشدهٔ فکری–شناختی بهراحتی جای نمیگیرد. مجموعهٔ فشارهای سیاسی، اقتصادی و ژئوپولتیکی، آیین تأمل در خویش، اخلاق و انسانیت را دچار کجتابیهای عمیق کرده و انسان را بهگونهای غریب از خود تهی ساخته است؛ تا جایی که فرد بهآسانی از ارزشهای شخصی و کرامت وجودی خویش به نفع علایق تحمیلیِ گروهی یا عرفی چشم میپوشد.
فرهنگ «مردم چه میگویند» و انسداد خودکاوی
در این میان، فرهنگ فراگیر «مردم چه میگویند» بهمثابه نوعی آیین عرفیِ الزامآور، نقش محوری ایفا میکند. این منطق پنهان اما قدرتمند، انسان را در چرخهای از چشموهمچشمی، کوتهبینی و حیاتِ نمایشی گرفتار میسازد و امکان خروج از خودِ اصیل را از او میگیرد. تا زمانی که فرد نتواند خود را از این دایرهٔ خبیثه بیرون بکشد، دستیابی به خودشناسیِ حقیقی ممکن نخواهد بود. در چنین وضعی، «دیگری»ای نامرئی اما مسلط، جای خودِ انسان مینشیند و رفتار فرد و جامعه را هدایت میکند؛ دیگریای که معیار ارزشگذاریاش نه حقیقت، بلکه داوری جمعیِ بیچهره است.
مهاجرت بهمثابه امکان گسست واقعی از حلقه عرفی
مهاجرت، در این زمینه، میتواند امکانی تعیینکننده پدید آورد. نه به این معنا که مهاجرت بهخودیخود نجاتبخش است، بلکه از آن رو که خروج واقعی از آن حلقهٔ عرفیِ بسته را ممکن میسازد. آوارگی، غربت و تنهایی ــ بهویژه در جهان غرب ــ بسیاری از افغانها را ناگزیر به مواجهه با خویشتن میکند. انسان مهاجر کمتر مجال فرار از خود مییابد؛ هرچند برخی میکوشند در سایهٔ لذت، اعتیاد یا سرگرمیهای افراطی، از پرسشهای بنیادینِ خودکاوی بگریزند. با این همه، امکان گریز از خویش در غربت، بهمراتب محدودتر از وطن است.
پیوند دوسویهٔ خودشناسی و تقوا
اینجاست که پیوند دو سویهٔ خودشناسی و تقوا آشکار میشود. تقوا را میتوان نوعی خودنگهبانیِ آگاهانه دانست؛ توانمندیای برای مقاومت در برابر ناحقی و تحمیلی که عرف، جمع یا قدرت بر انسان بار میکند. خودشناسی بدون تقوا به خودشیفتگی میانجامد و تقوا بدون خودشناسی به اطاعت کور بدل میشود. این دو، در مسیر تکامل انسان، یکدیگر را تقویت میکنند و امکان زیستی واجد کرامت را فراهم میسازند. در چنین افقی است که حتی مفهوم هجرت در سنت اسلامی، معنایی ژرفتر مییابد: هجرت نه صرفاً واکنشی به ناامنی، بلکه ضرورتی برای حفظ رؤیا، کرامت و امکان زیستنِ اخلاقی است؛ آنگاه که شرایط مکانی، این امکان را از انسان سلب میکند.
افول امکان تمدنسازی در مهاجرت معاصر
با این همه، مهاجرتِ معاصر، در اغلب موارد، بار تمدنیِ گذشتهٔ خود را از دست داده است. در تاریخ، مهاجرتها اغلب خاستگاه شکلگیری تمدنها بودهاند؛ زیرا حامل رؤیا، معنا و افق بودهاند. امروز اما، مهاجرت غالباً به جابهجاییای تقلیل یافته که رؤیایش به معاش، مصرف و بقا فروکاسته شده است. بسیاری از مهاجران، با ورود به اروپا، درمییابند که آسمان اینجا نیز همان رنگ است و زندگی عمدتاً به کارکردن، مصرفکردن و زیستن در حداقل امنیت اقتصادی محدود میشود. در چنین وضعی، نه دولت–ملتهای میزبان افق تمدنسازی برای مهاجران میگشایند و نه خود مهاجران، غالباً، چنین رؤیایی را حفظ میکنند. نتیجه، نوعی بهرهکشیِ نرم و بردگیِ نامرئیِ خودخواسته است.
نجات از لذتزدگی و بازیابی فاعلیت تمدنی
با وجود این همه، خودکاوی همچنان معجزهگر است. نجات از وضعیت خودگمماندگی، نجات از غرقشدن در لذتهایی است که خوشحالی میآورند اما شادمانیِ وجودی–اخلاقی را میفرسایند. انسان میخندد، سرگرم میشود، میدود؛ اما هرچه بیشتر در لذت غرق میشود، از بهجتِ عمیقِ وجودی خویش دورتر میافتد. هدف، رهایی از این وضعیت است؛ زیرا تنها انسانی که با خود آشتی کرده، میتواند فاعل تمدنی شود، نسبت خویش را با جهان، انسان، تاریخ و حقیقت دریابد و به همهٔ این ساحتها خدمت کند.
پرسشهای گشوده
این متن قصد ندارد بهجای اندیشیدن، پاسخهای آماده عرضه کند؛ بلکه میکوشد میدان پرسش را بگشاید و ذهن خواننده را به مشارکت انتقادی فراخواند. پرسشهای زیر نه برای ختم بحث، بلکه برای آغاز تأملی جدیتر طرح میشوند:
1. آیا مهاجرتِ معاصر هنوز حامل «امکان تمدنسازی» است، یا این امکان بهواسطهٔ شرایط جهانی، اقتصادی و فرهنگی مسدود شده است؟
2. اگر این امکان از دست رفته، منشأ آن در کجاست: در سوژهٔ مهاجر، در ساختار دولت–ملتهای میزبان، یا در منطق جهانیِ سرمایه و بهرهکشی نرم؟
3. فرهنگ «مردم چه میگویند» تا چه اندازه در انسداد خودشناسی و فروکاست انسان به موجودی نمایشی و تدافعی نقش دارد؟
4. آیا خروج مکانی از وطن، بدون گسست واقعی از این منطق عرفی، میتواند به خودکاوی اصیل بینجامد؟
5. نسبت خودشناسی و تقوا در زیست معاصر چیست، و چگونه میتوان از فروغلتیدن یکی به خودشیفتگی و دیگری به اطاعت کور پرهیز کرد؟
6. آیا دولتهای میزبان، مهاجر را صرفاً نیروی کار و ابزار اقتصادی میخواهند، یا امکان فاعلیت انسانی و مشارکت تمدنی را نیز به رسمیت میشناسند؟
7. در جهانی که لذت، مصرف و بقا جای رؤیا را گرفتهاند، چگونه میتوان شادمانیِ وجودی–اخلاقی را از خوشیهای زودگذر بازشناخت؟
8. و سرانجام، آیا بدون بازیابی «خودِ وجودی–اخلاقی»، میتوان به آیندهای اندیشید که در آن انسان بار دیگر فاعل تاریخ و تمدن باشد؟
.