(گفتوگوی ویژه با استاد نادر نورزایی، متفکر و پژوهشگر فلسفه و جامعه)
گفتمان نجات افغانستان از سرگردانی، فقر و حنگ سالهاست به شکل مرئی و نامرئی از سوی حلقات مختلف طرح شده است، متأسفانه این گفتمان نه در حوزه نظری کدام تجویز قابل قبول و گویی درخور اجماع در پی داشته و نه در حوزه عینی و عملی حاویی کدام دستاورد و ارمغانی بوده است. طرح مسئله نجات کشور و مردم افغانستان شاید از دید بسیاری کهنه و انحرافی به نظر برسد، اما تاریخ نیم قرن اخیر اندیشه تقلاهای ما نشان میدهد، از بسکه گفتمانها و موضوعات از سوی حلقات احساسی، بیتجربه و کمسواد و کم ظرفیت دستکاری و دستمالی شدهاند، گویی دیگر طرح و بازطرح آنها بیبهاء و کم اهمیت شده است.
به نظر میرسد در حالی که مردم افغانستان در نیم قرن اخیر شدیداً نیازمند به “نجات” از طوفانها و گردابهای نابودکننده شدهاند، طوفان 20 ساله اخیر پیچیدهتر از همه دورههای تخمین زده میشود، این گرداب وحشتناک و پیچیده بیش از هر دورهای جامعه ما را با عالمی از بن بست و شکنندگی مواجه نموده که به ناتوانی و رنجوری ذهنیت و عینیت فرد و جامعه منجر گردیده، به گونهای که همه مفاهیم، ارزشها و نیز امور از جای خودشان لغزیده و شورخوردهاند، هیچ کلمهای معنای خود را اکنون ندارد، هیچ ارزشی کارکرد و توضیح معقول و معلومی ندارد، هراندیشهای گویی توان دربرگرفتن جوهر مسئله و ارائه راه حل افغانستان را ندارد.
به نظر میرسد گفتمان نجات افغانستان، خود، نیاز مبرم به نجات دارد، نجات این گفتمان از دست مافیای فرهنگی- فکری و باورهای خشنونتزای نخبگان خشک مغز و کذاب و مزدور و رفتارهای روزمره و احساسی، باید در دستور کار قرار گیرد. متفکران و مبارزان راستین باید از روی این گفتمان بنیادی خاکروبی نمایند و با مشاهده تاریخ پنجاه سالۀ رنج و شکنج این خاک و مردمش بیس و پایهای استوار برای قرار گرفتن امور، گفتارها و گفتمانهای پراکنده کنونی بسازند تا شاید مبحث نجات در جایگاه اصلی خودش قرار گیرد
ضیا صدر مسئول مرکز نشراتی افغانستان امروز، مبانی، ابعاد، ارزشها و آگاهیهای نجاتبخش را به شکل عام بشری و به صور خاص و افغانی آن، با جناب استاد نادر نورزایی متفکر و پژوهشگر برجسته و خجسته کشور در میان نهاده است، این متن حاوی مطالب ژرف با رویکرد نسبتاً علمی و واقعگرایانه است که مطالعه آن نیاز مبرم به دقت و حوصلهمندی اندیشهورزانه دارد.
متن گفتوگو
ضیا صدر: زمانی که بحث نجات پیش میآید، مردم دینگرا در سرزمینها شرقی فوری متوجه دستی از غیب میشوند و ذهن و ضمیرشان بهسوی حامی و فرستاده آسمانی معطوف میگردد، ذهنیت اینجا طوری است که هرگاه فرد و جامعه متوجه مشکلی گردند به دنبال حمایتگر بیرونی و منجی بسیار پاکدامن و همهفنحریفی میگردند فقط گره مشکلات دست اوست. اینجا فراوان دیده میشود که وقتی مردم متوجه برخی از نیازهای سادهشان که میشوند از ترکیب “ایکاش” استفاده میکنند. کاشکی اینطور میشد و کاش آنطوری نمیبود مثلاً کاش اکنون برق میداشتیم و زمستان پیش رو زغال گران نشود!
بحث نجات بیگمان ابعاد متعدد و گستردهای دارد که همه انسانها به نحوی در مقاطع خاص یا در تمام زندگی خودآگاه و ناخودآگاه در جستجوی آن میبرآیند، به نظر میرسد همین امید به نجات و یاری دستی از غیب، شاید مهمترین نیروی محرک افراد انسانی برای تلاش است. شاید بتوان هدف از تأسیس و ساختن مکتبهای مختلف را در یک جمله بتوان رویکردها، روشها و نسخههای ارائه نجات نامید.
جناب استاد نورزایی! خواست نجات از کجای روح و روان آدمی بلند میشود و نجات به معنی واقعی کلمه چیست؟
پاسخ: یکی از نامتغیرهای جهانروا در زندگی انسانها اشتیاق به “رهبری برتر” بوده است. خضر خواهی، مسیح جویی، مهدیگرایی و انتظار منجی بزرگ در همهای فرهنگها و گروههای انسانی مشاهده شده است. ریشۀ این اشتیاق در هستیشناسی انسان نهفته است. انسانی که راهنمای قابل اعتماد غریزی ندارد و هر حرکت اش شامل آزمون و خطا میباشد و باید زندگیاش را خود، سر و سامان دهد و همیشه در اضطراب بنیادین از تصادفات طبیعی و زندگی اجتماعی به سر میبرد.
انسان به حیث موجود اجتماعی در گروهها و اجتماعات نیاز به رهبری دارد. این نوع نیاز را ما در خویشاوندان آدم نمای نزدیک خود یعنی شمپانزهها و گوریلها هم مشاهده میکنیم. در بین این گروهها هم یک حیوان “حیوان الفا” معمولاً “رئیس” گروه میباشد و وظیفهاش حفظ نظم و سلسله مراتب است و گروه را راهنمایی میکند. خاصیت و ظرفیت رهبری در اجتماعات انسانی تابع توزیع فراوانی نرمال (منحنی گاوس) میباشد. یعنی اکثریت انسانها میخواهند زندگی خود را به راحتی سپری کنند و میل بیشتری به سهمگیری در رهبری گروه ندارند، یک تعداد اندکی ضد اجتماعاند و تعداد اندکی دیگری هم جاه طلبی ریاست و رهبری دارند. در شرایط عادی، اکثریت با میل حاضر است از رهبران پیروی کند تا زمانیکه امیالشان و نیازهایشان در سطح قابل قبول برآورده شود.
ولی در شرایط شیوع ظلم و فساد همهگیر و بحرانهای اجتماعی و اقتصادی این اشتیاق به رهبری برتر و منجی بزرگ و مسیح موعود به شدت بیشتر در بین انسانها به مثابه تکیهگاه و ساحل نجات ظهور میکند. به ویژه زمانی که به اثر احساس درماندگی و ناتوانی آموخته شده، مردم اعتماد به نفس خویش را از دست دادهاند و ظرفیت خود تنظیمی و خود رهایی را ندارند، شدت و اشتیاق به منجی افزایش مییابد و دقیقاً در چنین شرایطی است که انسانها زودباورتر و تلقینپذیرتر میشوند و آمادگی بیشتری برای قبول رهبری عوام فریبان و پیامبران دروغین را دارند.
ضیا صدر: آیا مکتبهای موجود در جهان از سوی مؤسسین آنها صرفاً بهعنوان نسخه نجات بشر تهیه و تدارک شدهاند، یا کدام مقصود و منظور دیگری نیز مؤسسین و سازندگان آن داشتهاند؟
استاد نادر نورزایی: مکتبهای موجود در جهان چه از نوعی دینی و چه از نوع سیاسی و اجتماعی همیشه پاسخی برای مسائل آن زمان اجتماعات بوده است. این پاسخها همه ویژگیهای همان فرهنگها و رسم و رواجات آن جوامع را با خود حمل میکنند و از طرفی نوآوریهایی را ارائه میکنند تا به مسائل مردم آن زمان پرداخته باشند. ولی به اثر تحول و شرایطی که هنوز روی شرایط ظهورشان بحث است، در حدود بین 800 تا 200 قبل از میلاد ادیان و فلسفههای ظهور میکنند که “جهانروا” اند و برای نجات بشر تهیه شدهاند و تفکر از سطح کثرتخدایی، طبیعتپرستی و اسطورهای به سطح تکخدایی و فلسفههای جهانروا سیر میکند. فیلسوف و روانپزشک آلمانی کارل یاسپرس (1883- 1969) این دوره را در کتابش تحت عنوان: خاستگاه و هدف تاریخ “عصرِ محوری” (Achsenzeit) مینامد.
در این بازهای زمان است که در چین کنفوسیوس و لائوتسه، در فلسطین پیامبران یهود مانند ایلیا، جریمیاس، جسیاس و غیره، در یونان فیلسوفان مانند هراکلیت، پارمنیدیس، ارشمیدوس، در ایران زردشت و در هندوستان بودا ظهور میکنند و همه در واقع با هم مشترکات جهان روایی دارند.
در عصرِ محوری، جریانهای موازی که باعث آن شدند – این هنوز یک پروژه است تا مکانیزم ظهور این جهان بینیها روشن شود – انسان دوران اسطورهای را پشت سر میگذارد. روشنفکران و فیلسوفان همهی این جوامع در مورد شرایط زندگی انسانی میاندیشند. این ادیان و فلسفهها خدایان متعددی را که ریشه زمینی داشتند را به یک خدا تقلیل میدهند و وی را به آسمان خانه میدهند. این نوع اندیشهها را مردم آن زمان قبول میکنند و “میفهمند.” جهان به ناسوت و لاهوت تقسیم میشود. کسی که به پهلوی حاکمان زمینی قرار میگیرد و مشیت الهی را ابلاغ میکند توجه مردم را به خود جلب میکند و به حیث کاهن و پیامبر به رسمیت شناخته میشود. یکی از معیارهای مهم فرهنگهای عصر محوری “تفکر پسا قراردادی” است. این نوع تفکر و اخلاقیات را روانشناسانی نظیر: ژان پیاژه (1896 – 1980) و لارنس کولبرگ (1927 – 1987) در مراحل رشد آنتوجنتیک (رشد فردی) مطرح کردهاند. فرق تفکر پسا قراردادی از تفکر قراردادی در تکیه به اصول مجرد و عام مانند “امر مطلق” کانت است. یعنی معیار کنش، پیروی از رسوم و عنعنات نیست، بلکه اصول مجرد و عمومی معیاری برای سنجش عنعنات میشود و میتواند با آنها در تضاد واقع شود. کنش قراردادی همیشه تابع ارزشهای قبول شدهای جامعه است، درحالیکه تفکر پسا قراردادی مبنی بر آموزشهای شناختی نوین است که جامعه را به پیش میبرد. در غیر آنصورت جوامع شکل ایستا را خواهند داشت و ظهور پیامبران و فیلسوفان با اندیشههای نو ناممکن میشود. هر زمانی که اجتماعات ظرفیت آموختن و ابتکار را از دست دهند، آنگاه به بن بست خواهند رسید.
بنیان گذاران این فلسفهها و ادیان اعتماد به نفس مردم عام را بالا میبرند. آنها رهنمای عملشان میشوند و به زندگیشان “معنی” میدهند. پیروان این پیامبران با ایجاد نهادها کارشان را ادامه میدهند تا بتوانند اندیشههای اتوپیک پیامبران را محقق سازند. این جریان در عصر پسا محوری امروز هم طوری که میبینیم ادامه دارد.
ضیا صدر: اصلاً بحث نسخهپیچی برای نجات بشر کلاً میتواند یک عمل یا رفتاری باشد که عقلانیت امروز بشر آن را تأیید کند، اصلاً چنین ادعایی معمولاً چه مشکلاتی را در پی داشته و چرا چنین بوده است؟
استاد نورزایی: انسان همیشه موجودی نسخه پیچ بوده است. کنجکاوی و نیاز به بهزیستی و ماجراجویی همیشه افقهای نوینی را بروی انسانها بازکرده است. امروز به اساس نظریهای مدرن سیستمها این امر مسلم شده است که نسخهپیچیها و پروژههای بزرگ شناخت فراگیر و جهان روا نمیتواند پاسخ به همهای پرسشها بدهد.
جهان همیشه از تئوریهای ما پیچیدهتر است. بناءً تئوریهای ما باید حدود معین داشته باشند و برای اهداف معین طرح شوند. در علوم طبیعی مشاهده میشود که فیزیک کوانتوم را نمیتوان با نسبیت اینشتاین جمع کرد. یعنی در سطح مایکروفیزیک (جهان بسیار ریز) قواعد و قوانین دیگری حاکم است تا در سطح ماکروفیزیک (جهان بسیار بزرگ با سرعتهای نزدیک به سرعت نور.) تئوریهای ما در مورد جامعه و انسان هم باید حدود معینی را رعایت کند. ولی برای اینکه ما تصویر بهتری را از جهان داشته باشیم باید از روشهای همگرا (convergent methodologies) استفاده کنیم. یعنی با روشهای متفاوت وجوه متنوع را مورد بررسی قرار دهیم. هرگاه با روشهای متنوع به یک نتیجه جمع شدیم، میتوانیم یقین بیشتری داشته باشیم که تئوریهای ما بازتاب درستی از واقعیت بیرون را ارائه میکنند. فقط در این صورت است که ما مانند آن نابینایان نخواهیم بود که هر یک در اطاق تاریک فیل را لمس میکردند و به نتایج کاملاً متفاوت در مورد چگونگی این حیوان میرسیدند.
ادعاها و نسخه پیچیهای بی در و پیکر و باور به اینکه ما با یک تئوری یا یک دین و ایده ئولوجی همۀ پرسشهای انسانها را به سادگی میتوانیم پاسخ گوییم علمی نیست، بلکه استبداد رأی است.
ضیا صدر: ضعف اصلی را شما در نسخهها و دستگاههای تولید نجات میبینید یا برداشتها، فهمها، ظرفیتها و ناتوانی بشر که در عرصه تطبیق، انسان را دچار خلاء و نقصان ارزیابی مینمایید؟
استاد نورزایی: در اینجا میتوانیم بگوییم که هم کمی گندمتر است و هم آسیاب کمی کُند. دستگاههای تولید نجات کلی، جهان بسا پیچیده و غیر خطی را ساده و خطیسازی میکنند. فهم و درک انسانها هم طوری که میدانیم شامل چرخهای هرمنوتیک است. هر کس به قدر دانش و تخیل و چوکات مرجعاش تئوریهای کلی را درک میکند. در نتیجه در عرصه تطبیق تئوریها ضروتاً نابسامانیها بروز میکنند و انسانها باید از این امر آگاه باشند. اگر از اول آگاه باشیم که تئوریهای ما همیشه سادهتر از پیچیدگی جهان است، احتمال ساده لوحی ما کمتر خواهد بود و در نتیجهگیری محتاطتر خواهیم بود.
از طرفی این ضرورتاً ناشی از ناتوانی بشر در عرصۀ تطبیق جهان بینیهای کلی نیست. بلکه به این امر ارتباط دارد که جهان بینیها در بستر معین تاریخی با مسائل معین آن زمان ظهور میکنند و نسلهای بعدی از آنها فقط پوستهشان را در دست دارند که در شرایطی بسیار متفاوت امروزی به غلافهای میان تهی مبدل میشوند و شکل وِرد و فورمولهای صوری را میگیرند. یعنی انسانها همیشه قادر نیستند، جهان بینیهای کلی را با شرایط موجود انطباق دهند.
ضیا صدر: آیا مشکلات ناشی از ادیان ابراهیمی و غیر ابراهیمی با مشکلاتی که مکتبهای بزرگ بشری نظیر: کمونیزم و لیبرالیزم به وجود آوردهاند از یک جنس هستند یا شما تفاوتهایی چشمگیری بین آنها مشاهده میکنید؟
استاد نورزایی: مشکلات ناشی از ادیان و ایده ئولوجیهای مکتبهای بزرگ در واقع از یک نوعاند. برای فهم این مسئله بهتر است از نظریه “سه جهان” کارل پاپر (1902 – 1994) فیلسوف اتریشی-انگلیسی استفاده کنیم.
در اینجا ما سه جهان را از هم متمایز میکنیم.
جهان اول جهان برای خودش است. ما از آن دانش منفی داریم یعنی وقتی از آن چیزی میفهمیم که به مقابل اعمال، گفتار و ایمای ما، به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم مقاومت نشان دهد و عمل ما نتیجهِی را که انتظار داشتیم نداشته باشد. دربارهای وجوه مادی، اجتماعی و روانی جهان اول، تا جائیکه این جهان به دست ما ساخته نشده باشد (فرهنگ)، میتوانیم با ادعای حقیقت فقط قضایای منفی مطرح کنیم که مقاومت این جهان را نشان میکند.
جهان دوم جهان تجارب، مشاهدات و تعبیرهای ماست که به صورت کل به وسیله افق زبانی (چه زبان طبیعی و چه زبان مصنوعی ریاضی) ما تحدید و مرزبندی میشود. این جهان با جهان اول رابطه تطابق را دارد. اگر جهان دوم با جهان اول تطابق داشته باشد، جهان اول مخالفت و یا مقاومت کمتری نشان میدهد.
جهان سوم جهان معنی دهیها و ارزشها و جهان بینیها است که شامل همهی تعبیرهای عمومی و کلی است دربارهای انسان، تاریخ اش، جهانش و یا جایگاهاش. جهان سوم فقط با جهان دوم رابطهِ تطابق دارد بدون اینکه جهان دوم بتواند در مقابل تعبیرهای غلطِ جهان سوم از خود مقاومت نشان دهد. بنای جهان سوم در کل به خودسری اشخاص، گروهها و یا جوامع مربوط است. ولی این خودسری، مرزی دارد و آن مرزِزبانی است که این جهان به وسیلهاش بیان میشود و امکاناتش امکانات زبانی است، یعنی رابطهای تطابق سُست است.
ما گروهها و جوامعی را میشناسیم که جهانهای سوم نامساعد به بهزیستی انسان خلق کردهاند. نشانهای به درد نخور بودن جهان سومی نامساعد، مجزا شدن آن و بیارتباطی کامل آن از جهان دوم است. مسلمانی کثیری از مسلمانان امروز و مسیحی بودن کثیری از مسیحیان امروز و مارکسیزم بلوک شرق و چین در زمانش از این نوع جهانِ سومی است که ارتباطش به طور کلی از جهان دوم بریده شده است. دیده میشود که با وجود اینکه این ارتباط بین جهان سوم و دوم در کل قطع است، جهان سوم به زندگیاش ادامه میدهد و مشکل است آن را با جهان دوم رابطهای منطقی و بارآور داد.
سخت جانی باورهای جهان سوم برای خود یک مسئلهای روانشناختی – اجتماعی است که بحثش در چوکات این مصاحبه نمیگنجد، ولی لازم است اشارهای به آن داشته باشیم:
باورهای کلی و عمومی زمانی پاسخی به مسائل معین و مشخص انسانهای آن زمان بودهاند و رابطهشا ن با تجارب و مشاهدات روزمرهایشان تنگاتنگ بوده است و نیازهای آن زمان را حل نمودهاند. ولی در طول زمان که انسانها به مسائل و نیازهای دیگری مواجه میشوند، این باورها از بین نمیروند و نسل به نسل از راه فامیل و جامعه انتقال مییابند ولی مسائل معاصرِ انسانها را ضرورتاً نمیتوانند بازتاب دهند و به غلافهای میان تهی مبدل میشوند که دیگر راهنمای عمل روزمرهای انسانها نیستند و به یک شعار و یا وِرد مبدل میشوند. فرق بین باورهای جهان سوم (باورها، یقینها و ارزشهای کلی) و دوم (تئوریهای علمی) این است که تغییر باورهای جهان سوم میتواند قرنها را نیاز داشته باشد، درحالیکه باورهای جهان دوم در سالها و یا دههها تغییر میکنند. چونکه باورهای علمی مربوط به تجارب انسانها در لابراتوار، میدان و استعمال عملی آنها در تخنیک و زندگی روزمرهاند. دلیل دیگر این است که تئوری علمی همیشه فرضش بر این است که میتواند با نظرداشت دستآوردهای نو تعدیل شود. باورهای جهان سوم را میتوان به دلخواه تأویل نمود و طیف تأویلی گسترده دارند و ابطال ناپذیرند. مثلاً از دین اسلام هم تعبیر شمس تبریزی و مولانای بلخ وابوالحسن خرقانی ممکن است و هم تعبیر جهادی، طالبانی و داعشی. همانطور که از دین مسیح که نماد عشق و صلح و صفا بود هم تعبیر عرفانی فرانس فون اسیسی، مایستر اکهارت وهم رهبران مسیحی و جنگهای صلیبی بیرون شد وهم کسانی چون جورج بوش، دیک چینی و رامسفلد برون میآیند که عراق را به قرون میانه برگشتاندند. این کشورهای مسیحی و “متمدن” بودند که دو جنگ جهانی را به راه انداختند که به کشتن 70 میلیون انسان و ویرانی اروپا انجامید.
ضیا صدر: یکجملهای وجود دارد که بین متدینین به اسلام در کشورها مختلف رایج است که گفته میشه “اسلام به ذات خود ندارد عیبی/ هر عیبی که هست در مسلمانی ماست، یعنی مخاطبان و نیز پیروان این مکتب و یا هر مکتبی معیوب و ناتوان در دریافت و تطبیق نسخههای شفابخش هستند، احتمالاً مسیحیان و یهودیان و دیگر ادیان و حتی کمونیستها همچنین سخنانی در میانشان رایج است. بنابراین شما سهم کجاندیشیها و قدرتطلبیها و کجاندیشی و ناتوانی انسان را دربرداشت و تطبیق نسخههای نجات چگونه ارزیابی میکنید اصلاً چنین مثالها حاکی از کدام حقیقتی است یا نهفقط در حد یک توجیه خام و فریبنده است؟
نادر نورزایی: انسانها به مشکل حاضرند از باورهای خود بگذرند. گذشتن از باورها به معنی تهی شدن از هویت است و اضطرابآور است. دانش و شهامت لازم است تا انسان بتواند در مقابل واقعیتهای غیرقابل اغماز تمکین کند. دلیلتراشی یکی از مکانیزمهای مهمی است که روانکاوان به آن پرداختهاند. ما میل شدید برای یافتن شواهدی داریم که باورهای ما را تائید کند و از شواهدی که در تضاد به باورهای ما باشد فرار میکنیم و حتی آنها را نمیبینیم. این حرفها که اسلام در ذات خود عیبی ندارد و یا هر اندیشهای دیگری دقیقاً همان دلیل تراشی برای گریز از اضطراب روانی است که پیامد قبول مشکل داشتن باورهای ما است.
ویژگی دانشمندان واقعی تمکین به مقابل شواهد تجربی و قبول تعدیل نظریههای علمی است. دانشمند متعهد به حقیقت است نه به حفظ باورهای سنتی در مورد جهان. با وجود اخلاق دانشمندی، چون دانشمندان هم انساناند همیشه نمیتوانند تعدیل اصول قبول شده را بپذیرند. مثالش آلبرت اینشتاین است که تا آخر عمر نمیخواست یافتههای فیزیک کوانتوم را که خودش یکی از پیش کشوتانش بود قبول کند؛ چون ظاهراً این یافتهها برضد اصل علیت و قاعدهمندی و نظم کیهانی است. ما مردم عادی، میل شدیدی به حفظ باورهای خویش داریم.
ضیا صدر: بگذریم از این بحثهای که ژرفای بسیار دارد و امکان اجماع و توافق همروی موضوع کمتر میتواند به وجود بیاید، جناب استاد بفرمایید که بحث طرح نجات افغانستان و مردم افغانستان آیا یک بحث انحرافی و پرت و کلیگویی است یا یک بحث و گفتمان کاملاً ضروری و روز ما میتواند باشد؟
نادر نورزایی: بدون شک طرح “نجات افغانستان” در شرایطی که کشور به بن بست رسیده است، طرح انحرافی نیست. روشنفکران، دانشمندان، سیاستمداران و همه کسانی که احساس مسئولیت در مقابل کشور دارند باید در این زمینه فکر کنند و کوشش نمایند مردم را در راستای یک اجماع کلی برای بیرون شدن از این بن بست، بسیج کنند.
ضیا صدر: اگر شما طرح این گفتمان را ضروری میدانید نحوۀ پرداخت به موضوع را از سوی اندیشهگران و قلمبهدستان و سیاستگران کشور چه طور ارزیابی مینمایید؟
استاد نادر نورزایی: در شرایط کنونی هرنوع اندیشهگری و قلم به دستی که تمایزات و شکافها را برجسته کند به نفع نجات کشور نیست. امروز کل موجودیت این کشور و این مردم مورد بحث است. برجسته نمودن تضادهای قومی، زبانی، مذهبی و غیره دقیقاً در راستای مخالف نجات کشور است. در این راستا وظیفهای مهم حکومت و حاکمان برحال است تا زمینهای شکافها و تبعیض را از میان بردارند تا هیجانات قومی و گروهی کاهش یابد و اجماع در مورد بیرون شدن از بن بست را محتمل سازند.
ضیا صدر: پیشنهاد شما در مورد نحوۀ طرح مسئله چیست و چگونه و با چه پیشفرضهایی باید به سراغ آن رفت تا مایه کجبحثی و تولید و آهوافسوس بیشتر نگردد و بتواند رهگشا و موثر افتد؟
استاد نورزایی: اگر از روش علمی استفاده کنیم، باید اول وضعیت موجود را دریابیم. این وضعیت موجود یعنی شرایط اقتصادی، اجتماعی، سطح پیوستگی و گسستگی مردم، وابستگیها به جهان بیرون، ظرفیتها و تعهد حاکمان، تضادهای گروهی و قومی و غیره را ارزیابی کنیم تا واضح شود ما چه نوع مجموعهای سر و کار داریم. میدانیم که این کار ساده نیست. ولی با مشاهدهای آنچه روزمره در کشور میگذرد چه در زمینه امنیت، چه حکومت داری و عدالت و چه اذهان عامه، امر مسلم این است که مردم اعتماد و باور به آنچه در بیست سال گذشته تجربه کردهاند را از دست دادهاند.
مهمترین مسئله اعادۀ اعتماد و باور به نظام است. یعنی این نظام باید به مسائل حاد مردم بپردازد تا بتواند اعتماد را اعاده کند. متاسفانه حاکمان کشور در این بیست سال گذشته این نظام را به بن بست کشاندهاند و قرار معلوم قادر نیستند از عهده وظایفشان در قبال مردم برآیند. مردم هم در این شرایط در وضعیت درماندگی قرار دارند و فکر خود رهایی به علت پراکندگی و تشدید تضادهای قومی و زبانی را نمیکنند.
بناءً این وظیفهای روشنفکران، دانشمندان، ژورنالیستان و قشرهای آگاه جامعه است تا با امکاناتشان جامعه را بسوی اجماع و پیوستگی بسیج کنند تا مردم با کار جمعی و کامیابیهای هر چند کوچک اعتماد به نفس خویش را تقویت کنند و بتوانند در راستای سرنوشت جمعی نقشی بازی کنند. تکیه به خارجیها و جامعهای جهانی به مثابه مهمترین اهرم در نجات کشور یک اشتباه بزرگ است.
ضیا صدر: بحث نجات به آگاهی یک انسان و اجتماع چه پیوندی دارد؟ اصلاً سهم آگاهی را در نجات یک فرد و جامعه چهطور ارزیابی مینمایید؟
استاد نادر نورزایی: آگاهی بدون شک یکی از عناصر مهم رشد فردی و اجتماعی است. بدون آگاهی از امکانات فرد و جامعه، کوششهای انسانها بیاثر خواهند ماند و یا اثر متضاد به آنچه هدف بوده است را خواهد داشت. آگاهی انسان موضوعی چند لایه و پیچیده است و در واقع کل تاریخ فلسفه در جهان به این امر پرداخته است که آگاهی چیست. ولی ما میتوانیم موضوع را برای خود ساده تصور کنیم و آن را این طور تعریف کنیم: آگاهی یعنی شناخت ظرفیتها و وسایل برای برآورده ساختن امیال فردی و گروهی در بستر معین تاریخی و فرهنگی.
ضیا صدر: اصلاً شما به آگاهی نجاتبخش قائل هستید اگر باور دارید لطفاً ذات، جوهر، جنس و فصل آن را تشریح بفرمایید؟
استاد نادر نورزایی: آگاهی نجات بخش با درنظرداشت شرایط معینی ممکن است. برای فهم بیشتر مسئله میخواهم به کارل مارکس (1818-1883) رجوع کنم. مارکس همراه با هگل (1770- 1831) به این باور بود که تاریخ جریانی عینی است که مستقل از آگاهی و ارادۀ انسانهاست که در آن گیر آمدهاند. هر دوی آنها به این نظر باروخ اسپینوزا (1632- 1677) شاید موافق بوده باشند که نگرش متفکر واقعی “نه خنده، نه گریه و نه محکوم نمودن، بلکه فهمیدن است.” مارکس همچنان با هگل در این مورد هم نظر بود که نقد اخلاقی محض را باید رد کنیم که وضع موجود را با وضع ایدهآل میخواهد تعویض کند. یعنی تضادی بین طوری که جامعه میباشد و طوری که باید باشد. ولی این تضاد بین ذهن و واقعیت است، نه تضاد در خود واقعیت و بناءً تضادی است که هیچ وقت قابل حل نیست. فهم دیالکتیکی از واقعیت دنبال امکانات تغییر در وضعیت موجود است که میتواند به تحول بیانجامد. کنش سیاسی باید به آنچه عینی ممکن است مبنی باشد نه به فانتازیها و نیت خیر متفکرین. این به معنای نفی کنش انسان در تغییر جهان نیست. به گفته آنتونیو گرامشی (1891- 1937)، انقلابی ایتالیایی مارکسیسم “فلسفهای پراتیک” است.
در تزها دربارۀ فویر باخ، مارکس این باور هگل که سوسیالیستهای تخیلی و روشنگری را رد نمود -که گویا میشود تفکر و آگاهی را مستقل و جدا از کنش اجتماعی دانست- در این صورت تاریخ فقط تاریخ مفاهیم متنوع از جهان میشود. برای مارکس تفکر و آگاهی تنها با رابطه به زندگی اجتماعی انسانها قابل فهم است. در غیر آن، جدال اندیشهها تعویضی برای مبارزهای انسانها در جهت بهسازی شرایط زندگی مادی و معنوی جوامع خواهد بود.
البته مبارزات انسانها در خلاء صورت نمیگیرد، بلکه به قول مارکس انسانها تاریخ را میسازند ولی نه به دلخواه خود، بلکه در شرایطی که از گذشته به آنها به میراث رسیده است. آنچه کنش انسان قادر به انجام آن است وابسته به شرایط داده شدهای مادی، معنوی و اجتماعی آنهاست. این هستهای مرکزی فلسفهای تاریخ مارکس است.
در نتیجه آگاهی نجات بخش تنها با درنظرداشت امکانات جوامع قابل فهم است نه خارج و مستقل از آنها.
ضیا صدر: آگاهی نجاتبخش از کجا میآید و سهم و ربط آن باایمان مؤمنانه را چه طور ارزیابی مینمایید؟
نادرنورزایی: آگاهی نجات بخش در تاریخ در شرایط بن بست اجتماعی معمولاً ظهور کرده است. متفکرین، پیامبران و فیلسوفان برای نجات جوامعشان از بن بستهای اجتماعی نظریهپردازی کردهاند. ظهور ادیان و فلسفههای عصر محوری بیشتر نتیجهای نا بسامانیهای زمان بوده است. آگاهی و دانش با ایمان به مفهوم اعتقاد و باور، نه فقط ایمان دینی، باهم رابطهای تنگاتنگ دارند.
ضیا صدر: شما ایمان را از جنس آگاهی میدانید یا خیر؟ چه تفاوتی بین آن دو قائل هستید؟
نادر نورزایی: افلاطون در یکی از دیالوگهای زیبایش به نام “مینون” که در واقع دربارهای امکان آموختن فضیلت است در مورد رابطه ایمان، اعتقاد و باور با دانش و آگاهی به این نظر است که هر دانش و آگاهی با ایمان آغاز میشود و این نظر را امروز علوم شناختی تأیید میکند. به نظر وی دانش و آگاهی حقیقی را میتوانیم ایمان موجه بدانیم. عوض ایمان میتوانیم باور و اعتقاد بگوییم. کانت هم نظر شبیه به این داشته است. ولی ما امروز میدانیم و حتماً افلاطون هم این را میدانسته که ایمان و باور موجه شرط کافی برای دانش و آگاهی نیست.
ما میتوانیم از باور غلط به اینکه آفتاب به دور زمین میچرخد به این نتیجه برسیم که فردا هم آفتاب طلوع خواهد کرد. این نتیجه درست است ولی باور به اینکه آفتاب به دور زمین میچرخ غلط است. یعنی ما از یک ایمان و باور غلط نتیجهای درست گرفتهایم. از طرفی ما میتوانیم آگاهی داشته باشیم ولی باور نداشته باشیم. این موضوع “پارادوکس مور” میباشد که توجه به شگفتیهای جهان درون ما دارد. جورج ادوارد مور (1873- 1958) فیلسوف انگلیسی بود. مثلاً تصور کنید که باران میبارد و کسی میگوید: بلی باران میبارد ولی من باور ندارم! شاید فکر کنید که این آدم دیوانه است. ولی در زندگی شرایط زیادی وجود دارد که ما همه اینطور واکنش نشان میدهیم. مثلاً وقتی یک دوست صمیمی و قابل اعتماد شما به خلاف کاری محکوم میشود، ممکن شما بگویید: بلی وی محکوم شده است ولی من باور نمیکنم که وی این کار را انجام داده باشد. اینجا وضعیتی است که ما آگاهی و دانش از آن داریم ولی نمیتوانیم آن را باور کنیم.
ولی معیارهای دانش و آگاهی از آسمان نمیافتند، بلکه ما باید آن معیارها را خود وضع کنیم. یعنی بین ایمان و آگاهی خالیگاهی وجود دارد که ما خود آنرا پُر میکنیم: معیارهایی که برای آگاهی و دانش بسندهاند.
ضیا صدر: شما با آگاهی دینی که تصور میشود در افغانستان وجود دارد و گفته میشه که همین آگاهی نقش اساسی در مبارزات عدالت خواهانه داشته چقدر موافقید و چرا؟
استاد نورزایی: فکر نمیکنم که آگاهی لازم دینی در افغانستان وجود داشته باشد. آگاهی دینی مردم بیشتر یک آگاهی میراثی و سطحی است که با پیچیدگیها و اصول دینی رابطه ندارد. کشوری که اکثر بیسواد است، دانش دینی در سطح پایین قرار دارد. از طرفی تصور نمیکنم که مبارزات ضدانگلیسی و یا روسی مبنی بر تأمین عدالت بوده باشد. این مبارزات بیشتر جنبهای دفاع از خود و رسوم قبول شده بوده است تا مبارزه برای عدالت. گذشته از آن که عدالت را چگونه تعریف نماییم.
امروز در جهان زنان و اطفال حقوق بیشتری نسبت به دیدگاه دینی از زنان و اطفال دارند و این عین عدالت تصور میشود. در حالیکه مبارزه برای حفظ رسوم دینی در کشور به معنای حفظ بردگی زنان است که در جهت خلاف عدالت قرار دارد. مهم این است که مذهب و دین چه تصوری از عدالت دارد. آیا تصور از عدالت محدود به مردان است و یا شامل زنان و کودکان و غیر مسلمانان هم میشود. ما دیدیم که چگونه این “مبارزین جهادی” سیکها و هندوهای کشور را فراری دادند و مالشان را تصاحب کردند و زنان را دوباره به بردگی کشیدند. آیا میتوانیم این “مبارزات” را عدالت خواهانه بدانیم؟
ضیا صدر: کاستیهای آگاهی اسلام سیاسی و رادیکالیزم جاری در میان مردم افغانستان در چیست که گویی فقط میتواند در تولید خشونت کمک کند و در برآورده شدن صلح، صفا، صمیمت و آشتی با همنوع چندان توفیقی نداشته است؟
استاد نورزایی: اسلام سیاسی امروز بخشی از یک جنبش بزرگتر رادیکالیزم اسلامی است که از زمان انقلاب ایران هر چه بیشتر گسترش یافت. باور به اینکه کار دنیا را هم باید به دست ملأ و آخند بدهیم تا رستگار شویم. باور به اینکه دین بتواند بیشتر از راهنمایی معنوی انسانها باشد یک اشتباه بنیادین است. هیچ دینی اصول علمی، اقتصادی، تخنیکی و سیاسی لازم برای ادارهای امور مردم در زندگی اجتماعیشان مطرح نکرده است. ولی با وجود این، رادیکالیزم دینی تصور ایدهآلیستی از مسائل اجتماعی دارد که گویا با برآورده کردن مناسک دینی میتوان به مسائل پیچیدهای اجتماعی پرداخت.
برعکس، به باور کانت، هر گاه ما باورها و اعتقادات خویش را دانش تصور کنیم، آنگاه است که زمینه جزمگرایی و بنیادگرایی فراهم میشود. بین یقینها و باورها که در ساحت ذهنی و روانی قرار دارند و عینیت که خارج از آن است باید تمایز قائل شویم. یقینهای دینی ما ضروتاً با واقعیتهای بیرونی انطباق ندارد.
ضیا صدر: تفاوت دینداری افغانی با دینداری اعراب و دیگر کشورهای مسلمان در چیست که لااقل در شرایط کنونی ما هیچ محصولی در تولید امن و آسایش از آن نمیبینیم؟
استاد نادر نورزایی: تفاوت بنیادین در دینداری ما و دیگران وجود ندارد. مشکلات امروزی را نمیتوان همه به دین داری ما تقلیل داد. مسائل کشور پیچیدهتر از تقلیل دهی به باورهای دینی است. در شرایط تاریخی امروز از باورهای دینی بیشتر سوء استفاده صورت گرفته است تا بعضی را به اریکهای قدرت برساند. مشکل ما بیسوادی، فقر، خشونت و مداخلههای خارجی بوده است نه نوع دین داری ما. مداخلههای خارجی دین داری ما را از ساحت سنتی بیرون کرده است و آلت دست رادیکالهای دینی قرار داده است.
ضیا صدر: معلومات جاری در فضای مجازی و کتابهای مرسوم مطالعاتی در افغانستان که بیشتر یا سیاسی یا داستانی است در خصوص آگاهی نجاتبخش چقدر رهزن است و تا چه اندازه انسانی را که هنوز به مرز تشخیص نرسیده را از نجات دور میسازد؟
استاد نورزایی: در مورد کتابهای مرسوم نمیتوانم نظری بدهم. من معلومات کافی در مورد کتابهای مرسوم در کشور ندارم. ولی در هر صورت آگاهی لازم برای شکوفایی ظرفیتهای بررسی منطقی و علمی باید در مکاتب و دانشگاهها صورت بگیرد که نمیگیرد. هنوز راه پر پیچ و خمی در راه است تا ما به سطحی برسیم که به گفتهای کانت شهامت استفاده از خِرد خویش را داشته باشیم.
ضیا صدر: آگاهی نجاتبخش آیا لزوماً از طریق مطالعه به دست میآید؟
نادر نورزایی: هیچ آگاهیای به ذات خود نمیتواند “نجاتبخش” باشد. بناءً آگاهی کتابی لزوماً برای تحولات اجتماعی کافی نیست. آگاهی اول باید با رابطه به تعاملات و زندگی اجتماعی انسانها باشد و دوم با ظرفیتهای سازمانی و ساختاری همراه باشد و گرنه فقط معلق در فضای درون ذهنی انسانها خواهد ماند.
ضیا صدر: نقش مبارزه روشمند را در تولید آگاهی نجاتبخش تا چه حد مؤثر میدانید؟
استاد نورزایی: مبارزات روشمند مهمتر از مطالعات کتابی است. انسانها در مبارزه اعتماد به نفس کسب میکنند و به خود باوری میرسند. البته اگر این مبارزات لااقل کامیابیها هر چند کوچکی را همراه داشته باشد. شکستهای پی در پی چه به اثر بی تدبیری و بی تحلیلی از امکانات و شرایط موجود و چه تصادفات غیر قابل پیش بینی و کنترل، اعتماد به نفس انسانها را مختل میکند.
ضیا صدر: نقش احزاب سیاسی در تولید آگاهی مفید و مؤثر و نجاتبخش را چگونه ارزیابی مینماید؟
نادر نورزایی: احزاب سیاسی در بسیح و شکل دهی به آگاهی مفید در دموکراسیهای مدرن نقش تعیین کننده دارند. دموکراسی بدون وجود احزاب سیاسی کشورشمول و از درون دموکراتیک نامحتمل است. حتی در دیکتاتوریها در جهان، نظامهای دیکتاتوری به احزاب سیاسی معمولاً تک حزبی تکیه میکنند. در بیشتر این کشورها احزاب دیگری هم موجودند که شکل صوری دارند و از قدرت واقعی برخوردار نیستند. مانند احزاب دموکرات مسیحی و سوسیال دموکرات در آلمان شرق در زمان دیکتاتوری استالینستی در آن کشور و یا احزاب چندگانه در چین در پهلوی حزب کمونیست که تنها قدرت واقعی دارد. یعنی ادای دموکراسی را در آوردن جزء سیاستهای دیکتاتوریهای امروزی است.
ضیا صدر: فقدان احزاب معیاری را در به وجود آمدن ذهنیتها و آگاهیهای معیوب تا چه مؤثر میدانید، و تا چه حد گروپهای موسوم به حزب را در تولید آگاهی غیرسالم دخیل ارزیابی مینمایید؟
نادر نورزایی: فقدان احزاب در کشور یکی از مسائل عمده است. یکی از کم کاریهای زمان پاشاهی ظاهرشاه هم تصویب نشدن قانون احزاب سیاسی بود. احزاب موجود جهادی را نمیتوانیم حزب بنامیم. اینها نه دموکراتیکاند و نه همه شمول. بیشتر به اشخاص و خاندانها تکیه دارند تا به برنامهها و اصول معین سیاسی. فقدان احزاب واقعی یکی از کمبودها برای ایجاد آگاهی ملی لازم در سطح کشور است.
ضیا صدر: ترکیب “مبارزان واقعی” افغانستان در ادبیات سیاسی و اجتماعی کشور کم دیده نمیشود، اگر شما به مصادیق این ترکیب باورمند هستید آنها هنوز وجود دارند و درگذشته نیز بودهاند، منبع آگاهی آنان چه بوده است و آیا میشه گفت که آنها به آگاهی نجاتبخش دست رسی داشتهاند؟
نادرنورزایی: ادعای “مبارزان واقعی” را گذشته گروهای داشتند و شاید امروز هم داشته باشند. تا جایی که من میدانم منبع آگاهی این گروهها بیشتر جبنهای سطحی و غیرعلمی داشته است تا تحلیل مشخص از اوضاع مشخص. منبع آگاهی این گروهها نوشتههای دست دوم و سوم از متون خارجی بوده است و بیشتر در سطح فهم عام. اسلامیستها از نوشتههای سیدقطب و اخوان المسلمین مصر متأثر بودند و چپیها از نوشتههای حزب تودهای ایران و اندیشهای مائو تسه دون. هیچ یک از این گروهها تا جایی که من معلومات دارم دست به نقد از ایده ئولوجیهای شان نزدهاند که مشکل کار در کجا قرار داشته است. بعضی از اینها همان حرفهای 50 سال پیش را تکرار میکنند، گویا قادر به آموختن نیستند.
ضیا صدر: بااینهمه معلومات ضدونقیض و نیز تبلیغات جنون انگیز جریانها علیه هم یک جوان افغان چه کند و چگونه میتواند از شر آنها در امان باشد و یا بتواند این شبه آگاهیها و معلومات معیوب و حتی مخرب را تبدیل به نیروی مفید و معرفتنجابتخش نماید؟
استاد نادر نورزایی: جوانان افغان که امروز امید آیندهای کشور میباشند باید دست از تقلید بردارند. در پیروی بدون چون و چرا از کسانی که کاریزما دارند محتاط باشند. تئوریها، اندیشهها و اید ئولوجیها را با عقل سلیم بسنجند. کوشش نمایند تا حد ممکن از ادبیات دست اول استفاده کنند و یا از ترجمههای قابل اعتبار. بسی از ترجمههای فیلسوفان و دانشمندان غربی بیشتر باعث معلومات معیوب و سردرگمی شده است تا راه باز کن. گروههای مطالعه و بحث تشکیل دهند و مناظره کنند تا روش دیالوگ و یافتن “حقیقت” را در بین خود جستجو کنند تا نزد یک فرد. جوانان باید همۀ مسلمات را مورد پرسش قرار دهند و آنها را از نو در پرتو دانش امروزی و عقل سلیمشان ارزیابی مجدد کنند. پیروی از احزاب موجود اشتباه است. آنها باید کوشش کنند خود جنبشهای نوین سیاسی و فکری را خلق کنند تا از شر تجار سیاسی در امان باشند.
ضیا صدر: رابطه دولت، دانشگاه و مکاتب و رسانه افغانستان را با آگاهی مفید و نجاتبخش چگونه ارزیابی مینمایید؟
نادر نورزایی: دولتها معمولاً محافظه کارند و علاقهای چندانی به “آگاهی نجات بخش” ندارند. آنها نمیخواهند قدرت را از دست بدهند و یا مورد سئوال قرار گیرند. مکاتب معمولاً در جهان مدرن کارخانههای برای آموزش آدمها برای چرخاندن چرخهای اقتصادی کشورها هستند و زیاد دنبال آگاهی رادیکال، یعنی مسائل را از ریشه دیدن نیستند. دانشگاهها معمولاً چانس بیشتری دارند تا در آنها آگاهی نقاد ظهور کند. ولی در افغانسان همهای این نهادها شدیداً از سیاست و اوامر حکومت متأثرند. رسانهها آزادی بیشتری دارند ولی در نهایت، آنها هم به نوعی تمکین میکنند.
ضیا صدر: سازمانهای استخباراتی و مخرب و احزاب تبلیعی با آگاهی مفید جامعه چگونه بازی میکنند و چه بلایی سر آگاهی میآورند و یا میتوانند بیاورند؟
نادر نورزایی: سازمانهای استخباراتی همه بخشهایی برای استفاده از قدرت نرم دارند. آنها در داخل احزاب، رسانهها و نهادها نفوذ میکنند و توسط آنها اجندای خویش را به پیش میبرند. آنها میتوانند این نهادها را برای برآورده کردن منافع خویش به کار گیرند. در افغانستان این سازمانها بسیار فعالند. آنها به اصطلاح کار فرهنگی میکنند. آنها با این کار “فرهنگی” اذهان عامه را میخواهند در جهت سیاستهای خویش سمتوسو دهند. این هم یک مشکل دیگر برای جوانان است تا بتوانند زیر تأثیر چنین کوششها برای نفوذ نروند که کار آسانی نیست.
ضیا صدر: شما برای نخبگان علمی و فرهنگی افغانستان برای نجات افغانستان چه پیشنهادی دارد آیا تصور مینمایید راهی که این طیف دارند بهجایی غیر از “ترکستان” است؟
نادر نورزایی: نخبگان علمی و فرهنگی افغانستان لازم است تا خود را در کل سازمان دهند و راههای بیرون شدن از بن بست را مطرح کنند و در بین خود مناظره و بحث کنند. پراکندگی سبب ضیاع نیرویشان میشود و مردم نمیتوانند از امکانات علمی و فرهنگیشان به صورت لازم استفاده کنند. انجمنهای علمی، فرهنگی و ادبی باید ایجاد شوند و یا اگر وجود دارند فعالیتهای خویش را مضاعف نمایند. سیاست کشور باید از دانش و تدبیر دانشمندان بهره برد. تنها کشور را به دست مجاهدین و رهبران سنتی سپردن راهی به ترکستان است.
ضیا صدر: مردم افغانستان همیشه به دنبال قهرمانی هستند که آنها را نجات دهد، بدین روی رفته یک جنگسارلار معاملهگر را مییابند و تن تسلیم به او میسپارند و در نهایت میبینند که از چاله به چاه افتادهاند. پیدایش رهبران بیشمار، منافق و ناتوان از هر جهت محصول کندوکاو بحث نجات به نظر میرسد.
سؤال این است که ملتهای جهان مخصوصاً مردم ما در شرایط کنونی برای نجات به یک قهرمان نیاز دارند یا شما نیاز میبینید که برای رهایی از این شب تیره پیش رو، ما به یک ملت قهرمان یا ملتهای قهرمان نیاز داریم؟
استاد نادر نورزایی: قهرمان و قهرمانپرستی در طول تاریخ بخشی از تلاش آدمها به بهزیستی بوده است. هرچه انسانها در زندگی خویش احساس ناتوانی بیشتر کنند و راه بیرون رفت از بحرانهای اجتماعی را نبینند، به همان اندازه نیاز به قهرمان و منجی افزایش مییابد. به ویژه در شرایطی که انسانها مدت زمان طولانی را در بحران و بیسرنوشتی گذرانده باشند. یکی از درسهای سمبولیک تورات که در واقع بحران در بین مردم یهود را نشان میدهد، همان سرگردانی 40 سالهای بنی اسرائیل در سینای مصر است. در همین زمان است که شاهزادهای مصری به نام موسی رهبری و قهرمانی این قوم را به عهده میگیرد و قوم یهود را به فلسطین، کنعان راهنما میشود.
مردم افغانستان امروز مانند یهودیان آن زمان 40 سال است که سرگرداناند و تا حال ساحل نجات را ندیدهاند و نیاز به قهرمانی دارند که آنها را نجات دهد و آنها را به یک قوم واحد مبدل کند و زخمهایشان را آلام بخشد.
فقط آنزمان است که مردم به قهرمان نیاز نخواهند داشت که خودشان قهرمان باشند. این شرایط تنها برای ملتی آماده است که واحد باشد، هویت مشترک قوی داشته باشد و به توانایی خویش به شکل جمعی باور داشته باشد و چشم انداز واضح از نوع جامعهای که برایشان بهزیستی را ممکن میکند داشته باشد. چنین ملتی متاسفانه امروز در کشور وجود ندارد. تا آن زمان که چنین ملتی ظهور کند، متاسفانه احتمال سر سپردن به قهرمانان دروغین بالا است.
تمام