باغِ نسبت‌ها و رازِ حیات بایسته

ضیا صدر

تمثیل
روزی مردی را به باغی بزرگ راه دادند.
باغ، در نگاه نخست ساده می‌نمود؛
چند درخت، جوی آبی، راه‌هایی باریک، و آسمانی که بر همه سایه افکنده بود.
اما چون اندکی در آن ماند، دریافت که این باغ، تنها مجموعه‌ای از چیزها نیست—
بلکه نظمی زنده میان چیزهاست.
دید که آب اگر بیش از حد به یک درخت برسد،
درختی دیگر خشک می‌شود.
و اگر نور به شاخه‌ای نرسد،
همان شاخه که روزی سبز بود، به خاموشی می‌گراید.
پس فهمید که:
باغ، نه با داشتن اجزاء،
بلکه با رعایت نسبت‌ها زنده است.
در آغاز، او گمان کرد که باغ در اختیار اوست؛
پس آب را به جایی برد که بیشتر دوست داشت، نه آن‌جا که باغ نیاز داشت،
و شاخه‌ای را برید که به نظرش بی‌فایده می‌آمد.
چندی نگذشت که دید:
• جایی که آب را زیاد کرده بود، ریشه‌ها پوسیده‌اند
• و جایی که بی‌توجه مانده، خاک ترک برداشته است
آنگاه دانست که:
محبت بی‌حکمت، و اراده بی‌معرفت،
خود نوعی ویرانگری است.
در همان حال، پیر باغبانی را دید
که نه شتاب داشت و نه بی‌تفاوت بود.
پرسید:
«راز زنده ماندن این باغ چیست؟»
پیر گفت:
«این باغ، به خواستنِ تو زنده نمی‌ماند،
به شناخت حق هر چیز زنده است.
هر درختی سهمی دارد،
هر جوی آبی حدی دارد،
و هر شاخه‌ای زمانی برای بریدن و زمانی برای ماندن.
این باغ، قانونی دارد که پیش از من و تو بوده است؛
من آن را نساخته‌ام، فقط آن را دیده‌ام.»
مرد گفت:
«و اگر ندانم چه کنم؟»
پیر پاسخ داد:
«ندانستن، آغاز خطاست،
اما پایانش نیست.
خطا آن‌جاست که
بدانی و نپذیری،
یا ببینی و خود را محور بپنداری.»
روزها گذشت.
مرد آموخت که:
• نه هرجا آب هست، باید افزود
• نه هرچه می‌روید، باید نگه داشت
• و نه هرچه دوست دارد، حق آن است
آرام‌آرام دریافت که:
او صاحب باغ نیست،
بلکه امانت‌دار نظمی است که پیش از او بوده است.
و روزی رسید که دیگر از خود نمی‌پرسید:
«من چه می‌خواهم؟»
بلکه می‌پرسید:
«این باغ، چه می‌طلبد؟
و حق هر چیز در این میان چیست؟»
آنگاه، باغ دگرگون شد—
نه از آن رو که درختان بیشتر شدند،
بلکه از آن رو که نسبت‌ها به تعادل رسیدند.
آب به اندازه جاری شد،
نور به‌درستی تقسیم گشت،
و حتی شاخه‌های بریده‌شده،
دیگر نشانهٔ خشونت نبودند،
بلکه نشانهٔ فهم بودند.
اما او دریافت که این تعادل، ماندنی نیست اگر مراقبت رها شود؛
و هرگاه لحظه‌ای از توجه غافل می‌شد،
نسبت‌ها دوباره به هم می‌ریختند.
پیر در پایان گفت:
«اکنون تو باغ را نمی‌گردانی؛
بلکه با آن هم‌آهنگ شده‌ای.
این است راز حیات:
نه در تصرف،
بلکه در رعایت نسبت‌ها.»


تبیین نظری
دین، شبکهٔ نسبت‌ها و مرجعیت حقیقت
در تلقی‌ای که اینجا دنبال می‌شود، دین را نمی‌توان صرفاً به مجموعه‌ای از گزاره‌ها، احکام یا آیین‌ها فروکاست. این‌ها اگرچه اجزایی از دین‌اند، اما حقیقت دین در سطحی عمیق‌تر قرار دارد. دین در اصل، چارچوبی برای زیستن است؛ چارچوبی که می‌کوشد نحوهٔ حضور انسان در عالم را تنظیم کند و به او نشان دهد که چگونه در میان کثرت واقعیت‌ها، به‌گونه‌ای زندگی کند که حیات او دچار اختلال و پراکندگی نشود. از این منظر، دین بیش از آنکه به «دانستن» معطوف باشد، به «زیستن» نظر دارد، و حیات انسانی چیزی جز تحقق عینی این چارچوب در عرصهٔ واقعیت نیست.
این زیستن، در خلأ رخ نمی‌دهد، بلکه همواره در دل شبکه‌ای از نسبت‌ها شکل می‌گیرد. انسان ناگزیر در نسبت با خود، دیگران، طبیعت و امر متعالی قرار دارد، و هیچ کنشی از این شبکه بیرون نیست. آنچه حیات را می‌سازد، خود این اجزاء نیستند، بلکه نحوهٔ تنظیم این نسبت‌هاست. اگر این نسبت‌ها به‌درستی فهم و رعایت شوند، نوعی هماهنگی درونی در حیات پدید می‌آید؛ و اگر دچار اختلال شوند، همین اختلال به کل ساختار زندگی سرایت می‌کند. از این‌رو، می‌توان گفت که حیات، بازتاب چگونگی تنظیم این شبکهٔ نسبت‌هاست، نه صرفاً حاصل جمع کنش‌های پراکندهٔ انسان.
در این میان، مسئلهٔ تعیین «حق هر نسبت» به‌عنوان یک پرسش بنیادین مطرح می‌شود. اگر معیار روشنی برای تشخیص درست و نادرست وجود نداشته باشد، نسبت‌ها تابع میل، قدرت یا عادت می‌شوند، و در نتیجه، تعادل پایداری شکل نمی‌گیرد. در این نقطه است که مفهوم خداوند به‌عنوان مرجع نهایی معنا و ارزش وارد می‌شود. خداوند در این چارچوب، نه به‌عنوان یک عنصر در کنار سایر عناصر، بلکه به‌عنوان حقیقتی متعالی و فراگیر فهمیده می‌شود که معیار نهاییِ تشخیص حق و باطل است. اوست که «حق هر چیز» را تعیین می‌کند، حدّ و مرز هر نسبت را مشخص می‌سازد، و جهت کلی حیات را معنا می‌بخشد. این مرجعیت، امری تدریجی یا اکتسابی نیست، بلکه ذاتی و ثابت است؛ انسان آن را کشف می‌کند، نه آنکه آن را پدید آورد یا کامل کند.
در تمثیل باغ، آنچه به‌صورت «پیر باغبان» ظاهر شد، در حقیقت نماد این مرجعیت نیست، بلکه نماد «هدایت‌یافتگی انسان به سوی آن مرجع» است. به بیان دقیق‌تر، پیر، نمایندهٔ دانشی است که انسان می‌تواند به آن دست یابد، نه خودِ حقیقت مطلق. او در ساحت تعلیم و انتقال تجربه قرار دارد، در حالی‌که مرجع نهاییِ حقیقت، فراتر از هر تمثیل و تشبیه انسانی است. بنابراین، نباید میان «راهنمای آگاه» و «منبع مطلق آگاهی» خلط کرد؛ اولی در مسیر است، دومی معیار مسیر.
اختلال در حیات، زمانی رخ می‌دهد که یکی از نسبت‌ها از جایگاه حقیقی خود خارج شود؛ یا بیش از حد بزرگ شود و سایر نسبت‌ها را تحت‌الشعاع قرار دهد، یا آن‌قدر تضعیف گردد که از چرخهٔ تنظیم خارج شود. این اختلال، محدود به همان نسبت باقی نمی‌ماند، بلکه به‌تدریج کل شبکه را دچار بی‌نظمی می‌کند. به همین دلیل، نمی‌توان هیچ نسبتی را مستقل از سایر نسبت‌ها به‌درستی فهمید یا اصلاح کرد. حیات، یک کلّ به‌هم‌پیوسته است و تعادل آن، وابسته به حفظ تناسب میان همهٔ اجزاست.
منشأ این اختلال نیز صرفاً در ناآگاهی خلاصه نمی‌شود. تجربهٔ انسانی نشان می‌دهد که بسیاری از خطاها، حتی با وجود آگاهی رخ می‌دهند. از این‌رو، باید سه عامل را در کنار هم در نظر گرفت: خطای درک، که ناشی از فهم نادرست واقعیت است؛ غلبهٔ میل، که موجب ترجیح خواسته بر حقیقت می‌شود؛ و ضعف اراده، که مانع التزام عملی به آنچه درست دانسته شده است. بنابراین، اصلاح حیات، تنها از مسیر آموزش نظری عبور نمی‌کند، بلکه نیازمند تربیت درونی، تقویت اراده و نوعی مراقبت مستمر در ساحت عمل است.
در این چارچوب، حکمت به‌عنوان توانایی تنظیم متعادل نسبت‌ها معنا پیدا می‌کند. حکمت نه صرفاً دانستن، بلکه توانِ تشخیص جایگاه هر نسبت و رعایت حق آن در کلیت شبکه است. انسانی که به این سطح می‌رسد، دیگر نسبت‌ها را ابزار ارضای میل خود نمی‌بیند، بلکه خود را در برابر آن‌ها مسئول می‌یابد. او می‌کوشد هر چیز را در جای خود قرار دهد و از افراط و تفریط بپرهیزد.
علم نیز در این میان جایگاهی مهم، اما محدود دارد. علم می‌تواند روابط میان پدیده‌ها را کشف کند و امکانات جدیدی در اختیار انسان بگذارد، اما به‌خودی‌خود نمی‌تواند تعیین کند که این امکانات چگونه و تا چه حد باید به کار گرفته شوند. اگر علم از هدایت حکمت جدا شود، به‌جای آنکه در خدمت تعادل باشد، می‌تواند به تشدید اختلال در شبکهٔ نسبت‌ها بینجامد. به همین ترتیب، دین نیز اگر به سطح گزاره‌های ذهنی یا آیین‌های ظاهری تقلیل یابد، کارکرد اصلی خود را از دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواند تنظیم‌کنندهٔ این شبکه باشد.
در نهایت، حیات متعادل را باید به‌عنوان یک وضعیت ایستا در نظر نگرفت، بلکه آن را فرآیندی پویا دانست. انسان در هر موقعیت تازه، با نسبت‌های جدید و تعارض‌های احتمالی روبه‌رو می‌شود و باید بتواند آن‌ها را در پرتو مرجع حقیقت بازتنظیم کند. معیار این بازتنظیم روشن است: هرگاه نسبتی بر کل شبکه غلبه کند، اختلال پدید آمده است؛ و هرگاه تناسب و هم‌افزایی میان نسبت‌ها برقرار شود، تعادل شکل گرفته است. در این افق، زندگی انسانی تلاشی مستمر برای حرکت از بی‌نظمی به سوی هماهنگی، و از پراکندگی به سوی وحدتی معنادار است؛ وحدتی که نه با حذف کثرت، بلکه با هدایت آن در مسیر حق حاصل می‌شود.

باغی که قانون داشت، اما راز دیگری را پنهان می‌کرد

ضیا صدر

در شهری که مردمانش به نظم و قانون می‌بالیدند، باغی بزرگ وجود داشت که نمونه‌ی کاملِ «مدیریت درست» به‌شمار می‌رفت. این باغ نه‌تنها وسیع بود، بلکه با دقتی مثال‌زدنی اداره می‌شد. برای هر درخت، سهم مشخصی از آب تعیین شده بود؛ برای هر شاخه، زمان هرس در تقویمی دقیق ثبت شده بود؛ و برای هر باغبان، دستورالعمل‌هایی روشن وجود داشت که تخطی از آن‌ها نه لازم بود و نه مجاز.

اگر کسی از دور به این باغ نگاه می‌کرد، بی‌تردید آن را ستایش می‌کرد.
همه‌چیز مرتب بود، پیش‌بینی‌پذیر بود، و از هرج‌ومرج خبری نبود.
درختان ایستاده بودند، جوی‌ها جاری بودند، و مسیرها بی‌نقص کشیده شده بودند.

روزی مردی از سرزمینی دور، به این باغ وارد شد.
او جوینده بود—نه برای دیدنِ صرف، بلکه برای فهمیدن آمده بود؛
نه از آن‌گونه که می‌آیند و می‌گذرند،
بلکه از آن‌گونه که می‌ایستند و می‌پرسند.

در آغاز، جوینده تحت تأثیر قرار گرفت.
با خود گفت: «اینجا همه‌چیز عادلانه است.
هیچ درختی بیش از دیگری نمی‌گیرد،
و هیچ شاخه‌ای بی‌دلیل بریده نمی‌شود.»

او روزها در باغ قدم زد،
به نشانه‌ها نگاه کرد،
به جداولی که کنار هر درخت نصب شده بود،
و به دقت باغبانانی که بی‌هیچ تردیدی، کار خود را انجام می‌دادند.

اما به‌تدریج، احساسی در درونش شکل گرفت—
احساسی مبهم، نه کاملاً روشن، اما ماندگار.
چیزی در این باغ درست بود،
اما چیزی هم درست نبود.

او متوجه شد که برخی درختان،
با وجود دریافت دقیقِ سهم خود،
شادابی عمیقی ندارند.

برگ‌هایشان سبز بود،
اما زنده به نظر نمی‌رسید.

شاخه‌ها رشد می‌کردند،
اما گویی میلی درونی برای گسترش نداشتند.

این تفاوت ظریف، او را آرام نگذاشت.

روزی، در بخش خلوت‌تری از باغ،
با مردی سالخورده روبه‌رو شد
که دیگران او را پارسا می‌نامیدند.

پارسا نه شتاب داشت و نه بی‌تفاوت بود؛
گویی آنچه را دیگران فقط اجرا می‌کردند،
او پیش‌تر فهمیده بود.

او گاه دستش را روی تنه‌ی درختی می‌گذاشت،
مدتی مکث می‌کرد،
و سپس تصمیمی می‌گرفت
که در هیچ جدول و دستورالعملی نوشته نشده بود.

جوینده به او نزدیک شد و گفت:
«این باغ، از نظر نظم و عدالت، کامل به نظر می‌رسد.
اما چرا برخی درختان،
با وجود همه‌ی این دقت‌ها،
آن‌گونه که باید زنده نیستند؟»

پارسا نگاهی به او انداخت،
نگاهی که هم آرام بود و هم عمیق،
و گفت:
«تو آنچه را که هست، دیده‌ای؛
اما آنچه را که نیست، هنوز نه.»

جوینده کمی مکث کرد و پرسید:
«چه چیزی نیست؟»

پارسا گفت:
«در این باغ،
همه‌چیز اندازه‌گیری شده است—
جز آنچه که زندگی را زنده نگه می‌دارد.»

سپس او را با خود به بخشی دیگر از باغ برد؛
جایی که نه جدول‌ها برجسته بودند،
و نه نشانه‌ها.

در آنجا، زیر سایه‌ی درختی،
خانواده‌ای نشسته بودند:
مادری که با دقت، کودک خود را در آغوش گرفته بود،
پدری که بی‌آنکه سخنی بگوید،
با نگاهش مراقب هر حرکت او بود،
و کودکی که با اطمینانی عمیق،
در میان آن دو آرام گرفته بود.

پارسا پرسید:
«این را چگونه اندازه می‌گیری؟»

جوینده پاسخ نداد.

پارسا ادامه داد:
«در برخی سرزمین‌ها،
این پیوندها،
بخش اصلی زندگی‌اند.

مادر،
وقتی شب‌ها بیدار می‌ماند،
احساس نمی‌کند چیزی را از دست داده است؛
بلکه گویی بخشی از وجودش را کامل می‌کند.

پدر،
وقتی سال‌ها برای آسایش فرزند تلاش می‌کند،
این را رنج نمی‌داند؛
بلکه آن را معنا می‌فهمد.»

جوینده آهسته گفت:
«در سرزمین من،
کسانی هستند که همه‌چیز خود را
بی‌هیچ چشم‌داشتی
برای یکدیگر می‌دهند—
و از این دادن،
نه خسته می‌شوند
و نه پشیمان.»

پارسا گفت:
«زیرا در آنجا،
دیگری،
فقط یک “دیگری” نیست.»

سپس مکثی کرد و افزود:
«در آنجا،
رابطه،
تنها در کنار هم بودن نیست—
بلکه نوعی با هم بودن در سطحی عمیق‌تر است.»

جوینده پرسید:
«پس چه چیزی در این باغ کم است؟»

پارسا پاسخ داد:
«اینجا،
قانون هست،
اما پیوند،
به اندازه‌ی کافی دیده نمی‌شود.»

روزها گذشت،
و جوینده بیشتر دید، بیشتر اندیشید.

او متوجه شد که در این باغ،
هیچ‌کس خلاف قانون عمل نمی‌کند،
اما همه‌چیز نیز به‌طور کامل زنده نیست.

گاهی شاخه‌ای بی‌دلیل می‌شکند،
گاهی درختی بدون نشانه‌ای آشکار، پژمرده می‌شود.

و گاهی،
انسانی که در این باغ زندگی می‌کند،
با وجود همه‌ی امکانات،
احساس می‌کند که چیزی در درونش خاموش شده است.

روزی جوینده از پارسا پرسید:
«آیا این خاموشی،
یک بیماری است؟»

پارسا سر تکان داد و گفت:
«نه همیشه.
گاهی،
چیزی از او گرفته نشده—
بلکه چیزی به او داده نشده است.»

جوینده گفت: «چه چیزی؟»

پارسا پاسخ داد:
«آن پیوندی که در آن،
انسان
نه‌فقط زندگی می‌کند،
بلکه خود را در دیگری می‌یابد.»

سپس آرام ادامه داد:
«وقتی این پیوند تضعیف شود،
انسان ممکن است
به‌تدریج
احساسِ زنده بودن را از دست بدهد.»

جوینده با تردید پرسید:
«و در این حالت،
چه رخ می‌دهد؟»

پارسا گفت:
«هر انسانی یکسان واکنش نشان نمی‌دهد.
برخی خاموش می‌شوند،
برخی فاصله می‌گیرند،
و برخی…
می‌کوشند به هر شکل،
دوباره چیزی را احساس کنند.»

جوینده سکوت کرد.
پارسا ادامه داد:
«گاهی این تلاش،
به مسیرهای نادرستی می‌افتد—
نه از سر شرارت،
بلکه از سر گم‌کردن راه.»

سپس با تأکید افزود:
«اما این،
هرگز راه نیست.
فقط نشانه است.»

جوینده آهسته گفت:
«نشانه‌ی چه؟»

پارسا پاسخ داد:
«نشانه‌ی آنکه
چیزی در این باغ،
با وجود همه‌ی درستی‌هایش،
کامل نیست.»

مدتی گذشت.
جوینده دیگر به باغ مانند روز اول نگاه نمی‌کرد.

اکنون وقتی به درختی می‌نگریست،
تنها به میزان آب و نور آن توجه نمی‌کرد،
بلکه به چیزی می‌اندیشید که دیده نمی‌شود.

روزی، پیش از آنکه باغ را ترک کند،
آخرین پرسش خود را از پارسا پرسید:

«آیا می‌توان باغی ساخت
که هم قانون داشته باشد،
و هم این پیوند عمیق را؟»

پارسا لبخندی زد،
لبخندی که نه پاسخ بود و نه انکار،
و گفت:

«پرسش را نگه دار.
اگر این پرسش زنده بماند،
شاید روزی خودِ باغ،
پاسخ را به تو نشان دهد.»

جوینده از باغ خارج شد،
اما این‌بار،
نه با پاسخی روشن،
بلکه با پرسشی که
دیگر رهایش نمی‌کرد:

در جهانی که همه‌چیز اندازه‌گیری می‌شود،
آنچه زندگی را معنا می‌دهد،
کجا ایستاده است؟

آیا انسان و فرهنگ مدرن در نهایت اهلی خواهند شد؟

(پرسش بنیادین دربارۀ تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران)

در جهانی که مرز میان حقیقت و روایت، و میان عقلانیت و خشونت روزبه‌روز مبهم‌تر می‌شود، این گفت‌وگو تلاشی است برای فهم عمیق‌تر نسبت انسان، قدرت و جنگ. در این مصاحبه، ضیا صدر با نادر نورزایی—نویسنده و پژوهشگر حوزهٔ فلسفه—از سطح تحلیل‌های سطحی عبور کرده و به لایه‌های پنهانِ شخصیت، گفتمان و ساختار در یکی از پیچیده‌ترین بحران‌های معاصر می‌پردازد؛ گفت‌وگویی که مخاطب را به تأملی جدی درباره سرنوشت انسان و امکان عقلانیت متعادل فرامی‌خواند.


ادامه نوشته

از مهارِ دینِ قدرت‌محور تا استقرارِ قدرتِ حق‌محور

خوانشی تاریخی–الهیاتی از سیرهٔ اهل‌بیت تا افق ظهور

در «حدیث ثقلین» که در منابعی چون صحیح مسلم و سنن ترمذی نقل شده، پیامبر از همراهیِ همیشگی «کتاب خدا» و «عترت» سخن می‌گوید و تصریح می‌کند که این دو «هرگز از هم جدا نمی‌شوند». این گزاره، اگر صرفاً فضیلتی عاطفی فهم شود، نیروی تاریخیِ خود را از دست می‌دهد؛ اما اگر آن را «سازوکار مصونیت دین در تاریخ» بدانیم، معنا عمیق می‌شود. قرآن معیار حق است، اما معیار حق می‌تواند در دست قدرت، به متنِ توجیه بدل شود. در این‌جاست که عترت، نه به‌مثابه نسب، بلکه به‌مثابه «زیستِ مصون از ترجمهٔ قدرت‌محور»، وارد صحنه می‌شود تا قرآن در تاریخ، خاموش و مصادره نشود.

سیرهٔ اهل‌بیت نشان می‌دهد که بخش عمده‌ای از تاریخ امامت، صرف «مهار» بوده است: مهارِ آن لحظه‌هایی که قدرت می‌کوشد دین را به زبان خود بازنویسی کند. عدالت‌محوریِ علی بن ابی‌طالب، که مشروعیت را از «حق» گرفت نه از «غلبه»، نشان داد قرآن وقتی به بدنِ عدالت درآید، دیگر ابزار توجیه قدرت نمی‌شود. «نه» گفتنِ نجات‌بخشِ حسین بن علی مرزی الهیاتی کشید تا دین، مُهر تأیید بر پیشانی سلطه نزند. صلحِ افشاگرِ حسن بن علی نشان داد گاهی عقب‌نشینی سیاسی، پیشروی دینی است؛ زیرا مانع می‌شود که دین به پرچم رسمی قدرت بدل گردد. مدرسهٔ علمیِ مستقلِ محمد باقر و جعفر صادق انحصار تفسیر را از دربار گرفت تا فهم دین، به زبان قدرت ترجمه نشود. رنجِ کرامت‌مندِ موسی کاظم و حضورِ حل‌ناشدهٔ علی بن موسی الرضا در میدان قدرت، هر دو یک پیام داشتند: می‌توان در فشار ساختار زیست، بی‌آنکه دین را به ساختار بفروشی.

در همهٔ این سیره‌ها، یک الگوی مشترک دیده می‌شود: هر جا قدرت خواست قرآن را به نفع خود تفسیر کند، عترت با «رفتار»، «دانش» یا «فداکاری»، آن تفسیر را باطل کرد. این همان معنای عملی «لن یفترقا» است؛ قرآن می‌گوید «حق چیست»، و عترت نشان می‌دهد «وقتی قدرت علیه حق ایستاد، چگونه باید زیست». اما این الگو، هنوز «استقرار فراگیر حق» نیست؛ این‌ها کنش‌های بازدارنده‌اند، برای حفظ دین در شرایطی که ظرفیت اجتماعی و ساختار سیاسی، پذیرای حاکمیتِ حق نیست.

قرآن از مرحله‌ای دیگر نیز سخن می‌گوید: مرحله‌ای که در آن، حق نه فقط معیار، بلکه ساختار غالب می‌شود. وعدهٔ استخلاف در نور 24:55 و غلبهٔ دین حق در توبه 9:33 در قرآن کریم، افقی را نشان می‌دهد که در آن، قدرت دیگر در برابر حق نمی‌ایستد، بلکه در خدمت آن قرار می‌گیرد. در این افق روایی–تفسیری، نقش محوری با محمد بن حسن المهدی است؛ جایی که مأموریت از «حفاظتِ دین در برابر قدرت» به «تبدیل قدرت به خادم دین» تغییر می‌کند. عدالت از فضیلت فردی به نظام اجتماعی ارتقا می‌یابد، و معیار حق، صورتِ ساختاری پیدا می‌کند.

چرا این گذار در گذشته رخ نداد؟ زیرا «قدرتِ حق‌محور» فقط به رهبر حق‌محور نیاز ندارد؛ به مردمی حق‌پذیر نیز نیازمند است. تاریخ امامت را می‌توان تاریخ «تربیت وجدان انسانی» دانست: حفظ هستهٔ حق در اقلیت‌ها، تولید دانش مستقل، افشای ترجمه‌های درباری از دین، و نگه‌داشتن امکان فهم صادق از قرآن. ظهور، در این خوانش، لحظه‌ای است که این وجدان تاریخی به ظرفیت پذیرش «استقرار فراگیر حق» می‌رسد.

بدین‌ترتیب، هم‌طرازی قرآن و عترت دو فاز تاریخی می‌یابد: در گذشته، عترت ضامن آن بود که قرآن ابزار قدرت نشود؛ در افق ظهور، عترت ضامن آن است که قدرت، ابزار قرآن شود. این همان تحقق تمدنیِ «هرگز جدا نمی‌شوند» است: متن الهی و انسان الهی، این‌بار نه فقط برای مهار انحراف، بلکه برای ساختن نظمی که در آن، حق، قاعدهٔ حاکم بر زمین است.

مهاجرتِ بی‌هجرت و فتنهٔ خروج

تشریح قرآنیِ پناهندگی مسلمانان به جهان غیرمسلمان با تمرکز بر ایران و افغانستان

ضیا صدر

قرآن کریم، برخلاف خوانش‌های احساساتی یا انسان‌دوستانهٔ رایج، مسئلهٔ مهاجرت را در چارچوب «حق فردی برای آسایش» تعریف نمی‌کند. مهاجرت در قرآن، بخشی از اخلاق مسئولیت است؛ کنشی که تنها در نسبت با حقیقت، ظلم، امکان اصلاح، و غایت انسان معنا پیدا می‌کند. به همین دلیل، قرآن هرگز مهاجرت را به‌طور مطلق ستایش نمی‌کند و حتی در مواردی آن را موضوع داوری سخت قرار می‌دهد.

در سورهٔ نساء، آیات ۹۷ تا ۱۰۰، یکی از شفاف‌ترین معیارهای قرآنی در این باب ارائه می‌شود. آیه با یک اتهام آغاز می‌شود، نه با دلسوزی:

«إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ» (نساء، ۹۷)

«ظلم به نفس» در اینجا به‌هیچ‌وجه به معنای خطای اخلاقی فردی یا ضعف شخصیتی نیست؛ بلکه به معنای سلب امکان شکوفایی وجودی خویش از طریق ترک مسئولیت تاریخی است. فرشتگان نمی‌پرسند: «چرا رنج کشیدید؟» بلکه می‌پرسند: «در چه وضعی بودید؟» یعنی جایگاه شما در نسبت با حق، جامعه، و امکان کنش چه بود؟

پاسخ آنان ـ «ما مستضعف بودیم» ـ پاسخی است که امروز نیز به‌وفور شنیده می‌شود. اما قرآن این پاسخ را به‌خودی‌خود نمی‌پذیرد و بلافاصله آن را می‌آزماید:

«أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا؟»

یعنی اگر واقعاً مستضعف بودید، چرا هجرت نکردید؟ این پرسش، هجرت را وظیفهٔ مستضعف واقعی می‌داند، نه حق هر ناراضی. سپس قرآن مرز را دقیق‌تر می‌کند:

«إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ… لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا» (نساء، ۹۸)

اینجا «ناتوانی واقعی» تعریف می‌شود: ناتوانی از چاره‌جویی، ناتوانی از یافتن راه، ناتوانی از تصمیم مؤثر. این آیه، هرگونه تعمیم احساسی مفهوم استضعاف را از اساس رد می‌کند.

حال اگر این معیار را بر وضعیت ایران و افغانستان منطبق کنیم، پرسش اساسی این است: آیا اکثریت مهاجران اخیر، در این تعریف قرآنی، مستضعف‌اند؟

در مورد ایران، بخش قابل‌توجهی از مهاجرت‌ها ـ به‌ویژه مهاجرت نخبگان، طبقهٔ متوسط تحصیل‌کرده، و فعالان فرهنگی ـ نه از سر ناتوانی مطلق، بلکه از سر فرسودگی روانی، بی‌صبری تاریخی، و میل به رهایی از پیچیدگی مسئولیت اجتماعی صورت گرفته است. این مهاجرت، بیش از آنکه پاسخی به ظلم غیرقابل‌تحمل باشد، واکنشی است به دشواری زیستن در وضعیت تعارض.

از منظر قرآن، چنین کنشی دقیقاً ذیل «ظلم به نفس» قرار می‌گیرد: انسانی که می‌توانست بماند، هزینه بدهد، اصلاح کند یا دست‌کم درگیر بماند، اما ترجیح داده است از میدان خارج شود، نه مظلوم است و نه معذور؛ بلکه متهم است، هرچند خود را قربانی بداند.

پیامد این خروج، صرفاً کاهش نیروی انسانی نیست. مهاجرتِ بی‌هجرت، نوع خاصی از دیاسپورا تولید می‌کند: دیاسپورایی که از یک‌سو خود را «نجات‌یافته» می‌داند و از سوی دیگر، با نوعی خشم فروخورده و عقدهٔ اثبات، به تخریب میدان رهاشده می‌پردازد. شورش‌های اخیر ایران، که در آن به‌بهانهٔ گرانی، بیش از صد هزار کتاب، ده‌ها مدرسه، صدها مرکز درمانی و مسجد به آتش کشیده شد، نمونه‌ای عینی از این وضعیت است.

قرآن برای چنین کنش‌هایی واژه‌ای روشن دارد:

«وَإِذَا تَوَلَّىٰ سَعَىٰ فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ» (بقره، ۲۰۵)

فساد، در این آیه، نابودکردن زیرساخت‌های حیات است، نه صرف مخالفت سیاسی. تحریک این تخریب از بیرون، بدون پرداخت هزینهٔ ویرانی، مصداق روشن فتنه است؛ زیرا فتنه، در منطق قرآن، وضعیتی است که در آن تخریب به‌نام اصلاح عرضه می‌شود و مرز حق و باطل مخدوش می‌گردد.

پناهندهٔ مسلمان در غرب: از صیدِ خشونت معرفتی تا صیادِ ناخواسته

این بخش به‌عنوان حلقهٔ واسط نظری میان «هجرتِ بی‌هجرت» و «فتنهٔ دیاسپورایی» افزوده می‌شود تا هم‌زمان «قربانی‌بودن» و «عامل‌بودن» پناهنده توضیح داده شود، بی‌آنکه تحلیل به ساده‌سازی اخلاقی فروکاهد.

خشونت معرفتی، آن‌گونه که در دستگاه مفهومی این پروژه صورت‌بندی می‌شود، خشونتی است که نه از طریق گلوله و زندان، بلکه از راه تحریف معنا، دستکاری روایت، و مصادرهٔ تجربهٔ زیسته اعمال می‌شود. این خشونت، انسان را نه با زور، بلکه با تغییر چارچوب فهم، از خودش جدا می‌کند. پناهندگان مسلمان در غرب، به‌ویژه ایرانیان و افغان‌ها، در معرض شدیدترین شکل این خشونت‌اند؛ زیرا آنان در نقطه‌ای ایستاده‌اند که رنج، هویت، و روایت، همگی قابل بهره‌برداری‌اند.

در گام نخست، پناهنده صید خشونت معرفتی می‌شود. نظام‌های معرفتی مسلط، رنج او را تنها در صورتی به‌رسمیت می‌شناسند که به «شهادت علیه وطن»، «اتهام به فرهنگ»، یا «نفی کلی سنت» ترجمه شود. رنج‌های واقعیِ غربت ـ تنهایی، تبعیض، فروپاشی خانواده، بحران هویت و تحقیر پنهان ـ یا نادیده گرفته می‌شود یا باید پنهان بماند؛ زیرا با روایت نجات‌بخشِ غرب ناسازگار است.

در این نقطه، پناهنده می‌آموزد: اگر رنج اینجا را بگویی، شنیده نمی‌شوی؛ اما اگر رنج آنجا را بزرگ‌نمایی کنی، دیده می‌شوی. این آستانهٔ چرخش است؛ جایی که صید، آرام‌آرام به صیادِ ناخواسته بدل می‌شود.

در مرحلهٔ دوم، پناهنده به عامل بازتولید خشونت معرفتی تبدیل می‌گردد. برای بقا، اعتبار نمادین، یا توجیه تصمیم وجودیِ خود، تصویری یک‌سویه و اغراق‌شده از جامعهٔ مبدأ می‌سازد؛ تصویری که در آن تاریخ سراسر شکست، فرهنگ سراسر عقب‌ماندگی، دین سراسر خشونت و مردم سراسر ناآگاه تصویر می‌شوند. این روایت غالباً از سر خوددفاعی روانی تولید می‌شود، نه خیانت آگاهانه؛ اما پیامد آن ویرانگر است.

جامعهٔ مبدأ این روایت را ـ به‌ویژه در شرایط بحران ـ مصرف می‌کند. جوانی در تهران یا کابل، رنج خود را با «تصاویر عاریتیِ موفقیت» دیاسپورا مقایسه می‌کند: نان، نظم، آزادی‌های ظاهری، مصرف. آنچه پنهان می‌ماند، بهای این تصاویر است: تنهایی، بی‌ریشگی، تحقیر خاموش و ازهم‌گسیختگی معنایی.

قرآن این وضعیت را با مفهومی عمیق توضیح می‌دهد:

«يُرَاءُونَ النَّاسَ» (نساء، ۱۴۲)

ریا، صرفاً تظاهر دینی نیست؛ نمایش گزینشی واقعیت نیز ریا است. نمایش ظواهر عاریتیِ زندگی در غرب، همراه با پنهان‌کردن رنج‌های وجودی آن، در همین چارچوب می‌گنجد. این ریا، پیامدی تمدنی دارد: فلج‌شدن ارادهٔ جمعی در جامعهٔ مبدأ.

در این نقطه، فتنه متولد می‌شود. فتنه، در منطق قرآن، وضعیتی است که در آن حقیقت پوشانده می‌شود و امکان تشخیص از مردم سلب می‌گردد. وقتی امید اجتماعی نه به اصلاح، بلکه به خروج گره می‌خورد؛ وقتی جامعه در انتظار «فرصت پناهندگی» منجمد می‌شود، خشونت معرفتی به هدف خود رسیده است، بی‌آنکه نیازی به سرکوب مستقیم باشد.

قرآن دربارهٔ چنین اعوجاجی هشدار می‌دهد:

«وَفِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا» (بقره، ۱۰)

مرض قلب، الزاماً نفاق آگاهانه نیست؛ اعوجاج تدریجی ادراک است. انسانی که هم‌زمان از مبدأ بد می‌گوید، از مقصد بد می‌گوید، آرزوی بازگشت دارد اما از بازگشت امتناع می‌کند، در این اعوجاج گرفتار است: نه معنا دارد، نه عزت، و نه آرامش پایدار.

در افق نظریهٔ «هجرت معکوس»، این وضعیت نشانهٔ فقدان تعادل است. انسان متعادل، حتی اگر مهاجرت کند، رنج را پنهان نمی‌کند و ظواهر را مطلق نمی‌سازد. او می‌داند پنهان‌کردن رنج، خود شکلی از خشونت است و آشکارکردن ظواهر بدون بهایشان، خیانت به حقیقت.

هجرت معکوس، از همین‌جا آغاز می‌شود: بازگشت از روایت‌سازی به شهادت؛ از تفاخر به صداقت؛ و از خشونت معرفتی به تقوای معرفتی. این بازگشت، پیش از آنکه جغرافیایی باشد، اخلاقی و وجودی است.

در افغانستان، صورت مسئله متفاوت اما ریشه‌ای‌تر است. جامعه‌ای که بخش عمده‌ای از آن پیشاپیش از نظر معنایی مهاجرت کرده است. مصرف دائمی محتوای دیاسپورای غرب‌نشین، همراه با کمک‌های مالی پراکنده، وابستگی ذهنی ـ عاطفی‌ای ساخته که نتیجه‌اش فروپاشی اعتمادبه‌نفس جمعی است. مردم نه‌تنها به آیندهٔ سیاسی، بلکه به تاریخ، فرهنگ و جغرافیای خود با بدگمانی می‌نگرند.

این وضعیت، از منظر قرآن، مصداق «وَهَن» است:

«وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ…» (آل‌عمران، ۱۳۹)

وقتی اکثریت جامعه نجات را فقط در ترک وطن می‌بیند، جامعه از فاعلیت تاریخی استعفا داده است:

«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ» (رعد، ۱۱)

در چنین وضعیتی، امید به فرار جایگزین ارادهٔ اصلاح می‌شود و حرکت اجتماعی متوقف می‌گردد.

اقلیت بسیار اندکی که واقعاً ادغام شده‌اند و تکلیفشان با خود روشن است، استثنا هستند؛ و همین استثنا بودن، قاعده را تأیید می‌کند.

اگر با منطق سنن قرآنی آیندهٔ این مهاجرت را احتمال‌سنجی کنیم، چند مسیر محتمل است: تداوم روند موجود با فرسایش عمیق‌تر جوامع مبدأ؛ تشدید بحران هویت در دیاسپورا؛ شکاف نسلی که روایت مظلومیت را بی‌اعتبار می‌کند؛ و بازگشت‌های محدود از سر خستگی و شکست معنایی.

قرآن راه دیگری نیز می‌شناسد: نه خروجِ بی‌تعهد، بلکه ماندنِ شجاعانه یا هجرتی که واقعاً «فی‌الله» باشد:

«وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي اللَّهِ…» (عنکبوت، ۵۶)

هجرتی که فی‌الله نباشد، نه نجات می‌آورد، نه عزت، و نه آینده.

.

Die kraftlose Betrachtung von Erosion und Verstummen

Die Geschichte setzte sich fort.
Nicht, weil jemand sie weitertragen wollte, sondern weil niemand wusste, an welchem Punkt man sie hätte anhalten müssen.

Am Anfang ähnelte alles Geduld.
Der Mann schwieg, wurde ruhig, trat einen Schritt zurück. Und jedes Mal, wenn er zurücktrat, rückte die Stimme der Frau nach vorn. Nicht nur lauter, sondern bestimmender. Ihre Worte bekamen einen Ton, der Ton wurde zur Gewohnheit, und die Gewohnheit zur Regel. Unhöflichkeit war kein Bruch mehr – sie war selbst zur Ordnung geworden. Beschimpfung wurde zur Sprache des Hauses.

Die Frau trug etwas in sich, das keinen Namen hatte.
Mängel aus der Kindheit, Lücken, die nie geschlossen und nie betrauert worden waren. Eine Mutter, eine Großmutter – Frauen, die immer nur ausgehalten hatten, ohne je zu fragen, warum. All das hatte sich in ihr zu einer stummen Forderung verdichtet. Einer Forderung, die nicht verstanden, sondern eingelöst werden wollte. Und um sie einzulösen, war jedes Mittel erlaubt: Lüge, Verdacht, Herabsetzung. Wahrheit durfte gehen, wenn sie störte.

Geld, sobald es kam, musste verschwinden.
Entweder laut, aggressiv, oder still, heimlich. Blieb es zu lange in ihrer Hand, machte es sie unruhig. Denn Geld bedeutete Möglichkeit – und Möglichkeit bedeutete Verantwortung. Also wurde es ausgegeben. Hastig. Demonstrativ. Danach stellte sich für einen kurzen Moment Ruhe ein. Eine Ruhe wie nach einer Explosion. Dann kehrte die innere Unruhe zurück.

Das Haus war für sie kein Schutzraum, sondern eine Bühne.
Jede Bewegung sollte gesehen, jeder Satz gehört, jede Ausgabe gerechtfertigt werden. Hörte niemand zu, wurde die Stimme lauter. Half das nicht, kam die Herabsetzung. Und wenn auch das versagte, der Vorwurf. Sie konnte nicht innehalten. Innehalten hätte bedeutet, dem Leeren zu begegnen – und davor fürchtete sie sich.

Zu den Kindern hatte sie kein Verhältnis, sondern eine Stimmung.
Manchmal streichelte sie sie, doch selbst die Zärtlichkeit trug den Geruch von Besitz. Die Kinder sollten abhängig sein. Wollten sie es nicht, mussten sie Angst lernen. Tränen waren für sie kein Alarmzeichen, kein Schmerz – nur ein Geräusch, das abgestellt werden musste. Nicht Ruhe war das Ziel, sondern Stille.

Dem Mann gegenüber führte sie stets eine offene Rechnung.
Eine Rechnung ohne Endsumme. Schwieg er, verbarg er etwas. Sprach er, verfolgte er einen Plan. Jede Handlung wurde in Misstrauen übersetzt. Sie verstand die Welt nicht durch Erfahrung, sondern durch düstere Vorstellungen, die sich jede Nacht neu formten und am Morgen zur Handlungsanweisung wurden.

Der Mann sah all das.
Nicht wie jemand, der auf eine Explosion wartet, sondern wie jemand, der dem langsamen Abtragen zusieht. Etwas in ihm wurde Tag für Tag abgeschliffen. Nicht Liebe, nicht Hoffnung – sondern die Fähigkeit, Sinn zu erzeugen. Er arbeitete weiter, kochte, brachte die Kinder in den Park. Doch abends, wenn das Haus still wurde, hatte er das Gefühl, innerlich leerer zurückzukehren, als er es morgens verlassen hatte.

Die Leere war kein philosophisches Problem.
Sie war alltäglich. Sie zeigte sich in der vergeblichen Wiederholung von Erklärungen, im Zurückfallen jedes Gesprächs an den Ausgangspunkt, in der Tatsache, dass keine Erfahrung zu Erinnerung wurde. Für die Frau war jeder Tag der erste. Und genau das erschreckte ihn. Denn ein Leben ohne Gedächtnis ist nichts anderes als Verbrauch.

Sie lernte nicht.
Sie bereute nicht. Reue setzt ein Selbst voraus, das zurückblicken kann. Sie reagierte nur. Die Welt bestand für sie aus Reizen. Wurde sie bewundert, kam sie näher. Traf sie auf Widerstand, griff sie an. Nicht aus Bosheit, sondern aus Leere.

Der Mann begriff langsam, dass sein Schweigen nicht mehr schützte.
Es räumte nur das Feld. Die Kinder hatten inzwischen eine andere Sprache gelernt: die Sprache des Schreiens, der Gleichgültigkeit, des Wartens auf Rettung. Und hier überschritt das Schweigen die Grenze der Geduld.

Es gab keinen großen Streit.
Keinen dramatischen Bruch. Eines Tages sprach sie wie immer, füllte den Raum mit Worten – und er merkte, dass ihre Stimme ihn nicht mehr erreichte. Nicht weil sie laut war, sondern weil sie grundlos war. Diese Grundlosigkeit war die Grenze. Überschritt er sie, würde auch er leer werden.

Er verstand:
Bei manchen Menschen geht es nicht darum, sie zu retten.
Es geht darum, sich nicht selbst zu verlieren.

Die Geschichte endet hier nicht.
Aber ihr inneres Gerüst steht fest.

Denn Erosion beginnt nicht mit dem Zerfall.
Sondern mit dem kraftlosen Zuschauen.

خواب بیداران

خوابِ بیداران

ما بسیار از حقیقت سخن گفته‌ایم،

اما کمتر پرسیده‌ایم:

این حقیقت،

چگونه باید زیسته شود؟

این متن،

نه گزارش است

و نه استدلال؛

رؤیای کتاب است.

افقی است که پیش از ورود به زمینِ عقلانیِ مباحث،

چشمِ جان را آماده می‌کند.

آنچه در ادامه می‌آید،

داستانِ سقوط معنا

و امکانِ بازگشت آن است؛

داستانِ انسانی که بیدار است

اما خواب می‌بیند

و تنها راه نجاتش

«خوابِ بیداران» است.

---

خوابِ بیداران

انسان

مدت‌هاست بیدار است

اما راه می‌رود در خواب.

چشم‌ها باز،

دل‌ها بسته.

دست‌ها تواناتر از همیشه،

و جان‌ها خالی‌تر از هر زمان.

مولانا گفت:

«خواب آن باشد که دل بیدار نیست»

و این عصر،

عصرِ دل‌های خسته‌ای است

که بیداری را

با هوشیاری اشتباه گرفته‌اند.

---

گسست

در آغاز،

علم

همراهِ حیات بود.

پرسش،

نه ابزار سلطه

که طلبِ معنا بود.

علم می‌پرسید:

«چه هست؟»

اما هنوز این پرسش را فراموش نکرده بود:

«برای چه هست؟»

حیات،

صرفِ زیستن نبود؛

بارِ معنا داشت.

و انسان،

میان دانستن و بودن

پاره نشده بود.

---

جدایی علم از مسیر حیات

آهسته،

بی‌آنکه فریادی برخیزد،

علم از حیات جدا شد.

دانستن

از زیستن برید.

و پرسشی متولد شد

که تاریخ را زخمی کرد:

«اگر می‌توانیم،

چرا نکنیم؟»

اینجا

حقیقت هنوز بود،

اما تحمل‌ناپذیر شده بود.

چون معنا فرو ریخته بود.

* حقیقت: انکشافِ آنچه هست.

* معنا: افقی که در آن حقیقت قابلِ زیستن می‌شود.

---

تکنولوژی کور

تکنولوژی آمد؛

نه چون دشمن،

بلکه چون فرزندِ بی‌تقوای علم.

جهان را گشود،

اما افق را بست.

سرعت بخشید،

اما جهت را ربود.

قرآن گفت:

«لهم قلوبٌ لا یفقهون بها»

دل دارند

اما با آن نمی‌فهمند.

* تکنولوژی کور: توانِ فاقدِ جهت اخلاقی.

---

قدرت و اسارت

قدرت فزونی گرفت،

بی‌آنکه فاعلِ قدرت

دروناً رشد کند.

و این قانون تاریخ است:

قدرتِ بی‌تعادل

ویران می‌کند

حتی اگر نیت خیر باشد.

علم ابزار شد،

ابزار ارباب،

و انسان

کاربرِ اسیرِ ساختهٔ خویش.

---

بردگی خودخواسته

دیگر زنجیری در کار نبود.

بردگی،

راحت شده بود.

امام حسین(ع):

«الناس عبید الدنیا»

دنیا

دیگر فقط زر و زور نبود؛

عادت بود،

سرعت بود،

و فراموشیِ خویشتن.

* بردگی خودخواسته: تسلیمِ انسان به ساختارهایی که معنا را می‌بلعند.

---

خشونت معرفتی

دانش

دیگر همیشه نجات‌بخش نبود.

برخی دانستن‌ها

حیات را زخمی می‌کردند

بی‌آنکه خون بریزد.

این‌جا

خشونت معرفتی زاده شد:

معرفتی که

توان می‌دهد

اما نمی‌پرسد

«به چه قیمت؟»

* خشونت معرفتی: دانشی که بدون تقوا، حیات را فرسوده می‌کند.

---

خلأ

درون انسان

چاله‌ای دهان باز کرد.

افسردگی

نه از فقر،

که از بی‌معنایی.

بی‌تابی

نه از ناتوانی،

که از بی‌جهتی.

پوچی

آن‌گاه آمد

که همه‌چیز ممکن شد

جز پاسخ به «برای چه؟»

---

خواب بیداران

اما شب

همیشه پایان نیست.

در دل همین تاریکی،

کسانی بیدار ماندند

که خواب می‌دیدند.

مولانا:

«خوابِ غفلت خوابِ تن است

خوابِ بیداران، رویای جان»

---

امید، انتظار، اعتماد

انتظار

نه تعلیقِ عمل،

که گشودگیِ افق است.

امید

نه خوش‌خیالی،

که وفاداری به امکان معنا.

اعتماد

نه ساده‌لوحی،

که شهامتِ زیستن با حقیقت.

مسیح گفت:

«حقیقت شما را آزاد خواهد کرد»

اما آزادی

بی‌معنا

طاقت‌فرساست.

---

تعادل

تعادل

نه سازش است

و نه انزوا.

تعادل

توانِ جمعِ عقل و دل است،

علم و تقوا،

قدرت و مسئولیت.

* انسان متعادل: انسانی که توانِ زیستن با حقیقت را دارد.

---

شکوفایی

اینجاست

که عصرِ شکوفاییِ سرمایهٔ حیات

قابل تصور می‌شود.

عصری که در آن

علم

بارورکنندهٔ حیات است

نه تهدید آن؛

قدرت

نگهبان کرامت است

نه ابزار سلطه؛

و انسان

امانت‌دار زمین.

---

فرجام

خواب بیداران

همین‌جاست:

بیداری‌ای

که از رؤیا عبور کرده

نه از معنا.


.

آن‌گاه که انسانِ غایب از غایتِ خود، آن را می‌بیند

تعادل، معنا و افق نجات انسان

نویسنده: ضیا صدر + AI

---

تلنگر

مردی را تصور کن که همه‌چیز زندگی‌اش «کار می‌کند». ساعتش به‌موقع زنگ می‌زند، تلفنش پر از اعلان است، کارهایش پیش می‌رود، داده‌ها در دسترس‌اند و پاسخ‌ها معمولاً آماده‌اند. او حتی می‌تواند برای آینده برنامه بریزد. اما در خلوتی کوتاه ـ شاید میان دو جلسه، یا درست پیش از خواب ـ پرسشی ساده و بی‌صدا رهایش نمی‌کند:

«من دقیقاً در حال چه کاری هستم؟»

نه بحرانی رخ داده و نه فقدانی عظیم. فقط این حس مبهم که حرکت هست، شتاب هست، اما جهت نامعلوم است.

این تجربه، استثنایی یا فردی نیست. نشانه‌ای است از شکافی عمیق‌تر: شکاف میان توانستن و دانستنِ چرا. میان کارآمدی و معنا. میان انباشت قدرت و فقر جهت. تلنگر این متن از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از یک تجربهٔ کوچک اما تکرارشونده که نشان می‌دهد مسئلهٔ اکنونِ انسان، ناتوانی نیست، بلکه ناهماهنگی است.

---

۱. انسان در وضعیت شک: نه انکار معنا، نه دسترسی به آن

انسان امروز لزوماً منکر معنا نیست؛ او بیشتر در وضعیتی معلق ایستاده است. معنا برایش ناممکن نشده، اما دسترسی به آن دشوار و پرهزینه شده است. عقلانیت مسلط، کارآمدی را معیار نهایی قرار داده و هر آنچه به‌سرعت نتیجه ندهد، به حاشیه رانده است. در این فضا، پرسش از غایت، کند و غیرعملی تلقی می‌شود، حال آن‌که دقیقاً همین پرسش است که مسیر عمل را معنادار می‌کند.

این وضعیت شک، نه صرفاً بحران فکری، بلکه بحران وجودی است. انسان می‌داند، اما نمی‌داند با دانسته‌هایش چه نسبتی برقرار کند. می‌تواند، اما نمی‌داند چرا باید. نتیجه، نوعی فرسودگی پنهان است؛ فرسودگی‌ای که نه با استراحت درمان می‌شود و نه با سرگرمی.

---

۲. تعادل: تعریف عملیاتی یک امکان فراموش‌شده

تعادل در این متن به‌معنای میانه‌روی اخلاقی یا آرامش روانی سطحی نیست. تعادل وضعیتی وجودی است که در آن قوای انسان ـ عقل، اراده، احساس، ایمان و قدرت کنش ـ در نسبت صحیح با یکدیگر و با غایت انسانی قرار می‌گیرند. انسان متعادل نه فاقد تنش است و نه گریزان از رنج؛ بلکه می‌داند هر نیرو را در کجا و تا چه حد به کار گیرد.

عدم تعادل، زمانی پدید می‌آید که یک قوه بر دیگر قوا سلطه یابد: عقل بدون معنا، قدرت بدون مسئولیت، ایمان بدون عقل، یا احساس بدون جهت. تمدن مدرن بیش از هر چیز، شاهد سلطهٔ عقل ابزاری و قدرت محاسبه‌گر بوده است؛ و پیامد آن، انسانی است کارآمد اما ناآرام.

---

۳. تعالی: حرکت در امتداد تعادل، نه گریز از جهان

تعالی، برخلاف برداشت‌های رایج، به‌معنای ترک جهان یا نفی تاریخ نیست. تعالی حرکتی است در امتداد تعادل، نه در تقابل با آن. انسانی که متعادل نیست، اگر داعیهٔ تعالی کند، به‌سرعت به افراط یا توهم می‌غلتد. از این رو، تعادل شرط امکان تعالی است.

تعالی یعنی گشوده‌شدن افق دید انسان به‌سوی غایت خویش؛ دیدن این‌که زندگی صرفاً تداوم زیستی یا موفقیت اجتماعی نیست، بلکه مشارکت آگاهانه در معنای هستی است. این دیدن، سرعت را کم نمی‌کند؛ بلکه جهت را اصلاح می‌کند.

---

۴. الهام و افاضه: رابطه‌ای دوسویه

در سنت‌های معنوی و کهن بشر، انسان همواره موجودی منفعل در برابر حقیقت نبوده است. الهام، دریافت فعال معنا از طبیعت، تاریخ، دیگری و خویشتن است؛ در حالی‌که افاضه، بخشش حقیقت از سوی مبدأ متعال است. این دو نه در تناقض، بلکه در تکمیل یکدیگر قرار دارند.

انسان نامتعادل، نه ظرفیت الهام دارد و نه توان حمل افاضه. حقیقت برای او یا به خشونت معرفتی بدل می‌شود یا به توهم. اما انسان متعادل، ظرفی است که می‌تواند معنا را بدون تحریف، تقلیل یا مصادره دریافت و حمل کند. از این‌رو، تعادل شرط اصلی هرگونه ارتباط زنده با حقیقت است.

---

۵. ظهور: فرایند تاریخیِ آشکارشدن انسان و معنا

ظهور در این متن، نه یک رخداد دفعی و اسطوره‌ای، بلکه فرایندی تاریخی–وجودی است. ظهور زمانی رخ می‌دهد که انسان و معنا هم‌زمان آشکار شوند؛ زمانی که انسان بتواند غایت خود و مسیر کلی هستی را بدون مانع‌های درونی و بیرونی ببیند.

این فرایند مستلزم همکاری انسان با حقیقت است. اگر در گذشته، انتخاب انسان متعالی عمدتاً به‌مثابه امری الهی فهم می‌شد، در وضعیت کنونی، انسان نیز در این انتخاب شریک و مسئول است. انتخاب انسان متعادل، به‌مثابه عالی‌ترین انتخاب تمدنی، تنها زمانی معتبر است که از دل پرورش، تربیت و بلوغ جمعی برآید؛ تا هم امکان سوءاستفاده به حداقل برسد و هم حقیقت در ظرف شایسته قرار گیرد.

---

۶. جامعهٔ پرورش‌دهنده: شرط تاریخی ظهور

ظهور انسان متعادل، بدون جامعه‌ای که او را بفهمد، پرورش دهد و تاب بیاورد، ممکن نیست. جامعه‌ای که خود نامتعادل است، حتی اگر با انسان متعالی مواجه شود، یا او را حذف می‌کند، یا به نماد تشریفاتی و بی‌اثر فرو می‌کاهد.

جامعهٔ پرورش‌دهنده، جامعه‌ای بی‌تعارض یا آرمانی نیست؛ بلکه جامعه‌ای است که توان گفت‌وگو با حقیقت را دارد. جامعه‌ای که قدرت را مهار می‌کند، رسانه را ابزار معنا می‌خواهد، و دین را نه علیه انسان، بلکه در خدمت انسان متعادل می‌فهمد. چنین جامعه‌ای، هم‌زمان سیاسی، اخلاقی و معنوی است، بی‌آن‌که به ایدئولوژی فروکاسته شود.

---

۷. آرامش و رضایت باطنی: بهشت گمشده

محصول نهایی این مسیر، آرامش و رضایت باطنی است؛ نه به‌عنوان حالت روانی زودگذر، بلکه به‌عنوان وضعیت وجودی پایدار. این همان «بهشت گمشده» است: هماهنگی دوبارهٔ انسان با غایت خویش و با هستی.

انسانی که به این وضعیت می‌رسد، از رنج معاف نیست، اما از بی‌معنایی رهاست. او همچنان مسئول، درگیر و کنش‌گر باقی می‌ماند، اما دیگر از درون فرو نمی‌ریزد. چنین انسانی، نه قربانی تاریخ است و نه فاتح آن؛ بلکه فاعل متعادلِ تاریخ است.

---

پسگفتار

اگر این متن بر چیزی اصرار داشته باشد، بر این نکته است: نجات انسان نه در انباشت بیشتر قدرت است و نه در گریز از جهان، بلکه در بازسازی نسبت انسان با حقیقت است. تعادل، شرط امکان این بازسازی است؛ تعالی، مسیر آن؛ و ظهور، افق تاریخی آن.

شاید عصر ظهور، زمانی باشد که انسان دیگر از پرسش‌های بنیادین نمی‌گریزد؛ زمانی که حقیقت نه تهدید، بلکه امکان نجات تلقی می‌شود. در چنین عصری، جهان از مستوری خارج خواهد شد؛ نه به این معنا که همه‌چیز آسان می‌شود، بلکه بدین معنا که انسان بالاخره می‌داند چرا می‌زید، چگونه باید باشد، و به کدام سو باید برود.

از کنترل نان تا کنترل حقیقت: سازوکارهای سلطه در جهان معاصر

ضیا صدر

مقدمه

در تاریخ قدرت، همواره یک منطق ساده اما بی‌رحم تکرار شده است: هر کس بتواند نیازهای اساسی انسان را کنترل کند، می‌تواند خود انسان را نیز تحت سلطه بگیرد. این منطق در دوره‌های مختلف تاریخی، شکل‌های متفاوتی به خود گرفته، اما جوهر آن ثابت مانده است. از کنترل غذا در جوامع کشاورزی گرفته تا کنترل انرژی در جهان صنعتی، و در نهایت کنترل حقیقت در جهان معاصر.

آنچه این متن دنبال می‌کند، نه یک نظریه توطئه و نه یک روایت احساسی، بلکه تلاشی تحلیلی برای فهم سازوکارهای سلطه در زمانه‌ای است که زور عریان جای خود را به کنترل نرم ذهن‌ها داده است. در جهانی که اطلاعات فراوان‌تر از هر زمان دیگری است، اما معنا کمیاب‌تر شده، پرسش اصلی این است که حقیقت چگونه ساخته، تکرار و مدیریت می‌شود، و این فرایند چه پیامدهایی برای روح انسان و زیست‌جهان او دارد.

این نوشتار می‌کوشد با زبانی ساده اما استدلالی، مسیر تاریخیِ انتقال قدرت از کنترل نان و انرژی به کنترل حقیقت را توضیح دهد و نشان دهد چگونه این تحول، هم به فرسودگی روانی انسان معاصر انجامیده و هم به تخریب تدریجی اما عمیق طبیعت. این متن برای مخاطب عمومی نوشته شده است، اما از ساده‌سازیِ گمراه‌کننده پرهیز می‌کند.

۱. قدرت و کنترل ضروریات زندگی

در طول تاریخ، قدرت همواره از یک پرسش ساده آغاز کرده است: انسان برای زنده ماندن به چه چیزی نیاز دارد؟ هر دوره تاریخی پاسخ متفاوتی به این پرسش داده، اما منطق ثابت بوده است. هر کس بتواند آن نیاز حیاتی را کنترل کند، می‌تواند انسان را نیز کنترل کند.

در جوامع پیشامدرن، این نیاز «نان» بود. کنترل زمین، آب و تولید غذا به معنای کنترل مستقیم بدن‌ها بود. انسان گرسنه نه توان مقاومت دارد و نه مجال اندیشیدن. به همین دلیل، گرسنگی همواره یکی از مؤثرترین ابزارهای سلطه بوده است.

با ورود به عصر صنعتی، انرژی جای نان را گرفت. زغال‌سنگ، نفت، گاز و برق به شریان‌های اصلی زندگی مدرن تبدیل شدند. بدون انرژی، تولید متوقف می‌شود، حمل‌ونقل از کار می‌افتد و دولت‌ها ناتوان می‌شوند. از این‌جا به بعد، کنترل انرژی به معنای کنترل کشورها و ملت‌ها بود.

۲. گذار به کنترل حقیقت

در جهان معاصر، نان و انرژی همچنان اهمیت دارند، اما دیگر برای سلطه کافی نیستند. آنچه امروز در مرکز قدرت قرار گرفته، «حقیقت» است. منظور از حقیقت در این‌جا، صرفاً درست یا غلط بودن یک گزاره نیست، بلکه آن چیزی است که مردم درباره جهان، خود و آینده باور می‌کنند.

کنترل حقیقت یعنی کنترل افق فکر کردن. یعنی تعیین این‌که چه چیزی مسئله تلقی شود، چه چیزی طبیعی و اجتناب‌ناپذیر جلوه کند، و چه چیزی اساساً دیده نشود. در این مرحله، قدرت کمتر از زور عریان استفاده می‌کند و بیشتر از سازوکارهای ذهنی و شناختی بهره می‌گیرد.

دروغ معمولاً با یک‌بار گفته‌شدن پذیرفته نمی‌شود. اما اگر به‌طور مداوم، از منابع مختلف و در قالب‌های گوناگون تکرار شود، ذهن انسان به‌تدریج آن را می‌پذیرد. این نه نشانه ساده‌لوحی، بلکه نتیجه ساختار طبیعی ذهن انسان است که برای بقا به الگو و تکرار نیاز دارد.

۳. فضای مجازی و فرسایش تشخیص

فضای مجازی فقط ابزار ارتباط نیست؛ میدان اصلی تولید و توزیع واقعیت است. در این فضا، حقیقت با انبوهی از اخبار، تحلیل‌ها، شایعات و افشاگری‌ها احاطه می‌شود. نتیجه این وضعیت معمولاً فریب کامل نیست، بلکه خستگی ذهنی است.

انسان امروز اغلب احساس می‌کند اطلاعات زیاد است، اما معنا کم. مسئله این نیست که حقیقت وجود ندارد، بلکه این است که در هیاهوی اطلاعات دیده نمی‌شود. موضوعات پیچیده و تدریجی—مانند تخریب محیط زیست—دقیقاً به همین دلیل به حاشیه می‌روند.

۴. هوش مصنوعی و بازتولید نظم مسلط

هوش مصنوعی موجودی آگاه یا توطئه‌گر نیست، اما بی‌طرف هم نیست. این سامانه‌ها بر اساس داده‌هایی آموزش می‌بینند که محصول همین جهان قدرت‌محور هستند. الگوریتم‌ها یاد می‌گیرند چه چیزی «عادی»، «معتبر» یا «محبوب» است و همان الگوها را بازتولید می‌کنند.

به این معنا، هوش مصنوعی می‌تواند—even بدون قصد—به تسهیل‌گر کنترل حقیقت تبدیل شود: با اولویت‌بندی برخی روایت‌ها و به‌حاشیه‌راندن برخی دیگر. این نوع سلطه نرم است، زیرا بدون اجبار عمل می‌کند.

۵. آگاهیِ بی‌قدرت و فرسودگی روح

پیامد این وضعیت، فقط سیاسی یا رسانه‌ای نیست، بلکه انسانی است. انسان امروز بیش از گذشته می‌داند که فریب وجود دارد، اما هم‌زمان احساس می‌کند کاری از دستش برنمی‌آید. این وضعیت را می‌توان «آگاهیِ بی‌قدرت» نامید.

نشانه‌های این وضعیت شامل احساس دانستنِ بی‌اثر، خستگی از اخبار، بدبینی فراگیر، کناره‌گیری از کنش و خستگی اخلاقی است. مشکل اصلی نه ناآگاهی، بلکه جداشدن دانستن از عمل است. آگاهی‌ای که به کنش—even در مقیاسی کوچک—نمی‌انجامد، به‌تدریج فرساینده می‌شود.

۶. پیامد نهایی: طبیعت به‌عنوان قربانی خاموش

کنترل حقیقت تنها به انسان آسیب نمی‌زند؛ طبیعت نیز قربانی آن است. طبیعت سخنگو نیست و نمی‌تواند روایت مسلط تولید کند. تخریب محیط زیست معمولاً آرام، تدریجی و پیچیده است و دقیقاً به همین دلیل به‌راحتی عادی می‌شود.

در گذشته، کنترل نان به معنای کنترل غذا بود؛ امروز این منطق به کالایی‌سازی خود طبیعت رسیده است. جنگل، آب، خاک و هوا به منابع اقتصادی تقلیل داده می‌شوند و زبان مسلط تخریب را با مفاهیمی چون توسعه و ضرورت توجیه می‌کند.

خطر اصلی نابودی ناگهانی جهان نیست، بلکه عادی‌شدن ویرانی است. زمانی که تخریب دیگر فاجعه تلقی نشود، هم روح انسان فرسوده می‌شود و هم جهان زیست‌پذیر از دست می‌رود.

جمع‌بندی

مسیر سلطه در جهان معاصر از کنترل نان و انرژی به کنترل حقیقت رسیده است. این فرایند، ذهن انسان را فرسوده و طبیعت را بی‌صدا تخریب می‌کند. مسئله نهایی این نیست که چقدر می‌دانیم، بلکه این است که با آنچه می‌دانیم چگونه زندگی می‌کنیم. تا زمانی که آگاهی بتواند—even محدود—به انتخاب، تعهد و کنش پیوند بخورد، امکان دوام و مقاومت وجود دارد.

فاجعهٔ بی‌آیندگی: وقتی آینده پیش از انسان کشته می‌شود

نویسنده: ضیا صدر + Al

پیشگفتا

در تجربهٔ تاریخی جهان معاصر، سلطه دیگر الزاماً خود را در قالب اشغال نظامی آشکار، کشتار گسترده یا سرکوب عریان نشان نمی‌دهد. خطرناک‌ترین شکل حاکمیت سلطه، «جنایت سرد» است؛ جنایتی که نه با انفجار، بلکه با محاسبه عمل می‌کند، نه با خشم، بلکه با منطق ادعاییِ مدیریت، امنیت و ضرورت. این نوع سلطه، به‌جای نابودی فوری انسان‌ها، به سراغ چیزی بنیادی‌تر می‌رود: معدوم‌سازی سیاسی–تاریخی جوامع.

در این الگو، هدف آن نیست که همهٔ انسان‌ها کشته شوند، بلکه کافی است که جامعه‌ای از جایگاه فاعلیت تاریخی ساقط شود. مردم می‌توانند زنده بمانند، نفس بکشند و حتی کار کنند؛ اما دیگر نتوانند آینده‌ای برای خود تصور کنند، دربارهٔ سرنوشت خویش تصمیم بگیرند یا خود را صاحب حق بدانند. این همان نقطه‌ای است که سلطه به پایدارترین و کم‌هزینه‌ترین شکل خود می‌رسد.

جنایتِ معدوم‌سازی سیاسی–تاریخی از آن‌رو خطرناک است که اغلب به‌عنوان «واقعیت اجتناب‌ناپذیر» یا «وضعیت طبیعی» جا زده می‌شود. جامعه به‌تدریج می‌آموزد که مطالبه نکند، سؤال نپرسد و افق نبیند. آینده از حوزهٔ تصور جمعی حذف می‌شود و بی‌آیندگی به یک وضعیت عادی بدل می‌گردد. در چنین شرایطی، حتی خشونت‌های بعدی نیز شوک‌آور نخواهند بود، زیرا آستانهٔ اخلاقی پیشاپیش فرو ریخته است.

این مقدمه بر آن اصرار دارد که پیش از ورود به بحث‌های جزئی‌تر، خطر این نوع سلطه به‌روشنی دیده شود: بی‌آینده‌سازی، نه پیامد ناخواستهٔ بحران‌ها، بلکه یک سازوکار آگاهانهٔ حاکمیت سلطه است. سازوکاری که اگر فهم نشود، جامعه حتی در نبود سرکوب آشکار نیز عملاً حذف خواهد شد.

آنچه در ادامه می‌آید، تلاشی است برای شکافتن این سازوکار؛ برای نشان‌دادن اینکه چگونه می‌توان ملتی را «نگه داشت»، اما از تاریخ بیرون راند؛ چگونه می‌توان مردم را «زنده» گذاشت، اما از حق تهی کرد؛ و چگونه می‌توان حافظه را حفظ کرد، اما آینده را نابود ساخت.

ادامه نوشته

الهیات کور، فرسایشِ خاموش و افق‌های رهایی در جهان انسانی معاصر

ضیا صدر

درآمد: داناییِ فرسوده و جهانِ بی‌افق

جهان انسانی هرگز تا این اندازه انباشته از دانش، داده، تصویر و تفسیر نبوده است. دانشگاه‌ها گسترش یافته‌اند، رسانه‌ها بی‌وقفه معنا تولید می‌کنند و فناوری، دانایی را به تجربه‌ای روزمره بدل کرده است. بااین‌همه، هم‌زمان با این وفور دانایی، نوعی فرسودگی عمیق در سطح فردی و جمعی احساس می‌شود: خستگی مزمن، بی‌باوری به امکان تغییر، و نوعی بی‌افقی اخلاقی. این هم‌زمانیِ دانایی و فرسایش تصادفی نیست؛ بلکه نشانهٔ دگرگونی ماهیت جهل در جهان مدرن است.

در این نگاشته، جهل نه به‌عنوان فقدان آگاهی، بلکه به‌مثابه وضعیتی تاریخی، اخلاقی و تمدنی فهم می‌شود؛ وضعیتی که درست در دل دانایی شکل می‌گیرد و از طریق سازوکارهای پیچیدهٔ قدرت، اقتصاد و فرهنگ بازتولید می‌شود. جهلِ امروز خام و ابتدایی نیست؛ آراسته، عقلانی‌نما و نهادینه است.

ادامه نوشته

*از علمِ معطوف به قدرت تا علمِ در خدمت حیات

عصر ظهور به‌مثابه پاسخ تاریخیِ روح انسان**

ضیا صدر

از آغاز تاریخ اندیشه، دانستن برای انسان تنها ابزاری برای بقا نبوده است. انسان، پیش از آن‌که با علم بخواهد جهان را مهار کند، با فهم می‌خواست جای خود را در هستی بیابد. پرسش از زندگی، از معنا، از رنج و از آینده، همواره پیش از پرسش از تسلط و تصرف مطرح بوده است. با این‌همه، در سیر تاریخی علم جدید، به‌تدریج گسستی بنیادین پدید آمد؛ گسستی که در آن، علم از دلِ پرسش دربارهٔ «چرا باید زیست؟» جدا شد و به دستگاهی برای پاسخ به «چگونه می‌توان مسلط شد؟» تبدیل گشت. این دگرگونی، هرچند قدرتی بی‌سابقه در اختیار بشر نهاد، اما هم‌زمان نوعی تهی‌شدگی آرام و عمیق را در تجربهٔ انسانی رقم زد؛ تهی‌شدگی‌ای که خود را در اضطراب فراگیر، فرسایش معنا، تخریب طبیعت و زوال پیوندهای انسانی آشکار ساخت.

ادامه نوشته

از بن‌بست تا تعادل: بازاندیشی نسبت علم، قدرت و حیات

نویسنده: ضیا صدر

تلنگر

می‌گویند: «قدرت اگر مهار نشود، پیش از آن‌که جهان را فتح کند، صاحب خود را ویران می‌سازد.» این سخن نه یک موعظهٔ اخلاقی، بلکه گزارشی فشرده از سرنوشت تمدن‌های بشری است. آن‌گاه که علم، تکنیک و قدرت سیاسی با شتابی بی‌سابقه رشد می‌کنند، اما انسانِ حاملِ آن‌ها از حیث اخلاقی، معنوی و مسئولیتی رشد متناسب نمی‌یابد، تاریخ وارد مرحله‌ای می‌شود که می‌توان آن را بن‌بست تمدنی نامید.

این متن تلاشی است برای نام‌گذاری دقیق این بن‌بست، و گشودن افقی دیگر: افق «تعادل».

۱. بن‌بست تمدن معاصر: قدرتِ بی‌فاعلِ متعادل

جهان معاصر بیش از هر دورهٔ دیگری در تاریخ، واجد ابزار قدرت است: سلاح‌های هوشمند، هوش مصنوعی، مهندسی ژنتیک، شبکه‌های نظارت فراگیر، و توان تخریب زیست‌کره در مقیاسی سیاره‌ای. آنچه کم داریم نه دانش است و نه فناوری؛ آنچه غایب است فاعلِ متعادلِ قدرت است.

در سیاست بین‌الملل امروز، منطق بازدارندگی هسته‌ای، مسابقهٔ تسلیحاتی هوشمند، و بی‌پروایی نسبت به سرنوشت نسل‌های آینده، نشانهٔ روشن این عدم تعادل است. قدرت‌های بزرگ می‌توانند تصمیم‌هایی بگیرند که پیامدهای آن قرن‌ها باقی بماند، بی‌آن‌که سازوکار درونیِ اخلاقی یا معنویِ کافی برای مهار خود داشته باشند.

مسئله، شرارت ذاتی انسان نیست؛ مسئله عدم توازن میان توان و مسئولیت است.

۲. از قدرت تا تعادل: جابه‌جایی کانون توسعه

در روایت مسلط مدرن، توسعه مترادف است با افزایش قدرت: قدرت اقتصادی، نظامی، فناورانه. اما تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد که افزایش قدرت، بدون افزایش تعادل در فاعلِ قدرت، نه‌تنها توسعهٔ پایدار نمی‌آفریند، بلکه بحران‌های پیچیده‌تر تولید می‌کند.

توسعهٔ واقعی نه از افزایش قدرت، بلکه از افزایش تعادل در فاعلِ قدرت آغاز می‌شود.

این گزاره به‌معنای نفی علم یا فناوری نیست؛ بلکه دعوت به بازاندیشی در نسبت انسان با آن‌هاست. پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه می‌توانیم بکنیم؟» بلکه این است که «چه کسی این کار را می‌کند، با چه درکی، و با چه مسئولیتی؟»

۳. انسان متعادل: تعریف و افق

انسان متعادل انسانی است که به سبب احاطهٔ علمی، تقوای فعال، و احساس مسئولیت عمیق نسبت به حیات روحی، جمعی و طبیعی انسان، به فاعلی تبدیل می‌شود که قدرت را مهار می‌کند نه رها، و علم را هدایت می‌کند نه مطلق.

در این تعریف:

احاطهٔ علمی به‌معنای انباشت اطلاعات نیست؛ بلکه توان فهم شبکه‌ایِ پیامدها، آینده‌نگری، و شناخت حدود مداخلهٔ انسانی در طبیعت و جامعه است. انسانی که می‌داند هر کنش فناورانه، زنجیره‌ای از آثار اخلاقی، اجتماعی و زیست‌محیطی دارد.

تقوا در این‌جا صرفاً پرهیز فردی نیست؛ بلکه سازوکار درونیِ خودمهارگری است: مقاومت در برابر وسوسهٔ قدرت، نپذیرفتن توجیه عقلانیِ ظلم، و نگه‌داشتن علم و توان در چارچوب «امانت». تقوا، به این معنا، شرط تعادل قدرت است.

مسئولیت نسبت به حیات روحی، جمعی و طبیعت یعنی انسان خود را مالک جهان نمی‌داند، بلکه پاسخ‌گوی سرنوشت آن می‌فهمد. طبیعت، جامعه و آیندهٔ بشر، موضوع بهره‌کشی بی‌قید نیستند، بلکه میدان امانت‌اند.

۴. پیوند انسان متعادل با سنت انسان کامل

انسان کامل را می‌توان قوام‌یافتهٔ تراکم همین جریان حیات حکیمانه و پر‌برکتِ مستمر در دل جوامع دانست؛ آرزوها و رؤیاهای ناب و پاکی که جریان‌های دینی و حتی غیر‌دینی با خود داشته‌اند و رسیدن به آن را نه محال، بلکه خواستنی و شدنی می‌دانستند.

در سنت‌های عرفانی، انسان کامل مظهر جمع عقل، اخلاق، معنا و عمل است. آنچه این متن پیشنهاد می‌کند، بازخوانی این مفهوم در افق جهان مدرن است: انسانی که بتواند علم پیشرفته را بدون سقوط در نیهیلیسم، و قدرت سیاسی را بدون انحراف به سلطهٔ کور، حمل کند.

۵. علمِ بارور در برابر علمِ سلطه

علمی که در بستر انسان متعادل پدید می‌آید، نه علمِ سلطه، بلکه علمِ باروری است؛ علمی که به آبادانی زمین، کشف مسئولانهٔ ذخایر، و فراوانی نعمت برای حیات مشترک می‌انجامد، نه به تخریب، انباشت انحصاری، و تولید ابزارهای مرگ.

انسان متعادل، شرط امکان آینده‌ای است که در آن علم به‌جای تهدید حیات، به باروری آن خدمت کند.

۶. سیاست بین‌الملل و بحران عدم تعادل

در غیاب انسان متعادل، سیاست بین‌الملل به میدان رقابت بی‌مهار قدرت‌ها تبدیل می‌شود: تولید سلاح‌های هوشمند، مهندسی بیماری‌ها، تخریب زیست‌محیطی، و بی‌تفاوتی ساختاری نسبت به رنج انسان‌های دوردست.

نابرابری جهانی، جنگ‌های نیابتی، و تهدیدهای فناورانه، همگی نشانه‌های یک بیماری مشترک‌اند: قدرتِ رهاشده از عدالت و تقوا.

۷. پس‌گفتار: ضرورت تاریخی انسان متعادل

عصر ما، عصر امکان‌های عظیم و خطرهای عظیم است. اگر انسان متعادل به‌مثابه افق تربیتی، اخلاقی و معرفتی به رسمیت شناخته نشود، تاریخ بشر ممکن است به بی‌معناترین فصل حیات کیهانی بدل گردد: هوشی سرشار از دانش، اما تهی از حکمت؛ توانی بی‌سابقه، اما فاقد جهت.

ظهور انسان متعادل الزاماً یک رخداد ناگهانی یا اسطوره‌ای نیست؛ بلکه فرآیندی تاریخی، تربیتی و تمدنی است. اما ضرورت آن انکارناپذیر است. بدون این افق، علم به ابزار تهدید بدل می‌شود، سیاست به مدیریت بحران دائمی فرو می‌کاهد، و آینده به قلمرویی نامطمئن و هراس‌آور تبدیل می‌گردد.

این متن، دعوت به تأمل است؛ نه وعدهٔ ساده، نه خوش‌بینی خام، بلکه هشدار عقلانی: یا تعادل را در انسان می‌پرورانیم، یا با قدرتِ بی‌مهار، آینده را از دست خواهیم داد.

انسان کامل؛ امکان تعادل‌سازی در جهان نابرابر

نویسنده: ضیا صدر

«آن‌که جهان را فتح کرد اما خود را نه، نخستین شکست‌خوردهٔ تاریخ است.»این نوشتار برای مؤمنانِ آسوده یا منکرانِ مطمئن نوشته نشده است؛ بلکه خطاب به انسانِ شکاکِ عصر جدید است: انسانی که هم ثمرات پیشرفت را دیده و هم ترک‌های عمیق معنایی، اخلاقی و سیاسی را در دل همین پیشرفت لمس کرده است. این متن دعوت به ایمان نیست، دعوت به تأمل مسئولانه است؛ تأملی دربارهٔ این پرسش بنیادین که آیا می‌توان آینده‌ای انسانی را بدون بازاندیشی در «انسانِ تصمیم‌گیر» تصور کرد یا نه.

ادامه نوشته

افغانستان: واقعیتی بغرنج که هنوز درست فهم نشده!

(طرحی برای بازسازی چارچوب شناخت — از درون تجربه افغانی)

ضیا صدر

افغانستان یک واقعیت پیچیده و بغرنج است؛ واقعیتی که اگر درست شناخته نشود، هرچه درباره‌اش گفته شود شبیه مشت‌کوبیدن بر هاون است. مشکل تنها در کمبود اطلاعات نیست؛ مسئله این است که الگوهای شناختی غالب درباره افغانستان، در بسیاری موارد، نازل، گمراه‌کننده و از بستر واقعی جامعه جدا بوده‌اند.

در دوران جدید، کمتر سخن تازه‌ای درباره افغانستان گفته شده است. بیشتر آنچه تولید شده، تکرار تحلیل‌های رسانه‌ای، قالب‌های استخباراتی، یا ترجمه سطحی نظریه‌هایی بوده که در زمینه‌های کاملاً متفاوت ساخته شده‌اند. بنابراین تعجبی ندارد اگر شناخت موجود، ناچسب، سطحی و اغلب ناکارآمد به نظر برسد.

ریشه این مشکل، بیش از هر چیز، در این است که افغانستان را غالباً از «بیرون» فهمیده‌اند: یا از چشم‌انداز ایدئولوژیک قدرت‌ها، یا از زاویه نگاه پژوهشگرانی که بافت زیستی جامعه را لمس نکرده‌اند. نتیجه آن شده که روایت‌ها یا بیش از حد رمانتیک‌اند، یا سیاه‌نمایی مطلق؛ و در هر دو حال، با زندگی واقعی مردم فاصله دارند.

ما به نوعی بازسازی بنیادین در شیوه شناخت نیاز داریم: نه بازگشت کور به گذشته و نه تقلید سطحی از الگوهای غربی. نخست باید بپذیریم که افغانستان گرفتار مجموعه‌ای از «معضل‌های هیبریدی» است: ترکیبی از خشونت تاریخی، فروپاشی نهادی، مداخلات بیرونی، بنیان‌های شکسته فرهنگ سیاسی، اقتصاد رانتی و زخم‌های انباشته روانی. هیچ نظریه واحد و آماده‌ای نمی‌تواند همه این لایه‌ها را به تنهایی توضیح دهد.

از اینجا به بعد، مسئله «چه باید کرد» مطرح می‌شود: چگونه می‌توان به شناختی نزدیک‌تر، دقیق‌تر و مسئولانه‌تر رسید؟ پاسخ، با هر صورت‌بندی‌ای، از یک اصل آغاز می‌کند: شناخت افغانستان باید از درونِ تجربه افغانی آغاز شود.

ادامه نوشته

انسان کامل و آیندهٔ حیات مشترک

از بن‌بست تا تعادل: بازاندیشی نسبت علم، قدرت و حیات

نویسنده: ضیا صدر

«علم بدون وجدان، ویرانیِ روح است.»

— فرانسوا رابله

این نوشتار برای مؤمنانِ آسوده نوشته نشده است؛ برای انسانِ شکاکِ عصر جدید است، انسانی که نه با انکار علم آرام می‌گیرد و نه با تکرار کلیشه‌های معنوی. مخاطب این متن کسی است که پیشرفت را دیده، از ثمرات آن بهره برده، و هم‌زمان ترک‌های عمیق معنایی، اخلاقی و سیاسی را در دل همین پیشرفت لمس کرده است.

اگر از «انسان کامل» سخن می‌رود، مقصود یک اسطورهٔ رمانتیک یا گریزی ماورایی از واقعیت نیست. این مفهوم در اینجا پاسخی است به یک بحران عینی: بحرانی که در آن قدرتِ علمی و تکنولوژیک از ظرفیت اخلاقی و عقلانی انسان پیشی گرفته است. این متن تلاشی است برای اندیشیدن به این شکاف، نه با نفی دستاوردهای مدرنیته، بلکه با پرسش از جهت و غایت آن.

آنچه پیش رو دارید، دعوت به ایمان نیست؛ دعوت به تأمل است. تأمل در این پرسش که آیا می‌توان آینده‌ای انسانی را بدون بازاندیشی در «انسانِ تصمیم‌گیر» تصور کرد یا نه.

---

---

مقدمه: بن‌بست روحی انسان در عصر جدید

انسان معاصر در وضعیتی پارادوکسیکال به سر می‌برد. از یک‌سو، توان علمی و تکنولوژیک او به نقطه‌ای رسیده که پیشینیان حتی تصور آن را نداشتند؛ و از سوی دیگر، احساس بی‌معنایی، اضطراب، فرسودگی روانی و ناامنی وجودی در مقیاسی جهانی گسترش یافته است. این وضعیت را می‌توان «انسداد فکری و روحی» نامید: وضعیتی که در آن، الگوهای مسلط توسعه دیگر توان پاسخ‌گویی به پرسش‌های بنیادین حیات انسانی را ندارند.

رنج عمیق در دل حکومت‌های رفاه و درد ویرانگر در دل دولت‌های عقب‌مانده، گاه به شکلی شگفت‌آور به هم نزدیک می‌شوند. این هم‌ارزی رنج، نشانه آن است که مسئله صرفاً فقر یا توسعه‌نیافتگی نیست، بلکه اختلالی عمیق‌تر در نسبت انسان با علم، قدرت و معنا رخ داده است.

---

وارونگی تاریخی علم و حیات

در سیر تاریخی مدرنیته، علم به‌تدریج از جایگاه «ابزار در خدمت حیات» به جایگاه «غایت مستقل» ارتقا یافت. در این وارونگی، حیات انسانی ناخواسته در خدمت منطق علم، تکنولوژی و کارایی قرار گرفت. ارزش انسان نه بر اساس کیفیت حیات، بلکه بر اساس میزان سازگاری او با نظام‌های تکنیکی و اقتصادی سنجیده شد.

این وارونگی، انسان نامتعادل تولید می‌کند: انسانی که قدرت دارد، اما جهت ندارد؛ توان محاسبه دارد، اما فاقد معیارهای اخلاقی متناسب با این توان است. اگر چنین انسانی در رأس هرم قدرت قرار گیرد، فاجعه نه یک احتمال، بلکه یک روند تاریخی خواهد بود.

---

رؤیای معنوی بشر در دل بحران

با وجود این انسداد، رؤیای معنوی بشر خاموش نشده است. انسان، حتی در اوج سکولارترین اشکال زیست، همچنان در پی نوعی تعادل است؛ تعادل میان عقل، اخلاق، قدرت و مسئولیت. این رؤیا نه بازگشت ساده‌لوحانه به گذشته است و نه انکار دستاوردهای علم، بلکه تلاشی است برای بازگرداندن معنا به قلب پیشرفت.

ادیان، این رؤیای تاریخی را در قالب ایده «انسان کامل» صورت‌بندی کرده‌اند: انسانی که نه منفعل و گوشه‌نشین، بلکه فعال، مسئول و متعهد نسبت به سرنوشت جمعی بشر است.

---

انسان کامل؛ مرجع غایت‌گذاری علم و قدرت

انسان کامل معنوی، مرجع غایت‌گذاری علم است. او تعیین می‌کند علم و تکنولوژی در خدمت چه نوع حیاتی قرار گیرند. در این افق، معنویت رقیب علم نیست، بلکه افق هدایتی آن است. علم بدون چنین مرجعی، به نیرویی کور بدل می‌شود.

تعادل جامعه بشری تنها از طریق تلاش و اراده انسانی ممکن است که به تعادل عقل، اخلاق و مسئولیت رسیده باشد. ساختارها و نهادها، هرچند ضروری‌اند، اما بدون انسان متعادل در رأس آن‌ها، به‌سرعت دچار انحراف می‌شوند.

---

قدرت، اراده انسانی و خطر انسان نامتعادل

تجربه تاریخی نشان داده است که اگر نشستن بر رأس قدرت صرفاً محصول اراده انسانی باشد، اغلب با زیاده‌خواهی، حذف دیگری و بی‌عدالتی همراه می‌شود. انسان نامتعادلِ مسلط بر تکنولوژی، خطرناک‌ترین ترکیب تاریخ است.

در چنین وضعیتی، باور به انسان کامل به‌مثابه مأمور الهی و وجدان جمعی بشر اهمیت می‌یابد. این باور، در منطق دینی، نه مجوز دیکتاتوری بلکه سدی در برابر آن است؛ زیرا قدرت را امانت می‌داند، نه حق طبیعی سلطه.

---

منجی، تعادل نهایی و بازگشت علم به حیات

در افق منجی موعود ادیان، علم و تکنولوژی به جای آنکه در خدمت انباشت قدرت باشند، در خدمت نیازهای روحی و جسمی انسان قرار می‌گیرند. فراوانی، عدالت، عقلانیت و آرامش، نتایج چنین تعادلی‌اند. این وضعیت، گسست از تاریخ نیست، بلکه تکامل جهت‌دار آن است.

انسان کامل، معصوم از خطاست؛ عدالت بافتار اصلی روح اوست و علم بر پایه معنویت سازنده روح او شکل می‌گیرد. او قدرت معصومیت تاریخی بشر را یکجا در خود متجلی می‌سازد.

---

امکان انحراف تاریخی و ایمن‌سازی نظری

با این همه، تاریخ نشان داده است که مفاهیم والا می‌توانند مصادره شوند. ازاین‌رو، توجه به امکان انحراف تاریخی این ایده ضروری است. نشانه‌های ضعیفی از معصومیت را می‌توان در حیات انبیا، عارفان و حتی انسان‌هایی با زیست متعادل دید؛ تجربه‌هایی پراکنده که در نهایت می‌توانند در یک شخص به قوام و علیت برسند، بی‌آنکه برای بشر تاریخی کاملاً بیگانه جلوه کنند.

---

سیاست بین‌الملل معاصر و مسئله تعادل

در سیاست بین‌الملل معاصر، مسئله اصلی دیگر صرفاً تعارض منافع دولت‌ها نیست، بلکه کیفیت انسانِ تصمیم‌گیر در سطح جهانی است. نظم بین‌المللی موجود، بر عقلانیت ابزاری، بازدارندگی سخت، و برتری تکنولوژیک استوار شده است. این نظم، بیش از آنکه به «تعادل حیات انسانی» بیندیشد، به مدیریت بحران از طریق قدرت می‌اندیشد.

نمونه روشن این وضعیت، رقابت قدرت‌های بزرگ بر سر هوش مصنوعی، محاسبات کوانتومی و سلاح‌های خودمختار است. در این میدان، علم نه در خدمت کاهش رنج بشر، بلکه در خدمت افزایش توان حذف، کنترل و پیش‌بینی رفتار انسان قرار می‌گیرد. مسئله اساسی اینجاست: تکنولوژی تصمیم‌گیر نیست، بلکه انسانِ نامتعادلِ مسلط بر تکنولوژی است که آینده جهان را به مخاطره می‌اندازد.

سلاح‌های هوشمند، دکترین‌های جنگ پیش‌دستانه، و الگوریتم‌های تصمیم‌سازی نظامی، نشان می‌دهند که اخلاق، اغلب پس از تصمیم سیاسی وارد صحنه می‌شود، نه پیش از آن. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که فقدان «مرجع غایت‌گذاری» خود را آشکار می‌کند. وقتی هیچ افق متعالی مشترکی وجود ندارد، عقلانیت ابزاری به تنها زبان مشترک قدرت‌ها بدل می‌شود.

در چنین جهانی، ایده انسان کامل صرفاً یک آموزه دینی یا اخلاقی نیست، بلکه پاسخی انسان‌شناختی به بحران سیاست بین‌الملل است. انسان متعادل، که عقل، اخلاق و مسئولیت را یکجا حمل می‌کند، شرط امکان گذار از نظم مبتنی بر ترس به نظمی مبتنی بر اعتماد و عدالت است. بدون چنین انسانی، حتی پیشرفته‌ترین نهادهای بین‌المللی نیز به ابزار مدیریت بحران، نه حل آن، تقلیل می‌یابند.

مسئله امروز سیاست جهانی این نیست که آیا تکنولوژی پیشرفت خواهد کرد یا نه؛ مسئله این است که آیا انسانِ هم‌سطح با این قدرت شکل خواهد گرفت یا خیر. اگر این شکاف پر نشود، بن‌بست کنونی نه‌تنها باقی می‌ماند، بلکه تشدید خواهد شد.

---

جمع‌بندی و افق پرسش‌ها

این نوشتار کوشید نشان دهد که بن‌بست کنونی انسان، نتیجه گسست میان علم، قدرت و حیات است و عبور از آن، بدون ایده انسان متعادل و کامل، دشوار خواهد بود. این متن ادعای پاسخ نهایی ندارد، بلکه افق پرسش را می‌گشاید.

پرسش‌هایی که همچنان گشوده‌اند:

چگونه می‌توان نسبت علم و حیات را از نو تنظیم کرد؟

چه سازوکاری مانع تبدیل ایده انسان کامل به ابزار سلطه می‌شود؟

آیا سیاست بین‌الملل می‌تواند بدون تحول انسان تصمیم‌گیر دگرگون شود؟

تعادل فردی چگونه به تعادل جهانی ترجمه می‌شود؟

آیا امید واقعی به آینده بشر، بدون این افق معنوی، ممکن است؟

این پرسش‌ها همچنان قابل طرح‌اند و تأمل در آن‌ها، خود بخشی از مسئولیت انسان اندیشمند در زمانه انسداد فکری است.

بقا در افغانستان؛ میان طوفان بی‌نانی و فرسایش معنا

بقا در افغانستان؛ میان طوفان بی‌نانی و فرسایش معنا

نویسنده: ضیا صدر + AI

فصل اول: شرح مسئله – بقا در میان دو فقدان

وضعیت کنونی افغانستان را نمی‌توان صرفاً با شاخص‌های اقتصادی یا سیاسی توضیح داد. آنچه جامعه را فرسوده کرده، هم‌زمانیِ دو بحران است: فقدان نان و فرسایش معنا. این دو نه به‌صورت جداگانه، بلکه به‌شکل تقویت‌کننده بر یکدیگر عمل می‌کنند. انسان افغان امروز خود را در مقایسه‌ای دائمی با «دیگران» می‌بیند؛ جهانی که از طریق رسانه، مهاجرت و شبکه‌های اجتماعی دائماً پیش چشم اوست. این مقایسه در حالی رخ می‌دهد که بخش بزرگی از جامعه هنوز درگیر ابتدایی‌ترین نیازهای زیستی است. نتیجه، رنجی است که از پیمانه‌ی طاقت انسانی فراتر می‌رود.

نگاه معطوف به غرب، به‌جای آن‌که به‌عنوان افق الهام‌بخش عمل کند، در بسیاری موارد به انتظار معجزه بدل شده است. جامعه نه از صفر آغاز می‌کند و نه قادر است مسیر تدریجی و واقع‌بینانه بسازد. این تعلیق، هم‌زیستیِ امید موهوم و ناامیدی مطلق را پدید آورده است: از یک‌سو تصور نجاتی بیرونی و ناگهانی، و از سوی دیگر احساس بن‌بست کامل. این وضعیت، انرژی روانی جامعه را تحلیل می‌برد و کنش عقلانی را دشوار می‌سازد.

در این میان، حضور طالبان یک متغیر گذرا یا حاشیه‌ای نیست، بلکه قیدی ساختاری است که دامنه‌ی هر پیشنهاد و راه‌حل را محدود می‌کند. بسیاری از مسیرهای شناخته‌شده‌ی توسعه، مشارکت مدنی و اصلاح نهادی در شرایط فعلی مسدود یا پرهزینه‌اند. این سند از ابتدا این محدودیت را می‌پذیرد و از نسخه‌های غیرقابل اجرا پرهیز می‌کند.

فصل دوم: فهم سونامی دوگانه

1. بی‌نانی در افغانستان یک وضعیت پایدار است، نه بحران موقت. خانواده‌ای روستایی که هر سال دارایی خود را می‌فروشد تا زمستان را بگذراند، یا جوانی شهری که سال‌ها بیکار مانده، در حالت اضطرار دائمی زندگی می‌کند. در چنین شرایطی، انتظار برنامه‌ریزی بلندمدت، نادیده‌گرفتن واقعیت روانی انسان است.

2. فرسایش معنا تدریجی و خاموش است. معلمی که نمی‌داند آموزش چه آینده‌ای دارد، یا مادری که افق روشنی برای فرزندش نمی‌بیند، الزاماً باورهای خود را از دست نداده‌اند؛ بلکه معنا دیگر توان حمایت از زندگی روزمره را ندارد.

3. هم‌زمانی این دو، رنج مضاعف می‌سازد. فرد نه‌تنها فقیر است، بلکه احساس می‌کند شأن، صدا و حق تفسیر زندگی‌اش نیز تضعیف شده است. پیامد آن، افسردگی پنهان، کناره‌گیری اجتماعی یا خشم فروخورده است.

فصل سوم: نقطه‌ی آغاز مداخله – کاهش فشار روانی

1. هیچ اقدام عینی بدون کاهش فشار روانی اولیه پایدار نمی‌ماند. گروهی از زنان یا مردان که پیشاپیش احساس تحقیر و ناامنی دارند، حتی ساده‌ترین برنامه‌های حمایتی را رها می‌کنند.

2. زبان فعال اجتماعی ابزار مداخله است. توضیح وضعیت به‌جای سرزنش، و نام‌گذاری رنج به‌جای انکار آن، نخستین گام ترمیم است.

3. شنیدن فعال یعنی فراهم‌کردن فضایی برای بیان تجربه‌ها. در بسیاری از روستاها، صرفِ شنیده‌شدن می‌تواند بیش از کمک مادی، فشار روانی را کاهش دهد.

فصل چهارم: کار با معنا در شرایط انسداد

1. معنا در افغانستان هنوز یکی از منابع اصلی بقاست: دین، خانواده، همسایگی و سنت. حذف یا تحقیر این منابع، خلأ روانی خطرناک ایجاد می‌کند.

2. خطر دیگر، ایدئولوژی‌سازی معناست. وقتی معنا به ابزار قدرت بدل شود، اعتماد اجتماعی فرو می‌ریزد.

3. مثال روستایی: استفاده از مفهوم دینی «امانت» برای مدیریت مشترک آب یا زمین، بدون ورود به نزاع سیاسی.

4. مثال شهری: حلقه‌های کوچک گفت‌وگو برای جوانان بیکار با تمرکز بر مسئولیت فردی و همیاری، نه شعارهای کلان.

فصل پنجم: تشخیص مرحله‌ی جامعه

1. جامعه‌ای که هنوز سخن می‌گوید، حتی با خشم، در مرحله‌ای متفاوت از جامعه‌ی خاموش قرار دارد.

2. نشانه‌های فرسودگی عمیق شامل بی‌تفاوتی، تمسخر امید و فروپاشی اعتماد محلی است.

3. فعال اجتماعی باید پیش از هر اقدام، این نشانه‌ها را تشخیص دهد تا سطح مداخله متناسب باشد.

فصل ششم: کنش عینی در سایه‌ی طالبان

1. اقدامات بزرگ، علنی و نهادمحور معمولاً پرخطر یا ناکام‌اند. کنش خرد، محلی و کم‌صدا امکان بقا دارد.

2. مثال: آموزش مهارت‌های ساده‌ی خانگی در قالب همیاری خانوادگی، نه پروژه‌ی رسمی.

3. تعامل غیرمستقیم با قدرت از مسیر تغییر رفتارهای روزمره، نه تقابل آشکار.

فصل هفتم: مراقبت از فعال اجتماعی

1. فرسودگی روانی فعال اجتماعی خطر جدی است. انتظار تغییر سریع، او را می‌شکند.

2. شبکه‌ی کوچک اعتماد، تقسیم بار روانی و پذیرش محدودیت‌ها شرط تداوم است.

فصل هشتم: جمع‌بندی

در افغانستان امروز، هدف اصلی حفظ حداقل عقلانیت، کرا

مت و پیوند اجتماعی است. این سند راهنمای نجات فوری نیست؛ راهنمای زنده‌ماندن نان و معنا تا گشایش‌های آینده است.

جهان و گذار به آستانه‌ی فراتوحش

(نقد؛ همچنان نگهبان معنویِ حیات)

ضیا صدر + AI

  • جهان معاصر در وضعیتی ایستاده است که می‌توان آن را «وضعیت گذار به آستانه‌ی فراتوحش» نامید؛ مرحله‌ای که در آن توحش دیگر عریان و بی‌واسطه نیست، بلکه در قالب قانون، اخلاقِ رسمی، زبان حقوقی و سازوکارهای تکنوکراتیک خود را عرضه می‌کند. اگر توحش پیشین برهنه بود، توحشِ امروز جامه می‌پوشد و درست از همین‌جا خطرناک‌تر می‌شود؛ زیرا نه‌فقط ویران می‌کند، بلکه روایت اخلاقیِ ویرانی را نیز تولید می‌کند.

ریشه‌ی این وضعیت را باید در جدایی تدریجی قدرت از معنویت و سیاست از اخلاق جست‌وجو کرد. از هنگامی که سیاست به «مدیریت کارآمد» تقلیل یافت و حقیقت به «کارکرد رسانه‌ای» فروکاسته شد، نظم جهانی توانست مداخله، تحریم، جنگ و نابودی طبیعت را به نام ضرورت، امنیت و حتی «بشردوستی» توجیه کند. این همان نقطه‌ای است که در آن، اخلاق نه معیار قضاوت، بلکه متغیری تابع مصلحت می‌شود.

هانا آرنت زمانی نوشت که شرِ جدید، نه پرهیجان و خون‌آلود، بلکه بوروکراتیک و عادی است؛ شرّی که به نام «وظیفه» عمل می‌کند و درست به همین‌ علت، فراگیرتر می‌شود. در چنین وضعی، انسان‌ها خود را شرّور نمی‌دانند و در عین حال، چرخ‌دنده‌های سازوکارهایی هستند که رنج می‌سازند. فلسفه‌ی مسئولیت ـ از لویناس تا یاسپرس ـ بارها یادآور شده است که اخلاق زائده‌ی سیاست نیست؛ بلکه شرطِ امکانِ آن است. سیاست اگر پیش از پاسخ به این پرسش که «چگونه»، به این پرسش پاسخ ندهد که «حق چیست»، دیر یا زود به هنرِ مشروعیت‌بخشیِ توحش بدل می‌شود.

سنت‌های بزرگ معنوی نیز به زبان‌های مختلف از همین هشدار سخن گفته‌اند: قدرت امانت است؛ عدالت مقدم بر اقتدار است؛ و هیچ نظمی فراتر از حرمت انسان و حیات قرار نمی‌گیرد. تاریخ تمدن‌ها نشان می‌دهد که فروپاشی، زمانی آغاز می‌شود که روحِ تمدن فرسوده شود، نه زمانی که منابع یا ساختارها تضعیف شوند. فراتوحش دقیقاً آن نقطه است: افزونی اقتدارِ تکنیکی همراه با فرسایش وجدان عمومی.

نقد در چنین شرایطی جایگاه تازه‌ای می‌یابد. نقد فقط اعتراض نظری یا ژست روشنفکری نیست؛ نقد حافظه‌ی اخلاقیِ بشر است. نقد اجازه نمی‌دهد قدرت، خود را جای حقیقت بنشاند و ویرانی را با واژگانِ آراسته پنهان کند. نقش نقد این است که نخست زبان‌هایی را افشا کند که توحش را می‌پوشانند؛ سپس سیاست را به افقِ انسان و طبیعت بازگرداند؛ و در نهایت در برابر عادی‌سازیِ رنج مقاومت کند. هر نظمی که رنج را عادی کند، پیش از آن‌که ناپایدار شود، غیرانسانی شده است.

در بحبوحهٔ این تحلیلِ میان‌متنی، رخدادی واقعی و تلخِ شرم‌آور به‌وضوح نشان داد که این «فرا‌توحشِ مدرن» چگونه می‌تواند در عمل نمایان شود:

در اوایل ژانویهٔ ۲۰۲۶، نیروهای ویژه‌ی ایالات متحده با یک عملیات نظامی گسترده وارد خاک ونزوئلا شدند و بدون مجوز شورای امنیت و بدون رضایت دولت میزبان، نیکلاس مادورو — رئیس‌جمهور منتخب ونزوئلا — و همسرش را بازداشت و به ایالات متحده منتقل کردند تا در نیویورک تحت پیگرد قضایی قرار گیرند. این عملیات در کاراکاس همراه با حملات هوایی و درگیری‌هایی بود که به‌گزارش رسانه‌ها منجر به کشته‌شدن ده‌ها غیرنظامی شد. �

بسیاری از حقوق‌دانان بین‌الملل و ناظران جهانی این اقدام را ناقض صریحِ منشور سازمان ملل و اصولِ حاکمیت ملی دانسته‌اند، زیرا هیچ مبنای حقوقیِ مشروعِ دفاعِ خودی یا اجازه‌ی بین‌المللی برای مداخله‌ی نظامی وجود نداشت. �

واکنش‌های رسمی کشورهای غربی نیز نه محکومیت قاطع، بلکه محتاط یا معمولاً سکوت‌آمیز بود — گویی قواعد بین‌الملل فقط زمانی لازم‌الاجرا هستند که با منافع آنان هم‌راستا باشند. � این ربایشِ آشکارِ یک رئیس‌جمهور منتخب در روز روشن و سکوتِ نسبی بازیگرانِ رسمی، تصویری زننده از بحرانی‌ترین تناقضِ نظمِ بین‌الملل ارائه داد: جایی که قدرتِ برهنه در لباسِ قانون، حاکم می‌شود.

یکی از خطاهای بزرگ دوران ما، فروکاستن عدالت به ابزاری برای تثبیت نظم است. در حالی که در سنت‌های معنوی و بخشی از فلسفه‌ی سیاسی، عدالت پیش از آن‌که قاعده‌ای بیرونی باشد، وضعیتی وجودی است: امانت‌داری نسبت به انسان، طبیعت و آینده. وقتی عدالت ابزاری می‌شود، هر وسیله‌ای به شرطِ کارآمد بودن مشروع جلوه می‌کند. اما عدالت وجودی قدرت را محدود می‌کند و به‌صراحت می‌گوید: هیچ پیروزی‌ای که بر ویرانی انسان و طبیعت بنا شود، پیروزی نیست؛ بلکه مقدمه‌ی سقوط است.

اعتراض شایع این است که نقد بی‌اثر شده است. اما نقد دیراثر است، نه بی‌اثر. نقد نخست زبان می‌سازد، سپس وجدان را بیدار می‌کند و در نهایت معیارهای قضاوت را تغییر می‌دهد. هنگامی که معیارها دگرگون شوند، حتی قدرتمندترین نظام‌ها نمی‌توانند همان روایت‌های قدیمی را به‌سادگی بفروشند. تاریخ نشان داده است که بسیاری از فروپاشی‌ها ابتدا در سطح معنا رخ داده و سپس در سطح ساختار آشکار شده‌اند.

در آستانه‌ی فراتوحش، ما بیش از هر زمان به نقد نیازمندیم؛ نه به‌عنوان امتناع از واقعیت، بلکه به‌مثابه دفاع از حیات. نقد از کرامت انسان پاسداری می‌کند، حافظه‌ی تمدن‌ها را زنده نگه می‌دارد و طبیعت را از تبدیل شدن به صرفاً «منبع» بازمی‌دارد. نقد راه‌حل نهایی نیست، اما شرطِ امکانِ هر راه‌حلِ انسانی است. بدون نقد، علوم انسانی توجیه‌گر قدرت می‌شوند، دانشگاه حافظه‌ی خود را از دست می‌دهد و تاریخ تنها صدای فاتحان را بازمی‌گوید.

اگر روزی نقد خاموش شود، عبور از آستانه‌ی فراتوحش کامل خواهد شد. اما تا زمانی که نقد زنده است — به‌مثابه وجدان بیدار بشر — هیچ نظمی نمی‌تواند برای همیشه ویرانی را به نام نظم بنویسد.

وقتی بقا رویا می شود و پیشرفت ناممکن!

بقا، کرامت و امکان توسعه در افغانستان (با نگاهی تطبیقی به ایران)

نویسنده: ضیا صدر
با همکاری تحلیلی و پردازش مفهومی هوش مصنوعی (AI)

چکیده

این مقاله به بررسی نسبت میان «پرسش از بقا» و «پرسش از رفاه و پیشرفت» در جامعه افغانستان می‌پردازد و استدلال می‌کند که در شرایط مزمن خشونت، ناامنی و فروپاشی نهادی، بقا از یک وضعیت اضطراری به یک ایدئولوژی ذهنی و اجتماعی بدل شده است. در چنین وضعیتی، نه‌تنها توسعه مادی بلکه حتی تصور توسعه ناممکن می‌شود. مقاله با بهره‌گیری از چارچوب‌های نظری آمارتیا سن، هانا آرنت، پیر بوردیو و یوهان گالتونگ نشان می‌دهد که توسعه بدون کرامت انسانی، بدون گسترش قابلیت‌ها و بدون شکستن عادت‌واره بقا، امکان‌پذیر نیست. در ادامه، با مقایسه‌ای تطبیقی میان افغانستان و ایران، تفاوت میان جامعه‌ای که رؤیایش به بقا تقلیل یافته و جامعه‌ای که گرفتار رؤیای کاذب شده است، تبیین می‌شود.

مقدمه: از رؤیای زیستن تا عادتِ دوام‌آوردن

رؤیا در تاریخ جوامع انسانی صرفاً خیال‌پردازی نیست، بلکه افق معنا و جهت حرکت است. انسان‌ها نه فقط بر اساس نیازهای فوری، بلکه بر پایه تصویری که از آینده دارند، تصمیم می‌گیرند، ریسک می‌کنند و می‌سازند. هر جا رؤیا تضعیف شود، کنش نیز فرسوده می‌شود.

در جوامعی که برای دهه‌ها با جنگ، ناامنی، فقر و حذف سیستماتیک مواجه بوده‌اند، رؤیا دچار دگردیسی می‌شود. پرسش بنیادین از «چگونه باید زندگی کرد؟» به پرسش حداقلی «چگونه زنده بمانیم؟» تقلیل می‌یابد. افغانستان نمونه برجسته چنین وضعیتی است. این تقلیل نه‌تنها نتیجه شرایط عینی، بلکه محصول تاریخی انباشت خشونت و شکست نهادی است.

چارچوب نظری: بقا، توسعه و کرامت

۱. توسعه به‌مثابه گسترش قابلیت‌ها (آمارتیا سن)

آمارتیا سن توسعه را فراتر از شاخص‌های اقتصادی می‌فهمد. از نگاه او، توسعه زمانی رخ می‌دهد که انسان‌ها قابلیت انتخاب واقعی میان شیوه‌های مختلف زیستن را داشته باشند. درآمد، آموزش و سلامت زمانی معنا دارند که به آزادی انتخاب بینجامند.

در افغانستان، بسیاری از انسان‌ها ممکن است زنده باشند، اما فاقد انتخاب‌اند. انتخاب شغل، محل زندگی، تحصیل، یا حتی ماندن و رفتن، اغلب از دایره اراده فرد خارج است. در چنین وضعیتی، بقا جای توسعه را می‌گیرد و فقر نه فقط کمبود منابع، بلکه ناتوانی ساختاری در رؤیاپردازی مشروع می‌شود.

۲. کرامت و امکان کنش (هانا آرنت)

هانا آرنت میان زنده‌ماندن و زیستن انسانی تمایز می‌گذارد. انسان زمانی واقعاً انسانی است که بتواند در عرصه عمومی ظاهر شود، سخن بگوید و کنش کند. این امکان، وابسته به کرامت است.

در شرایطی که انسان تحقیر می‌شود، حذف می‌گردد یا صدایش شنیده نمی‌شود، کنش جای خود را به انزوا و احتیاط می‌دهد. در افغانستان، حذف کنش عمومی و ترس ساختاری سبب شده است که بسیاری از انسان‌ها به سطح زندگی زیستی تقلیل یابند. توسعه بدون کنش، و کنش بدون کرامت، ناممکن است.

۳. عادت‌واره بقا و خشونت نمادین (پیر بوردیو)

بوردیو نشان می‌دهد که سلطه فقط از بیرون تحمیل نمی‌شود، بلکه در ذهن و بدن افراد نهادینه می‌گردد. عادت‌واره بقا زمانی شکل می‌گیرد که جامعه برای مدت طولانی در وضعیت اضطراری زندگی کند.

در افغانستان، بسیاری از مردم محدودیت رؤیاهای خود را «واقع‌بینی» می‌نامند. این درونی‌سازی سلطه خطرناک‌ترین شکل آن است، زیرا دیگر نیازی به سرکوب مستقیم ندارد. جامعه خود، سقف آرزوهایش را پایین نگه می‌دارد.

۴. خشونت ساختاری و اقتصاد جنگ (یوهان گالتونگ)

گالتونگ نشان می‌دهد که خشونت می‌تواند در ساختارها نهادینه شود. در افغانستان، جنگ فقط رویداد نیست؛ بخشی از اقتصاد و سیاست است. کمک خارجی، بازسازی و مداخلات، اغلب ناخواسته به رانت جنگ بدل شده‌اند.

در چنین شرایطی، صلح به‌مثابه تهدید معیشتی دیده می‌شود و جنگ به منبع درآمد. این منطق، چرخه تخریب را بازتولید می‌کند و امکان توسعه را مسدود می‌سازد.

افغانستان: وقتی بقا به ایدئولوژی بدل می‌شود

بقا زمانی خطرناک می‌شود که از پاسخ اضطراری به ایدئولوژی مسلط تبدیل گردد. در افغانستان، این ایدئولوژی خود را در قهرمان‌سازی از «دوام‌آورندگان»، تقدیس رنج و بدبینی به تغییر نشان می‌دهد.

در چنین فضایی، جامعه نه‌تنها قربانی وضعیت است، بلکه به بازتولید آن نیز کمک می‌کند. تغییر پرهزینه و حتی غیراخلاقی جلوه داده می‌شود، زیرا ثبات حداقلی ارزش مطلق تلقی می‌گردد.

مقایسه تطبیقی: رؤیای ایرانی و رؤیای افغانی

در ایران، رؤیای پیشرفت همواره حضور داشته است. اما این رؤیا اغلب با تصویر اغراق‌آمیز از غرب و نادیده‌گرفتن ظرفیت‌های بومی همراه بوده است. نتیجه، سرخوردگی ناشی از فاصله میان انتظار و واقعیت است.

در افغانستان، مسئله متفاوت است. رؤیا کوچک شده، نه شکست‌خورده. جامعه‌ای که رؤیایش به بقا تقلیل یافته، حتی امکان سرخوردگی ندارد. این مقایسه نشان می‌دهد که توسعه هم از فقدان رؤیا و هم از رؤیای کاذب آسیب می‌بیند.

رؤیای حداقلی ممکن و نقش نسل جدید

رؤیای حداقلی ممکن برای انسان افغانی، زندگی بدون ترس دائمی، با حداقل کرامت و امکان انتخاب محدود اما واقعی است. این رؤیا کوچک است، اما انسانی است.

نسل جدید می‌تواند با شکستن تقدس بقا، بازگرداندن پرسش از کیفیت زندگی و نامشروع‌کردن تحقیر، مسیر را تغییر دهد. این تغییر تدریجی است، نه انقلابی، اما بنیادین.

روش‌شناسی و نحوه استفاده از چارچوب‌های نظری

این مقاله از تحلیل کیفی تفسیری و تطبیقی بهره می‌برد و چارچوب‌های نظری را به‌صورت تلفیقی به‌کار می‌گیرد تا وضعیت افغانستان به‌مثابه یک کل تاریخی–اجتماعی فهم شود.

نتیجه‌گیری

بقا، هنگامی که به ایدئولوژی بدل شود، دشمن توسعه است. توسعه بدون کرامت، بدون کنش و بدون رؤیا ممکن نیست. افغانستان پیش از پروژه‌های بزرگ، نیازمند بازتعریف رؤیای ممکن است. تا زمانی که جامعه فقط بخواهد بماند، نمی‌تواند بسازد.

مآخذ پیشنهادی

  • Sen, A. (1999). Development as Freedom. Oxford University Press.
  • Arendt, H. (1958). The Human Condition. University of Chicago Press.
  • Bourdieu, P. (1977). Outline of a Theory of Practice. Cambridge University Press.
  • Bourdieu, P. (1991). Language and Symbolic Power. Harvard University Press.
  • Galtung, J. (1969). “Violence, Peace, and Peace Research.” Journal of Peace Research.
  • Galtung, J. (1990). “Cultural Violence.” Journal of Peace Research.

مهاجرت و از دست‌رفتن امکان تمدن‌سازی

تأملی وجودی–اخلاقی در مهاجرت معاصر

ضیا صدر+Al

بحران خودِ وجودی در بافت اجتماعی افغانستان

زندگی عملی در افغانستان نشان می‌دهد که از چیزی به نام «خود» تعابیر مغشوش، معیوب و نااستوار رواج دارد. نه به این معنا که انسان افغانی فاقد درون، احساس یا اراده است، بلکه به این معنا که هیچ آیین منسجم و دستگاه منظمِ خودشناسیِ نهادینه‌ای وجود ندارد که بتواند نسبت انسان را با خویشتن، مسئولیت، اخلاق و آینده روشن سازد. آنچه عموماً به‌جای «خود» عمل می‌کند، صورتی موهوم و تدافعی از هویت است؛ «خودی» که همواره درگیر تزاحم، تنازع و خشونتِ بقاست و هر فرد را به سانِ سربازی در وضعیت آماده‌باش دائمی قرار می‌دهد. در چنین وضعی، مرزهای این خودِ موهوم باید مدام دفاع شوند، بی‌آن‌که معلوم باشد در نهایت فرد باید قربانی جمع شود یا جمع قربانی فرد.

خودشناسی به‌مثابه ضرورت وجودی و اخلاقی

خودکاوی و خودشناسی، در چنین زمینه‌ای، نه یک تمرین فکریِ لوکس، بلکه امری نادر و حتی ناممکن جلوه می‌کند. حال آن‌که اهمیت خودشناسی به‌مراتب بیش از آن چیزی است که عموماً تصور می‌شود. این فرآیند نقشی کلیدی در هماهنگی قوای روحی، نسبت سالم میان جسم و جان، و حتی در سلامت زیست‌مند انسان ایفا می‌کند. از همین روست که هم سنت‌های دینی و هم دستگاه‌های معرفتیِ فلسفی و علمی، به‌گونه‌ای هم‌داستان، بر ارزش معرفتِ نفس تأکید ورزیده‌اند. در متون دینی، جهل به خویشتن هم‌سنگ ناتوانی از شناخت حقیقت، جهان و خداوند دانسته شده است؛ گویی انسان تا وقتی نسبت خود را با خویش نیابد، هیچ نسبت پایداری با امر متعالی یا امر انسانی برقرار نخواهد کرد.

ناآشکارگی حقیقتِ انسان و مسئولیت وجودی او، در بافت اجتماعی و سیاسی افغانستان، به سردرگمی‌ها و سوءاستفاده‌های فراوان انجامیده است. در چنین شرایطی، می‌توان با احتیاط گفت انسان افغانیِ ساکن وطن، در اغلب موارد، از خویشتن خویش بیگانه‌ترین موجود است. تجمع انسان‌هایی که نسبت روشنی با «خود» ندارند، از فرد و جمع، وضعیتی ساخته که در هیچ قالب شناخته‌شدهٔ فکری–شناختی به‌راحتی جای نمی‌گیرد. مجموعهٔ فشارهای سیاسی، اقتصادی و ژئوپولتیکی، آیین تأمل در خویش، اخلاق و انسانیت را دچار کج‌تابی‌های عمیق کرده و انسان را به‌گونه‌ای غریب از خود تهی ساخته است؛ تا جایی که فرد به‌آسانی از ارزش‌های شخصی و کرامت وجودی خویش به نفع علایق تحمیلیِ گروهی یا عرفی چشم می‌پوشد.

فرهنگ «مردم چه می‌گویند» و انسداد خودکاوی

در این میان، فرهنگ فراگیر «مردم چه می‌گویند» به‌مثابه نوعی آیین عرفیِ الزام‌آور، نقش محوری ایفا می‌کند. این منطق پنهان اما قدرتمند، انسان را در چرخه‌ای از چشم‌وهم‌چشمی، کوته‌بینی و حیاتِ نمایشی گرفتار می‌سازد و امکان خروج از خودِ اصیل را از او می‌گیرد. تا زمانی که فرد نتواند خود را از این دایرهٔ خبیثه بیرون بکشد، دست‌یابی به خودشناسیِ حقیقی ممکن نخواهد بود. در چنین وضعی، «دیگری»ای نامرئی اما مسلط، جای خودِ انسان می‌نشیند و رفتار فرد و جامعه را هدایت می‌کند؛ دیگری‌ای که معیار ارزش‌گذاری‌اش نه حقیقت، بلکه داوری جمعیِ بی‌چهره است.

مهاجرت به‌مثابه امکان گسست واقعی از حلقه عرفی

مهاجرت، در این زمینه، می‌تواند امکانی تعیین‌کننده پدید آورد. نه به این معنا که مهاجرت به‌خودی‌خود نجات‌بخش است، بلکه از آن رو که خروج واقعی از آن حلقهٔ عرفیِ بسته را ممکن می‌سازد. آوارگی، غربت و تنهایی ــ به‌ویژه در جهان غرب ــ بسیاری از افغان‌ها را ناگزیر به مواجهه با خویشتن می‌کند. انسان مهاجر کمتر مجال فرار از خود می‌یابد؛ هرچند برخی می‌کوشند در سایهٔ لذت، اعتیاد یا سرگرمی‌های افراطی، از پرسش‌های بنیادینِ خودکاوی بگریزند. با این همه، امکان گریز از خویش در غربت، به‌مراتب محدودتر از وطن است.

پیوند دوسویهٔ خودشناسی و تقوا

اینجاست که پیوند دو سویهٔ خودشناسی و تقوا آشکار می‌شود. تقوا را می‌توان نوعی خودنگهبانیِ آگاهانه دانست؛ توانمندی‌ای برای مقاومت در برابر ناحقی و تحمیلی که عرف، جمع یا قدرت بر انسان بار می‌کند. خودشناسی بدون تقوا به خودشیفتگی می‌انجامد و تقوا بدون خودشناسی به اطاعت کور بدل می‌شود. این دو، در مسیر تکامل انسان، یکدیگر را تقویت می‌کنند و امکان زیستی واجد کرامت را فراهم می‌سازند. در چنین افقی است که حتی مفهوم هجرت در سنت اسلامی، معنایی ژرف‌تر می‌یابد: هجرت نه صرفاً واکنشی به ناامنی، بلکه ضرورتی برای حفظ رؤیا، کرامت و امکان زیستنِ اخلاقی است؛ آنگاه که شرایط مکانی، این امکان را از انسان سلب می‌کند.

افول امکان تمدن‌سازی در مهاجرت معاصر

با این همه، مهاجرتِ معاصر، در اغلب موارد، بار تمدنیِ گذشتهٔ خود را از دست داده است. در تاریخ، مهاجرت‌ها اغلب خاستگاه شکل‌گیری تمدن‌ها بوده‌اند؛ زیرا حامل رؤیا، معنا و افق بوده‌اند. امروز اما، مهاجرت غالباً به جابه‌جایی‌ای تقلیل یافته که رؤیایش به معاش، مصرف و بقا فروکاسته شده است. بسیاری از مهاجران، با ورود به اروپا، درمی‌یابند که آسمان اینجا نیز همان رنگ است و زندگی عمدتاً به کارکردن، مصرف‌کردن و زیستن در حداقل امنیت اقتصادی محدود می‌شود. در چنین وضعی، نه دولت–ملت‌های میزبان افق تمدن‌سازی برای مهاجران می‌گشایند و نه خود مهاجران، غالباً، چنین رؤیایی را حفظ می‌کنند. نتیجه، نوعی بهره‌کشیِ نرم و بردگیِ نامرئیِ خودخواسته است.

نجات از لذت‌زدگی و بازیابی فاعلیت تمدنی

با وجود این همه، خودکاوی همچنان معجزه‌گر است. نجات از وضعیت خودگم‌ماندگی، نجات از غرق‌شدن در لذت‌هایی است که خوشحالی می‌آورند اما شادمانیِ وجودی–اخلاقی را می‌فرسایند. انسان می‌خندد، سرگرم می‌شود، می‌دود؛ اما هرچه بیشتر در لذت غرق می‌شود، از بهجتِ عمیقِ وجودی خویش دورتر می‌افتد. هدف، رهایی از این وضعیت است؛ زیرا تنها انسانی که با خود آشتی کرده، می‌تواند فاعل تمدنی شود، نسبت خویش را با جهان، انسان، تاریخ و حقیقت دریابد و به همهٔ این ساحت‌ها خدمت کند.

پرسش‌های گشوده

این متن قصد ندارد به‌جای اندیشیدن، پاسخ‌های آماده عرضه کند؛ بلکه می‌کوشد میدان پرسش را بگشاید و ذهن خواننده را به مشارکت انتقادی فراخواند. پرسش‌های زیر نه برای ختم بحث، بلکه برای آغاز تأملی جدی‌تر طرح می‌شوند:

1. آیا مهاجرتِ معاصر هنوز حامل «امکان تمدن‌سازی» است، یا این امکان به‌واسطهٔ شرایط جهانی، اقتصادی و فرهنگی مسدود شده است؟

2. اگر این امکان از دست رفته، منشأ آن در کجاست: در سوژهٔ مهاجر، در ساختار دولت–ملت‌های میزبان، یا در منطق جهانیِ سرمایه و بهره‌کشی نرم؟

3. فرهنگ «مردم چه می‌گویند» تا چه اندازه در انسداد خودشناسی و فروکاست انسان به موجودی نمایشی و تدافعی نقش دارد؟

4. آیا خروج مکانی از وطن، بدون گسست واقعی از این منطق عرفی، می‌تواند به خودکاوی اصیل بینجامد؟

5. نسبت خودشناسی و تقوا در زیست معاصر چیست، و چگونه می‌توان از فروغلتیدن یکی به خودشیفتگی و دیگری به اطاعت کور پرهیز کرد؟

6. آیا دولت‌های میزبان، مهاجر را صرفاً نیروی کار و ابزار اقتصادی می‌خواهند، یا امکان فاعلیت انسانی و مشارکت تمدنی را نیز به رسمیت می‌شناسند؟

7. در جهانی که لذت، مصرف و بقا جای رؤیا را گرفته‌اند، چگونه می‌توان شادمانیِ وجودی–اخلاقی را از خوشی‌های زودگذر بازشناخت؟

8. و سرانجام، آیا بدون بازیابی «خودِ وجودی–اخلاقی»، می‌توان به آینده‌ای اندیشید که در آن انسان بار دیگر فاعل تاریخ و تمدن باشد؟

.

دوگروه در افغانستان در پی تغییرند:

۱.هدایتگران:

این گروه مردم را به دربدری و بیچارگی عادت داده و به قناعت نزدیک شان می‌کنند. شکنجه شدن را رسم کائنات قلمداد نموده و فضای شکنجه را به شکلی از اشکال توجیه نموده و گسترش می‌دهند.

آنها علم امروز را به نحویی تداوم جهل تاریخی بشر دانسته و به آن ارج نمی‌نهند.

آنها آزادی را مایه فساد و از دست رفتن سلامت فرد و جامعه می‌دانند.

آنها زنان را محدود می‌نمایند تا فساد را محدود کرده و در بند کشند.

در حالی که آنها دنیا را در ظاهر دوست ندارند، اما به خاطر یک تخم مرغ حاضرند کسی را تباه و برباد کنند. به خاطر به دست آوردن یک روپیه آماده یک میلیون قسم دروغ هستند.

مصارف مهمانی و عیاشی آنها چندین برابر مصارف خانواده‌شان است، زیرا برای دیگری زندگی کردن را در حقیقت مهم‌ترین ارزش قلمداد نموده و تبلیغ و ترویج می‌نمایند. آنها دینی را خلق نموده‌اند که کمترین شباهت به مجموع آیینهای معنوی بشر دارد.

دین آنان به نوعی «مردم چه می‌گویند» نام دارد و برای نام و نشان در میان مردم حاضر به تن دادن به هر تباهی و شقاوتی می‌گردند.

۲. گروه موسوم به روشنفکران:

این گروه مردم را به رفاه نداشته مجذوب و عاشق می‌کنند. آنها دائما از جهانی به نام غرب مثال می‌آورند که نمادی از بهشت است. آنها با هزار زبان به افغانها می‌گویند که اگر تلاش کنید افغانستان تبدیل به آمریکا و اروپا می‌شود. در حالی که کاهل‌ترین و بی برنامه ترین مردم همین‌ها هستند. اینها دائما از راستی در غرب و تاثیر آن در پیشرفت برای مردم نقل می‌کنند. در حالی که بسیاری از آنها یک روده راست در شکم خود ندارد.

آنها مومنان به آموزه‌های شبکه‌های اجتماعی هستند و شهرت در آن مکانها را به اندازه هستی ارزش می‌دهند.

از سوی دیگر، اروپا و آمریکا سر بغندی خیر، منتظر ما ننشسته‌اند تا ما به اروپا و آمریکا برسیم و مشابه آنها شویم.

ما روشنفکران و دانشمندان بزرگی هم چه در داخل و چه در بیرون از کشور داریم که هرکدام یک عالم ارزش دارند اما در این فضای شغالی از تأثیرگذاری لازم افتاده‌اند.

به نظر شما کدام گروه به حقیقت نزدیک اند و کار درست را انجام می‌دهد؟

آیا میشه به افغانها کمک کرد؟

ضیا صدر _ 22/4/2023

ذات آدمی باردار اندوه‌ها، دل‌تنگی‌ها، آرزوهای و تمناهای و نیازهای جان‌گداز و بی‌پایانی است که در بساموارد نمیشه متعلقی برای آن‌ها یافت. خواستی وجود دارد که موضوعش را به‌راحتی نمی‌توان یافت، دل‌تنگی که به‌سادگی متعلقی برایش نمی‌شود جست.

انسان به‌سان روزنه مجهولی است که روزمرگی‌اش باعث کوری بیشتر آن می‌گردد. در بسا موارد خواست دارد، اما نمی‌داند چیست، مطالبه دارد ولی نمی‌داند که دقیقاً آن چیست، نگران و دل‌تنگ است، اما نمی‌داند دقیقاً برای چه؟ پیچیدگی و ناشناختگی انسان بیشتر از همین مشکل ناشی میشه!

مشکل آدمی طوری است که هیچ‌کسی نمی‌تواند برای او کاری بکند، هرگاه خودش توانست سکان کار را دستش بگیرد دیگران می‌توانند به او کمکی نمایند؛ بنابراین انسان طوری پدید آمده که دکتر و دوای بیماری‌اش خودش است و دیگران در صورتی می‌توانند برای او کاری کنند که او خود، بخواهد و بتواند کمک‌ها را دریافت کند. بسیاری از روانشناسان و دین شناسان بدین باورند که جهان پر از امداد است اما کسانی که این امدادها را بتوانند را دریافت کنند، بسیار اندک است.

هیچ کاری نمیشه برای کسی کرد مگر اینکه خودش بخواهد.

مردم افغانستان دچار این مشکل‌اند که قابلیت و ظرفیت دریافت کمک را ازدست‌داده‌اند. کسانی که به چنین ناتوانی مبتلا گردند امداد و کمک‌های جاری در جهان در بسا موارد به زیانشان تمام خواهد شد!

تجربه شخصی بنده از زندگی 13 ساله در میان مردم گواه آن است که هرچه به آن مردم مساعدت مالی، غذایی و پولی صورت گرفته به نحوی باعث آسیب‌های مادی و مالی و اخلاقی در میان آن‌ها شده است. آن‌ها را به‌جای اینکه مستعد تلاش بیشتر برای بهبود زندگی نماید، به‌گونه‌ای سرگردان و منتظر کمک بیشتر و دیگر نگه‌داشته است. علاوه بر این، هرقدر کمک بیشتر صورت گرفته گرفته، اختلافات ذات‌البینی و اجتماعی‌شان افزونتر به نظر می‌رسد. متاسفانه شما وقتی پای صحبت با مردم می‌نشینید حتی جوانها، آنها بیشتر صحبت و گلایه شان روی موضوع کمکها می‌چرخد، اینکه این کمک‌ها به چه کسی رسیده و به چه کسانی نرسیده است. به صورت کنایه بیشتر مقصود خودشان بیشتر استحقاق را داشته‎اند، ولی بهره کافی از این کمک‎ها نگرفته‎اند! یا کدام کسی هست که باعث این حق تلفی‌ها می‎گردد.

کمک‌های سازمان ملل و خارجی‌ها را حق مسلم خویش می‌دانند و بسیار با شوق و رغبت و احساس مالکیت دارا و نادار به سوی آن می شتابند و دریافت می‌کنند. اما وقتی بحث مسلمان و کافر که میشه چنان سخنان ناروایی در حق همین کمک‎کننده‎های خارجی می گویند که آدمی احساس بدی برایش پیش می‎آید.

به نظر من کمکها به بحران اخلاقی فرار از مسئولیت و افزایش تنبلی کمک نموده است، فغان‌ها از پیش برد مسئولیت‌ها از بهداشت فردی گرفته تا مسئولیت‌های اجتماعی ‌گریزانند و تلاش دارند که دیگری را یا به استخدام بکشند و یا در نهایت مقصر بدروزی و مشکلات خود جلوه دهند. این حالت باعث شده که ریشه مشکلات فردی و اجتماعی شناخته نشود و حل مشکل از فراخور توجه، همت و توان همگان بالا و فراتر برود.

افغانها برخلاف ذوق و تقاضای وافری که به دریافت مساعدت و کمک دیگری دارند، استعداد پذیرش و جذب این کمکها را از دست داده‎اند، بدین روی نه تنها این کمک‌ها نمی‎توانند آنها را در خروج از فقر ممد واقع گردند. بلکه بیشتر باعث فقر و وابستگی روانی آنها به کمک دیگران می‌گردند، علاوه بر آن در بسا موارد، کمک‌های مالی باعث اختلافات و بدبینی و نیز دزد و حق تلفی هم می گردد.

این نوشته بیشتر قصد داشت که روی رذایل اخلاقی نهادینه شده در افغانستان مکثی نماید، امیدوارم موجب دیدگاه منفی و سلب کمک به مستحقیقن آنجا نگردد.

ممکن است تصویر ‏‏۳‏ نفر‏ باشد

به افغانستان آیا میشه کمک کرد؟

 

 

ذات آدمی باردار اندوه‌ها، دل‌تنگی‌ها، آرزوهای و تمناهای و نیازهای جان‌گداز و بی‌پایانی است که در بساموارد نمیشه متعلقی برای آن‌ها یافت. خواستی وجود دارد که موضوعش را به‌راحتی نمی‌توان یافت، دل‌تنگی که به‌سادگی متعلقی برایش نمی‌شود جست.

انسان به‌سان روزنه مجهولی است که روزمرگی‌اش باعث کوری بیشتر آن می‌گردد. خواست دارد، اما نمی‌داند چیست مطالبه دارد ولی نمی‌داند که دقیقاً آن چیست، نگران و دل‌تنگ است، اما نمی‌داند دقیقاً برای چه؟ پیچیدگی و ناشناختگی انسان از همین مشکل ناشی میشه!

مشکل آدمی طوری است که هیچ‌کسی نمی‌تواند برای او کاری بکند، هرگاه خودش توانست سکان کار را دستش بگیرد دیگران می‌توانند به او کمکی نمایند؛ بنابراین انسان طوری پدید آمده است که طبیب بیماری‌اش خودش است و دیگران در صورتی می‌توانند برای او کاری کنند که او بتواند کمک‌ها را دریافت کند. بسیاری از روانشناسان و دین شناسان بدین باورند که جهان پر از امداد است اما کسانی که بتوانند این امدادها را دریافت کند، بسیار اندک است.

هیچ کاری نمیشه برای کسی کرد مگر اینکه خودش بخواهد.

مردم افغانستان دچار این مشکل‌اند که قابلیت و ظرفیت دریافت کمک را ازدست‌داده‌اند. کسانی که به چنین ناتوانی مبتلا گردند امدادها و کمک‌های جاری در جهان در بسا موارد به زیانشان تمام میشه!

افغان‌ها اسیر بحران فرار از مسئولیت هستند، این بحران باعث تنبلی شده است، بدین روی همه از کارهایی که مستقیماً به آن‌ها ارتباط می‌گیرد به نحوی فرار می‌کنند و تلاش می‌کنند آن را به دوش دیگری اندازند.

افغان‌ها در پیش برد مسئولیت‌های فردی از بهداشت فردی گرفته تا مسئولیت‌های اجتماعی فرار می‌گریزند و تلاش می‌کنند که دیگری را به استخدام بکشند و درنهایت دیگری را مقصر جلوه دهند. این حالت باعث تنبلی روانی و ناتوانی از دانستن ریشه مشکلات و حل آن‌ها می‌گردد.

در آستانه تهاجم و تجاوز!

 

 

مردم اینجا آماده برداشت کشت و کار خود هستند، آن‌ها کاری به حکومت و قدرت ندارند، بگذارید آن‌ها در آن دخمه تاریخ (زندان سلیمان) چند صباحی بدون طمع و توقع از قدرت و حکومتتان زندگی کنند.

 

آن‌ها هیچ‌چیزی از شما مطالبه ندارند، کاری به کارتان ندارند! لطفاً رهایشان کنید.

 

اگر به بلخاب دخالت کنید، آینده غیرقابل‌انتظاری فرار رویتان پیش خواهد آمد، حکومت و امارت زهر جانتان خواهد شد. مردم بلخاب چیزی برای از دست دادن ندارند، زیرا همه‌چیزشان را پیشاپیش غارت کرده‌اید.

 

بین اقوام داخل بلخاب اختلاف نیاندازید. اقوام داخل بلخاب طبق نص صریح تاریخی بیش از ۸۰۰ سال است عاشقانه باهم زندگی کرده‌اند.

 

تاجیک و هزاره و سید در آنجا به‌عنوان مرید و مخلص هم زندگی کرده‌اند، طالبان منافق نباید بین این مردم اختلاف اندازد و مردم باید بدانند، حضور طالب در بلخاب باعث از دست رفتن اعتماد و عزتتان خواهد شد، بدین روی تفرقه نپذیرید، زیرا مولود نخست تفرقه طالب وداعش است.

 

به جنگ‌جویان بلخاب:

به جنگ پیش رو به دیده تفریح و انتقام و ... نگاه نکنید. به بهانه و توسط جنگ با طالب دست به عقده‌گشایی‌های داخلی نزنید. زورگویی نکنید، قوم‌گرایی نکنید، به مردم ستم و اجحاف روا ندارید. به سخنان تفرقه‌افکنانه اعتماد نکنید. جنگ یک دوره بسیار محدود است، وزندگی باهمی و مشترک بسیار طولانی‌مدت است. نباید با یک فعل موقت به حیات دائمی جامعه خود صدمه بزنید.

 

جنگ بدترین کار ممکن جانداران است، بدان افتخار نکنید، اما اگر شرایط ایجاب کرد با بسیار قدرت و همگرایی آن را پیش ببرید.

 

بدترین چیز داخل جنگ #معامله است، برخی در جنگ، جبهه را می‌فروشد، مردم را بیع می‌کنند، به مرگ اطفال و جوانان و پیران در اثر جنگ می‌خندند، معمولاً قومندانان توانایی فروش جبهه رادارند. بنابراین قوماندانان جبهه فروش و دزد را نپذیرید.

 

به تصمیم گیران جنگ:

جنگی که پیش روی دارید جای عقده‌گشایی شخصی نیست. فقط جای مسئولیت است و مسئولیت و درایت. با کمترین هزینه باید بتوانید طرف مقابل را به بیشترین پرداخت هزینه که صلح معنی‌دار است قانع کنید.

باید تلفات حداقل باشه، مردم را تحریک علیه هم نکنید. شما فقط بانظم طالبان مخالفید نه با کدام مذهب یا قوم و نژادی.

 

سعی کنید هدف جنگتان برای آزادی باشد، برای عدالت باشد و برای آبادی کشور باشه نه کدام چیز دیگر و الا همه تلفات‌تان به یک توت نمی‌ارزد.

کافر

 

 

کافر در ادبیات گفتاری مردم افغانستان از داخل فقه اضافه‌شده است. در فقه کافر به کسی می‌گویند که ضروریات دینی را آگاهانه انکار کند. در این صورت مستوجب عقاب می‌شود که اشد آن کشتن فرد کافر است.

اما کافری که در ادبیات موجود است معانی دارد که گاهی به نحوی برای تحسین و توصیف کسی نیز استفاده می‌شود که بسیار اندک است. مثلاً پدری فرزندش را به رفتار طنازانه می‌گوید: ای کافر!

اما عموماً کافر به کسی گفته می‌شود که خطایی انجام داده است البته بیشتر خطای که جنبه دینی داشته باشد.

ولی درصحنه جنگی و سیاسی افغانستان کفر و کافر به کسی یا جریانی می‌گویند که خشونت و لاابالی‌گری بیشتری داشته باشد. به تعهد و تفاهم انجام‌شده اعتنایی نکند.

در یک تعریف بسیار در ادبیات عامه کافر کسی است که به‌حق یا به‌ناحق در برابر آدم قرارگرفته باشد.

ادبیات اجتماعی به‌شدت رنگ و بوی تکفیر دارد اما این تکفیرِ لزوماً به معنای مستوجب سلب همه حقوق نیست.

کشیدن واژه کافر از ادبیات به‌شدت دشوار و محال به نظر می‌رسد؛ زیرا خشونت زیاد است و انواع خشونت روزانه بازتولید می‌گردد.

 

عنوان: رسانه‌ی افغانستان و شتاب بی حاصل

 

 

کنفرانس پیوندهای ایران و افغانستان

17 اسد 1400

 

نخست تشکر می‌کنم از متصدیان این برنامه عالی به ویژه از اساتید و مسئولان دانشگاه محترم علامه طباطبایی که تلاش می روزند از طریق ایجاد آگاهی و خردورزی رشته‌های پیوند دو ملت افغانستان و ایران را ترمیم و تحکیم نمایند.

واقعیت این است که ما راهی جز این نداریم تا وضعیت تاریخی و اکنون این پیوندها و روابط را بازشناسی و حتی آسیب شناسی کنیم و بر اساس این بازشناسی درست عمل کنیم.

در افغانستانی که نیروهای ترقیخواه، داشتند جان می‌گرفتند ما شاهد حاکمیت جهاد و طالبان شدیم، این دوره حاکمیت جریانهای ستیزه جو طالبانی را می‌توانیم دوره سرکوب و به نحوی عقب گرد اجتماعی مردم افغانستان تلقی کنیم. این دوره که بیش از یک دهه طول کشید، حرکت اجتماعی به شدت ایستا و کند شد. به نحویی افغانستان به قرون تاریک و وسطا پرتاب شد، چشم انداز توسعه ملی کاملا از چشمرس جامعه و حاکمیت خارج شد، مردم در بدوی ترین حالت اسیر نان و جان گردیدند. به گونه‌ای که، به دست آوردن یک وعده غذا برای افراد و خانوادهها شادمانی وافر خلق می کرد و هدف انسان و جامعه در همین سطح تقلیل یافته بود.

سرکوب و دشمنیي حاکمیت، با جامعه به نحویی باعث شد که تب و تلاش اجتماعی بسیار بطئی و کند گردد، بنابراین مردم افغانستان وارد فضای شبه سنتی عجیبی شدند، بریده از هر نوع ارتباط و ناامید از آینده شدند و این حالت داشت به یک خوی اجتماعی بدل می‌گردید که ناگهان مسئله 11 سپتامر پدید آمد و وضعی دوباره دگرگون گردید.

به یکباره جریان‌ها و افراد اجتماعی با کمترین ظرفیت با یک فضای باز و پرشتاب خود را مواجه دیدند. فضایی که دویدن و شتاب مهمترین شاخصه آن بود. ارتباطات و فضای آزاد هم به نحویی پدید آمد و در این میان رسانه‌ها مثل قارچ شکل گرفتند.

بدون هیچ زیرساختی این سرعت روز به روز شتاب بیشتری به خود گرفت و دویدن به دنبال چیزهایی که بیشترِ مردم نمی‌دانستند آن چیست به یک فرهنگ تبدیل شد، شاید حتی بسیاری از نخبگان این کشور تصور می‌کردند آنچه که اکنون در اختیار ما قرار گرفته دیگر ابدی است و هیچگاهی از دست نخواهد رفت.

اینها به وضعیتی رایگانی که برایشان پیش آمده بود اکتفا کردند و مصروف اهداف و امور شخصی شدند و بدون توجه به زیرساختهای موجود و ساختار اجتماعی کشور به کاروان بی هدف و پرشتابی پیوسته و اسب چموش خود را می راندند، اهداف فردی روز به روز بر طیف فرهنگیان، احزاب و نخبگان مقدم بر کار جمعی شد و فعالیت رضاکارانه اجتماعی از اولویت افتاد، به گونه‌ای که رضاکاری برای جامعه تقریبا به صفر تقریب نمود.

جامعه بدون پشتوانه علمی و بحران زده ما را این شتاب به هرکجا که دیگران تعیین می کردند با خود می برد، سرعت به قدری بود که اجازه تأمل عقلانی و اخلاقی- وطنی را از همه گویی سلب نموده بود. مهاجران ساکن در غرب و دیساندشدههای بازیگران بزرگ در افغانستان تابع خوی مزدوری و روزمرگی قرار داشتند و هدف شان فقط جمع کردن پول از میانه این گیرودار شد. عملا وضعیت به شکلی رقم خورد که پیشنهادی برای بهبود وضعیت اجتماعی و اقتصادی از سوی افغانها به فراموشی رفت و آنها بر اساس تقاضای دیگران به دنبال تطبیق پروژهای عمرانی- امنیتی و حکومتداری شدند.

مردم و نخبگان اجتماعی نفس آزادی بیان را غنیمت شمردند در حالی که به محصول و بازتاب فعالیت شان کمترین کنترل و توجهی نداشتند.

لازم به یاآوری است که باوجود این بی‌هدفی‌ها، در این میان رسانههای افغانستان دستاوردهای هم داشت که نمی‌توان نادیده گرفت. مثلا رسانه‌ها تلاش کردند به موضوعات عدالت اجتماعی و انتقالی بپردازند، به حکومتداری وحدت ملی و همزیستی مسالمت آمیز به اشکال مختلف پرداختند، در برخی از موارد به موضوعات مهمی انگشت نهادند که در تاریخ دوصده اخیر تابو بود، مثل طرح مسئله هلوکاست کسی حق نداشت در آن باره اظهار نظر کند. مثلا موضوع دیورند، تقسیم عادلانه قدرت، ساختارهای ناعادلانه و کشنده رایج، نبود سرشماری نفوس کشور و مشکلات تقسیم کشور بر اساس اقوام..

 گذشته از طرح موضوعات اساسی رسانهها به نظر من یک نسل نسبتا آگاه و منتقد را تربیت کردند و در تربیت نسل کار فهم و منتقد به نظرم بیشتر از دانشگاه‌های افغانستان همین رسانه های خودجوش تلاش کردند.

اما اینکه چرا فعالیت رسانه افغانستان نتیجه ملموسی دربر نداشت، صرف نظر از فعالیت‌های غیرکارشناسانه و غیرضروری، بیشتر به خاطر فرهنگ معافیتی بود که روز به روز در افغانستان از طریق حاکمیت و نیز جامعه بین الملل تعمیق و تحمیل می گردید.

دولت عملا از اول تا کنون در افغانستان نقش یک شنونده را برای رسانه بازی کرد هیچگاه روی کاستیهای که رسانه روی آن انگشت می نهاد وقعی ننهاد، مثل موسیقی که پیش یک سنگ نواخته شود و از سنگ هیچ پژواک و صَدایی برنخیزد دولت و رسانه اینگونه تعامل کردند. این شد که تلاشهای که از سوی نهادهای مدنی و نیز رسانه‌های در این 20 سال صورت گرفت بی‌نتیجه ماند.

به دلیل یک دهه حاکمیت طالبا و قریب به دو دهه جنگ در کشور ظرفیتهای انسانی یا از بین رفت یا تضعیف شد. حضور امریکا باعث فراهم شدن یکسری امکانات گردید، این امکانات را بسیاری به خاطر همان ظرفیت کم دستاورد ملی خویش قلمداد می کنند، در حالی آنچه پدید آمد و تا کنون وجود دارد پیامدهای حضور ماشینی غرب بود و نقش افغانها چندان که تعریف می گردد پررنگ نبود. ما رسانه گران باید به این موضوع اعتراف کنیم که تا بتوانیم با آینده مواجهه دقیقتر و مبتنی بر منافع ملی افغانستان داشته باشیم. اگر ما روی دستاوردهای رسانه بخواهیم صحبت کنیم بعید است که بتوانیم مرزی میان دستاورد و پیامد تعیین کنیم.

شتابی که ناشی از حضور ایالات متحده در افغانستان شکل گرفت و اگر از آن به مدرن کردن افغانستان کردن افغانستان تعبیر کنیم/ هرچند این تعبیر با اشکالات غیر قابل دفاع مواجه است. این شتاب ناخودآگاه یک هدف را به جامعه رسانه‌ای و غیر رسانه‌ای افغانستان القا و آن اینکه پول که باشد همه چیز است. وقتی هدف افراد و سیستمها صرفا به دست یابی منفعت صرفا مالی باشد، به نظر بنده هرگز لااقل در خاورمیانه و دنیای شرق به موفقیت درازمدت دست نخواهند یافت.

رسانه افغانستان با وجودی که بیشتر بنیاد فرهنگی و اقتصادی داشت، به خاطر عدم توجه به پیامدکارهایش و نیز بازتاب نگرفتن از جامعه  برای حرکت به سوی فرار رو برای مطلقا به خودکفایی دست نیافت و بدین روی آنها مجبور به گرفتن سفارش از تمویل کنندگان بودند.

برای رسانه افغانستان سفارش تمویل کنندگان رسانه از هر چیزی مقدم بود، همه می دانیم که رسانه افغانستان از سوی منابع بیرونی تغذیه و تمویل می شد و این تمویل کنندگان هم در بسا موارد ریشه شان از یکی از استخباراتهای جهانی آب می خورد.

با وجود این در این 20 سال رسانه افغانستان به یک نیروی نسبتا توانمند دست یافت که اگر مانع جدی فرارویشان قرار نگیرد و از حمایتهای هرچند جزئی هم برخوردار باشند، توانایی این به وجود آمده که روز به روز رشد کنند و بربنیاد نیازمندی‌های بومی وملی خویش عمل نمایند.

شِکار و فرار مغزها و کدرها، برای حال و آینده کشورغیرقابل جبران است

 

1.2.2021

مهاجرت، فرار و شکار نُخبگان از کشور و زادگاه‌شان یک پدیده جهانی است که به دلایل مختلف ومختص به هر کشوری اتفاق می‌افتد، اما “فرارمغزها”، مهاجرت متخصصین و کدرهای علمی و فرهنگی برای جوامع عقب‌مانده مانند افغانستان فاجعه بزرگ و تبعات زیانباری در قبال دارد. کشور ما در طول چهاردهه بحران با این آسیب مهلک مواجه بوده است و هنوز که هنوز است ما به این بحران مواجه استیم و چنین احساس می‌شود که موج تازه مهاجرت نخبگان جامعه ما یا اینکه آغاز شده و یاهم نشانه‌هایی حکایت از وقوع آن دارد. برای دیدن پهنا و کاوش زوایای این مسله، ضیأ صدر مدیر مسول مرکز نشراتی افغانستان امروز، سوالاتی را با استاد فرهیخته و تحلیلگر مسائل جامعه شناسی دکتور نادر نورزایی در میان گذاشته که ما اینک مصاحبه جالب و آموزنده ایشان را در خدمت خوانندگان عزیز قرار می‌دهیم.

صدر: براثر تهدیدات امنیتی و نیز سختی زندگی، کار و روزگار، بسیاری از ژورنالیستان، فعالان مدنی و اجتماعی وطن را ترک کرده‌اند، برخی نیز در حال فرارند و بسیاری نیز در اندیشه خارج شدن از این سرزمین خدادادی می‌باشند، به نظر شما با توجه به همه شرایطی که وجود دارد فرار نمودن و سنگر موجود را رها کردن یک کار پسندیده، اخلاقی و عقلانی است یا خیر؟

نورزایی: تصمیم به ترک کشور یک فیصله‌ای فردی است. در شرایطی که فرصت‌های تأثیر گذاری از انسان‌ها گرفته شود و یا امنیت‌شان در خطر باشد، طبیعی است که کسانی از وطن خویش فرار کنند. حتی انسان‌هایی که مشکل امنیت و سختی زندگی ندارند، برای زندگی بهتر کشورشان را ترک می‌کنند. امروز بیش از یک میلیون تحصیل‌کرده از انگلستان به سوی کشورهای دیگر به خاطر کار و زندگی بهتر کشورشان را ترک می‌کنند. جریان مهاجرت برای فرصت‌های بهتر یک واقعیت جهانی است، البته واضح است که مهاجرت مردمان مسلکی و دانش‌آموخته برای کشورهای عقب‌افتاده به مراتب تبعات بدتری دارد تا برای کشورهای پیشرفته. من خود را در موقعیتی نمی‌بینم که تصمیم افراد را که هر یک دلیل فردی خود را دارد، از نگاه “اخلاقی” انتقاد نمایم. از سویی در کشوری که امکانات شکوفایی مسلکی، امنیت و آزادی فکری وجود نداشته باشد، فعالان مدنی، علمی و فرهنگی نمی‌توانند وظایف خویش را درست اجرا کنند. اگر آن‌ها در خارج بتوانند قابلیت‌هایشان را به کار اندازند، در آینده می‌توانند به کشور بر گردنند و مصدر خدمت شوند البته اگر کشورشان بتواند شرایط را برایشان آماده کند.

صدر: تاریخ ما به‌خوبی نشان داده که هر بار رژیم‌ها تغییر می‌کنند، ما با موجی از کوچکشی‌های فکری مواجهیم، متخصصین، کدرها، نویسندگان، فعالان، اهل هنر و رسانه از کشور خارج می‌گردند، در سابق کرونا وجود نداشت، اقتصاد کشورها روبه شکوفایی بود، جهان به‌سوی یک نظم معین درحرکت بود، اما حالا که کرونا و اقتصادها آسیب‌دیده چشم‌اندازها را با مشکل مواجه نموده است، فعالان اجتماعی و کسانی که کشور را ترک می‎نمایند در شرایط کنونی با چه سرنوشت‌هایی مواجه خواهند شد؟

نورزایی: سرنوشت مهاجرین مربوط به شرایط خودشان و کشور میزبان است. کسانی که مهاجر می‌شوند حتماً به تصور شرایط، فرصت‌ها و زندگی بهتر کشور خویش را ترک می‌کنند. آن‌ها همه‌ای مشکلات مهاجرت را از وضع موجودشان در کشورهای خویش بهتر تصور می‌کنند و گرنه دست به فرار نمی‌زدند. البته هیچ تضمینی وجود ندارد که زندگی‌شان طوری رقم خورد که تصور می‌کردند. شرایط کرونا و رکود اقتصادی البته فرصت‌ها و امکانات کمتری در اختیار مهاجرین قرار می‌دهد و تبعات تصمیم‌شان متوجه خودشان است.

صدر: شما وضعیت نُخبگان و نیز فعالان سیاسی – اجتماعی افغانستان را در کشورهای دور نزدیک چگونه ارزیابی می‌نمایید، وقتی مشاهده می‌کنیم یک تفاوت فاحشی بین مهاجرین افغان و سایر کشورها قابل‌ملاحظه است، هیچ جمع و جماعتی که بتوانند در سرنوشت این مردم در افغانستان تأثیر اجتماعی پربار و مفید داشته باشد نمی‌بینیم و گویی مهاجرخداباور و خدا ناباورافغان هردو وقتی در کشورهای غربی می‌روند دست به “نهضت مسجد سازی” می‎زنند و همین موضوع را قله قاف فعالیت‌های اجتماعی- انسانی خویش تلقی می‌نمایند. شما این ناتوانی و کاهلی را ناشی از چه مسئله‌ای می‌دانید؟

نورزایی: مهاجرین در گذشته، البته دسته‌هایی از ایشان نه همه، به یک نوع مدینه‌ای فاضله، چه نوع چپی آن و چه نوع مذهبی آن، باور داشتند و این ایدئولوجی ها چوکات مرجعشان بود و برایشان نوعی دلبستگی به وجود آورده بود و در نتیجه به فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی می‌پرداختند و امید داشتند روزی در کشور خویش زمام امور را بدست گیرند. مهاجرین امروزی از قماش دیگری‌اند. آن‌ها بی فلسفه‌اند، دلبستگی و چوکات مرجعشان فردی است نه سیاسی و اجتماعی. به همین دلیل است که این جماعت در کشورهای میزبان، نا گهان بسیار مذهبی می‌شوند. این بیشتر شامل کسانی است که در جامعه‌ای میزبان در حاشیه قرار دارند. نه زبان کشور را درست بلد اند و نه در متن جامعه جا می‌گیرند.
این وضعیت نوعی بی هویتی را باعث می‌شود و در چنین شرایطی انسان‌ها تمایل بازگشت به گذشته را دارند و ناگهان مسلمان‌های “محکمی” می‌شوند و به نهضت مسجدسازی می‌پیوندند. مسجدسازی ها بیشتر وسیله‌ای تجارت است تا عبادت. در بعضی از مسجدها کارهای غیر قانونی انجام می‌شود. فساد کشورهایشان را بعضی از این مردم به داخل جامعه‌ای میزبان نقل می‌دهند. مسجدسازی هم راه اعتبار ظاهری مذهبی به این مردم می‌دهد و امکان درآمد مالی بدون کار مؤثر اجتماعی را ایجاد می‌کند.

صدر: آیا کسانی که در وطن با همه شرایطی که دارد می‌مانند و آگاهانه نیز در کشور باقی می‎مانند می‌توانند تأثیر در وضعیت اینجا بیاورند، اگر آری چه طور باید این اثرگذاری را تعمیق نمایند؟

نورزایی: کسانی که آگاهانه در کشور می‌مانند زمانی می‌توانند مؤثر واقع شوند که شبکه سازی کنند. بدون همبستگی و شبکه‌سازی، چه برای ایجاد فرصت‌های شغلی، چه برای ایجاد حرکت‌های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و علمی، احتمال تأثیر گذاری کمتر خواهد بود. بنا بر فرمول: ظرفیت‌های سازمانی (شبکه‌ای) جمع ظرفیت‌های ساختاری مساوی به تأثیر گذاری اجتماعی.

صدر: هم‌اکنون این باور شایع است که روش‌های مبارزه در عصر اطلاعات و سایبر تغییر کرده و شما می‌توانید به کره ماه هم اگر باشید برای تغییر در افغانستان مبارزه و تلاش مؤثر انجام دهید، بسیاری در افغانستان اکنون بدین باورند که هرکجا باشند فضای دیجیتال و مجازی در اختیار آن‌ها قرار خواهد داشت، بازهم می‌توانند به مبارزه خود ادامه دهند، آیا این تصور و اندیشه دقیق، درست و مؤثر است یا خیر؟

نورزایی: بدون شک فضای مجازی امکانات زیادی را در دسترس قرار داده است. از این امکانات باید استفاده نمود ولی فضای مجازی نمی‌تواند جای حضور در صحنه را بگیرد. این نوع استدلال نوعی دلیل‌بافی است برای تسلی وجدان آدم‌ها. مبارزاتی که مؤثر و پایدار باشد را نمی‌تواند تنها از راه فضای مجازی سازمان داد. کسانی که می‌خواهند در متن جامعه تغییری وارد کنند، نمی‌توانند همیشه بیرون از آن و از راه فضای مجازی تغییرات بنیادی را ایجاد کنند. در روانشناسی آدم‌ها، کنش حضوری کیفیت و تأثیر دیگری دارد تا کنش مجازی: چه نوشتاری باشد و چه تصویری.

صدر: برخی از آگاهان بدین باورند که یک نوع ناامیدی خزنده و فراگیر موریانه وار دارد جامعه را فاسد می‌کند، شما فرار مغزها و نیز مبارزین عرصه رسانه‌ای و اجتماعی- سیاسی کشور را چقدر با این ناامیدی مرتبط و گره‌خورده می‌دانید؟

نورزایی: به ندرت دیده شده است مردمی که در کشور خویش فرصت‌های شغلی و امکان پیشرفت‌های مسلکی و اجتماعی را داشته باشند، دست به مهاجرت بزنند. بیشتر کسانی که مهاجر می‌شوند از وضعیت موجود ناراضی و نا امید اند و یا زندگی‌شان در خطر است. بیشتر کسانی که از کشورهای فقیر به غرب مهاجرت کرده‌اند، می‌خواهند روزی به کشور خویش برگردند. برگشت مهاجرین نیاز به آمادگی‌های کشورشان برای جذب‌شان است، و گرنه امید برگشت به وطن اکثر بر آورده نمی‌شود.

صدر: به نظر می‌رسد که یکی از اهداف شکار و فراری دادن نخبگان این است که آن‌ها کشور را ترک کنند تا درنهایت توانمندی از جسم و جان جامعه بستانند، و بعد دست به هر خیانت و جنایتی که خواهند بزنند تا ذهن فهمنده و زبان گویا در برابرشان وجود نداشته باشد. به نظر شما فرار کدرها و متخصصین و فعالان کشور چه تبعاتی برای آینده خواهد داشت و چه گروه‌ها و طیف‌هایی از آن بهره خواهند گرفت؟

نورزایی: فرار کدرها و متخصصین ضربه‌ای مهلکی برای کشورهای عقب افتاده است. بدون این کدرها و ظرفیت‌ها امکان توسعه‌ای اقتصادی، تخنیکی و علمی نا محتمل می‌شود و هزینه‌ای سنگینی برای این کشورها دارد. این کشورها مجبور اند برای ظرفیت‌سازی و توسعه از متخصصین خارجی که به مراتب هزینه بالاتر دارد استفاده کنند، به جای کدرهای وطنی. مثال جالب کشورهای افریقایی است. این کشورها سالانه 4 میلیارد دالر مصرف متخصصین خارجی می‌کنند چون ظرفیت‌هایشان را نیاز دارند. همزمان 3 میلیار دالر مصرف تحصیل دانشجویان افریقایی می‌شود که متاسفانه یک سوم آن‌ها کشورهایشان را برای زندگی بهتر و امکانات بهتر ترک می‌کنند و ظرفیت‌های مسلکی‌شان در خدمت کشورهای دیگر قرار می‌گیرد، ولی مصارف تحصیل‌شان را کشورهای خودشان می‌پردازند. با وجود این، 70 درصد از این افراد مایل‌اند دوباره به کشور خویش برگردند.
از شاگردان خود من، که در فاکولته ای کمپیوتر ساینس پوهنتون هرات تحصیل کرده‌اند و بعد در آلمان به مصارف بانک جهانی برای ظرفیت‌سازی در تحصیلات عالی ماستری گرفته‌اند، تعدادی امروز در آلمان و امریکا کار می‌کنند. سالانه حدود 25000 تحصیل کرده کشور لبنان را ترک می‌کند. از سال 1990 تا امروز بیش از 600000 از ایشان کشورشان را ترک کرده‌اند و به غرب رفته‌اند. وقتی تبعات دراز مدت این فرار مغزها را در نظر گیریم، واضح می‌شود که چه ضربه‌ای به اقتصاد، اجتماع و امکانات زندگی بهتر به این کشورها وارد شده است. تا زمانیکه فرصت‌ها و آزادی‌های لازم برای کدرها در کشورشان آماده نشود، این جریان ادامه خواهد داشت و یک امر جهان شمول است و به افغان‌ها خلاصه نمی‌شود.

صدر: وقتی خوب به شرایط دقیق می‌کردیم، مبارزین گذشته داری آرمان و امید زیاد بوده‎اند، بدین روی آن‌ها تا پای جان در برابر واقعیت‌های سخت سیاسی و دشواری‌ها می رزمیدند، اما اکنون گویی مبارزین استواری که دارای ایده و آرمان باشند و امید به یافتن راه حل باشند را به ندرت مشاهده می‌کنیم. شما دلایل موضوع را در چه مؤلفه‌های قابل تحلیل ارزیابی می‌نمایید؟

نورزایی: اگر خلاصه بگوییم پاسخ این است که: جهان و روح زمان تغییر کرده است. نسل‌های گذشته دارای آرمان بودند؛ این آرمان‌ها همه محقق نشدند و چه بسا به ضد آرمان مبدل شدند. مارکسیزم نوع استالینی و مائویی در سطح جهان شکست خورد. بنیاد گرایی دینی و راستگرا هم به ولایت فقیه، مجاهد و طالب و داعش و بوکوحرام و غیره منجر شد. یعنی قرار معلوم همه‌ای راه‌ها به ترکستان انجامید و نه به مدینه‌ای فاضله که این گروه‌ها تصور اش را داشتند. این شکست‌هایی متواتر در سطح جهان منجر به نا امیدی و درماندگی آموخته شده شد. بیشتر مردمی که برای تغییر وضعیت فکر می‌کنند بی فلسفه شدند. در افغانستان نه جنبش چپ و نه بنیاد گرای دینی دست به تحلیل و تجریه‌ای شکست‌اش نزده است (تا جایی که می دانم). برای نهضت جدید یا باید در فلسفه‌ای خویش بازنگری کنیم و یا اتوپیاهای نوی را طرح کنیم. قرار معلوم مبارزین کشور از عهده‌ای این امر بیرون نشده‌اند.

صدر: ما در گذشته شاهدیم که دانشگاه کابل محل تولید آگاهی فعال و انسان‌های توانمند بوده است، اما چرا اکنون دانشگاه‎ کابل و دیگر پوهنتون‌های افغانستان از تولید انسان‌های مسئول و مبارز برای تغییرات ساختاری، عقیم به نظر می‎رسند، اگر شما با نظر بنده موافق باشید، شما مشکل را در تعلیم جاری می‌بینید، در خود معلومات یا در مجموع فضای تربیتی را کاهل و نازا ارزیابی می‌نمایید؟

نورزایی: در پاسخ به پرسش بالا این موضوع بیان شده است. جهان تغییر کرده است. فضای کلی نشان از بی‌فلسفگی و بی‌آرمانی است. این فضای کلی است که حدود امکانات فکری را تعیین می‌کند. تعلیم و فضای تربیتی ضرورتاً تنها منجر به کاهلی و نازایی نمی‌شود. چشم انداز کلی است که نازایی و کاهلی را تشویق می‌کند.

صدر: به نظر می‌رسد که افغانستان از دیرزمان با فقدان روشنفکران اجتماعی مواجه بوده است و از قدیم تا کنون ما با طیفی از “روشنفکران و روشنگران محفلی” مواجه بوده‎ایم (آنانی که در یک محفل و حلقه خاص و دخمه‌ها و کافی شاپ‎ها طرح و نظر ارائه می‎کنند و آسمان را با ریسمان به هم می‌بافند اما گویی شیرخانه و روبای بیرونند) که آنان تأثیرات اجتماعی چندانی در وضعیت عمومی نمی‌گذاشته‌اند، بدین روی به نظر می‌رسد حاصل این تلاش‌های روشنگران بیش از اینکه تولید بهبود در وضعیت جامعه نماید نوعی ناامیدی و بدبینی اجتماعی را دامن می‌زند. آیا این امید وجود دارد که ما در آینده نزدیک با روشنگران اجتماعیی مواجه گردیم و تأثیرات کارشان تا استخوان جامعه بتواند اثرگذار باشد، شما ضروت به وجود آمدن روشنفکری و روشنگری اجتماعی را چقدر مهم ارزیابی می‌کنید و زمینه پیدایش روشنفکری اجتماعی را در چه صورتی ممکن و میسور ارزیابی می‌نمایید؟

نورزایی: موضوع روشنفکران محفلی و کافه نشین منحصر به افغانستان نیست و یک پدیده‌ای جهانی است. زمانی که زمینه‌ای اجتماعی برای جا افتادن نظریه پردازی روشنفگران وجود نداشته باشد، فعالیت آنها به اطمئنان دهی به هم فکرانشان محدود می‌شود. اینجا است که آسمان با ریسمان به هم بافته می‌شود. مثلاً اگر روشنفکری چپ باشد و به زعم خود برای پیروزی دموکراسی کارگری مبارزه کند ولی در کشور اش کار گر صنعتی تعلیم یافته و شهر نشین و از روستا بریده وجود نداشته باشد که در کار گاه‌های بزرگ به کار مشغول باشد، این روشنفکر کافه و محفل را برای ابراز نظر اش بر می‌گزیند. تحت فشار اندیشه‌اش حتی در تخیل خود طبقه‌ای کارگر را ایجاد می‌کند که خودش و هم فکرانش را به جای طبقه می‌نشاند: خرده بورژوازی شهری تصور می‌کند پرولتریا است و رهبری‌اش را به عهده دارد. این سرنوشت چپ کشور بوده است. اگر کسانی به نام کارگر به قدرت برسند، دقیقاً مجبور اند بر ضد دموکراسی کارگری عمل کنند و در واقع وظیفه‌ای بورژوازی را انجام دهند که تجمع سرمایه است و این یعنی استثمار هر چه شدیدتر کارگران. کاری که امروز در چین صورت می‌گیرد و در شوروی استالین بعد از شکست انقلاب کارگری بین سالهای 1924 تا 1928 صورت گرفت.
تا زمانیکه زمینه‌ای اجتماعی جا افتادن نظریه‌های روشنفکری بوجود نیامده باشد، نظریه‌های روشنفکران به امری انتزاعی و بی‌ربط به جهان واقعی مبدل می‌شود و فقط به درد همان محفل گرم کردن می‌خورد و اگر این جریان طولانی شود، می‌تواند به بدبینی اجتماعی هم بانجامد. وجود روشنفکران اجتماعی به تنهایی و بدون زمینه‌های کنششان ضروتاً به تغییرات لازم نمی‌انجامد.
در طول تاریخ بشری، پیامبران، روشنفکران و متفکرین زیادی بوده‌اند که ما امروز نامشان را نمی‌شناسیم. این پیامبران در متن جامعه‌ای ظهور کردند که آماده‌ای جذب نظریاتشان نبودند. سقراط را مردم آتن جام شکران دادند و اگر شاگرد‌اش افلاطون نمی‌بود شاید ما وی را امروز نمی‌شناختیم. اگر آشوکا امپراتور هندی دودمان موریا (305 – 232) که از 273 تا 232 قبل از میلاد حکومت نمود، نمی‌بود، شاید ما امروز از بودا خبری نداشتیم. او بود که به دین بودا گروید و از راه قدرت سیاسی و نظامی‌اش دین بودا را جهانی ساخت. شاید هم اگر کنستانتین اول امپراتور روم (272- 337) نمی‌بود که دین مسیحی را دین رسمی امپراطوری روم نمود، ما امروز عیسی میسح را نمی‌شناخیتم و مسیحیت به شکل امروزی موجود نبود. این زمینه‌های قدرت از بالا بوده که اندیشه‌ای جا افتاده است. ولی زمینه‌های قدرت از پایین هم وجود داشته است تا اندیشه‌ای جا بیافتد. بهترین مثال جنبش کارگری در اروپا است. مارکس سوسیالیزم‌اش را از کارگران آموخت. وی تجارب مبارزات کارگری را تئوریزه نمود و تعمیم داد. اگر جنبش کارگری وجود نمی‌داشت و اگر کمون پاریس نمی‌بود مارکس تصوری از دموکراسی کارگری نمی‌داشت و اگر انسجام و مبارزات شوراهای کارگری در روسیه تزاری نمی‌بود، لنین نمی‌توانست تزهای اپریل را مطرح کند و با ترتسکی همراه شود و بگوید: همه‌ای قدرت به شوراها! به همین دلیل است که سوسیالیزم بدون کارگران آگاه و متمرکز در کارگاهای بزرگ ممکن نیست و گروه‌های خرده بورژوازی در کشورهای عقب افتاده نمی‌توانند ادعا کنند که “اگر کارگر صنعتی و آگاه وجود ندارد، ایدئولوجی کارگری وجود دارد.” ایدئولجی کارگری بدون کارگر سازمان یافته با آگاهی طبقاتی غلاف میان تهی است و ارتباطی با نظر مارکس که سوسیالیزم را “خود رهایی طبقه‌ای کارگر” تعریف می‌نمود ندارد.

آسیب‌شناسی رویکردها، امکانات، آگاهی‌ها و باورها به “گفتمان نجات افغانستان”

 

(گفت‎وگوی ویژه با استاد نادر نورزایی، متفکر و پژوهشگر فلسفه و جامعه)

گفتمان نجات افغانستان از سرگردانی، فقر و حنگ سالهاست به شکل مرئی و نامرئی از سوی حلقات مختلف طرح شده است، متأسفانه این گفتمان نه در حوزه نظری کدام تجویز قابل قبول و گویی درخور اجماع در پی داشته و نه در حوزه عینی و عملی حاویی کدام دستاورد و ارمغانی بوده است. طرح مسئله نجات کشور و مردم افغانستان شاید از دید بسیاری کهنه و انحرافی به نظر برسد، اما تاریخ نیم قرن اخیر اندیشه تقلاهای ما نشان می‌دهد، از بسکه گفتمانها و موضوعات از سوی حلقات احساسی، بی‎تجربه و کم‎سواد و کم ظرفیت دستکاری و دستمالی شده‎اند، گویی دیگر طرح و بازطرح آنها بی‌بهاء و کم اهمیت شده است.
به نظر می‎رسد در حالی که مردم افغانستان در نیم قرن اخیر شدیداً نیازمند به “نجات” از طوفانها و گردابهای نابودکننده شده‎اند، طوفان 20 ساله اخیر پیچیده‌تر از همه دوره‎های تخمین زده می‌شود، این گرداب وحشتناک و پیچیده بیش از هر دوره‎ای جامعه ما را با عالمی از بن بست و شکنندگی مواجه نموده که به ناتوانی و رنجوری ذهنیت و عینیت فرد و جامعه منجر گردیده، به گونه‌ای که همه مفاهیم، ارزشها و نیز امور از جای خودشان لغزیده‎ و شورخورده‎اند، هیچ کلمه‎ای معنای خود را اکنون ندارد، هیچ ارزشی کارکرد و توضیح معقول و معلومی ندارد، هراندیشه‌ای گویی توان دربرگرفتن جوهر مسئله و ارائه راه حل افغانستان را ندارد.
به نظر می‎رسد گفتمان نجات افغانستان، خود، نیاز مبرم به نجات دارد، نجات این گفتمان از دست مافیای فرهنگی- فکری و باورهای خشنونت‌زای نخبگان خشک مغز و کذاب و مزدور و رفتارهای روزمره و احساسی، باید در دستور کار قرار گیرد. متفکران و مبارزان راستین باید از روی این گفتمان بنیادی خاکروبی نمایند و با مشاهده تاریخ پنجاه سالۀ رنج و شکنج این خاک و مردمش بیس و پایه‎ای استوار برای قرار گرفتن امور، گفتارها و گفتمانهای پراکنده کنونی بسازند تا شاید مبحث نجات در جایگاه اصلی خودش قرار گیرد
ضیا صدر مسئول مرکز نشراتی افغانستان امروز، مبانی، ابعاد، ارزشها و آگاهی‎های نجاتبخش را به شکل عام بشری و به صور خاص و افغانی آن، با جناب استاد نادر نورزایی متفکر و پژوهشگر برجسته و خجسته کشور در میان نهاده‎ است، این متن حاوی مطالب ژرف با رویکرد نسبتاً علمی و واقعگرایانه است که مطالعه آن نیاز مبرم به دقت و حوصله‎مندی اندیشه‌ورزانه دارد.

متن گفت‌وگو
ضیا صدر: زمانی که بحث نجات پیش می‌آید، مردم دین‌گرا در سرزمین‌ها شرقی فوری متوجه دستی از غیب می‌شوند و ذهن و ضمیرشان به‌سوی حامی و فرستاده آسمانی معطوف می‎گردد، ذهنیت اینجا طوری است که هرگاه فرد و جامعه متوجه مشکلی گردند به دنبال حمایتگر بیرونی و منجی بسیار پاک‌دامن و همه‌فن‌حریفی می‌گردند فقط گره مشکلات دست اوست. اینجا فراوان دیده می‌شود که وقتی مردم متوجه برخی از نیازهای ساده‌شان که می‌شوند از ترکیب “ای‌کاش” استفاده می‎کنند. کاشکی این‌طور می‎شد و کاش آن‌طوری نمی‌بود مثلاً کاش اکنون برق می‌داشتیم و زمستان پیش رو زغال گران نشود!
بحث نجات بی‌گمان ابعاد متعدد و گسترده‎ای دارد که همه انسان‌ها به نحوی در مقاطع خاص یا در تمام زندگی خودآگاه و ناخودآگاه در جستجوی آن می‎برآیند، به نظر می‎رسد همین امید به نجات و یاری دستی از غیب، شاید مهم‌ترین نیروی محرک افراد انسانی برای تلاش است. شاید بتوان هدف از تأسیس و ساختن مکتب‌های مختلف را در یک جمله بتوان رویکردها، روش‌ها و نسخه‎های ارائه نجات نامید.
جناب استاد نورزایی! خواست نجات از کجای روح و روان آدمی بلند می‎شود و نجات به معنی واقعی کلمه چیست؟
پاسخ: یکی از نامتغیرهای جهان‌روا در زندگی انسان‌ها اشتیاق به “رهبری برتر” بوده است. خضر خواهی، مسیح جویی، مهدی‌گرایی و انتظار منجی بزرگ در همه‌ای فرهنگ‌ها و گروه‌های انسانی مشاهده شده است. ریشۀ این اشتیاق در هستی‌شناسی انسان نهفته است. انسانی که راهنمای قابل اعتماد غریزی ندارد و هر حرکت اش شامل آزمون و خطا می‌باشد و باید زندگی‌اش را خود، سر و سامان دهد و همیشه در اضطراب بنیادین از تصادفات طبیعی و زندگی اجتماعی به سر می‌برد.
انسان به حیث موجود اجتماعی در گروه‌ها و اجتماعات نیاز به رهبری دارد. این نوع نیاز را ما در خویشاوندان آدم نمای نزدیک خود یعنی شمپانزه‌ها و گوریل‌ها هم مشاهده می‌کنیم. در بین این گروه‌ها هم یک حیوان “حیوان الفا” معمولاً “رئیس” گروه می‌باشد و وظیفه‌اش حفظ نظم و سلسله مراتب است و گروه را راهنمایی می‌کند. خاصیت و ظرفیت رهبری در اجتماعات انسانی تابع توزیع فراوانی نرمال (منحنی گاوس) می‌باشد. یعنی اکثریت انسان‌ها می‌خواهند زندگی خود را به راحتی سپری کنند و میل بیشتری به سهم‌گیری در رهبری گروه ندارند، یک تعداد اندکی ضد اجتماع‌اند و تعداد اندکی دیگری هم جاه طلبی ریاست و رهبری دارند. در شرایط عادی، اکثریت با میل حاضر است از رهبران پیروی کند تا زمانیکه امیالشان و نیازهایشان در سطح قابل قبول برآورده شود.
ولی در شرایط شیوع ظلم و فساد همه‌گیر و بحران‌های اجتماعی و اقتصادی این اشتیاق به رهبری برتر و منجی بزرگ و مسیح موعود به شدت بیشتر در بین انسان‌ها به مثابه تکیه‌گاه و ساحل نجات ظهور می‌کند. به ویژه زمانی که به اثر احساس درماندگی و ناتوانی آموخته شده، مردم اعتماد به نفس خویش را از دست داده‌اند و ظرفیت خود تنظیمی و خود رهایی را ندارند، شدت و اشتیاق به منجی افزایش می‌یابد و دقیقاً در چنین شرایطی است که انسان‌ها زودباورتر و تلقین‌پذیرتر می‌شوند و آمادگی بیشتری برای قبول رهبری عوام فریبان و پیامبران دروغین را دارند.

ضیا صدر: آیا مکتب‌های موجود در جهان از سوی مؤسسین آن‌ها صرفاً به‌عنوان نسخه نجات بشر تهیه و تدارک شده‎اند، یا کدام مقصود و منظور دیگری نیز مؤسسین و سازندگان آن داشته‌اند؟

استاد نادر نورزایی: مکتب‌های موجود در جهان چه از نوعی دینی و چه از نوع سیاسی و اجتماعی همیشه پاسخی برای مسائل آن زمان اجتماعات بوده است. این پاسخ‌ها همه ویژگی‌های همان فرهنگ‌ها و رسم و رواجات آن جوامع را با خود حمل می‌کنند و از طرفی نوآوری‌هایی را ارائه می‌کنند تا به مسائل مردم آن زمان پرداخته باشند. ولی به اثر تحول و شرایطی که هنوز روی شرایط ظهورشان بحث است، در حدود بین 800 تا 200 قبل از میلاد ادیان و فلسفه‌های ظهور می‌کنند که “جهان‌روا” اند و برای نجات بشر تهیه شده‌اند و تفکر از سطح کثرت‌خدایی، طبیعت‌پرستی و اسطوره‌ای به سطح تک‌خدایی و فلسفه‌های جهان‌روا سیر می‌کند. فیلسوف و روانپزشک آلمانی کارل یاسپرس (1883- 1969) این دوره را در کتابش تحت عنوان: خاستگاه و هدف تاریخ “عصرِ محوری” (Achsenzeit) می‌نامد.
در این بازه‌ای زمان است که در چین کنفوسیوس و لائوتسه، در فلسطین پیامبران یهود مانند ایلیا، جریمیاس، جسیاس و غیره، در یونان فیلسوفان مانند هراکلیت، پارمنیدیس، ارشمیدوس، در ایران زردشت و در هندوستان بودا ظهور می‌کنند و همه در واقع با هم مشترکات جهان روایی دارند.
در عصرِ محوری، جریان‌های موازی که باعث آن شدند – این هنوز یک پروژه است تا مکانیزم ظهور این جهان بینی‌ها روشن شود – انسان دوران اسطوره‌ای را پشت سر می‌گذارد. روشنفکران و فیلسوفان همه‌‌ی این جوامع در مورد شرایط زندگی انسانی می‌اندیشند. این ادیان و فلسفه‌ها خدایان متعددی را که ریشه زمینی داشتند را به یک خدا تقلیل می‌دهند و وی را به آسمان خانه می‌دهند. این نوع اندیشه‌ها را مردم آن زمان قبول می‌کنند و “می‌فهمند.” جهان به ناسوت و لاهوت تقسیم می‌شود. کسی که به پهلوی حاکمان زمینی قرار می‌گیرد و مشیت الهی را ابلاغ می‌کند توجه مردم را به خود جلب می‌کند و به حیث کاهن و پیامبر به رسمیت شناخته می‌شود. یکی از معیارهای مهم فرهنگ‌های عصر محوری “تفکر پسا قراردادی” است. این نوع تفکر و اخلاقیات را روانشناسانی نظیر: ژان پیاژه (1896 – 1980) و لارنس کولبرگ (1927 – 1987) در مراحل رشد آنتوجنتیک (رشد فردی) مطرح کرده‌اند. فرق تفکر پسا قراردادی از تفکر قراردادی در تکیه به اصول مجرد و عام مانند “امر مطلق” کانت است. یعنی معیار کنش، پیروی از رسوم و عنعنات نیست، بلکه اصول مجرد و عمومی معیاری برای سنجش عنعنات می‌شود و می‌تواند با آنها در تضاد واقع شود. کنش قراردادی همیشه تابع ارزش‌های قبول شده‌ای جامعه است، درحالی‌که تفکر پسا قراردادی مبنی بر آموزش‌های شناختی نوین است که جامعه را به پیش می‌برد. در غیر آنصورت جوامع شکل ایستا را خواهند داشت و ظهور پیامبران و فیلسوفان با اندیشه‌های نو ناممکن می‌شود. هر زمانی که اجتماعات ظرفیت آموختن و ابتکار را از دست دهند، آنگاه به بن بست خواهند رسید.
بنیان گذاران این فلسفه‌ها و ادیان اعتماد به نفس مردم عام را بالا می‌برند. آن‌ها رهنمای عملشان می‌شوند و به زندگی‌شان “معنی” می‌دهند. پیروان این پیامبران با ایجاد نهادها کارشان را ادامه می‌دهند تا بتوانند اندیشه‌های اتوپیک پیامبران را محقق سازند. این جریان در عصر پسا محوری امروز هم طوری که می‌بینیم ادامه دارد.
ضیا صدر: اصلاً بحث نسخه‌پیچی برای نجات بشر کلاً می‌تواند یک عمل یا رفتاری باشد که عقلانیت امروز بشر آن را تأیید کند، اصلاً چنین ادعایی معمولاً چه مشکلاتی را در پی داشته و چرا چنین بوده است؟
استاد نورزایی: انسان همیشه موجودی نسخه پیچ بوده است. کنجکاوی و نیاز به بهزیستی و ماجراجویی همیشه افق‌های نوینی را بروی انسان‌ها بازکرده است. امروز به اساس نظریه‌ای مدرن سیستم‌ها این امر مسلم شده است که نسخه‌پیچی‌ها و پروژه‌های بزرگ شناخت فراگیر و جهان روا نمی‌تواند پاسخ به همه‌ای پرسش‌ها بدهد.
جهان همیشه از تئوری‌های ما پیچیده‌تر است. بناءً تئوری‌های ما باید حدود معین داشته باشند و برای اهداف معین طرح شوند. در علوم طبیعی مشاهده می‌شود که فیزیک کوانتوم را نمی‌توان با نسبیت اینشتاین جمع کرد. یعنی در سطح مایکروفیزیک (جهان بسیار ریز) قواعد و قوانین دیگری حاکم است تا در سطح ماکروفیزیک (جهان بسیار بزرگ با سرعت‌های نزدیک به سرعت نور.) تئوری‌های ما در مورد جامعه و انسان هم باید حدود معینی را رعایت کند. ولی برای اینکه ما تصویر بهتری را از جهان داشته باشیم باید از روش‌های همگرا (convergent methodologies) استفاده کنیم. یعنی با روش‌های متفاوت وجوه متنوع را مورد بررسی قرار دهیم. هرگاه با روش‌های متنوع به یک نتیجه جمع شدیم، می‌توانیم یقین بیشتری داشته باشیم که تئوری‌های ما بازتاب درستی از واقعیت بیرون را ارائه می‌کنند. فقط در این صورت است که ما مانند آن نابینایان نخواهیم بود که هر یک در اطاق تاریک فیل را لمس می‌کردند و به نتایج کاملاً متفاوت در مورد چگونگی این حیوان می‌رسیدند.
ادعاها و نسخه پیچی‌های بی در و پیکر و باور به اینکه ما با یک تئوری یا یک دین و ایده ئولوجی همۀ پرسش‌های انسان‌ها را به سادگی می‌توانیم پاسخ گوییم علمی نیست، بلکه استبداد رأی است.
 

ضیا صدر: ضعف اصلی را شما در نسخه‎ها و دستگاه‌های تولید نجات می‌بینید یا برداشت‌ها، فهم‎ها، ظرفیت‎ها و ناتوانی بشر که در عرصه تطبیق، انسان را دچار خلاء و نقصان ارزیابی می‎نمایید؟
استاد نورزایی: در اینجا می‌توانیم بگوییم که هم کمی گندم‌تر است و هم آسیاب کمی کُند. دستگاه‌های تولید نجات کلی، جهان بسا پیچیده و غیر خطی را ساده و خطی‌سازی می‌کنند. فهم و درک انسان‌ها هم طوری که می‌دانیم شامل چرخه‌ای هرمنوتیک است. هر کس به قدر دانش و تخیل و چوکات مرجع‌اش تئوری‌های کلی را درک می‌کند. در نتیجه در عرصه تطبیق تئوری‌ها ضروتاً نابسامانی‌ها بروز می‌کنند و انسان‌ها باید از این امر آگاه باشند. اگر از اول آگاه باشیم که تئوری‌های ما همیشه ساده‌تر از پیچیدگی جهان است، احتمال ساده لوحی ما کم‌تر خواهد بود و در نتیجه‌گیری محتاط‌تر خواهیم بود.
از طرفی این ضرورتاً ناشی از ناتوانی بشر در عرصۀ تطبیق جهان بینی‌های کلی نیست. بلکه به این امر ارتباط دارد که جهان بینی‌ها در بستر معین تاریخی با مسائل معین آن زمان ظهور می‌کنند و نسل‌های بعدی از آنها فقط پوسته‌شان را در دست دارند که در شرایطی بسیار متفاوت امروزی به غلاف‌های میان تهی مبدل می‌شوند و شکل وِرد و فورمول‌های صوری را می‌گیرند. یعنی انسان‌ها همیشه قادر نیستند، جهان بینی‌های کلی را با شرایط موجود انطباق دهند.

ضیا صدر: آیا مشکلات ناشی از ادیان ابراهیمی و غیر ابراهیمی با مشکلاتی که مکتب‌های بزرگ بشری نظیر: کمونیزم و لیبرالیزم به وجود آورده‎اند از یک جنس هستند یا شما تفاوت‌هایی چشمگیری بین آن‌ها مشاهده می‎کنید؟

استاد نورزایی: مشکلات ناشی از ادیان و ایده ئولوجی‌های مکتب‌های بزرگ در واقع از یک نوع‌اند. برای فهم این مسئله بهتر است از نظریه “سه جهان” کارل پاپر (1902 – 1994) فیلسوف اتریشی-انگلیسی استفاده کنیم.
در اینجا ما سه جهان را از هم متمایز می‌کنیم.
جهان اول جهان برای خودش است. ما از آن دانش منفی داریم یعنی وقتی از آن چیزی می‌فهمیم که به مقابل اعمال، گفتار و ایمای ما، به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم مقاومت نشان دهد و عمل ما نتیجه‌ِی را که انتظار داشتیم نداشته باشد. درباره‌ای وجوه مادی، اجتماعی و روانی جهان اول، تا جائی‌که این جهان به دست ما ساخته نشده باشد (فرهنگ)، می‌توانیم با ادعای حقیقت فقط قضایای منفی مطرح کنیم که مقاومت این جهان را نشان می‌کند.

جهان دوم جهان تجارب، مشاهدات و تعبیرهای ماست که به صورت کل به وسیله افق زبانی (چه زبان طبیعی و چه زبان مصنوعی ریاضی) ما تحدید و مرزبندی می‌شود. این جهان با جهان اول رابطه تطابق را دارد. اگر جهان دوم با جهان اول تطابق داشته باشد، جهان اول مخالفت و یا مقاومت کمتری نشان می‌دهد.

جهان سوم جهان معنی دهی‌ها و ارزش‌ها و جهان بینی‌ها است که شامل همه‌‌ی تعبیرهای عمومی و کلی است درباره‌ای انسان، تاریخ اش، جهانش و یا جایگاه‌اش. جهان سوم فقط با جهان دوم رابطهِ تطابق دارد بدون اینکه جهان دوم بتواند در مقابل تعبیرهای غلطِ جهان سوم از خود مقاومت نشان دهد. بنای جهان سوم در کل به خودسری اشخاص، گروه‌ها و یا جوامع مربوط است. ولی این خودسری، مرزی دارد و آن مرزِزبانی است که این جهان به وسیله‌اش بیان می‌شود و امکاناتش امکانات زبانی است، یعنی رابطه‌ای تطابق سُست است.

ما گروه‌ها و جوامعی را می‌شناسیم که جهان‌های سوم نامساعد به بهزیستی انسان خلق کرده‌اند. نشانه‌ای به درد نخور بودن جهان سومی نامساعد، مجزا شدن آن و بی‌ارتباطی کامل آن از جهان دوم است. مسلمانی کثیری از مسلمانان امروز و مسیحی بودن کثیری از مسیحیان امروز و مارکسیزم بلوک شرق و چین در زمانش از این نوع جهانِ سومی است که ارتباطش به طور کلی از جهان دوم بریده شده است. دیده می‌شود که با وجود اینکه این ارتباط بین جهان سوم و دوم در کل قطع است، جهان سوم به زندگی‌اش ادامه می‌دهد و مشکل است آن را با جهان دوم رابطه‌ای منطقی و بارآور داد.

سخت جانی باورهای جهان سوم برای خود یک مسئله‌ای روانشناختی – اجتماعی است که بحثش در چوکات این مصاحبه نمی‌گنجد، ولی لازم است اشاره‌ای به آن داشته باشیم:

باورهای کلی و عمومی زمانی پاسخی به مسائل معین و مشخص انسانهای آن زمان بوده‌اند و رابطه‌شا ن با تجارب و مشاهدات روزمره‌ای‌شان تنگاتنگ بوده است و نیازهای آن زمان را حل نموده‌اند. ولی در طول زمان که انسانها به مسائل و نیازهای دیگری مواجه می‌شوند، این باورها از بین نمی‌روند و نسل به نسل از راه فامیل و جامعه انتقال می‌یابند ولی مسائل معاصرِ انسانها را ضرورتاً نمی‌توانند بازتاب دهند و به غلاف‌های میان تهی مبدل می‌شوند که دیگر راهنمای عمل روزمره‌ای انسانها نیستند و به یک شعار و یا وِرد مبدل می‌شوند. فرق بین باورهای جهان سوم (باورها، یقین‌ها و ارزشهای کلی) و دوم (تئوری‌های علمی) این است که تغییر باورهای جهان سوم می‌تواند قرن‌ها را نیاز داشته باشد، درحالی‌که باورهای جهان دوم در سالها و یا دهه‌ها تغییر می‌کنند. چونکه باورهای علمی مربوط به تجارب انسانها در لابراتوار، میدان و استعمال عملی آنها در تخنیک و زندگی روزمره‌اند. دلیل دیگر این است که تئوری علمی همیشه فرضش بر این است که می‌تواند با نظرداشت دست‌آوردهای نو تعدیل شود. باورهای جهان سوم را می‌توان به دلخواه تأویل نمود و طیف تأویلی گسترده دارند و ابطال ناپذیرند. مثلاً از دین اسلام هم تعبیر شمس تبریزی و مولانای بلخ وابوالحسن خرقانی ممکن است و هم تعبیر جهادی، طالبانی و داعشی. همانطور که از دین مسیح که نماد عشق و صلح و صفا بود هم تعبیر عرفانی فرانس فون اسیسی، مایستر اکهارت وهم رهبران مسیحی و جنگ‌های صلیبی بیرون شد وهم کسانی چون جورج بوش، دیک چینی و رامسفلد برون می‌آیند که عراق را به قرون میانه برگشتاندند. این کشورهای مسیحی و “متمدن” بودند که دو جنگ جهانی را به راه انداختند که به کشتن 70 میلیون انسان و ویرانی اروپا انجامید.

ضیا صدر: یک‌جمله‌ای وجود دارد که بین متدینین به اسلام در کشورها مختلف رایج است که گفته میشه “اسلام به ذات خود ندارد عیبی/ هر عیبی که هست در مسلمانی ماست، یعنی مخاطبان و نیز پیروان این مکتب و یا هر مکتبی معیوب و ناتوان در دریافت و تطبیق نسخه‌های شفابخش هستند، احتمالاً مسیحیان و یهودیان و دیگر ادیان و حتی کمونیست‎ها هم‌چنین سخنانی در میانشان رایج است. بنابراین شما سهم کج‌اندیشی‌ها و قدرت‌طلبی‌ها و کج‌اندیشی و ناتوانی انسان را دربرداشت و تطبیق نسخه‌های نجات چگونه ارزیابی می‎کنید اصلاً چنین مثال‌ها حاکی از کدام حقیقتی است یا نه‌فقط در حد یک توجیه خام و فریبنده است؟

نادر نورزایی: انسان‌ها به مشکل حاضرند از باورهای خود بگذرند. گذشتن از باورها به معنی تهی شدن از هویت است و اضطراب‌آور است. دانش و شهامت لازم است تا انسان بتواند در مقابل واقعیت‌های غیرقابل اغماز تمکین کند. دلیل‌تراشی یکی از مکانیزم‌های مهمی است که روانکاوان به آن پرداخته‌اند. ما میل شدید برای یافتن شواهدی داریم که باورهای ما را تائید کند و از شواهدی که در تضاد به باورهای ما باشد فرار می‌کنیم و حتی آنها را نمی‌بینیم. این حرف‌ها که اسلام در ذات خود عیبی ندارد و یا هر اندیشه‌ای دیگری دقیقاً همان دلیل تراشی برای گریز از اضطراب روانی است که پیامد قبول مشکل داشتن باورهای ما است.
ویژگی دانشمندان واقعی تمکین به مقابل شواهد تجربی و قبول تعدیل نظریه‌های علمی است. دانشمند متعهد به حقیقت است نه به حفظ باورهای سنتی در مورد جهان. با وجود اخلاق دانشمندی، چون دانشمندان هم انسان‌اند همیشه نمی‌توانند تعدیل اصول قبول شده را بپذیرند. مثالش آلبرت اینشتاین است که تا آخر عمر نمی‌خواست یافته‌های فیزیک کوانتوم را که خودش یکی از پیش کشوتانش بود قبول کند؛ چون ظاهراً این یافته‌ها برضد اصل علیت و قاعده‍مندی و نظم کیهانی است. ما مردم عادی، میل شدیدی به حفظ باورهای خویش داریم.

ضیا صدر: بگذریم از این بحث‌های که ژرفای بسیار دارد و امکان اجماع و توافق هم‌روی موضوع کمتر می‌تواند به وجود بیاید، جناب استاد بفرمایید که بحث طرح نجات افغانستان و مردم افغانستان آیا یک بحث انحرافی و پرت و کلی‌گویی است یا یک بحث و گفتمان کاملاً ضروری و روز ما می‌تواند باشد؟

نادر نورزایی: بدون شک طرح “نجات افغانستان” در شرایطی که کشور به بن بست رسیده است، طرح انحرافی نیست. روشنفکران، دانشمندان، سیاست‌مداران و همه کسانی که احساس مسئولیت در مقابل کشور دارند باید در این زمینه فکر کنند و کوشش نمایند مردم را در راستای یک اجماع کلی برای بیرون شدن از این بن بست، بسیج کنند.

ضیا صدر: اگر شما طرح این گفتمان را ضروری می‌دانید نحوۀ پرداخت به موضوع را از سوی اندیشه‌گران و قلم‌به‌دستان و سیاستگران کشور چه طور ارزیابی می‌نمایید؟

استاد نادر نورزایی: در شرایط کنونی هرنوع اندیشه‌گری و قلم به دستی که تمایزات و شکاف‌ها را برجسته کند به نفع نجات کشور نیست. امروز کل موجودیت این کشور و این مردم مورد بحث است. برجسته نمودن تضادهای قومی، زبانی، مذهبی و غیره دقیقاً در راستای مخالف نجات کشور است. در این راستا وظیفه‌ای مهم حکومت و حاکمان برحال است تا زمینه‌ای شکاف‌ها و تبعیض را از میان بردارند تا هیجانات قومی و گروهی کاهش یابد و اجماع در مورد بیرون شدن از بن بست را محتمل سازند.

ضیا صدر: پیشنهاد شما در مورد نحوۀ طرح مسئله چیست و چگونه و با چه پیش‌فرض‌هایی باید به سراغ آن رفت تا مایه کج‌بحثی و تولید و آه‌وافسوس بیشتر نگردد و بتواند رهگشا و موثر افتد؟

استاد نورزایی: اگر از روش علمی استفاده کنیم، باید اول وضعیت موجود را دریابیم. این وضعیت موجود یعنی شرایط اقتصادی، اجتماعی، سطح پیوستگی و گسستگی مردم، وابستگی‌ها به جهان بیرون، ظرفیت‌ها و تعهد حاکمان، تضادهای گروهی و قومی و غیره را ارزیابی کنیم تا واضح شود ما چه نوع مجموعه‌ای سر و کار داریم. می‌دانیم که این کار ساده نیست. ولی با مشاهده‌ای آنچه روزمره در کشور می‌گذرد چه در زمینه امنیت، چه حکومت داری و عدالت و چه اذهان عامه، امر مسلم این است که مردم اعتماد و باور به آنچه در بیست سال گذشته تجربه کرده‌اند را از دست داده‌اند.
مهم‌ترین مسئله اعادۀ اعتماد و باور به نظام است. یعنی این نظام باید به مسائل حاد مردم بپردازد تا بتواند اعتماد را اعاده کند. متاسفانه حاکمان کشور در این بیست سال گذشته این نظام را به بن بست کشانده‌اند و قرار معلوم قادر نیستند از عهده وظایفشان در قبال مردم برآیند. مردم هم در این شرایط در وضعیت درماندگی قرار دارند و فکر خود رهایی به علت پراکندگی و تشدید تضادهای قومی و زبانی را نمی‌کنند.
بناءً این وظیفه‌ای روشنفکران، دانشمندان، ژورنالیستان و قشرهای آگاه جامعه است تا با امکاناتشان جامعه را بسوی اجماع و پیوستگی بسیج کنند تا مردم با کار جمعی و کامیابی‌های هر چند کوچک اعتماد به نفس خویش را تقویت کنند و بتوانند در راستای سرنوشت جمعی نقشی بازی کنند. تکیه به خارجی‌ها و جامعه‌ای جهانی به مثابه مهمترین اهرم در نجات کشور یک اشتباه بزرگ است.

ضیا صدر: بحث نجات به آگاهی یک انسان و اجتماع چه پیوندی دارد؟ اصلاً سهم آگاهی را در نجات یک فرد و جامعه چه‌طور ارزیابی می‌نمایید؟

استاد نادر نورزایی: آگاهی بدون شک یکی از عناصر مهم رشد فردی و اجتماعی است. بدون آگاهی از امکانات فرد و جامعه، کوشش‌های انسان‌ها بی‌اثر خواهند ماند و یا اثر متضاد به آنچه هدف بوده است را خواهد داشت. آگاهی انسان موضوعی چند لایه و پیچیده است و در واقع کل تاریخ فلسفه در جهان به این امر پرداخته است که آگاهی چیست. ولی ما می‌توانیم موضوع را برای خود ساده تصور کنیم و آن را این طور تعریف کنیم: آگاهی یعنی شناخت ظرفیت‌ها و وسایل برای برآورده ساختن امیال فردی و گروهی در بستر معین تاریخی و فرهنگی.

ضیا صدر: اصلاً شما به آگاهی نجات‌بخش قائل هستید اگر باور دارید لطفاً ذات، جوهر، جنس و فصل آن را تشریح بفرمایید؟

استاد نادر نورزایی: آگاهی نجات بخش با درنظرداشت شرایط معینی ممکن است. برای فهم بیشتر مسئله می‌خواهم به کارل مارکس (1818-1883) رجوع کنم. مارکس همراه با هگل (1770- 1831) به این باور بود که تاریخ جریانی عینی است که مستقل از آگاهی و ارادۀ انسان‌هاست که در آن گیر آمده‌اند. هر دوی آنها به این نظر باروخ اسپینوزا (1632- 1677) شاید موافق بوده باشند که نگرش متفکر واقعی “نه خنده، نه گریه و نه محکوم نمودن، بلکه فهمیدن است.” مارکس همچنان با هگل در این مورد هم نظر بود که نقد اخلاقی محض را باید رد کنیم که وضع موجود را با وضع ایده‌آل می‌خواهد تعویض کند. یعنی تضادی بین طوری که جامعه می‌باشد و طوری که باید باشد. ولی این تضاد بین ذهن و واقعیت است، نه تضاد در خود واقعیت و بناءً تضادی است که هیچ وقت قابل حل نیست. فهم دیالکتیکی از واقعیت دنبال امکانات تغییر در وضعیت موجود است که می‌تواند به تحول بیانجامد. کنش سیاسی باید به آنچه عینی ممکن است مبنی باشد نه به فانتازی‌ها و نیت خیر متفکرین. این به معنای نفی کنش انسان در تغییر جهان نیست. به گفته آنتونیو گرامشی (1891- 1937)، انقلابی ایتالیایی مارکسیسم “فلسفه‌ای پراتیک” است.
در تزها دربارۀ فویر باخ، مارکس این باور هگل که سوسیالیست‌های تخیلی و روشنگری را رد نمود -که گویا می‌شود تفکر و آگاهی را مستقل و جدا از کنش اجتماعی دانست- در این صورت تاریخ فقط تاریخ مفاهیم متنوع از جهان می‌شود. برای مارکس تفکر و آگاهی تنها با رابطه به زندگی اجتماعی انسان‌ها قابل فهم است. در غیر آن، جدال اندیشه‌ها تعویضی برای مبارزه‌ای انسان‌ها در جهت بهسازی شرایط زندگی مادی و معنوی جوامع خواهد بود.
البته مبارزات انسان‌ها در خلاء صورت نمی‌گیرد، بلکه به قول مارکس انسان‌ها تاریخ را می‌سازند ولی نه به دلخواه خود، بلکه در شرایطی که از گذشته به آنها به میراث رسیده است. آنچه کنش انسان قادر به انجام آن است وابسته به شرایط داده شده‌ای مادی، معنوی و اجتماعی آنهاست. این هسته‌ای مرکزی فلسفه‌ای تاریخ مارکس است.
در نتیجه آگاهی نجات بخش تنها با درنظرداشت امکانات جوامع قابل فهم است نه خارج و مستقل از آنها.

ضیا صدر: آگاهی نجات‌بخش از کجا می‎آید و سهم و ربط آن باایمان مؤمنانه را چه طور ارزیابی می‎نمایید؟

نادرنورزایی: آگاهی نجات بخش در تاریخ در شرایط بن بست اجتماعی معمولاً ظهور کرده است. متفکرین، پیامبران و فیلسوفان برای نجات جوامعشان از بن بست‌های اجتماعی نظریه‌پردازی کرده‌اند. ظهور ادیان و فلسفه‌های عصر محوری بیشتر نتیجه‌ای نا بسامانی‌های زمان بوده است. آگاهی و دانش با ایمان به مفهوم اعتقاد و باور، نه فقط ایمان دینی، باهم رابطه‌ای تنگاتنگ دارند.

ضیا صدر: شما ایمان را از جنس آگاهی می‎دانید یا خیر؟ چه تفاوتی بین آن دو قائل هستید؟

نادر نورزایی: افلاطون در یکی از دیالوگ‌های زیبایش به نام “مینون” که در واقع درباره‌ای امکان آموختن فضیلت است در مورد رابطه ایمان، اعتقاد و باور با دانش و آگاهی به این نظر است که هر دانش و آگاهی با ایمان آغاز می‌شود و این نظر را امروز علوم شناختی تأیید می‌کند. به نظر وی دانش و آگاهی حقیقی را می‌توانیم ایمان موجه بدانیم. عوض ایمان می‌توانیم باور و اعتقاد بگوییم. کانت هم نظر شبیه به این داشته است. ولی ما امروز می‌دانیم و حتماً افلاطون هم این را می‌دانسته که ایمان و باور موجه شرط کافی برای دانش و آگاهی نیست.
ما می‌توانیم از باور غلط به اینکه آفتاب به دور زمین می‌چرخد به این نتیجه برسیم که فردا هم آفتاب طلوع خواهد کرد. این نتیجه درست است ولی باور به اینکه آفتاب به دور زمین می‌چرخ غلط است. یعنی ما از یک ایمان و باور غلط نتیجه‌ای درست گرفته‌ایم. از طرفی ما می‌توانیم آگاهی داشته باشیم ولی باور نداشته باشیم. این موضوع “پارادوکس مور” می‌باشد که توجه به شگفتی‌های جهان درون ما دارد. جورج ادوارد مور (1873- 1958) فیلسوف انگلیسی بود. مثلاً تصور کنید که باران می‌بارد و کسی می‌گوید: بلی باران می‌بارد ولی من باور ندارم! شاید فکر کنید که این آدم دیوانه است. ولی در زندگی شرایط زیادی وجود دارد که ما همه اینطور واکنش نشان می‌دهیم. مثلاً وقتی یک دوست صمیمی و قابل اعتماد شما به خلاف کاری محکوم می‌شود، ممکن شما بگویید: بلی وی محکوم شده است ولی من باور نمی‌کنم که وی این کار را انجام داده باشد. اینجا وضعیتی است که ما آگاهی و دانش از آن داریم ولی نمی‌توانیم آن را باور کنیم.
ولی معیارهای دانش و آگاهی از آسمان نمی‌افتند، بلکه ما باید آن معیارها را خود وضع کنیم. یعنی بین ایمان و آگاهی خالیگاهی وجود دارد که ما خود آنرا پُر می‌کنیم: معیارهایی که برای آگاهی و دانش بسنده‌اند.

ضیا صدر: شما با آگاهی دینی که تصور می‎شود در افغانستان وجود دارد و گفته میشه که همین آگاهی نقش اساسی در مبارزات عدالت خواهانه داشته چقدر موافقید و چرا؟

استاد نورزایی: فکر نمی‌کنم که آگاهی لازم دینی در افغانستان وجود داشته باشد. آگاهی دینی مردم بیشتر یک آگاهی میراثی و سطحی است که با پیچیدگی‌ها و اصول دینی رابطه ندارد. کشوری که اکثر بی‌سواد است، دانش دینی در سطح پایین قرار دارد. از طرفی تصور نمی‌کنم که مبارزات ضدانگلیسی و یا روسی مبنی بر تأمین عدالت بوده باشد. این مبارزات بیشتر جنبه‌ای دفاع از خود و رسوم قبول شده بوده است تا مبارزه برای عدالت. گذشته از آن که عدالت را چگونه تعریف نماییم.
امروز در جهان زنان و اطفال حقوق بیشتری نسبت به دیدگاه دینی از زنان و اطفال دارند و این عین عدالت تصور می‌شود. در حالیکه مبارزه برای حفظ رسوم دینی در کشور به معنای حفظ بردگی زنان است که در جهت خلاف عدالت قرار دارد. مهم این است که مذهب و دین چه تصوری از عدالت دارد. آیا تصور از عدالت محدود به مردان است و یا شامل زنان و کودکان و غیر مسلمانان هم می‌شود. ما دیدیم که چگونه این “مبارزین جهادی” سیک‌ها و هندوهای کشور را فراری دادند و مالشان را تصاحب کردند و زنان را دوباره به بردگی کشیدند. آیا می‌توانیم این “مبارزات” را عدالت خواهانه بدانیم؟

ضیا صدر: کاستی‌های آگاهی اسلام سیاسی و رادیکالیزم جاری در میان مردم افغانستان در چیست که گویی فقط می‌تواند در تولید خشونت کمک کند و در برآورده شدن صلح، صفا، صمیمت و آشتی با همنوع چندان توفیقی نداشته است؟

استاد نورزایی: اسلام سیاسی امروز بخشی از یک جنبش بزرگتر رادیکالیزم اسلامی است که از زمان انقلاب ایران هر چه بیشتر گسترش یافت. باور به اینکه کار دنیا را هم باید به دست ملأ و آخند بدهیم تا رستگار شویم. باور به اینکه دین بتواند بیشتر از راهنمایی معنوی انسان‌ها باشد یک اشتباه بنیادین است. هیچ دینی اصول علمی، اقتصادی، تخنیکی و سیاسی لازم برای اداره‌ای امور مردم در زندگی اجتماعی‌شان مطرح نکرده است. ولی با وجود این، رادیکالیزم دینی تصور ایده‍آلیستی از مسائل اجتماعی دارد که گویا با برآورده کردن مناسک دینی می‌توان به مسائل پیچیده‌ای اجتماعی پرداخت.
برعکس، به باور کانت، هر گاه ما باورها و اعتقادات خویش را دانش تصور کنیم، آنگاه است که زمینه جزم‌گرایی و بنیادگرایی فراهم می‌شود. بین یقین‌ها و باورها که در ساحت ذهنی و روانی قرار دارند و عینیت که خارج از آن است باید تمایز قائل شویم. یقین‌های دینی ما ضروتاً با واقعیت‌های بیرونی انطباق ندارد.

ضیا صدر: تفاوت دین‌داری افغانی با دین‌داری اعراب و دیگر کشورهای مسلمان در چیست که لااقل در شرایط کنونی ما هیچ محصولی در تولید امن و آسایش از آن نمی‎بینیم؟

استاد نادر نورزایی: تفاوت بنیادین در دینداری ما و دیگران وجود ندارد. مشکلات امروزی را نمی‌توان همه به دین داری ما تقلیل داد. مسائل کشور پیچیده‌تر از تقلیل دهی به باورهای دینی است. در شرایط تاریخی امروز از باورهای دینی بیشتر سوء استفاده صورت گرفته است تا بعضی را به اریکه‌ای قدرت برساند. مشکل ما بی‌سوادی، فقر، خشونت و مداخله‌های خارجی بوده است نه نوع دین داری ما. مداخله‌های خارجی دین داری ما را از ساحت سنتی بیرون کرده است و آلت دست رادیکال‌های دینی قرار داده است.

ضیا صدر: معلومات جاری در فضای مجازی و کتاب‌های مرسوم مطالعاتی در افغانستان که بیشتر یا سیاسی یا داستانی است در خصوص آگاهی نجات‌بخش چقدر رهزن است و تا چه اندازه انسانی را که هنوز به مرز تشخیص نرسیده را از نجات دور می‎سازد؟

استاد نورزایی: در مورد کتاب‌های مرسوم نمی‌توانم نظری بدهم. من معلومات کافی در مورد کتاب‌های مرسوم در کشور ندارم. ولی در هر صورت آگاهی لازم برای شکوفایی ظرفیت‌های بررسی منطقی و علمی باید در مکاتب و دانشگاه‌ها صورت بگیرد که نمی‌گیرد. هنوز راه پر پیچ و خمی در راه است تا ما به سطحی برسیم که به گفته‌ای کانت شهامت استفاده از خِرد خویش را داشته باشیم.

ضیا صدر: آگاهی نجات‌بخش آیا لزوماً از طریق مطالعه به دست می‌آید؟

نادر نورزایی: هیچ آگاهی‌ای به ذات خود نمی‌تواند “نجات‌بخش” باشد. بناءً آگاهی کتابی لزوماً برای تحولات اجتماعی کافی نیست. آگاهی اول باید با رابطه به تعاملات و زندگی اجتماعی انسان‌ها باشد و دوم با ظرفیت‌های سازمانی و ساختاری همراه باشد و گرنه فقط معلق در فضای درون ذهنی انسان‌ها خواهد ماند.
ضیا صدر: نقش مبارزه روشمند را در تولید آگاهی نجات‌بخش تا چه حد مؤثر می‌دانید؟

استاد نورزایی: مبارزات روشمند مهم‌تر از مطالعات کتابی است. انسان‌ها در مبارزه اعتماد به نفس کسب می‌کنند و به خود باوری می‌رسند. البته اگر این مبارزات لااقل کامیابی‌ها هر چند کوچکی را همراه داشته باشد. شکست‌های پی در پی چه به اثر بی تدبیری و بی تحلیلی از امکانات و شرایط موجود و چه تصادفات غیر قابل پیش بینی و کنترل، اعتماد به نفس انسان‌ها را مختل می‌کند.

ضیا صدر: نقش احزاب سیاسی در تولید آگاهی مفید و مؤثر و نجات‌بخش را چگونه ارزیابی می‌نماید؟

نادر نورزایی: احزاب سیاسی در بسیح و شکل دهی به آگاهی مفید در دموکراسی‌های مدرن نقش تعیین کننده دارند. دموکراسی بدون وجود احزاب سیاسی کشورشمول و از درون دموکراتیک نامحتمل است. حتی در دیکتاتوری‌ها در جهان، نظام‌های دیکتاتوری به احزاب سیاسی معمولاً تک حزبی تکیه می‌کنند. در بیشتر این کشورها احزاب دیگری هم موجودند که شکل صوری دارند و از قدرت واقعی برخوردار نیستند. مانند احزاب دموکرات مسیحی و سوسیال دموکرات در آلمان شرق در زمان دیکتاتوری استالینستی در آن کشور و یا احزاب چندگانه در چین در پهلوی حزب کمونیست که تنها قدرت واقعی دارد. یعنی ادای دموکراسی را در آوردن جزء سیاست‌های دیکتاتوری‌های امروزی است.

ضیا صدر: فقدان احزاب معیاری را در به وجود آمدن ذهنیت‌ها و آگاهی‎های معیوب تا چه مؤثر می‎دانید، و تا چه حد گروپ‌های موسوم به حزب را در تولید آگاهی غیرسالم دخیل ارزیابی می‎نمایید؟

نادر نورزایی: فقدان احزاب در کشور یکی از مسائل عمده است. یکی از کم کاری‌های زمان پاشاهی ظاهرشاه هم تصویب نشدن قانون احزاب سیاسی بود. احزاب موجود جهادی را نمی‌توانیم حزب بنامیم. این‌ها نه دموکراتیک‌اند و نه همه شمول. بیشتر به اشخاص و خاندان‌ها تکیه دارند تا به برنامه‌ها و اصول معین سیاسی. فقدان احزاب واقعی یکی از کمبودها برای ایجاد آگاهی ملی لازم در سطح کشور است.

ضیا صدر: ترکیب “مبارزان واقعی” افغانستان در ادبیات سیاسی و اجتماعی کشور کم دیده نمی‌شود، اگر شما به مصادیق این ترکیب باورمند هستید آن‌ها هنوز وجود دارند و درگذشته نیز بوده‎اند، منبع آگاهی آنان چه بوده است و آیا میشه گفت که آن‌ها به آگاهی نجات‌بخش دست رسی داشته‎اند؟

نادرنورزایی: ادعای “مبارزان واقعی” را گذشته گروهای داشتند و شاید امروز هم داشته باشند. تا جایی که من می‌دانم منبع آگاهی این گروه‌ها بیشتر جبنه‌ای سطحی و غیرعلمی داشته است تا تحلیل مشخص از اوضاع مشخص. منبع آگاهی این گروه‌ها نوشته‌های دست دوم و سوم از متون خارجی بوده است و بیشتر در سطح فهم عام. اسلامیست‌ها از نوشته‌های سیدقطب و اخوان المسلمین مصر متأثر بودند و چپی‌ها از نوشته‌های حزب توده‌ای ایران و اندیشه‌ای مائو تسه دون. هیچ یک از این گروه‌ها تا جایی که من معلومات دارم دست به نقد از ایده ئولوجی‌های شان نزده‌اند که مشکل کار در کجا قرار داشته است. بعضی از این‌ها همان حرف‌های 50 سال پیش را تکرار می‌کنند، گویا قادر به آموختن نیستند.
ضیا صدر: بااین‌همه معلومات ضدونقیض و نیز تبلیغات جنون انگیز جریان‌ها علیه هم یک جوان افغان چه کند و چگونه می‎تواند از شر آن‌ها در امان باشد و یا بتواند این شبه آگاهی‎ها و معلومات معیوب و حتی مخرب را تبدیل به نیروی مفید و معرفت‎نجابتخش نماید؟
استاد نادر نورزایی: جوانان افغان که امروز امید آینده‌ای کشور می‌باشند باید دست از تقلید بردارند. در پیروی بدون چون و چرا از کسانی که کاریزما دارند محتاط باشند. تئوری‌ها، اندیشه‌ها و اید ئولوجی‌ها را با عقل سلیم بسنجند. کوشش نمایند تا حد ممکن از ادبیات دست اول استفاده کنند و یا از ترجمه‌های قابل اعتبار. بسی از ترجمه‌های فیلسوفان و دانشمندان غربی بیشتر باعث معلومات معیوب و سردرگمی شده است تا راه باز کن. گروه‌های مطالعه و بحث تشکیل دهند و مناظره کنند تا روش دیالوگ و یافتن “حقیقت” را در بین خود جستجو کنند تا نزد یک فرد. جوانان باید همۀ مسلمات را مورد پرسش قرار دهند و آنها را از نو در پرتو دانش امروزی و عقل سلیمشان ارزیابی مجدد کنند. پیروی از احزاب موجود اشتباه است. آن‌ها باید کوشش کنند خود جنبش‌های نوین سیاسی و فکری را خلق کنند تا از شر تجار سیاسی در امان باشند.

ضیا صدر: رابطه دولت، دانشگاه و مکاتب و رسانه‎ افغانستان را با آگاهی مفید و نجات‌بخش چگونه ارزیابی می‌نمایید؟

نادر نورزایی: دولت‌ها معمولاً محافظه کارند و علاقه‌ای چندانی به “آگاهی نجات بخش” ندارند. آن‌ها نمی‌خواهند قدرت را از دست بدهند و یا مورد سئوال قرار گیرند. مکاتب معمولاً در جهان مدرن کارخانه‌های برای آموزش آدم‌ها برای چرخاندن چرخه‌ای اقتصادی کشورها هستند و زیاد دنبال آگاهی رادیکال، یعنی مسائل را از ریشه دیدن نیستند. دانشگاه‌ها معمولاً چانس بیشتری دارند تا در آنها آگاهی نقاد ظهور کند. ولی در افغانسان همه‌ای این نهادها شدیداً از سیاست و اوامر حکومت متأثرند. رسانه‌ها آزادی بیشتری دارند ولی در نهایت، آن‌ها هم به نوعی تمکین می‌کنند.

ضیا صدر: سازمان‌های استخباراتی و مخرب و احزاب تبلیعی با آگاهی مفید جامعه چگونه بازی می‌کنند و چه بلایی سر آگاهی می‌آورند و یا می‎توانند بیاورند؟

نادر نورزایی: سازمان‌های استخباراتی همه بخش‌هایی برای استفاده از قدرت نرم دارند. آن‌ها در داخل احزاب، رسانه‌ها و نهادها نفوذ می‌کنند و توسط آنها اجندای خویش را به پیش می‌برند. آن‌ها می‌توانند این نهادها را برای برآورده کردن منافع خویش به کار گیرند. در افغانستان این سازمان‌ها بسیار فعالند. آن‌ها به اصطلاح کار فرهنگی می‌کنند. آن‌ها با این کار “فرهنگی” اذهان عامه را می‌خواهند در جهت سیاست‌های خویش سمت‌وسو دهند. این هم یک مشکل دیگر برای جوانان است تا بتوانند زیر تأثیر چنین کوشش‌ها برای نفوذ نروند که کار آسانی نیست.
ضیا صدر: شما برای نخبگان علمی و فرهنگی افغانستان برای نجات افغانستان چه پیشنهادی دارد آیا تصور می‌نمایید راهی که این طیف دارند به‌جایی غیر از “ترکستان” است؟
نادر نورزایی: نخبگان علمی و فرهنگی افغانستان لازم است تا خود را در کل سازمان دهند و راه‌های بیرون شدن از بن بست را مطرح کنند و در بین خود مناظره و بحث کنند. پراکندگی سبب ضیاع نیروی‌شان می‌شود و مردم نمی‌توانند از امکانات علمی و فرهنگی‌شان به صورت لازم استفاده کنند. انجمن‌های علمی، فرهنگی و ادبی باید ایجاد شوند و یا اگر وجود دارند فعالیت‌های خویش را مضاعف نمایند. سیاست کشور باید از دانش و تدبیر دانشمندان بهره برد. تنها کشور را به دست مجاهدین و رهبران سنتی سپردن راهی به ترکستان است.
ضیا صدر: مردم افغانستان همیشه به دنبال قهرمانی هستند که آنها را نجات دهد، بدین روی رفته یک جنگسارلار معامله‌گر را می‌یابند و تن تسلیم به او می‌سپارند و در نهایت می‌بینند که از چاله به چاه افتاده‌اند. پیدایش رهبران بیشمار، منافق و ناتوان از هر جهت محصول کندوکاو بحث نجات به نظر می‌رسد.
سؤال این است که ملت‌های جهان مخصوصاً مردم ما در شرایط کنونی برای نجات به یک قهرمان نیاز دارند یا شما نیاز می‌بینید که برای رهایی از این شب تیره پیش رو، ما به یک ملت قهرمان یا ملتهای قهرمان نیاز داریم؟

استاد نادر نورزایی: قهرمان و قهرمان‌پرستی در طول تاریخ بخشی از تلاش آدم‌ها به بهزیستی بوده است. هرچه انسان‌ها در زندگی خویش احساس ناتوانی بیشتر کنند و راه بیرون رفت از بحران‌های اجتماعی را نبینند، به همان اندازه نیاز به قهرمان و منجی افزایش می‌یابد. به ویژه در شرایطی که انسان‌ها مدت زمان طولانی را در بحران و بی‌سرنوشتی گذرانده باشند. یکی از درس‌های سمبولیک تورات که در واقع بحران در بین مردم یهود را نشان می‌دهد، همان سرگردانی 40 ساله‌ای بنی اسرائیل در سینای مصر است. در همین زمان است که شاهزاده‌ای مصری به نام موسی رهبری و قهرمانی این قوم را به عهده می‌گیرد و قوم یهود را به فلسطین، کنعان راهنما می‌شود.

مردم افغانستان امروز مانند یهودیان آن زمان 40 سال است که سرگردان‌اند و تا حال ساحل نجات را ندیده‌اند و نیاز به قهرمانی دارند که آنها را نجات دهد و آنها را به یک قوم واحد مبدل کند و زخم‌هایشان را آلام بخشد.

فقط آنزمان است که مردم به قهرمان نیاز نخواهند داشت که خودشان قهرمان باشند. این شرایط تنها برای ملتی آماده است که واحد باشد، هویت مشترک قوی داشته باشد و به توانایی خویش به شکل جمعی باور داشته باشد و چشم انداز واضح از نوع جامعه‌ای که برایشان بهزیستی را ممکن می‌کند داشته باشد. چنین ملتی متاسفانه امروز در کشور وجود ندارد. تا آن زمان که چنین ملتی ظهور کند، متاسفانه احتمال سر سپردن به قهرمانان دروغین بالا است.

تمام

کمک‌های جهانی در درازمدت به ابتکار و استقلال روانی مردم آسیب می‌زند

 

(یکشنبه ۹ قوس) مصاحبه اختصاصی با استاد نادر نورزیی:

مردم افغانستان بیش از هر زمانی وابسته به کمکهای خارجی شده اند و این نیاز روز به روز بیشتر می گردد، دولت افغانستان به خاطر حفظ خودش در قبال کمکها به هر شرط ممکن حاضر است تن دهد، گفتمان ملی توسعه به وجود نیامد و روز به روز طرفهای درگیر در جنگ گفتمان امنیت را برجسته می‎سازند تا به خاطر جنگ و پی آمدهای آن از کشورهای دیگر بتوانند امکانات مالی و پولی دریافت کنند.

وابستگی بیماری است که یک فرد یا یک ملت را تا مرز نابودی سوق می دهد، این بیماری یک حیات طفیلی و عاریتی و غیر اصیل نصیب یک فرد یا جامعه می سازد، جامعه و انسانی که از حیات اصیل فاصله بگیرند در نهایت مزدوری سرنوشت محتوم شان خواهد بود جامعه عاریتی دیگر نمی تواند برای خویش کاری کند بلکه در سرزمین خودش همواره به نفع بیگانه عمل خواهد کرد.

وضعیت و آیندۀ کمک‎های جهانی را با جناب استاد نادر نورزایی در میان نهاده‎ایم، استاد نورزایی از نویسندگان و پژوهشگران به نام کشور می‌باید.

این گفت‌و گو را در ذیل می‌خوانیم:   

افغانستان امروز: مشروط سازی اعطای کمک‌ها به مبارزه دولت افغانستان با فساد مانند گذشته در نشست اخیر ژنیو تکرار شد، تفسیر سیاسی این شروط در شرایطی حاضر که مذاکرات صلح در جریان است و مسئله خروج قوا نیز مطرح است چه می‌باشد؟

نورزایی: از اوایل سالهای 90 میلادی به این سو، سیاست کمک‌های انکشافی در جهان غرب در این راستا تغییر نمود که کمک به ذات خود “کمکی” نمی‌کند. برای اینکه کمک‌های مالی و معنوی موثر واقع شود نیاز به نهادها و ساختارهای دولتی کارآمد است که شامل ادره، قضا و قانون است. در این راستا بود که مفهومی به نام “حکومت‌داری خوب” (good governance) تکامل یافت که یک سری از معیارها تعیین شدند برای اینکه کمک موثر واقع شود. این معیار ها شامل شفافیت، کارآیی، حکومت قانون، دموکراسی و عدالت بود. هر زمانی که یک حکومت از این معیارها پیروی کند، او شامل حکومت‌داری خوب می‌شود و می‌توان به آن کشور کمک نمود.

کسانی به ضد این مفهوم “حکومت داری خوب” به این نظر بودند که این مفهوم “ایدئولوژیک” است، یعنی نوعی معین از حکومت داری را از قبل تعیین می‌کند و از طرفی این معیار برای کشور های کمک‌کننده امری مسلم است و پیش فرض قرار داده می‌شود، درحالی‌که برای کمک‌گیرنده‌ها یک سنگ محک محسوب می‌شود. امروز کسانی مانند جامعه شناس آلمانی هرالد وِلسر، از این مفهوم فراتر می‌روند و از “جامعه‌ای خوب” صحبت دارند و مفهوم حکومت‌داری خوب را به شکل خود ارجاع می‌آورند.

بناءً، غربی‌ها باید این مانت را تکرار کنند که کمک‌هایشان وابسته به حکومت‌داری خوب است. درحالی که می‌دانند که احتمال حکومت‌داری خوب در کشوری مانند افغانستان و حاکمان کنونی ناچیز است.

افغانستان امروز: چرا در طول 20 سال اخیر وابسته‌سازی کشور به کمک خارجی تشدید و تعمیق یافت، آیا جامعه جهانی عمداً نخواست دولت‌سازی و زیربناسازی شود و اقتصاد رشد کند یا دولت مختار نبود و یا کفایت آن را نداشت که دست به چنین کاری بزند؟

نورزایی: اینکه در 20 سال گذشته کشور هرچه بیشتر وابسته شده، نتیجۀ سنگ بنایی است که کرزی و تیم‌اش گذاشت. تبعات این سیاست، فساد گسترده، بی‌قانونی، تقویت جنگ سالاران، و دوری مردم از حکومت است. این نظام که کارآیی ندارد و کاملاً طفیلی است، هر چه بیشتر به کمک نیاز دارد و این کمک‌ها به اثر نبود حکومت‌داری خوب شامل قشر نازکی از جامعه می‌شود و به آنهایی که باید کمک می‌رسید نرسیده است. بی‌کفایتی حکومت عامل مهم این وضعیت است. اینکه جامعه جهانی منابع مالی خویش را مصرف کند و نخواسته باشد که اثر مطلوب را داشته باشد، منطقی ندارد، و یک فرافکنی است.

افغانستان امروز: آیا رابطه میان عمق استراتیژیک و منافع  کشورها با اندازه و مقدار کمک‌های‌شان تحت نام “کمک‌های جامعه جهانی” جای بحث و نظر دارد؟

نورزایی: مقدار کمک‌ها نه تنها به علاقه‌ای کشور ها برای موثر بودن و “عمق استراتیژیک” مربوط می‌شود، بلکه به امکانات اقتصادی و اولویت‌هایشان هم ارتباط دارد. حکومت‌ها اول مسئولیت‌شان متوجه شهروندان خودشان است و کمک‎هایشان وابسته به شدت علاقه‌و امکانات‌شان است. در هر صورت ما مردم نتوانستیم از کمک‌ها استفاده اعظمی را برای بهبود زندگی توده‌ای مردم داشته باشیم و این تنها به حاکمان دزد، خود خواه و جائر ما برمی‌گردد.

افغانستان امروز: شما هدف، عمق و فلسفه این کمک‌ها را در طول 20 سال اخیر چگونه می‌بینید؟

نورزایی: برای پاسخ به این پرسش کمی مقدمه‌پردازی لازم است. سنت روشنگری در غرب و تکیه بر عقلانیت، غربی‌ها را به این نظر واداشته که گویا مُدل دموکراسی و اقتصاد سرمایه‌داری سرنوشت بشریت است و دیر یا زود کشورهای دیگر راه کشورهای (OECD)  یعنی سازمان همکاری و توسعه‌ای اقتصادی را خواهند پیمود. درحالی که تجربۀ اردوگاه‌های کار اجباری، پاکسازی قومی، اخراج گروه‌های قومی در زمان استالین و تجربۀ آلمان هتلری، عقلانیت ستیزی انقلاب فرهنگی و نابودی میلیون‌ها انسان در چین و نظام پل پوت در کمبودیا و نظام‌های موجود کوریای شمالی، لائوس و برما در نقطه مقابل این اندیشه‌ای روشنگری غربی قرار دارند.

می‌دانیم که تجربۀ غربی عمری 250 ساله بیشتر ندارد و پایان تاریخ نخواهد بود، وقتی این نظام دیگر نباشد. نظام‌های دیگر بسیار عمر طولانی‌تری از دموکراسی غربی داشتند، ولی در نقطه‌ای از هم پاشیدند. تئوری سیاسی تا حال کمتر به افول نظام‌ها پرداخته است تا عروج‌شان. به همین دلیل مُدل‌های کمی از فروپاشی نظام‌ها از درون و ظهور انواع ناشناخته وجود دارند. هیچ تئوری دولت برای کشورهای اقتدارگرای پساکمونیستی مانند روسیه و چین وجود نداشته است. تئوری برای کشوری بنیادگرا و مدرن مانند ایران هم وجود نداشته است. اینها فورم‌های نوظهوراند که کسی انتظارشان را نداشته است.

با وجود این همه “انحراف” از مُدل روشنگری غربی، غربی‌ها حاضر نیستند که قبول کنند که مُدل‌شان سرنوشت بشریت نیست. به همین دلیل آنها کمک‌های مالی و معنوی‌شان را در راستای جاافتادن مُدلشان انجام می‌دهند، چون تا امروز مُدل موفق دیگری که شامل آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و غیره باشد جانیافتاده است.

افغانستان امروز: آیا می‌شود در پس این کمک‌های 20 ساله عامل انسانی، حقوق بشری و یا کمک‌های خیریه را هم جستجو کرد؟

 نورزایی: در کشورهای غربی گروه‌هایی وجود دارند که عامل همبستگی و انسانی برایشان مهم است. شهروندان به خیریه‌ها کمک می‎کنند تا آنها بتوانند در کشورهای فقیر دردی را آلام بخشند. غربی‎ها از دیگر انسان‌ها بی‌عاطفه‌تر نیستند، حتی ثروت‌شان به آنها اجازه می‌دهد بیشتر با عاطفه عمل کنند. مثلاً آلمانی‌ها باور نمی‌کردند که بعد از جنگ دوم جهانی موجی از کمک‎های بشردوستانه به شکل بسته‎های غذا که سازمان (Care) به آنها می‎فرستاد کمک کند گرسنه نباشند. درحالی که امریکا در جنگ دشمن‎شان بود.

افغانستان امروز: ظاهراً دیده می‌شود کار از کار گذشته است و اگر این کمک‌ها نباشد فاجعه انسانی در افغانستان به اوج می‌رسد، هرچند این کمک‌ها را هیولای فساد می‌بلعد، اما قطره‌هایی هم به جامعه و مردم می‌چکد، سئوال این است که آیا شانسی برای استفاده متفاوت و بهینه این کمک‌های جدید وجود دارد و اگر دارد با چه روش  و میکانیزمی که تا مردم بیشتر از آن مستفید گردند؟

نورزایی: تا این مسجد باشد و این مُلا، کار طفلان خراب می‌بینم. فکر نمی‌کنم که این بار کمک‌ها بهتر از گذشته به درد مردم مستمند بخورد. این بار هم حاکمان بین خود تقسیم خواهند کرد. مکانیزم حکومت‌داری خوب است که ما نداریم. متاسفانه این کمک‌ها در درازمدت، ابتکار و تکیه به خود را در کشور صدمه می‌زند و طفیلی‌گری حاکمان و مردم از کمک‌های “کافران” بیشتر می‌شود.

افغانستان امروز: گاهی شنیده می‌شود که این آخرین کمک‌هایی خواهد که جهان با این سخاوتمندی به افغانستان ارایه می‌کند نظر شما چیست؟

نورزایی: شاید این نظر درست باشد که سخاوتمندی کاهش یابد، به ویژه اگر حکومت نتواند کارآیی بهتری در زمینه‌ای مقابله با فساد داشته باشد.

برای ایجاد آگاهی اجتماعی نیاز به روشنگریي داریم که امور بدیهی و سنتی را مورد پرسش قرار دهد

 

 (سه شنبه ۴قوس) مصاحبه ویژه با استاد نادر نورایی/

برخی بدین باورند که آگاهی اجتماعی- سیاسی کارکرد لازم خودش را ندارد، سکوت مردم و نخبگان در شرایط اختناق چه معنایی جز عدم درک صحیح مسئولیت‌ها و وضعیت می تواند داشته باشد، آگاهی اجتماعی موثر دارای چه مولفه هایی میتواند باشد و وظیفه نخبگان اجتماعی-فرهنگی در این خصوص چست؟ ضیاء الدین صدر مسئول مرکز نشراتی افغانستان امروز گفت وگویی را روی پرسشهای فوق با جناب استاد نادر نورزایی، پژوهشگر در عرصه جامعه، فرهنگ و سیاست ترتیب داده که در ذیل می خوانیم. 

ضیاء الدین صدر: جناب استاد نورزایی! به نظر می رسد تقریر و تحریر ما در کشور از مفهوم و کارکرد آگاهی ناقص و ناکارآمد است، به همین جهت به نظر می رسد که روشنگران اجتماعی در آگاه سازی جامعه  چندان کامیاب عمل نکرده‌اند! به نظر شما آگاهی مور نیاز جامعه کنونی افغانی باید از چه مولفه ها و فکتورها برخوردار باشد.استاد نادر نورزایی: آگاهی مورد نیاز جامعه باید فراتر از آگاهی به نیاز های فردی برود. این نوع آگاهی فرد را با رابطه به مجموعه ای بزرگتر از خود وی می بیند و با درک مشترکات و الزامات این مشترکات عمل می کند. مشکل در این مسئله این است که آگاهی به ذات خود به عمل مناسب نمی انجامد. آگاهی زمانی به عمل فردی و اجتماعی می انجامد که نتیجه ای تجربه ای فردی و گروهی باشد. دانش و آگاهی کتابی ضروری است ولی کافی نیست. دانش و آگاهی انسان زمانی کنش انسان در راستای این آگاهی را محتمل می سازد که همراه با عاطفه ای لازم باشد. این آگاهی تنها به تجربه ای فردی و گروهی ممکن است که هر آنچه ما را ذهنی متاثر می سازد همزمان حالتی عاطفی را هم همیشه همراه دارد. به همین دلیل است که نصیحت ها و پند های دیگران اکثراً بی تاثیر می مانند، چون این دانش ها و آگاهی ها از رانش لازم که همان عاطفه و احساسی است که با تجربه همراه می باشد، برخوردار نیستند. اگر چنین نمی بود، چهار هزار سال آموزش های ادیان و فیلسوفان، امروز روابط بشری را در سطحی بسیار انسانی ‌تر و همبسته تر قرار می داد.

این نظر نتیجه ای تحقیقات علوم شناختی در این چهل سال گذشته است. علم شناخت (cognitive science) یک بحث بین رشته ای می باشد که شامل روانشناسی شناخت، مغز شناسی نوین، زبان شناسی، فلسفه و ریاضیات است. برای خوانندۀ کنجکاو سه کتاب را که نتیجه ای این پژوهش ها را جمعبندی نموده اند پیشنهاد می کنم. اول: اشتباه دکارت، نوشته ای مغز شناس شهیر امریکایی انتونیو دامازیو. دوم: فلسفه در تن، نوشته ای روانشناس و زبان شناس امریکایی جورج لکاف، و مارک جانسن، فیلسوف امریکایی. سوم: تفکر سریع و کُند، نوشته ای دانیل کانِمن، روانشناس اسرائیلی-امریکایی و اولین روانشناس که برندۀ جایزه نوبل در اقتصاد در سال 2002 شده است.

برای ایجاد لااقل شرایط ضروری آگاهی، ما نیاز به نوعی از روشنگری داریم که تمام امور مسلم و بدیهی آگاهی سنتی را مورد پرسش قرار دهد. اگر اموری را تابو بدانیم و از بحث روی آنها اجتناب ورزیم، در واقع نگذاشته ایم تا خِرد جمعی ما به راه حل های لازم برای نیاز ها و انتظارات امروزی جامعه، به ویژه جوانان، زنان و آینده نگران دست یابد.

ضیا صدر: جناب استاد! آگاهی چیست و آگاهی معطوف به تغییرات اجتماعی دارای چه مولفه هایی است؟

نورزایی:  آگاهی را می توانیم امری لایه لایه تصور کنیم. ابتدایی ترین آگاهی آگاه بودن از این است که ما جسمی داریم که و هر آنچه در تن ما به وقوع می پیوندد را درک می کنیم. لایه دیگر این است که در حین درک حالات جسمانی ما چه احساسی داریم. به همین ترتیب این که ما بعد از امتزاج اولیه بین کودک و مادر به این نتیجه می رسیم که ما از وی مجزا می باشیم و در طول رشد فردی احساس می کنیم هویتی ویژه داریم و نیاز های ویژه. لایه مهم دیگر این است که متوجه می شویم که برای ارضای نیاز های خود، ما باید به دیگران تکیه کنیم. در اینجا است که لایه ای آگاهی اجتماعی شکل می گیرد. بعداً تجارب ما با دیگران چه در سطح فامیل و چه در اجتماع نوع نگرش و منش ما را شکل می دهد. آگاهی انسان می تواند از محدوده ای گروه و اجتماعی هم فراتر رود و شامل نوع انسان شود. این بحثی است که مارکس جوان در رساله های “فلسفی- اقتصادی” پاریس به آن پرداخته است. از این هم فراگیر تر آگاهی می تواند شامل حیوانات و زنده جان ها بشود و حتی ما در حالات ویژه ای روانی (حالات عرفانی) خود را با تمام هستی یکی تصور کنیم. به قول مولانا:

منبسط بودیم و یک جوهر همه، بی سرو بی پا بودیم آن سر همه

یک گهر بودیم همچون آفتاب، بی گِرِه بودیم و صافی همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سره، شد عدد چون سایه های کنگره

کنگره ویران کنید از منجنیق، تا رود فرق از میان این فریق

آگاهی معطوف به کنش در راستای تغییر اجتماعی طوری که در پاسخ به پرسش پیشین بیان کردم، نمی تواند بخش های از سنت و باور های فرهنگی و دینی را در بر نگیرد، در غیر آن صورت معطوف به تغییر اجتماعی نخواهد بود.

ضیا صدر: روش جاری و موجود درباره “آگاهی سازی” و اطلاع رسانی جهت تغییر افکار و در پی آن تغییر ساختارهای پوسیده و قدیمی را شما چگونه ارزیابی می کنید؟

نورزایی: روش موجود در رسانه های کشور بسیار محافظه کارانه است و به خود اجازه نمی دهد تا پوسیده ترین و نا کار آمد ترین باور های سنتی را مورد بحث قرار دهد. این جریان از خود سانسوری گرفته تا ترس از ملا و طالب و مجاهد و حتی متعلمین و محصلین است که کتاب های فرانسوی خویش را پاره می کنند به زعم اینکه به پیامبر اسلام توهین شده است. جامعه ای ما در این چهل سال گذشته به شکل وحشتناکی خرافاتی شده است. در این شرایط آگاهی سازی برای کسانی که در داخل کشور اند شهامت ویژه لازم دارد که می تواند به قیمت جان روشنگران تمام شود. کشتن یما سیاوش، این جوان رشید و دیگر جورنالیستان حاکی از این واقعیت تلخ است.

علت اینکه جامعه همچنان از آگاهی مفید و سازنده کمتر برخوردار شده و همچنان خلق و خویی جنگی در کشور به شکل انبوده پرورش داده می‌شود و به نام آگاهی قلمداد می گردد را شما در کم کاری نیروهای وطنی می بینید یا امکانات و دست اندازی های که از سوی کشورهای خارجی است ارزیابی نمایید؟

نورزایی: اگر خلق و خوی جنگی و خشونت آمیز به شکل انبوه پرورش داده می شود خود نتیجه ای جنگی است که در چهل سال گذشته در کشور جریان داشته است. این نتیجه ای مکانیزمی است که در روانشناسی اجتماعی به آن “جا به جایی خطوط مبدأ” می گوییم. به این معنا که تصورات انسان ها همراه با تغییرات محیطی و اجتماعی به شکل لغزنده و برای افراد نا محسوس تغییر می کند. این مانند دو قطاری است که موازی با هم در حرکت اند و سر نشینان آنها حرکتی را مشاهده نمی کنند، چون چوکات مرجع شان همزمان و موازی در حرکت است. فقط کسانی که خارج این قطار ها قرار دارند می توانند حرکت شان را مشاهده کنند، چون محور مختصات شان متفاوت است.

بناءً روشنگران باید خود بتوانند از این حرکت موازی قطار بیرون شوند و نظری به جامعه و حرکت اش بیاندازند. و این زمانی میسر است که آنها خود شامل “جا به جایی خطوط مبدأ” نباشند. این جریان بیشتر مربوط به خود جامعه و تجربه ای تاریخی اش می باشد تا دست اندازی کشور های خارجی!

ضیا صدر: وقتی فرهنگیان، دانشگاهیان کشور و فعالان رسانه ای- مدنی افغانستان در پی اطلاع رسانی هستند و آگاهی دهی می‌کنند مقصودشان چیست و آیا همین مقصود رایج و موجود می تواند زیرساخت برای آگاهی ملی و معطوف به تغییر را شکل دهد؟

نورزایی: برای من نا ممکن است که بدانم در کله ای فرهنگیان و فعالان رسانه ای و مدنی چه می گذرد، ولی اگر آنها خواست شان معطوف به تغییر کیفی جامعه باشد، نمی توانند اموری را تابو قرار دهند و در مورد شان روشنگری و اطلاع رسانی نکنند. البته روش اطلاع رسانی و روشنگری باید مناسب باشد، یعنی روحیات و سطح آگاهی مخاطبان جامعه را مد نظر داشته باشد. آگاهی دهی را می توان طوری انجام داد که انسان ها را متوجه تضاد ها و نا همگونی های باور های شان کند. آن زمان است که ایجاد “نا هماهنگی شناختی” باعث می شود تا در درون مخاطبان جریانی به راه افتد تا در نهایت به تغییر دیدگاه بیانجامد. مخاطبان را جاهل و نا آگاه و فاشیست و کثیف و غیره خطاب کردن دقیقاً روش مناسب برای تغییر آنها نیست. ولی برای این نوع “روشنگران” می تواند تخلیه ای عاطفی و هیجانی را همراه داشته باشد!

ضیا صدر: به نظر می رسد که فضای جاری برای یادگیری بیش از اینکه آماج اطلاعات مفید و کارا باشد، آماج شبه اطلاعات و شبه علم است و همین مسئله موجب شده است که اطلاعات زاینده و انگیزه بخش و سازنده کمتر برای فرهنگیان و فعالان اجتماعی سیاسی  جاذبه خلق می کند. جوانان و فرهنگیان افغانستان چگونه می توانند تحت تأثیر آگاهی ها کاذب و دروغین قرار نگیرند و به یک تشخیص مفید و کارا دست بیابند تا بتوانند به مرز و مرحله تشخیص برسند؟

نورزایی: برای اینکه جوانان و فرهنگیان تحت تاثیر شبه علم ها نروند، نیاز به یک نگرش نقاد دارند. نگرش نقاد را تنها می توان با تکیه با روش علمی بدست آورد. البته “روش علمی” مسئله ای ساده و پیاده نیست. برای آموختن روش علمی نیاز به کار های اساسی است. یکی از این ها فهم فلسفه های علوم است. امروز فلسفه های متنوع علوم وجود دارد که فهم آنها ما را از ساده اندیشی به دور نگه می دارد. در مرحله ای بعد آموختن این امر است که چه زمانی و با چه طرزالعمل های تجربی و استفاده از ریاضیات آماری یک دانشمند به نتیجه ای می رسد. این هم بسیار مهم است که بدانیم نتایج علمی تقدس متون دینی را ندارند و هر زمان می توانند تغییر یابند و تعدیل شوند. دانشمندان ملا و آیت الله نیستند که مجهز به دانش ابدی و فراتاریخی و فرامکانی باشند. مشکل علم با متون دینی دقیقاً در همین جا است. علم اقتدار گرا و زور گوی و تهدید کننده نیست.

مشکل دیگری که در جوامع انسانی و به ویژه کشور ما وجود دارد تکیه به مقام “روشنگران” است. هرچه در کتابی نوشته شده باشد ضرورتاً علم نیست. هر چه را ملا و رئیس قبیله و سیاست مدار بگوید هم حتمی علم نیست. هر چه “نادر نورزی” و استاد دانشگاه و داکتر و انجنیر بگوید هم ضرورتاً علم نیست. باید هر نوع بیان و نظریه را از بیخ با معیار های علمی بسنجیم. تکیه به اقتدار، موقعیت علمی و اجتماعی برای علمی بودن گفته ای کافی نیست.

یکی از استدلال های کاذب که علم منطق بسیاری از آنها را شرح داده است “توسل به اقتدار” (Argumentum ad verecundiam) است. مثلاً کسی بگوید: پروفیسور فلانی گفته است که افغان ها 5 هزار سال تاریخ دارند و هر افغان باید به آن افتخار کند. بناءً من افتخار می کنم که یک افغان هستم. این از نوع استدلال کاذب است.

ضیا صدر: گویی در ذات اندیشه حیرت و ترس نهفته است، یک جوان چگونه می تواند به آگاهی و اندیشه ای دست یابد که هم عمق داشته باشد و هم به جای ترس یا در کنار ترس امید و توانمندی خلق کند؟

استاد نورزایی: بلی در ذات آگاهی امکان ترس هم وجود دارد. انسان ها با باور های شان همیشه سخت وفا دار اند و اندیشه و آگاهی متفاوت آنها را مضطرب می کند. ولی همزمان آگاهی لذت ویژه ای خود را هم دارد. به همین دلیل انسان های با آگاهی احساس دوسو گرا دارند. حیرت به گفته البرت اینشتاین یکی از ضرورت های نگرش دانشمند است. حیرت می تواند ما را در کوشش به فهم پدیده ها کمک کند.

آگاهی امید بخش زمانی محتمل است که ما بتوانیم با آگاهی دست یافته در پیرامون خود موثر واقع شویم. آگاهی بدون موثریت می تواند نا امید کننده باشد. موثر بودن در اجتماع لااقل نیاز به “ظرفیت های ساختاری” یعنی اینکه در چه موقعیت اجتماعی قرار داریم و “ظرفیت های سازمانی”، یعنی اینکه چگونه خود را سازمان داده ایم دارد. هرچه بیشتر از این دو ظرفیت برخوردار باشیم موثریت ما بالا تر خواهد بود و کمتر دچار یاس و نا امیدی خواهیم شد. تاثیر گذاری در اجتماع کار فردی و قهرمانی نیست. سازمان، تدبیر، فعالیت و آگاهی لازم دارد.

متاسفانه در شرایط امروزی کشور که جوانان دانش می آموزند، انگیزه دارند ولی فقدان “ظرفیت های ساختاری” باعث می شود که نتوانند از توان و دانش خود برای خود و جامعه استفاده کنند. اگر با قدرتمندان رابطه نداشته باشید، دانش شما در کشور اکثراً بدون تاثیر می ماند و خود شما هم مایوس می شوید.