سيدضياءالدين صدر

اشاره 

پديده‌هايي كه روي طبيعت خام و نيز روي حيات و جامعه انساني اتفاق مي‌افتند داراي دو نوع عامل‌اند:

  1. عوامل‌انساني: مثل جنگها، صلح‌ها، ساخت و ساز تمدنها و دانشها و...

2.       عوامل طبيعي‌ يا غير انساني: مثل زلزله، سيل، ماه گرفتگي و خسوف و....

شناخت پديده‌هاي ناشي از عوامل نخست چندان دشوار نيست، زيرا همه تك عاملي هستند. اما شناخت و تحليل پديده‌هاي ناشي از عوامل انساني بسيار پيچيده است؛ زيرا اين دسته از پديده‌ها داراي چندين نوع عامل مي‌توانند باشد.

ستون فقرات دانش در مجموع عامل‌شناسي است و همين امكان در مهار كردن و حل مسائل و نيز ساختن آينده بهتر فراوان تأثيرگذار است.

توضيح پديده‌هاي انساني

عوامل انساني و پديده‌هاي ناشي از آن نيز به دوگروه و مفهوم قابل دسته‌بندي است:

1.      دستاوردها

2.      پي‌آمدها

«دستاوردها» به پديده‌هايي انساني اطلاق مي‌گرند كه طبق پلان و برنامه‌هايي از پيش تعيين شده شكل گرفته‌ باشند، به طور مثال، جريانهايي موسوم به بهارعربي كه در سال 2011 افتاد، طبق پلانهايي از پيش تعريف شده و تدبير شده از سوي جهان غرب بود كه براي سياست‌هايي جهاني‌شدن و امپريالستي دستاوردي بسيار كلان به شمار مي‌روند.

«پي‌آمد» به چيزها و اموري گفته مي‌شوند كه به صورت طبيعي و بدون كدام پلاني از سوي فرد يا جامعه‌اي به وجود آمده باشد، نظير: فضا و شرايط فراهم آمده كنوني در افغانستان. دولت مردمسالار و نهادهاي مدني و شعارهايي با آهنگ توسعه، پلان از پيش تعيين شده از مردم افغانستان نبود، به همين جهت براي جامعه از ارزش چنداني برخوردار نيست. و كسي سعي ندارد به اين روند نيم‌بندي كه دست‌كم به صورت شعار به وجود آمده است كمك كند.

همه آنچه را باشندگان افغانستان مي‌بيند خودي نمي انگارند در حالي كه اگر از آنها پرسيده شود شما چه چيزي را مي خواهيد در جواب پاسخ قانع كننده اي ندارند.

نكته:

جنبش بيداري اسلامي يا بهار عربي و سرنگوني حكومت‌هاي خاورميانه دستاوردهاي است براي اهداف غرب و پي‌آمد است براي جهان عرب؛ اما اگر اين جنبش طبق كدام پلان بومي- عربي شكل گرفته باشد، در  اين صورت براي اهالي جهان عربي نيز دستاورد به حساب مي‌آيد.

 بنابراين، پديده‌اي در محيطي ممكن است براي مالكان آن محيط پي‌آمد و براي كساني از ديگر ممالك، دستاورد به شمار برود. و يا بر عكس.

تطبيق دو مفهوم دستاورد و پي‌آمد روي اوضاع افغانستان

پديده‌هايي جاري در افغانستان و آنچه در گذشته‌هاي نه چندان دور وجود داشته است، عمدتا براي فغانها پي‌آمد و براي ديگر ملل جهان دستاورد به شمار مي‌رفته‌اند. بدين معنا كه حاصل اين رويدادها فايده عمومي و ملي براي مردم و فرهنگ افغانستان به بار نياورده است. اگر ثمراتي نه چندان درخودر توجه داشته به خاطر اهداف از پيش تعيين شده و بومي نبوده؛ بلكه هر پديده‌اي به نحو جزئي داراي فوايد و مضاري مي‌باشد كه ثمر آن از پيش نامعلوم بوده و روشن نيست كه به دامن چه كسي رفته رفته خواهد افتاد و چه گروهي مي‌توانند از آن انتفاء برند.

به همين جهت روحيه تن دادن به حوادث در جامعه بالا رفته است و تمام تلاشها منجر به آن مي‌شود كه افراد منتظر حادثه جديد و ثمره و ضرر آن باشند. شعار سوختن و ساختن را سرلوحه معيشت خود قرار دهند.

دموكراسي و زنجير آزادي كه به گردن مردم ما بسته شده است ناشي ازخواست پيشين و انتخاب جامعه ما نبوده است بلكه فرايندي است كه از وضع بي‌سرنوشتي و اقبال به همه چيز و نبود تعهد نخبگان ما نسبت به سرنوشت جمعي ناشي مي‌شده است.

جامعه مدني و نهادهاي بي درو پيكري كه در جامعه ما به صورت عمومي و خصوصي پيش آمده نيز داراي چنين سرشتي تلخ و عقيم‌ا‌ند. هيچ چيز در اين مملكت به صورت طبيعي به وجود نيامده و ناشي از خواست عمومي ما نبوده است. نشان روشن اين سخن آه و افسوسي است كه هر روزه از ناي تك تك ما به فضاي اجتماعي رها مي‌گردد و اميد را براي زندگي و آينده دارد قطره قطره مي‌گيرد.

نخبگان ما پي‌آمدها را براي مردم خويش دستاورد قلمداد مي‌كنند

نخبه به معناي افراد آگاه به حوزه‌هاي معرفتي و پارادايم‌ها و گفتمانهاي اساسي علم و  جامعه است، اما در كشور ما متأسفانه نخبه به معناي زورگويان يا زرمنداني است كه بر پايه حمايت‌‌هاي قومي در سطح بالاي اجتماعي رشد كرده‌اند و نمايندگي از گروه و قومي را به عهده دارند .

به دليل عدم توجه نهادهاي مسؤل، دانش راستين و ژرفي كه از سر آگاهي عميق باشد هرگز در ميان دانشوران ما به وجود نيامده است. همانطوري كه فعلا رسم شده است كه با وركشاب‌هاي يك ماهه افرادي به پست مديريت‌هاي كلان گمارده مي‌شود، در گذشته نيز داستان علم آموزي ما مشابهت‌هايي زيادي با اين مقوله داشته است.

ما وقتي به متون درسي، ترجمه‌ها و تحقيق‌هاي كه در گذشته انجام شده است مي‌بينيم به خوبي مي‌فهميم كه علم همواره تنها در دل افراد نادري خانه مي‌كرده كه در هر دوره‌اي عدد آنها از انگشتان دست تجاوز نمي‌نموده‌ است. در حالي كه علم در ميان جوامع ديگر در دل جامعه راه يافته و مردم از طعم و آثار آن بهره مي‌برند. در جوامع ديگر حتي تاكسي رانهاي ديده مي شود كه از آراء آلوين تافلر و نطريه عدالت افلاطون و جان رالز يا نطريات فلسفي ابن سينا و امام محمد غزالي سخن مي‌گويند و يا در باره آراء فرويد در حوزه روانشناسي چيزهاي را نقل مي‌كنند و آنها را مطابق با ارزشهاي ديني فرهنگي خود تعبير و تفسير مي‌‌نمايند. به جايي اينكه ماركس را يك كافر و ملحد بدانند درباره آراء او سخن مي رانند و يا رفتارهاي اجتماعي خود را با سيره و يا روايتي مستند به رسول خدا و جانشينان آن بزرگوار  نقد و ارزيابي مي كنند.

به همين جهت شما وقتي در يك جامعه اي ديگر برويد و مطالعه كنيد انها انسانهاي عميق و باسواد را از آدمهاي كم سواد و ميانمايه به خوبي تشخيص داده و تفكيك مي‌كنند و تلاش  مي‌كنند اين فهم خود را به نحوي ظهور و بروز دهند و از جانب منطق قوي تر حمايت و دفاع نمايند در حالي كه در اين ملك بسياري از اوقات به وفور ديده  مي‌شود كه مخاطبان بيش از هر چيزي راه كارشان اين است كه «همين‌كه سواتي خوان شدي ما را بس است و اينهمه دانش را كجا خواهي خرج كرد برو با قدرت مندان تارببند تا بماني». به همين جهت است كه بسياري از كساني كه سالها در مراكز علمي درس خوانده‌اند به خود جرأت ماندن و آمدن در افغانستان را نمي‌دهند. زيرا آنها خود را اماده براي معامله‌گري و انجام رفتارهاي بازاري نمي‌يابند و مي‌دانند كه در اين سامان تنها چيزي كه كم ارج است روحيه حقيقت يابي و دانش جويي است.

تهي مايگي علمي باعث پيدايش روحيه سوداگري در ميان نخبگان ما‌شده است. وقتي كه راست و درست مطالعه شود در اين مملكت هميشه بزرگترين خيانتها از سوي نخبگان سر زده است. به همين جهت نخبگان ما در طول سده اخير بيش از هرچيزي در سوداگري سرمايه‌ها ملي و تن دادن به بيگانه حرفه‌اي‌تر شده و هرمسؤليتي به جز معامله مردم بر دوش انان سنگيني مي‌كرده است.

چرا مردم هنوز به نخبگان خود وابسته‌اند

مردم نخبگي را در در آمد بهتر و گپ و پوف ولاف مي‌بينند و چيزي بيش از اين  زره‌اي بهاء قايل نيستند. اين نقيصه به خاطر اين است كه مردم ما از چندين قرن به اين طرف نشانه‌هاي علم، ادب و فرهيختگي را به نحو ملموسي در كنار خود تجربه نكرده‌اند، تا بتوانند بديلي براي دالر سالاري و همه روز به هر رنگي در آمدن  و با هر سازي رقصيدن جايگزي كنند.

مردم ما به دليل ديدگاه‌هاي سنتي و آموزه‌هايي ناراستي كه از نخبگانشان ياد گرفته‌اند، به جاي نخبگان خود گروه ديگري را نمي توانند به وجود بياورند و نه بديل قرار دهند، به همين جهت است كه باز هم دست از دامان همين كوتوله نخبگان خود بر نمي‌دارند و به آنها اميد مي‌بندند.

مردم ما به دليل تجربه‌هاي كسترده كه از انواع حكومت‌ها دارند پوچي همه چيز را خوب درك كرده‌اند و دل به غرب و شرق نمي‌دهند تنها به دليل همان روحيه سنتي پيش گفته، دل به نخبگان تهي‌مايه خود داده‌ و دست از آنها كشيدني هم نيستند.

دليل ديگري كه مردم دست از نخبگان خود بر نمي‌دارند توجيه‌هاي غلط نخبگان از اوضاع و وقايع است. آنها به مردم خود مي‌گويند: آنچه را كه شما از آزادي گرفته تا امنيت، حكومت، قانون و مواد قانوني مي‌بينيد، همه‌اش نتيجه تلاشي است كه ما انجام داديم و اين دستاوردها را براي مليت و يا ملت خود كسب نموده‌ايم. در حالي كه پر واضح است كه اين سخن غلط است؛ زيرا روشن است كه چه نخبگان و چه مردم دنبال آزادي بيان، حاكميت حقوق بشر و قانون برآمده از نيازهاي همه اقشار نبودند، دنبال زندگي مرفه و توسعه يافته نبودند، تنها هدف آنها كوبيدن گروه و حزب و قوم مقابل بود؟!

آگاهي و انتظار جفت هم‌اند

مردم ما با همه اوصاف نيك و بدي كه دارند، هنوز به نظر مي رسد به اصولي پايبندند. تجربه هاي زيادي دارند و از آگاهيهاي منظم بسيار ناچيزي برخوردارند. اين مردم به دليل گرفتاري سالهاي سال در زندانهاي قوميت، منطقه‌گرايي، حزب‌گرايي، لهجه و زبان‌گراي و مذهب گرايي و استعمار و استبداد دچار لكنت فكري شده‌اند، بدين معني كه وقايع را انچنان كه هست نمي توانند ببيند و در باره ان نظر بدهند.

به همين دليل داراي انتظارات بسيار اندك و و ناچيز هستند، انتظارشان از  نخبگان خود ابن است كه تنهاهنگام شدايد كنارشان باشند، به هر قيمتي كه باشد فرق نمي كند، حتي اگر اين نخبه آنها را به مخالف بفروشد، نيز برايشان مانعي ندارد.

 از دولت انتظار آن را دارند كه به آنها ازاري نرساند و چند صباحي را مجال بودن و نفس كشيدن را از آنها دريغ نكند. نه اينكه رفاه و رشد بهداشت عمومي را برايشان به ارمغان بياورد.

اين انتظارات پديده هاي كم اهميتي را به وجود مي آورد و نتايج مشابه آنچه را كه مي بينيم در پي خواهد داشت.

نخبه جامعه را به سامان مي‌كند ياجامعه نخبه را؟

هردو در پيدايش ديگري نقش بسيار تعيين كننده و حياتي دارند. اما در شرايط فعلي هيج كدام به مسؤليت خود واقف و وفا دار نيستند. و هر دو در تأمين چنين نيازي تهي مايه و تنك شخصيت‌اند. نخبگان ما را بيش از هر چيز هياهوها و فضاي آشوب بزن و ببندهاي دوران جنگ و خونريزي تربيت كرده است.

به همين جهت است كه قبيله‌گرايي، قشري‌نگري و نژاد زدگي سرنوشت محتوم گذشته، حال و آينده ما بوده و خواهد بود. بدين معني كه نخبگان ما نقش مافيا را در اختلال جامعه مدني و حاكميت قانون و نيز روند ملي شدن فضاي سياسي ـ فرهنگي ايفا مي‌نمايند. طبق تجربه تاريخي انگيزه‌هاي سمتي، قومي، حزيي در سطح كلانهاي قومي در افغانستان آخرش رفته رفته به قوم فروشي منجر مي‌شده است.

اين است كه ما راه هاي رفته را هر روزه دور مي زنيم و همه نيروهاي اجتماعي ما در حال استهلاك هستند.

راه حل پيشنهادي

 چنانكه مشاهده مي‌گردد افراد آگاه و دلسوز در جامعه چندان كم نيستند، اما دلسوزان ما تنها خروجي فغاليتهايشان به كلايه گويي و يأس پراكني و دلسردي همراه با آه و افسوس خلاصه مي‌گردد. اين موارد نه تنها هيچ چيزي مثبت و عاقلانه‌اي نمي‌توانند باشند، بلكه به تشويشهاي وراني و ناامني فرهنگي دامن مي‌زنند.

تنها راه حل اين است كه از فضاي فراهم آمده گروه‌هاي اگاه و آزاد انديش بايد بهره بگيرند، و در ميان مردم  رفته و نفوذ نمايند، و بين خود و مردم  فاصله چنداني ايجاد ننمايند و از اين طريق به دل نسل جوان راه يابند و آنها را در مسير  زندگي عاقلانه و فرهنگي هدايت دهند و صداقت خود را تا مرز قلب آنها نفوذ دهند. پس از اين است كه در جامعه جا مي‌افتند و مي توانند در جهت دهي و نيز آزادسازي آنها از قيود  كساني كه به جاي نخيه نشسته‌اند تأثير گذار باشند.

اين كار همان مجاهدتي است كه در راه آن بايد صبور و قانع بود.