شِکار و فرار مغزها و کدرها، برای حال و آینده کشورغیرقابل جبران است
1.2.2021
مهاجرت، فرار و شکار نُخبگان از کشور و زادگاهشان یک پدیده جهانی است که به دلایل مختلف ومختص به هر کشوری اتفاق میافتد، اما “فرارمغزها”، مهاجرت متخصصین و کدرهای علمی و فرهنگی برای جوامع عقبمانده مانند افغانستان فاجعه بزرگ و تبعات زیانباری در قبال دارد. کشور ما در طول چهاردهه بحران با این آسیب مهلک مواجه بوده است و هنوز که هنوز است ما به این بحران مواجه استیم و چنین احساس میشود که موج تازه مهاجرت نخبگان جامعه ما یا اینکه آغاز شده و یاهم نشانههایی حکایت از وقوع آن دارد. برای دیدن پهنا و کاوش زوایای این مسله، ضیأ صدر مدیر مسول مرکز نشراتی افغانستان امروز، سوالاتی را با استاد فرهیخته و تحلیلگر مسائل جامعه شناسی دکتور نادر نورزایی در میان گذاشته که ما اینک مصاحبه جالب و آموزنده ایشان را در خدمت خوانندگان عزیز قرار میدهیم.
صدر: براثر تهدیدات امنیتی و نیز سختی زندگی، کار و روزگار، بسیاری از ژورنالیستان، فعالان مدنی و اجتماعی وطن را ترک کردهاند، برخی نیز در حال فرارند و بسیاری نیز در اندیشه خارج شدن از این سرزمین خدادادی میباشند، به نظر شما با توجه به همه شرایطی که وجود دارد فرار نمودن و سنگر موجود را رها کردن یک کار پسندیده، اخلاقی و عقلانی است یا خیر؟
نورزایی: تصمیم به ترک کشور یک فیصلهای فردی است. در شرایطی که فرصتهای تأثیر گذاری از انسانها گرفته شود و یا امنیتشان در خطر باشد، طبیعی است که کسانی از وطن خویش فرار کنند. حتی انسانهایی که مشکل امنیت و سختی زندگی ندارند، برای زندگی بهتر کشورشان را ترک میکنند. امروز بیش از یک میلیون تحصیلکرده از انگلستان به سوی کشورهای دیگر به خاطر کار و زندگی بهتر کشورشان را ترک میکنند. جریان مهاجرت برای فرصتهای بهتر یک واقعیت جهانی است، البته واضح است که مهاجرت مردمان مسلکی و دانشآموخته برای کشورهای عقبافتاده به مراتب تبعات بدتری دارد تا برای کشورهای پیشرفته. من خود را در موقعیتی نمیبینم که تصمیم افراد را که هر یک دلیل فردی خود را دارد، از نگاه “اخلاقی” انتقاد نمایم. از سویی در کشوری که امکانات شکوفایی مسلکی، امنیت و آزادی فکری وجود نداشته باشد، فعالان مدنی، علمی و فرهنگی نمیتوانند وظایف خویش را درست اجرا کنند. اگر آنها در خارج بتوانند قابلیتهایشان را به کار اندازند، در آینده میتوانند به کشور بر گردنند و مصدر خدمت شوند البته اگر کشورشان بتواند شرایط را برایشان آماده کند.
صدر: تاریخ ما بهخوبی نشان داده که هر بار رژیمها تغییر میکنند، ما با موجی از کوچکشیهای فکری مواجهیم، متخصصین، کدرها، نویسندگان، فعالان، اهل هنر و رسانه از کشور خارج میگردند، در سابق کرونا وجود نداشت، اقتصاد کشورها روبه شکوفایی بود، جهان بهسوی یک نظم معین درحرکت بود، اما حالا که کرونا و اقتصادها آسیبدیده چشماندازها را با مشکل مواجه نموده است، فعالان اجتماعی و کسانی که کشور را ترک مینمایند در شرایط کنونی با چه سرنوشتهایی مواجه خواهند شد؟
نورزایی: سرنوشت مهاجرین مربوط به شرایط خودشان و کشور میزبان است. کسانی که مهاجر میشوند حتماً به تصور شرایط، فرصتها و زندگی بهتر کشور خویش را ترک میکنند. آنها همهای مشکلات مهاجرت را از وضع موجودشان در کشورهای خویش بهتر تصور میکنند و گرنه دست به فرار نمیزدند. البته هیچ تضمینی وجود ندارد که زندگیشان طوری رقم خورد که تصور میکردند. شرایط کرونا و رکود اقتصادی البته فرصتها و امکانات کمتری در اختیار مهاجرین قرار میدهد و تبعات تصمیمشان متوجه خودشان است.
صدر: شما وضعیت نُخبگان و نیز فعالان سیاسی – اجتماعی افغانستان را در کشورهای دور نزدیک چگونه ارزیابی مینمایید، وقتی مشاهده میکنیم یک تفاوت فاحشی بین مهاجرین افغان و سایر کشورها قابلملاحظه است، هیچ جمع و جماعتی که بتوانند در سرنوشت این مردم در افغانستان تأثیر اجتماعی پربار و مفید داشته باشد نمیبینیم و گویی مهاجرخداباور و خدا ناباورافغان هردو وقتی در کشورهای غربی میروند دست به “نهضت مسجد سازی” میزنند و همین موضوع را قله قاف فعالیتهای اجتماعی- انسانی خویش تلقی مینمایند. شما این ناتوانی و کاهلی را ناشی از چه مسئلهای میدانید؟
نورزایی: مهاجرین در گذشته، البته دستههایی از ایشان نه همه، به یک نوع مدینهای فاضله، چه نوع چپی آن و چه نوع مذهبی آن، باور داشتند و این ایدئولوجی ها چوکات مرجعشان بود و برایشان نوعی دلبستگی به وجود آورده بود و در نتیجه به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی میپرداختند و امید داشتند روزی در کشور خویش زمام امور را بدست گیرند. مهاجرین امروزی از قماش دیگریاند. آنها بی فلسفهاند، دلبستگی و چوکات مرجعشان فردی است نه سیاسی و اجتماعی. به همین دلیل است که این جماعت در کشورهای میزبان، نا گهان بسیار مذهبی میشوند. این بیشتر شامل کسانی است که در جامعهای میزبان در حاشیه قرار دارند. نه زبان کشور را درست بلد اند و نه در متن جامعه جا میگیرند.
این وضعیت نوعی بی هویتی را باعث میشود و در چنین شرایطی انسانها تمایل بازگشت به گذشته را دارند و ناگهان مسلمانهای “محکمی” میشوند و به نهضت مسجدسازی میپیوندند. مسجدسازی ها بیشتر وسیلهای تجارت است تا عبادت. در بعضی از مسجدها کارهای غیر قانونی انجام میشود. فساد کشورهایشان را بعضی از این مردم به داخل جامعهای میزبان نقل میدهند. مسجدسازی هم راه اعتبار ظاهری مذهبی به این مردم میدهد و امکان درآمد مالی بدون کار مؤثر اجتماعی را ایجاد میکند.
صدر: آیا کسانی که در وطن با همه شرایطی که دارد میمانند و آگاهانه نیز در کشور باقی میمانند میتوانند تأثیر در وضعیت اینجا بیاورند، اگر آری چه طور باید این اثرگذاری را تعمیق نمایند؟
نورزایی: کسانی که آگاهانه در کشور میمانند زمانی میتوانند مؤثر واقع شوند که شبکه سازی کنند. بدون همبستگی و شبکهسازی، چه برای ایجاد فرصتهای شغلی، چه برای ایجاد حرکتهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و علمی، احتمال تأثیر گذاری کمتر خواهد بود. بنا بر فرمول: ظرفیتهای سازمانی (شبکهای) جمع ظرفیتهای ساختاری مساوی به تأثیر گذاری اجتماعی.
صدر: هماکنون این باور شایع است که روشهای مبارزه در عصر اطلاعات و سایبر تغییر کرده و شما میتوانید به کره ماه هم اگر باشید برای تغییر در افغانستان مبارزه و تلاش مؤثر انجام دهید، بسیاری در افغانستان اکنون بدین باورند که هرکجا باشند فضای دیجیتال و مجازی در اختیار آنها قرار خواهد داشت، بازهم میتوانند به مبارزه خود ادامه دهند، آیا این تصور و اندیشه دقیق، درست و مؤثر است یا خیر؟
نورزایی: بدون شک فضای مجازی امکانات زیادی را در دسترس قرار داده است. از این امکانات باید استفاده نمود ولی فضای مجازی نمیتواند جای حضور در صحنه را بگیرد. این نوع استدلال نوعی دلیلبافی است برای تسلی وجدان آدمها. مبارزاتی که مؤثر و پایدار باشد را نمیتواند تنها از راه فضای مجازی سازمان داد. کسانی که میخواهند در متن جامعه تغییری وارد کنند، نمیتوانند همیشه بیرون از آن و از راه فضای مجازی تغییرات بنیادی را ایجاد کنند. در روانشناسی آدمها، کنش حضوری کیفیت و تأثیر دیگری دارد تا کنش مجازی: چه نوشتاری باشد و چه تصویری.
صدر: برخی از آگاهان بدین باورند که یک نوع ناامیدی خزنده و فراگیر موریانه وار دارد جامعه را فاسد میکند، شما فرار مغزها و نیز مبارزین عرصه رسانهای و اجتماعی- سیاسی کشور را چقدر با این ناامیدی مرتبط و گرهخورده میدانید؟
نورزایی: به ندرت دیده شده است مردمی که در کشور خویش فرصتهای شغلی و امکان پیشرفتهای مسلکی و اجتماعی را داشته باشند، دست به مهاجرت بزنند. بیشتر کسانی که مهاجر میشوند از وضعیت موجود ناراضی و نا امید اند و یا زندگیشان در خطر است. بیشتر کسانی که از کشورهای فقیر به غرب مهاجرت کردهاند، میخواهند روزی به کشور خویش برگردند. برگشت مهاجرین نیاز به آمادگیهای کشورشان برای جذبشان است، و گرنه امید برگشت به وطن اکثر بر آورده نمیشود.
صدر: به نظر میرسد که یکی از اهداف شکار و فراری دادن نخبگان این است که آنها کشور را ترک کنند تا درنهایت توانمندی از جسم و جان جامعه بستانند، و بعد دست به هر خیانت و جنایتی که خواهند بزنند تا ذهن فهمنده و زبان گویا در برابرشان وجود نداشته باشد. به نظر شما فرار کدرها و متخصصین و فعالان کشور چه تبعاتی برای آینده خواهد داشت و چه گروهها و طیفهایی از آن بهره خواهند گرفت؟
نورزایی: فرار کدرها و متخصصین ضربهای مهلکی برای کشورهای عقب افتاده است. بدون این کدرها و ظرفیتها امکان توسعهای اقتصادی، تخنیکی و علمی نا محتمل میشود و هزینهای سنگینی برای این کشورها دارد. این کشورها مجبور اند برای ظرفیتسازی و توسعه از متخصصین خارجی که به مراتب هزینه بالاتر دارد استفاده کنند، به جای کدرهای وطنی. مثال جالب کشورهای افریقایی است. این کشورها سالانه 4 میلیارد دالر مصرف متخصصین خارجی میکنند چون ظرفیتهایشان را نیاز دارند. همزمان 3 میلیار دالر مصرف تحصیل دانشجویان افریقایی میشود که متاسفانه یک سوم آنها کشورهایشان را برای زندگی بهتر و امکانات بهتر ترک میکنند و ظرفیتهای مسلکیشان در خدمت کشورهای دیگر قرار میگیرد، ولی مصارف تحصیلشان را کشورهای خودشان میپردازند. با وجود این، 70 درصد از این افراد مایلاند دوباره به کشور خویش برگردند.
از شاگردان خود من، که در فاکولته ای کمپیوتر ساینس پوهنتون هرات تحصیل کردهاند و بعد در آلمان به مصارف بانک جهانی برای ظرفیتسازی در تحصیلات عالی ماستری گرفتهاند، تعدادی امروز در آلمان و امریکا کار میکنند. سالانه حدود 25000 تحصیل کرده کشور لبنان را ترک میکند. از سال 1990 تا امروز بیش از 600000 از ایشان کشورشان را ترک کردهاند و به غرب رفتهاند. وقتی تبعات دراز مدت این فرار مغزها را در نظر گیریم، واضح میشود که چه ضربهای به اقتصاد، اجتماع و امکانات زندگی بهتر به این کشورها وارد شده است. تا زمانیکه فرصتها و آزادیهای لازم برای کدرها در کشورشان آماده نشود، این جریان ادامه خواهد داشت و یک امر جهان شمول است و به افغانها خلاصه نمیشود.
صدر: وقتی خوب به شرایط دقیق میکردیم، مبارزین گذشته داری آرمان و امید زیاد بودهاند، بدین روی آنها تا پای جان در برابر واقعیتهای سخت سیاسی و دشواریها می رزمیدند، اما اکنون گویی مبارزین استواری که دارای ایده و آرمان باشند و امید به یافتن راه حل باشند را به ندرت مشاهده میکنیم. شما دلایل موضوع را در چه مؤلفههای قابل تحلیل ارزیابی مینمایید؟
نورزایی: اگر خلاصه بگوییم پاسخ این است که: جهان و روح زمان تغییر کرده است. نسلهای گذشته دارای آرمان بودند؛ این آرمانها همه محقق نشدند و چه بسا به ضد آرمان مبدل شدند. مارکسیزم نوع استالینی و مائویی در سطح جهان شکست خورد. بنیاد گرایی دینی و راستگرا هم به ولایت فقیه، مجاهد و طالب و داعش و بوکوحرام و غیره منجر شد. یعنی قرار معلوم همهای راهها به ترکستان انجامید و نه به مدینهای فاضله که این گروهها تصور اش را داشتند. این شکستهایی متواتر در سطح جهان منجر به نا امیدی و درماندگی آموخته شده شد. بیشتر مردمی که برای تغییر وضعیت فکر میکنند بی فلسفه شدند. در افغانستان نه جنبش چپ و نه بنیاد گرای دینی دست به تحلیل و تجریهای شکستاش نزده است (تا جایی که می دانم). برای نهضت جدید یا باید در فلسفهای خویش بازنگری کنیم و یا اتوپیاهای نوی را طرح کنیم. قرار معلوم مبارزین کشور از عهدهای این امر بیرون نشدهاند.
صدر: ما در گذشته شاهدیم که دانشگاه کابل محل تولید آگاهی فعال و انسانهای توانمند بوده است، اما چرا اکنون دانشگاه کابل و دیگر پوهنتونهای افغانستان از تولید انسانهای مسئول و مبارز برای تغییرات ساختاری، عقیم به نظر میرسند، اگر شما با نظر بنده موافق باشید، شما مشکل را در تعلیم جاری میبینید، در خود معلومات یا در مجموع فضای تربیتی را کاهل و نازا ارزیابی مینمایید؟
نورزایی: در پاسخ به پرسش بالا این موضوع بیان شده است. جهان تغییر کرده است. فضای کلی نشان از بیفلسفگی و بیآرمانی است. این فضای کلی است که حدود امکانات فکری را تعیین میکند. تعلیم و فضای تربیتی ضرورتاً تنها منجر به کاهلی و نازایی نمیشود. چشم انداز کلی است که نازایی و کاهلی را تشویق میکند.
صدر: به نظر میرسد که افغانستان از دیرزمان با فقدان روشنفکران اجتماعی مواجه بوده است و از قدیم تا کنون ما با طیفی از “روشنفکران و روشنگران محفلی” مواجه بودهایم (آنانی که در یک محفل و حلقه خاص و دخمهها و کافی شاپها طرح و نظر ارائه میکنند و آسمان را با ریسمان به هم میبافند اما گویی شیرخانه و روبای بیرونند) که آنان تأثیرات اجتماعی چندانی در وضعیت عمومی نمیگذاشتهاند، بدین روی به نظر میرسد حاصل این تلاشهای روشنگران بیش از اینکه تولید بهبود در وضعیت جامعه نماید نوعی ناامیدی و بدبینی اجتماعی را دامن میزند. آیا این امید وجود دارد که ما در آینده نزدیک با روشنگران اجتماعیی مواجه گردیم و تأثیرات کارشان تا استخوان جامعه بتواند اثرگذار باشد، شما ضروت به وجود آمدن روشنفکری و روشنگری اجتماعی را چقدر مهم ارزیابی میکنید و زمینه پیدایش روشنفکری اجتماعی را در چه صورتی ممکن و میسور ارزیابی مینمایید؟
نورزایی: موضوع روشنفکران محفلی و کافه نشین منحصر به افغانستان نیست و یک پدیدهای جهانی است. زمانی که زمینهای اجتماعی برای جا افتادن نظریه پردازی روشنفگران وجود نداشته باشد، فعالیت آنها به اطمئنان دهی به هم فکرانشان محدود میشود. اینجا است که آسمان با ریسمان به هم بافته میشود. مثلاً اگر روشنفکری چپ باشد و به زعم خود برای پیروزی دموکراسی کارگری مبارزه کند ولی در کشور اش کار گر صنعتی تعلیم یافته و شهر نشین و از روستا بریده وجود نداشته باشد که در کار گاههای بزرگ به کار مشغول باشد، این روشنفکر کافه و محفل را برای ابراز نظر اش بر میگزیند. تحت فشار اندیشهاش حتی در تخیل خود طبقهای کارگر را ایجاد میکند که خودش و هم فکرانش را به جای طبقه مینشاند: خرده بورژوازی شهری تصور میکند پرولتریا است و رهبریاش را به عهده دارد. این سرنوشت چپ کشور بوده است. اگر کسانی به نام کارگر به قدرت برسند، دقیقاً مجبور اند بر ضد دموکراسی کارگری عمل کنند و در واقع وظیفهای بورژوازی را انجام دهند که تجمع سرمایه است و این یعنی استثمار هر چه شدیدتر کارگران. کاری که امروز در چین صورت میگیرد و در شوروی استالین بعد از شکست انقلاب کارگری بین سالهای 1924 تا 1928 صورت گرفت.
تا زمانیکه زمینهای اجتماعی جا افتادن نظریههای روشنفکری بوجود نیامده باشد، نظریههای روشنفکران به امری انتزاعی و بیربط به جهان واقعی مبدل میشود و فقط به درد همان محفل گرم کردن میخورد و اگر این جریان طولانی شود، میتواند به بدبینی اجتماعی هم بانجامد. وجود روشنفکران اجتماعی به تنهایی و بدون زمینههای کنششان ضروتاً به تغییرات لازم نمیانجامد.
در طول تاریخ بشری، پیامبران، روشنفکران و متفکرین زیادی بودهاند که ما امروز نامشان را نمیشناسیم. این پیامبران در متن جامعهای ظهور کردند که آمادهای جذب نظریاتشان نبودند. سقراط را مردم آتن جام شکران دادند و اگر شاگرداش افلاطون نمیبود شاید ما وی را امروز نمیشناختیم. اگر آشوکا امپراتور هندی دودمان موریا (305 – 232) که از 273 تا 232 قبل از میلاد حکومت نمود، نمیبود، شاید ما امروز از بودا خبری نداشتیم. او بود که به دین بودا گروید و از راه قدرت سیاسی و نظامیاش دین بودا را جهانی ساخت. شاید هم اگر کنستانتین اول امپراتور روم (272- 337) نمیبود که دین مسیحی را دین رسمی امپراطوری روم نمود، ما امروز عیسی میسح را نمیشناخیتم و مسیحیت به شکل امروزی موجود نبود. این زمینههای قدرت از بالا بوده که اندیشهای جا افتاده است. ولی زمینههای قدرت از پایین هم وجود داشته است تا اندیشهای جا بیافتد. بهترین مثال جنبش کارگری در اروپا است. مارکس سوسیالیزماش را از کارگران آموخت. وی تجارب مبارزات کارگری را تئوریزه نمود و تعمیم داد. اگر جنبش کارگری وجود نمیداشت و اگر کمون پاریس نمیبود مارکس تصوری از دموکراسی کارگری نمیداشت و اگر انسجام و مبارزات شوراهای کارگری در روسیه تزاری نمیبود، لنین نمیتوانست تزهای اپریل را مطرح کند و با ترتسکی همراه شود و بگوید: همهای قدرت به شوراها! به همین دلیل است که سوسیالیزم بدون کارگران آگاه و متمرکز در کارگاهای بزرگ ممکن نیست و گروههای خرده بورژوازی در کشورهای عقب افتاده نمیتوانند ادعا کنند که “اگر کارگر صنعتی و آگاه وجود ندارد، ایدئولوجی کارگری وجود دارد.” ایدئولجی کارگری بدون کارگر سازمان یافته با آگاهی طبقاتی غلاف میان تهی است و ارتباطی با نظر مارکس که سوسیالیزم را “خود رهایی طبقهای کارگر” تعریف مینمود ندارد.