با زوال اخلاق مواجهیم! ضرورت احیای اخلاق و پرهیزگاری در افغانستان
سیر تاریخی بشر نشان میدهد که جامعه انسانی در هیچزمانی نسبت به اندیشمندان، روشنگران و رهنماهای راه انسانیت، عدالت، اخلاق و فضیلت بینیاز نبوده است. برخی از دانشمندان، معلمان اجتماعیاند که رفتار و گفتارشان انسان جامعه را درس داده و رویه و اخلاق مردم را تهذیب میکند.
استاد نادر نورزایی را نیز میتوان از جملۀ سرآمدان و غنیمتهای روزگار خود دانست، نامبرده معلموار شخصیت الهامبخش علمی و اخلاقیاش را در خدمت مردم گذاشته و سخاوتمندانه خزانه دانش و الهامش را به رایگان، روی مردم گشوده است.
در مصاحبه حاضر کوشیدهایم تا بساط جامعه بۀ بنبست رسیده خود را از لحاظ اخلاقی، معنوی، روانی، بردباری، تقوا و ایثار به پیش استاد نورزایی پهن کرده و جویای عامل و اسباب این همه انحطاط و بربادی معنوی جامعه خویش شویم تا راهی برای نجات بهدست آید.
خوانندگان عزیز را به مطالعه متن این گفتوگو در ذیل فرا میخوانیم.
ضیاء الدین صدر: جناب آقای استاد! ما به حیث کسانی که تصور میکنیم در مسند روشنگری اجتماعی نشستهایم، ناچاریم به تاریکیهای حیران کننده که جامعه با آن مواجه شده است، بپردازیم.
یکی از معضلات مهمی که وجود دارد عدم تفکیک و تشخیص بنیان انحراف کلان و تباهکننده اجتماعی است که به حیث مادر جنگ و آنارشی بیپایان در افغانستان نقش ایفا میکند. (عدمتشخیص میزان نقش بیگانه/ خارجی و داخلی/ خودی در وضعیت موجود و عوامل این وضعیت)
بسیاری همچنان بدین باورند که حضور و دخالت خارجیها باعث انحطاط جامعه ما شده است و الا ما تاریخ بسیار باشکوه و گذشته بسیار ارجمندی داشتهایم که منطقاً نباید به اینجا میرسیدیم!. شما این باور کلان را صرفنظر از بحثهای مفصل تاریخی چه طور ارزیابی میکنید، لطفاً با توجه به روانشناسی اجتماعی و خلقوخوی باشندگان این مُلک به این پرسش بپردازید؟
استاد نادر نورزایی: اول اینکه تاریخ باشکوه ما، که خود محل بحث است، ضرورتاً به معنای برگشتناپذیری به لایههای بدوی اخلاقی و رفتاری نیست. در تاریخ ما چیزی به نام رشد خطی و غیرقابلبرگشت نداریم. چارلزتیلر، فیلسوف کانادائی میگوید در تاریخ “اثرِ چرخ ضامن دار” (ratchet effect) وجود ندارد. هر تمدنی در هر سطحی از شکوفایی اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی، در شرایطی میتواند به پستی و نشیب سقوط کند. یک مثال ساده ظهور فاشیزم در آلمان کشور فرزانگانی مانند، کانت، هگل، مارکس، هومبولت، گویته و … میباشد. فاشیزم به معنای برگشتی مهیب در فرهنگ آلمان و اروپا بود که نتیجهاش کشتار میلیونها انسان و ویرانی در اروپا بوده است. امروز مشاهده میکنیم که جنبشهای راست افراطی و فاشیستی در اروپا دوباره قد علم کردهاند و از طرف نژادپرستانی بیخرد مانند دانلد ترمپ تشویق میشوند.
از سوی دیگر انسان موجودی متضاد و بسیار آسیبپذیر است و میتواند اغواء شود. خلقوخوی ما یکسوی معادله است که در شرایط “نورمال” کارش را بهگونهای انجام میدهد که غرایز در حیوانات. ولی تحت شرایط فشار و اغوای بیرونی، خلقوخوی ما ضامن مطمئن برای رفتار ما نیست. اینکه ما چطور رفتاری را انجام میدهیم حاصل جمع نیروهای منش و خلق خوی ما و اغواءهای بیرونی است. بعضی مقاومت بیشتر دارند و بعضی هم تسلیم اغواءها به درجاتی میشوند که مربوط به روانشناسی فردیشان است. اصل کلی این است: هرچه اغواء قویتر باشد، به همان اندازه اخلاق ما درخطر تسلیم به اغواء خواهد بود. خلقوخوی ما در جریان تربیت فامیلی شکل میگیرد و در دوران نوجوانی با تعدیلاتی همراه است. تربیت فامیلی ما درکل ما را آمادهٔ مقاومت به اغواء (چه زر، چه زور و چه زن) باشد نمیکند. شرح روانشناختی این موضوع در چوکات این مصاحبه ممکن نیست. در پاسخ به پرسش دوم شما کمی به آن پرداختهام.
به همین دلیل، این گفته تااندازهای درست است که خارجیها مارا با پولهای هنگفت و مفتِ ناگهانیشان اغواء کردند. در کشوری که مردم برای تلفون کردن به پاکستان میرفتند، و اقتصادش بدوی بود و در خواب قرون میانهایاش به سر میبرد و خدمات ملکیاش را “ان جی او” های خارجی میگرداندند، ناگهان سیلی از دالرسرازیر شد. این باعث شد که منش و اخلاق مردم این کشور، بهویژه آنهایی که به این دالرها دسترسی داشتند دستخوش اغوایی شدید شود و هرچه به نام اخلاق و همبستگی و مردمداری و دینداری و غیره در این کشور بود را در هم کوبد. امروز فامیلها به خاطر پول و زمین باهم در جنگاند و جنگسالاران هم همه مزهٔ دالرهای مفت وزندگی و عیاشی در دوبی و خارج را چشیدهاند و نمیخواهند از قافله به عقب بیافتند و همهای کوششهایشان برای ماندن در سیاست و حاکم بودن همین است، باوجودیکه انگیزهاش را اخلاقی و اجتماعیتر مدلل کنند.
ضیا صدر: خلقوخوی افغانان بار و برش را بیشتر از چه میگرفته و میگیرد، اخلاق سلحشوری و جنگخویی وعدم بردباری اینان بیشتر محصول شرایط و موقعیت محیطی بوده یا محصول “صناعت فرهنگ ناشی از بارهای روانی – ژنیتیکی- نژادی ساکنان این مرزوبوم؟
نادر نورزایی: با وجودیکه انسان یک موجود بیولوژیکی است و در طول تطور بیولوژیکیاش اکتسابات فیولوجنتیک (تطور نوع) دارد، بیشتر خلقوخوی و اخلاقیات آدمها محصولی فرهنگی است. فرهنگ به مفهوم قابلیت امتداد دادن ظرفیتهای بیولوژیکی توسط واسطهها (رسانهها) درکل: (زبان، خط، کتاب، چاپ کتب، رادیو، تلویزیون، انترنت …) اکتسابات نوع انسان برای همه یکسان است. ما همه از افریقا میآییم و روان جمعی ما شامل سرنمون های اولیه (کارل یونگ) اشکال بینشی (ایمانول کانت) عواطف و احساسات به حیث داورهای تنازع بقا و هوموستاسیس (چارلز داروین و مغز پژوهی مدرن) و کمی هم خِرد است.
بر پایهای این اکتسابات تطور نوع، گروههای از هم دورافتادهٔ انسانها، فرهنگهای متنوعی را خلق کردهاند. وقتی فرهنگی جا میافتد باید به نسلهای آینده انتقال یابد. این انتقال از راه فامیل و تربیت فامیلی انجام میشود. تربیت فامیلی بعداً توسط تجارب دیگر فرد با اطرافیان تعدیل میگردد و استوار میشود.
مفهوم نژاد در علم مدرن امروزی بیمعناست. ولی تربیت فامیلی ماست که خلقوخوی مارا به درجه اول شکل میدهد. من در خارج ودرافغانستان تا جایی که ممکن بوده است متوجه رفتار والدین به کودکانشان بودهام. پدران و مادران افغان درکل، همیشه به اولاد خود حق میدهند وقتی کودکان با هم جنگ و جدال میکنند. یعنی از منافع خود چیزی بالاتر را برای کودکان خود ترسیم نمیکنند. به دیگران حقی قائل نیستند. آنها حس انصاف و برابری را نمیتوانند در کودکانشان رشد دهند. برخلاف این برخورد، تربیت سالم زمانی است که وقتی نزاعی بین کودکان شروع میشود والدین به شکل طبیعی طرف کودک خود را نگیرند، بلکه تأمل کنند و از هردو طرف بپرسند که نزاع سر چیست و کوشش کنند تا کودکانشان مصالحه کردن و قبول دیگران را بیاموزند. دیگر اینکه به کودکان دروغ گفتن و وعدههای بیاساس دادن زهرمار است! اگر وعدهای میدهید باید انجام دهید مگر اینکه واقعاً شرایط بیرونی مانع شود. بیشتر والدین فکر میکنند که کودکان چیزی نمیفهمند و میشود به آنها دروغ گفت، وعدهای بیجا داد و آنها فراموش خواهند کرد. کودکان شَم بسیار قوی دارند و رفتار، اشارهها، نگاهها و ایماهای مارا بهخوبی تعبیر میکنند، گرچه هنوز نتوانند آن را در گفتار بیان کنند. وعدههای بیجا و دروغ گفتنهای والدین و مربیان افراد بیاعتماد به دیگران را رشد میدهد که همیشه به منافع خود فکر میکنند و این نگرش در آنها رشد میکند که جهان بیرونی قابلاعتماد نیست.
با رابطه به تربیت کودکان، به مقابل کودکان دختر نوعی اپارتاید وحشتناک وجود دارد. پسرها همیشه بر دخترها برتری دارند. در فرهنگ پدرسالار سنتی و باورهای دینی مبنی بر اینکه مرد بر زن شرف دارد و زن ناقص عقل است و غیره خود کمکی به رشد سالم حس انصاف و دیگرپذیری نمیکند.
ضیا صدر: شما این انحطاط جاری اخلاقی – انسانی را بیشتر به چه مؤلفههایی برمیگردانید؟
نادر نورزایی: جمع آن پاسخهایی را که در دو پرسش بالا به آن پرداختم. تربیت ناسالم از طرفی و اغوای قوی در شرایطِ جاری از سوی دیگر.
ضیا صدر: جناب استاد میآییم دامنه بحث را کمی جمعتر میکنیم میپردازیم به معضل مهم سقوط پرهیزگاری و تهذیب که به باور صاحبدلان و صاحبنظران در میان همه طیفها از سیاسیون گرفته تا تاجران و جماعت دینداران و روشنگران و روشنفکران و اصناف و کسبه کاران، درد بیتقوایی عجیبی خانه کرده است، بهگونهای که زمین اعتماد انسان به انسان را کاملاً به یک محیط لمیزرع و خشک و بدحاصل تبدیل کرده است. شما این انحطاط عظیم و سقوط بزرگ اخلاق را در حال حاضر چه طور ارزیابی میکنید؟
نادر نورزایی: سقوط پرهیزگاری و تهذیب پدیدهای چندعاملی است. عوامل مهم این سقوط اخلاقی تربیت ناکافی اخلاقی در فرد، شرایط بیامنی همهجانبه (بیاعتمادی در مورد پایداری نظام، فروپاشی رابطهها و ضابطهها، ناتوانی حکومت از عرضهای خدمات و غیره) و اغوای قدرت و ثروت در شرایط مداخلهای خارجی است. حافظهای تاریخی استبداد و خودکامگی حاکمان این کشور درگذشته هم یکی از عوامل دیگر در شرایط اضطراری امروز است.
ضیا صدر: تعریف شما از تهذیب و پرهیزگاری در ادبیات دینی (تقوای دینی) و نیز تهذیب در اصطلاح مدنی و سیاسی چیست، لطفاً یک تصوری نسبتاً جامع ارائه بفرمایید؟
نادر نورزایی: تقوی در ادبیات دینی به معنای ترس از خداست. ترس از خدا زمانی محقق میشود که اوامر خدا (هرچه باشد، نظر به دین موردنظر) در رفتار دینداران مؤثر باشند و پیاده شوند. چگونگی بیان اوامر خداوندی از طرفی مربوط به متن کتب مقدس دارد و از سویی به تفسیرها و تعبیرهای مذاهب گوناگون در ادیان که من نه عالم دینام و نه میتوانم به جزئیاتشان بپردازم. ولی یک اصل کلی در همهای ادیان مشکل جزمی بودن اوامر خداست. اگر در ادیان گفته میشود که کشتن، دروغ گفتن، زنا و غیره حرام است، اینیک امر بیچونوچراست. درحالیکه زندگی انسانها تابع متغیراتی است که پیاده کردن اوامر بیچونوچرا را در همهای موارد ناممکن میکند (آسمان بار امانت نتوانست کشید، قرعهای فال به نام من دیوانه زدند). در شرایطی ویژه عدول از اوامری مانند منع دروغ لازم است ولی این با اصول دینی مغایرت دارد و باعث نزاع درونی میشود که باید بهنوعی حل شود. به همین ترتیب دیگر اوامر دینی و اخلاقی شامل همین دینامیک روانی میشوند و به همین دلیل هم ادیان یکتاپرست با هرچه درس اخلاقی و دینی به انسانها دادهاند هنوز ناکام ماندهاند. انسان هنوز دروغ میگوید، آدم میکشد، زنا میکند، مال یتیم و بیچاره را میخورد، به مقابل هم نوع چه که به مقابل هم دین خود جفا میکند و غیره.
فلسفهای اخلاق هم کوششی عقلانی (مدنی و سیاسی) برای تهذیب آدمهاست. اگر ادیان اوامر اخلاقی را به خدای آسمانها ارتباط میدهند، فلسفهای اخلاق از زمان ارسطو و تعریف فضیلتهای اخلاقیاش (حد میانه درهرامری فضیلت است) تا اخلاق مبنی بر عواطف فیلسوفان اسکاتلندی (دیوید هیوم، آدام سمیت) و اخلاقیات وظیفه گرای ایمانول کانت مبنی بر عقل و خِرد کوششی زمینی برای تهذیب آدمها اند. مشکل همهای این نوع فلسفههای اخلاقی بنای عقلانی محضشان است. انسان موجودی تنها عقلانی نیست. بخش نابخرد انسان تاریخی بس درازتر دارد تا لایهای نازک کورتکس مغز ما که تطوری بسیار نوین است و با انسان نوین، هومو ساپینز رشد نموده است و مرکز پردازشهای اخلاقی و کنترل تکانشهای درونی است. فلسفهای اخلاق کانت از این حرکت میکند که در ما “یک قانون اخلاقی” درونی وجود دارد، که مارا به امر خیر وظیفه میدهد.
پژوهشهای روانشناسی اخلاق نشان میدهد که ظرفیت اخلاقی انسان اکتسابی فیلوجنتیک است (احساس همدلی و همدردی مبنی بر نیورونهای آئینهای در مغز) و نظر کانت نادرست است که گویا درما قانون اخلاقی به ودیعه گذاشتهشده است. ما گرایش و استعداد اخلاقی داریم و کارهای نیک برای ما احساس خوبی میدهند. این تمایل نیاز به پرورش لازم دارد و درنهایت رفتار نیک و اخلاقی مخلوطی از عواطف و خِرد است. به همین دلیل ما همیشه به خِرد و منطق نمیتوانیم تکیه کنیم (اخلاقیات وظیفه گرا). اخلاقیات خردگرا مبنی بردانش و ارادهٔ فردی برای تحقق اوامر اخلاقی کافی نیست، بلکه نیاز به قانون و عملی شدن قانون که امری فرا فردی و عمومی است دارد (سیاست). باوجوداین در کشورهایی که هم قانون وجود دارد و هم درکل عملی میشود، کارهای غیراخلاقی به وقوع میپیوندند که نشانگر قدرت رانشهای نفسانی است. با ترکیب بیولوژیکی انسان، این موجود نمیتواند “کامل” شود، ولی میتواند در تهذیب و رشد فضیلتهایش بکوشد.
فضیلتها طوری که ارسطو میگوید باید به عادت تبدیل شوند. یعنی ما از کودکی باید آنها را تمرین کنیم و این وظیفهای والدین است. ولی والدین بیدانش و بیخبر از چگونگی رشد فردی نمیتوانند با کودکانشان تمرین فضیلت کنند. و اگر فقر و بیامنی و در بدری را به آن بیافزاییم، مشکل رشد فضیلت به امری نامحتمل مبدل میشود.
ضیا صدر: با توجه به تعریفی که از پرهیزگاری دینی ارائه نمودید، جامعه مذهبی و دینی کشور را چه طور ارزیابی میکنید؟
نادر نورزایی: اخباری را که از رفتار ملأها و جامعهای مذهبی کشور به دست داریم امیدوارکننده نیست. اینها انسانها را به کافر و مؤمن دستهبندی میکنند و مسلمانان را به مقابل تمام جهان قرار دادهاند. اخلاقیاتشان نامتمایز است و از باریکبینی لازم برخوردار نیست. هرچه که آنها به تعبیر خود از حقوق و فضیلت در متون دینی استنباط میکنند را عین عدالت تصور میکنند و تنگنظری ویژگیشان است. بیشتر اینها حتی به قاعدهای ارسطویی حد میانهای فضیلت که خودشان به حضرت محمد پیامبر اسلام(ص) نسبت میدهند (خیرالامور اوسطها) هم توجه ندارند. اگر بین این جامعهای مذهبی کسانی پیدا شوند که از پرهیزگاری و تقوی لازم برخوردار باشند، فکر کنم تعدادشان انگشتشمار باشد. این جماعت نمیتوانند سرمشق مردم باشند چون بیشتر از نوع واعظان غیر متعظ اند.
ضیا صدر: با توجه به تعریف فوق فاصله جامعه مدنی و سیاسی و… را از پرهیزگاری و تهذیب لازم در چه سطح ارزیابی میکنید؟
نادر نورزایی: سیاسیون ما از جامعهای مذهبی ما بهتر نیستند. سطح تهذیب و رفتار اخلاقی بسیار پایین است گرچه گفتارهایشان را همه بلدند که چگونه موعظه کنند و در چهاردیواری خانهای خود به سادهلوحی مردم میخندند. بیشتر این سیاسیون فکر میکنند سیاست و تفکر به سخنوری و وعدههای سر خرمن خلاصه میشود.
ضیا صدر: ضرورت احیای تقوای انسانی- اجتماعی و دینی برای جامعهسازی و نیز زندگی انسانی مسالمتآمیز به چه سرحد ارزیابی میکنید؟
نادر نورزایی: تمرین فضیلتهای اخلاقی و عملی شدنشان در بخش بزرگی از انسانها شرط لازم زندگی انسانی و مسالمتآمیزاست. جایی که رفتار اخلاقی وجود نداشته باشد، زندگی انسانی هم ممکن نیست. آنجا فقط زور و زر حاکم خواهد بود و همهای ارزشها به این دو کاهش داده خواهد شد. چنانچه در کشور ما دقیقاً زور و زر است که ارزش شمرده میشود. البته ریش و تسبیح را هم نباید فراموش کنیم.
ضیا صدر: اگر ما تا به اخلاق و پرهیزگاری که پایه شرافت انسانی و اجتماعی است، برنگردیم آیا میتوانیم بنیادهای انسانی و علمی خود را بازسازی کنیم و یک آغاز معنیدار برای جامعهسازی و دولتداری داشته باشیم؟ چرا؟
نادر نورزایی: طوری که گفته شد، بدون اخلاق جامعهای انسانی ناممکن است. ولی اخلاق کافی نیست. ما قانون و عملی شدن قانون را نیز نیاز داریم. اخلاق امری فردی است و قانون امری اجتماعی و عمومی. هردوی اینها مستلزم یک جامعهای مسالمتآمیز و انسانی است. این دو باهم رابطهای متقابل دارند. بدون اخلاقیات لازم، سیاست و قانون سالم نامحتمل است و بدون حکمروایی قانون عمومی، اخلاق کافی نخواهد بود مگر اینکه این اخلاقیات کامل در شخصیت افراد نهادینهشده باشد و جزء عادت شده باشد. دلیلاش این است که حکم و رأی اخلاقی با کنش اخلاقی فرق دارد. حکم و رأی اخلاقی امری شناختی است و هر کس میداند چه خیر و چه شر است و میتواند استدلال کند (فقط کافی است موعظههای جنگسالاران را بشنوید)، ولی کنش اخلاقی امری شناختی-عاطفی است. امر شناختی-عاطفی است که به عادت تبدیل میشود و میتواند حتی برضد منافع فرد عمل کند برای اینکه امری اخلاقی محقق گردد. امور شناختی-عاطفی به تجارب فردی انسانها در رشد فردیشان ارتباط دارد، درحالیکه امور شناختی را میتوان از کتابها و موعظهها آموخت، بدون کمترین اثر روی کنش انسان. به همین دلیل است که من وقتی در کشور معلم بودم، همهای کسانی را که میشنیدم با چه رسایی از قانون و اهمیت پیاده شدن قانون صحبت میکردند، میگفتم این آدم اولیاست، ولی بهزودی متوجه میشدم فقط بلد است چگونه صحبت کند و پنداراش با کرداراش هیچ رابط ای ندارد.
ضیا صدر: تأسیس یک سیاست انسانی و یک حاکمیت ملی مبتنی بر منافع همه باشندگان این سرزمین چقدر ارتباط میگیرد با بازگشت و یا به تعبیری احیا و یا به عبارتی تأسیس یک تقوای مدنی و اخلاقی – اسلامی در این وضعیت منحط؟
نادر نورزایی: این هردو وابستگی متقابل باهم دارند. حاکمیتی ملی مبتنی بر منافع همهای باشندگان میتواند به امنیت و همدیگرپذیری در کشور کمک کند و این نوع حاکمیت میتواند شرایط لازم رشد فضیلتها را ممکن کند که زمانگیر است و نسلها را لازم دارد. بدون تربیت و تعلیم درست (نصابهای درسی مکتبها، معلمانی که رفتارشان سرمشق باشد) تهذیب اخلاقی محتمل نیست.
ضیا صدر: اگر هرکسی بخواهد از خودش و بعد پیرامونش تمرین تقوا و پرهیزگاری شروع کند، با کدام انگیزه و نیازی باید دست به چنین اقدامی بزند چه حاصلی بر خواهد داشت؟
نادر نورزایی: چون خاستگاه انگیزههای انسان ناآگاه است (پردازشهای زیرآستانه ای توزیع شده و موازی در مغز) و ما به آنها زمانی دسترسی داریم که آگاه میشوند، نمیشود گفت چنین انگیزهای را چگونه تحریک کنیم که خود را آشکار کند. ولی تجربهای درد و رنج فردی، متأثر شدن از شرایط فلاکتبار دیگران، تماشای یک کار هنری مانند یک فیلم هنری نه “داراسنگی”، خواندن شعری میتواند انگیزهای از خود فراتر رفتن را تحریک کند و احساس “ما” فراگیرتر شود. به همین دلیل هنر بهویژه فیلم، داستان و شعر خود برای رشد اخلاقی انسان مهمتر از شناخت نظری و فلسفی است. ولی ما کشوری داریم که هنر و هنرمند در آنقدری ندارد و فقط ریش و تسبیح معیار ارزش است.
وقتی به هر علتی این انگیزه به ما پیدا شد، باید با قدمهای کوچک پرهیزگاری را تمرین کنیم و اگر کسی دیگر مارا تشویق نکرد، بعد از انجام کاری نیک، ما خود را تشویق کنیم: هرچه از آن لذت میبریم را انجام دهیم.
ضیا صدر: شما به جوانان افغانستان که تصور میشود، شاید یک نسل متمایز نسبت به نسلهایی گذشته باشد چه سفارشی در این خصوص دارید و اگر به این توصیهها توجه صورت گیرد شما چه نتیجهای را فراروی این تصمیم برایشان بشارت میدهید؟
نادر نورزایی: جوانان افغانستان امید این کشورند. برای جوانان تمرین فضیلت و تهذیب پرهیزگاری امری بنیادی است. تمرین فضیلت ساده است ولی آسان نیست. چون عادتهای بد ما نیروی بسیار قوی دارند و مقاومت میکنند. به همین دلیل باید از قدمهای کوچک شروع کرد و بهتناسب پیش رفت. هر پیشرفت، گرچه کوچک، انگیزهای ما را قویتر خواهد کرد. اگر جوانان ما بتوانند تمرین فضیلت و پرهیزگاری کنند، برای کشور آیندهای بهتری را میتوان بشارت داد.
امر مهم این است که جوانان به خِرد و عشق خود تکیه کنند و تجارب فردی خود را جمعبندی کنند و به ارزشهای سنتی و قبولشدهای کشور دید انتقادی داشته باشند و از خود سئوال کنند که این ارزشها از کجا آمدهاند و در زمان خود به چه مسائلی پرداختهاند و آیا آن مسائل امروز هم وجود دارند و یا باید به امور دیگری پرداخت. به هر امری که علاقه دارند، خود به آن بپردازند و حرف ملأ و مولوی و بزرگ قوم و قبیله و سیاسیون را ضرورتاً معیار قرار ندهند. پیروی از این روش به رشد عاطفی و عقلانی و مسئولیتپذیری جوانان کمک میکند. تقلید کورکورانه راه تجدد و ابتکار و رشد استقلال فردی را میبندد. به گفتهای مولانای بلخ: خلق را تقلیدشان بر باد داد!
جوانان باید همیشه متوجه ترفندهای سیاسیون باشند، بهویژه تحریک احساسات هویتی، قومی، تباری، زبانی و دینی را متوجه شوند و تأمل کنند که این تحریکات درنهایت به نفع کیست و آیا به نفع جامعه است و یا فقط منافع قشر معینی را برآورده میسازد. هر سیاست و روشی که منجر به جدایی مردمان کشور شود به نفع جامعه نیست. جوانان باید پیشقراولان همدلی و هم دیگرپذیری شوند و فن مصالحه و هنر تعاملات بُرد بُرد را بیاموزند.
