تربیت ما آمیخته با خشونت و تبعیض است؛ تنها دانش صوری نمی‌تواند جامعه را دموکرات کند. تحصیل‌کردگان سرخورده متوجه تبعات اندیشه‌ی رد دموکراسی باشند! اگر نخبگان برای حفظ دموکراسی اجماع کنند خطر بیرونی نابودی آن کم است

 

 

به دلیل ناکارایی حکومت و سیستمهای اجتماعی در افغانستان، مردم نسبت به هر چیزی بادید مشکوک و پرسش‌برانگیز نگاه می‌کنند. دموکراسی یکی از آن “چیز”هایی است که مورد پرسش‌های جامعه قرارگرفته است. بدین روی، دموکراسی نیاز به بازاندیشی و بازخوانی عمیق‌تر دارد که آیا این کاستی‌ها ناشی از زمینه و زمانه‌ی است که دموکراسی در آن قرارگرفته است یا نه مشکل به ذات دموکراسی برمی‌گردد. با درک این نیازمندی ضیا صدر مسئول مرکز نشراتی افغانستان امروز، مصاحبه‎ای را با نادر نورزایی پژوهشگر مطالعات فلسفه و جامعه شناسی انجام داده که در ادامه پیشکش خواهد شد.

ضیا صدر: می‌خواهیم بدانیم که چه پیوندهایی تاریخی- فرهنگی میان مردم افغانستان و دموکراسی (مردم‌سالاری) وجود دارد؟ در تاریخ افغانستان چیزی به نام دهه دموکراسی (1342- 1352) وجود داشته که برخی‌ بدین باورند که دهه دموکراسی در آن زمان با کنار رفتن سردار محمدداودخان صدراعظم از قدرت شروع شد. چون بعد از او داکتر یوسف به حیث صدراعظم معرفی گردید، کسی که از خانواده سلطنتی نبود و این نخستین باری بود که شخصی بیرون از خانواده سلطنتی یک پست مهم را احراز می‌کند. متأسفانه این دهه دموکراسی هم مانند یک “دولت مستعجل” دیر دوام نکرد، اما با آن هم آیا می‌توان گفت که دهه دموکراسی آغاز روند مردم سالاری در افغانستان بود؟

نادر نورزایی: برای فهم این مسئله باید یک مقدار مقدمه پردازی کنیم. پرسش این است که وقتی اندیشه، ایدئولوژی، دین، نظام سیاسی و غیره از یک حوزه‌ی فرهنگی به حوزه‌ی دیگر انتقال می‌یابد، چه بر سر آن اندیشه، دین و نظام سیاسی می‌آید؟

دموکراسی یک نظام و یا مفهوم غربی است که ما می‌خواهیم آن را در کشور خود پیاده کنیم. در همه‌ای کشورهای جهان سوم، رهبران سیاسی کوشش نموده‌اند با نوعی تلفیق گرایی، یعنی ترکیبی از میراث فرهنگ بومی را با دموکراسی ممکن کنند. این ترکیب همیشه، با در نظر داشت معیارهای غربی، ناقص است به دلیل اینکه خاستگاه  عناصر این ترکیب با هم سازگار نیست. برای اینکه یک اتحاد، هرچه ضعیف، را به وجود آوریم، نیاز است که عناصر این ترکیب را باز تعریف نمائیم که نتیجه‌اش بیشتر اوقات چیزی مانند بازی با کلمات است.

مثال اش قانون اساسی افغانستان است. از یک طرف همه‌ای افراد حقوق مساوی دارند و از طرفی هیچ قانونی در کشور نمی‌تواند بر ضد قوانین شرعی باشد. یعنی ما حقوق مساوی را دیگر به زنان نداده‌ایم، گرچه با بازی با کلمات قانون اساسی به همه حقوق مساوی می‌دهد. از طرفی تفکیک قوای سه گانه را داریم (فورمول غربی) و از طرفی رئیس جمهور در رأس قوای سه گانه قرار دارد. در این قانون در واقع ما می‌خواهیم هم نیازهای سنتی، دهقانی و قرون میانه‌ای بخش بزرگی از مردم را بر آورده سازیم و هم متوجه ارضاء نیازهای قشر کوچک شهری و نخبگان غرب رفته باشیم. نام این نظام را می‌گذاریم “دموکراسی”.

تلفیق گرایی ویژگی مهم تفکر سیاسی در جهان سوم است. قشر نازکی از مردم شامل این بحث دوکتورین‌های غربی‌اند که تاثیرشان بالای اکثریت مردم ناچیز است. بیشتر اوقات این فورمول بندی‌های تلفیقی یا برای راضی کردن خارجیان کمک کننده است و یا در حلقه‌ای کوچک نخبگان به بحث گرفته می‌شود. برای یک روستایی در کشور دموکراسی یک مفهوم غیر قابل هضم در طرحواره‌های ذهنی‌اش می‌باشد، همانطور که کمونیزم خلقی و پر چمی بود.

انتقال اندیشه‌ها و نظریه‌ها در بین دولت- ملت‌ها در یک حوزه‌ای فرهنگی مشکل بسیار کم‌تری دارد. مثلاً مارکسیزم می‌تواند از آلمان به فرانسه و یا انگلستان سفر کند، بدون اینکه جای طبقه‌ای کارگر صنعتی را دهقانان بگیرند، همانطور که در چین صورت گرفت و مارکسیزم به ملی گرایی دهقانی تبدیل شد و دموکراسی کارگری به کیش شخصیت  و نظام یک حزبی انجامید.

همانطور که مفاهیم مارکسیزم برای خورده بورژوازی شهری در افغانستان (خلق و پرچم) باعث این شد که این قشر خود را با طبقه‌ای کارگر آگاه صنعتی تعویض کند و منجر به استبدادی شود که این مردم از هزاران سال به این سو با آن خوب آشنا اند. چیز دیگری که به اندیشه و نظریه‌ای انتقال شده واقع می‌شود این است که این تلفیق به یک امری فرا زمانی و فرا تاریخی مبدل می‌شود و دیگر معیاری برای سنجش اعتبار اش را بدست نداریم.

با در نظر داشت این مقدمه، دهه‌ی دموکراسی نوعی تمرین تلفیق‌گرایی بود. در شکل خود می‌توانست قشر کوچک شهری و نخبگان سیاسی را به نوعی ارضاء کند، بدون اینکه جامعه شمول شود و سنت دموکراتیک را پایه‌گذاری کند. مردم ماهم که هیچ وقت در گذشته در نظام‌های مردم‌سالار زندگی نکرده‌اند. منطقه‌ای ما یا بخشی از امپراتوری هخامنشی و ساسانی بوده است و یا امپراتوری اسلامی و خلافت اسلامی که هیچ یک از این نظام‌ها دموکراتیک نبوده‌اند و به نظر مردم پشیزی هم اهمیت نمی‌دادند. حالاهم طالبان امارت می‌خواهند و بعضی از زورمندان خوش دارند که به آنها امیر بگویند. سنت استبداد که مغایر دموکراسی است در گوشه و ریشه‌ای روان جمعی ما جا گرفته است. آزادی زحمت دارد و مسئولیت پذیری لازم دارد. گریز از آزادی ساده‌تر است. سرنوشت خود را به دست “دیکتاتوران صالح و منور” دادن زحمت کمتری دارد. ولی به امر قوانین شناخته شده‌ای روانکاوی، دیکتاتور هیچ وقت نمی‌تواند از مردم نمایندگی کند. بافت روانی‌اش بر ضد این امر است.

 

ضیا صدر: 30 سال بعد از دهه دموکراسی در سال 1383 مردم افغانستان در شرایطی قرار گرفتند که توانستند برای انتخاب رییس ‌جمهور به پای صندوق‌‌های رأی بروند و یکی از گرم‌‌ترین و پرشورترین انتخابات ریاست جمهوری را رقم زدند. به نظرشما آیا با وجود انقطاع زمانی 30 ساله میان دو دور دموکراسی میراث فکری و فرهنگی دهه دموکراسی برای دموکراسی حاضر در افغانستان چه چیزی می‌تواند باشد؟

نادر نورزایی: برای ظهور میراث فکری و فرهنگی یک دهه کافی نیست. احتمالاً چندین نسل باید در زمینه‌های فکری و فرهنگی رشد کرده باشند تا ما از نوعی میراث فرهنگی صحبت کنیم.  از طرفی در این 40 سال گذشته، کشور در جنگ و آشفتگی قرار داشته است و نسل امروزی تصوری از آن زمان ندارد. حتی شاید نتواند تصور کند که در زمان دهه‌ی دموکراسی یک عسکر با یک چوب به دست اش به ولسوالیی می‌رفت و کسی را جلب می‌کرد و هیچ مشکلی نداشت. و یا اینکه کسی به سرویس در کابل سوار می‌شد و بدون هیچ نوع مشکلی تا هرات فاصله‌ای 1100 کیلومتر را می‌پیمود. دموکراسی امروزی تلفیقی جدید است ولی از همان مرض‌های دموکراسی دهه‌ای دموکراسی رنج می‌برد. مثلاً در پارلمان‌های دهه‌ای دموکراسی اکثر نصاب پوره نمی‌شد، مانند و کلای دهه‌ای دموکراسی، شماری از وکیل‌ها رشوه می‌گیرند و به دنبال کارهای شخصی‌اند  و کارشان ثروت اندوزی می‌باشد. در آن زمان هم ظاهرشاه قانون احزاب را امضا نکرد و امروز هم احزاب در پارلمان نقش ندارند و هر وکیل حزب خود اش می‌باشد و ائتلاف‌ها به شکل سرسام آوری متحول‌اند. دموکراسی پارلمانی بدون احزاب ممکن نیست. باز هم با تلفیقی سرو کار داریم که با معیارهای اصلی سازگار نیست.

افغانستان امروز: اگر یکی از مؤلفه‎های خودی ساختن دموکراسی را پیوندیافتن منافع مردم با دموکراسی عنوان کنیم، این مأمول چقدر در افغانستان پا گرفته و برآورده شده است؟

نادر نورزایی: مفهوم مردم شامل همه‌ای طبقات و اصناف است. از دهقان گرفته تا کارگر و مأمور دولت و سرمایه دار و غیره. در افغانستان تغییرات دو دهه‌ای گذشته بیشتر به نفع مردم نبوده است بلکه به نفع اولیگارشی قدرت و ثروت و اطرافیان‌شان بوده است. به درجه‌ای دوم قشری از مردم شهری و تاجر و سرمایه دار هم توانسته‌اند که از ریز و پاش‌های نظام، معیشتی برای خود تأمین کنند. بخش بزرگ مردم در شهر و روستا از این تحولات بهره نبرده‌اند. فقر بالای 50 درصد و بیکاری در شهر و روستا افزایش یافته است. نا امنی و بی قانونی هم علاوه بر این مسائل.

ضیا صدر:  نگاه بسیاری از نخبگان حاضر در افغانستان نسبت به دموکراسی ارزش‌ محور نیست، بلکه فرصت طلبانه و بر بنیاد منافع فردی و گروهی است. به نظر شما دلیل این وضعیت نبود فرهنگ دموکراسی است یا این که به قدرت رسیدن گروه‌‌هایی می‌‌باشد که قبلاً توسط طالبان از صحنه قدرت رانده شده بودند اما حالا دوباره به قدرت باز گشته‌اند، می‌باشد؟

نادر نورزایی: فرهنگ دموکراسی در افغانستان وجود ندارد و به‌زودی هم نمی‌تواند وجود داشته باشد. فرهنگ دموکراسی در غرب نتیجه رشد و شکوفایی درونی جامعه بوده است و طبقه‌ی متوسط حامل این دموکراسی بر ضد اشراف و شاهان بوده‌اند. در افغانستان ما طبقه‌ی متوسط نداریم که حامل دموکراسی باشد. مردمی هم که از روی کتاب خوانی دموکرات شده‌اند، فقط در سطح مسئله باقی مانده‌اند. دانش صوری ضرورتاً ما را دموکرات نمی‌کند. دموکرات بودن رفتار معینی را می‌طلبد که نتیجه‌ای تعلیم و تربیت معین است. جامعه‌ای ما و اجتماعی سازی ما زمینه ساز دموکرات شدن ما نیست. تربیت ما همه سلسله مراتبی و خشونت بار و تبعیض آمیز است: (مرد بر زن شرف دارد، زن ناقص دین و عقل است). با چنین فرهنگی چگونه می‌شود دموکرات شد؟

گروه‌های به قدرت رسیده هم فقط در شکل و لباس خود تغییرات آورده‌اند نه در نگرش خود. این نگرش نیاز به بازسازی عاطفی-شناختی دارد که با تقلید و کتاب‌خوانی تنها به دست نمی‌آید. همان کسی که از حقوق زن جانانه دفاع می‌کند، درخانه با کوچکترین رویداد می‌تواند با زناش خشونت کند. در نظام شناختی انسان لایه‌های شناخت‌صوری از شناخت عاطفی می‌توانند جدا جدا پهلوی هم قرار گیرند. شناختی که نگرش و رفتار ما را تغییر دهد همان شناخت عاطفی- شناختی است که تنها از راه تربیت و تجارب فردی لازم بدست می‌آید و یا اینکه ما در یک جریان روان درمانی، موفق به تلفیق لایه‌ای شناختی و عاطفی شویم.

نتیجه‌ی این جریان همانطور که گفتید “ارزش محور نبودن” دموکراسی است. ولی راه میان‌بُر وجود ندارد. دموکراسی باید در یک پروسه ثبات اجتماعی و اقتصادی که چندین نسل را در برگیرد تمرین شود. در غیر آن ما همیشه به جایی که بودیم بر می‌گر دیم.

ضیا صدر: پائین‌‌تر از نخبگان، نگاه برخی از تحصیل کرده‎‌ها و گروه‎های مردم نگاه امیدبخش و عمیق نسبت به دموکراسی نیست و آن را حتی یک پدیده خارجی- امریکایی می‎دانند، این طیف نسبتی میان دموکراسی و افغانستان نمی‎‌بینند و یکسره همه چیز را به نفی و استهزا گرفته و شک و شبهه ابراز می‎کنند. شما این‎‌گونه برخوردها را چگونه ارزیابی می‎کنید و به این طیف چه توصیه‎هایی دارید؟

تحصیل‌کردگان سرخورده متوجه تبعات اندیشه‌ی رد دموکراسی باشند!

نادر نورزایی: این یک امر متعارف است. تحصیل کرده‌ها با امید‌های بزرگ به امکان تحولات مثبت در کشور به کار و کوشش خود ادامه دادند. ولی نتیجه چیزی جز فساد، خشونت، بی عدالتی، بیکاری و ناامنی نبوده است. این واقعیت به ویژه تحصیل کردگان را به شدت سرخورده کرده است. یکی از راه‌های مقابله به سرخوردگی در پهلوی افسردگی، بی‌قید و باری و جنایت رجعت گرایی است. رجعت به زمانی که یک امیر، شاه، خلیفه می‌دانست چه به نفع مردم است و آنها را مانند پدری به راه درست می‌راند. (این تصویر خیالی خاطره جمعی است که گویا در گذشته‌ها همه چیز بهتر بوده است و نیاز داریم به دوران گذشته برگردیم.)

توصیه‌ی من برای تحصیل‌کردگان سرخورده این است که تبعات اندیشه‌ی رد دموکراسی را متوجه باشند. این واقعیت که دموکراسی غربی است ضرورتاً آن را به امری بد و شر مبدل نمی‌کند. بلکه نوع به کار بردن قواعد دموکراتیک تعیین کننده است. زندگی در جامعه‌ای دموکراتیک زمینه را برای رشد استعدادهای خلاق جوانان آماده می‌سازد. ولی در نظامی رجعت‌گرا که به وسیله‌ی امیر، خلیفه و سلطان اداره شود، باید بدانیم که به ما اجازه پرسش را نمی‌دهند. ما نمی‌توانیم هرچه را غیر عقلانی دانستیم مورد سئوال قرار دهیم و به خود متکی شویم. بلکه آنها از قبل برای ما برنامه می‌سازند، طیف پرسش‌ها و پاسخ‌ها را تعیین می‌کنند و ما فقط به کسانی تبدیل می‌شویم که همیشه بلی بگوئیم، دست‌بوسی کنیم و به مقابل آنها به زانو بنشینیم. حالا هرکس می‌تواند برای خودش انتخاب کند که می‌خواهد به حیث یک انسان عقل اش رشد کند و ظرفیت‌هایش شکوفا شود و یا اینکه می‌خواهد به یک روبات مبدل شود که اوامر امیر و سلطان را پیاده نماید.

ضیا صدر: آیا خطر اینکه 30 سال بعد از دهه‌ی دموکراسی، مردم‌سالاری کنونی افغانستان به سرنوشت دهه دموکراسی گرفتار شود را قابل تصور می‌دانید؟ چه طور؟

اگر نخبگان برای حفظ دموکراسی اجماع کنند خطر بیرونی نابودی آن کم است

نادر نورزایی: در تاریخ هیچ چیز غیر قابل تصور نیست. اکتسابات تاریخی و فرهنگی باید همیشه از نسل به نسل از راه اجتماعی‌سازی انتقال یابند (اکتسابات فرهنگی خاصیت اکتسابات فیلوجنتیک، تطور نوع را ندارند و در جینوم ما جاسازی نمی‌شوند.) این انتقال به اثر شکستگی‌های اجتماعی و اقتصادی همیشه میسر نیست. از طرفی چون مردم‌سالاری در کشور ریشه ندوانده است، برگشت به حالت‌های قبلی و استبدادی ممکن است. یکی از عاملان مهم خود نخبگان کشور اند. اگر برای حفظ مردم سالاری اجماع کنند، از بیرون خطر از بین رفتن مردم سالاری کم است. ولی اگر در رقابت برای قدرت و ثروت تمام نظام را به خطر اندازند، مردم سالاری به سادگی از بین می‌رود.

به اشتراک بگذارید

  •