ضیا صدر: در تحلیل نقش دونالد ترامپ در تنش‌های میان ایران، اسرائیل و امریکا، چگونه می‌توان میان «شخصیت فردی»، «گفتمان سیاسی» و «ساختار قدرت» تمایز گذاشت؟
آیا او نماینده نوعی تیپ شخصیتی در سیاست معاصر است—تیپی که میان شعار و عمل شکاف دارد—و اگر چنین است، این تیپ چه نسبتی با سرنوشت جنگ‌ها دارد و چرا این «پیرِ خون‌آشامِ به‌ظاهر مدرن» مهار نمی‌شود؟

نادر نورزایی: تمایز میان سه سطح شخصیت، گفتمان و ساختار در فهم نقش ترامپ را می‌توان به‌صورت زیر ترسیم کرد:

نخست: شخصیت ترامپ
شخصیت ترامپ غیرقابل‌محاسبه است. وفاداری شخصی اطرافیان، معیار اصلی او برای تعامل با آنان است. برای وی، سیاست نوعی معامله است که در آن برنده و بازنده وجود دارد (بازیِ جمعِ صفر). ترامپ بازی‌های برد–برد را برنمی‌تابد. او شخصیتی ضداجتماعی (سوسیوپات) و خودشیفته دارد. ویژگی‌های این‌گونه شخصیت‌ها شامل عدم احساس همدلی و سپاس‌گزاری است؛ به این معنا که اگر شما صد بار به آنان مهربانی کرده باشید، اما یک‌بار تقاضایشان را رد کنید، ناگهان از آسمان به زمین می‌افتید و به «آدم بد» تبدیل می‌شوید. احساس ندامت و اندوه نیز در این شخصیت‌ها به‌ندرت مشاهده می‌شود. در نگاه آنان، خودشان در همه‌چیز برتر و بهترند.

ما این ویژگی‌ها و لاف‌وگزاف‌های ترامپ را هر روز در گفتارش مشاهده می‌کنیم. او هرگاه از کسی تعریف کند، آن فرد باید بداند که در معرض کنار گذاشته‌شدن است. ترامپ دروغ‌گوی پاتولوژیک است.

در اینجا، در رابطه با شخصیت ترامپ، به نوشته‌های مری ترامپ—برادرزاده او که روان‌شناس بالینی در نیویورک است و وی را از نزدیک می‌شناسد—استناد شده است. او دو کتاب درباره ترامپ نوشته است: کتاب نخست که در سال ۲۰۲۰ با عنوان «بیش از اندازه و همیشه ناکافی» منتشر شد، به دینامیک خانوادگی و رشد روانی وی می‌پردازد و توضیح می‌دهد که چگونه این ویژگی‌های شخصیتی در او شکل گرفته‌اند. تمرکز اصلی این کتاب بر فرآیند شکل‌گیری شخصیت است.

در کتاب دوم، که در سال ۲۰۲۱ منتشر شده و عنوان آلمانی آن «کابوس امریکا» است، او به زمینه‌های اجتماعی و تاریخی و تروماهای جمعی در امریکا می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه این تروماها—مانند برده‌داری، جنگ داخلی و تبعیض نژادی—بستر اثرگذاری چنین شخصیتی را فراهم کرده‌اند و چرا این‌گونه شخصیت در جامعه امریکا پذیرفته شده است.

دوم: گفتمان سیاسی
در گفتمان سیاسی، دونالد ترامپ از دوگانه «ما در برابر آنها» استفاده می‌کند. او رسانه‌های جریان اصلی را «اخبار جعلی» می‌خواند و مقامات امریکایی را «دولت ژرف» یا «دولت پنهان» می‌نامد که باید درهم شکسته شود.

این گفتمان، از منظر روان‌شناختی، کارکردی مشروعیت‌زدا نسبت به مخالفان دارد؛ پیش از آن‌که موضوعی از راه استدلال و شواهد بررسی شود—نوعی «قصاص پیش از جنایت».

مری ترامپ رژیم دونالد ترامپ را فاسد، غیراخلاقی و ویرانگر می‌داند. به‌گفته او، ترامپ نه‌تنها از شکاف‌های اجتماعی برای کسب قدرت استفاده می‌کند، بلکه هم‌زمان آن‌ها را عمیق‌تر نیز می‌سازد. او استدلال می‌کند که تروماهای تاریخی امریکا هرگز به‌طور واقعی حل‌وفصل نشده‌اند و همچنان در قالب تنش‌های سیاسی، نژادی و شکاف‌های اجتماعی خود را نشان می‌دهند.

ترامپ به‌طور ماهرانه‌ای از مکانیزم‌های عاطفی—از جمله ترس، خشم، احساس قربانی‌بودن و نیاز به راه‌حل‌های ساده—به نفع خود بهره می‌برد. او به‌صورت هدفمند علیه اقلیت‌ها عمل می‌کند و از این طریق پایگاه اجتماعی خود را بسیج می‌نماید. همچنین، با وجود رسوایی‌های متعدد، قادر است تروماهای جمعی را ابزارسازی کند، از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی بهره گیرد و با ارائه روایت‌های ساده‌انگارانه، دشمنان را در ناکامی‌های خود مقصر جلوه دهد.

سوم: ساختارهای قدرت (نهادها)
نهادها بر اساس قواعد صوری قانون اساسی امریکا شکل گرفته و رشد کرده‌اند؛ از جمله تفکیک قوا و دستگاه دیوان‌سالاری (وزارتخانه‌ها، نهادهای اطلاعاتی و …). این ساختارها برای ایجاد ثبات در جامعه و تنظیم رابطه قانون‌مند میان دولت و ملت طراحی شده‌اند و در تضاد کامل با مدل حکومت‌داری تکانشی و بوالهوسانه ترامپ قرار دارند.

در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ، این نهادها تحت فشار شدید قرار گرفته‌اند و مشخص نیست تا چه حد بتوانند مقاومت کنند. ترامپ تلاش دارد نهادهای مستقل را به ابزار شخصی خود تبدیل کند. وزارت عدلیه و اف‌بی‌آی را در جهت اراده شخصی به کار گرفته و مأموران دولتی را نه خدمت‌گزار مردم، بلکه افراد وفادار یا مخالف خود می‌داند.

با ایجاد ساختارهایی مانند «شعبه کارآیی حکومت» (DOGE) تحت مدیریت ایلان ماسک، تلاش‌هایی برای درهم‌شکستن مقاومت درون‌ساختاری صورت گرفته است. از سوی دیگر، ترامپ با دورزدن کنگره و صدور فرامین اجرایی، عملاً اصل تفکیک قوا را تضعیف می‌کند.

آیا ساختارها می‌توانند ترامپ را مهار کنند؟
پاسخ پیچیده است. نهادها احتمالاً نمی‌توانند او را به‌طور کامل مهار کنند، اما می‌توانند حرکت او را کند سازند. مؤثرترین نهاد در مهار ترامپ تاکنون دستگاه قضایی امریکا بوده است، هرچند این نهاد نیز گاه به‌صورت گزینشی عمل کرده است. دیوان عالی و دیگر دادگاه‌ها برخی از فرامین مهم او را غیرقانونی اعلام کرده‌اند (مانند تعرفه‌های گمرکی).

بااین‌حال، از آن‌جا که بخشی از قضات توسط خود ترامپ منصوب شده‌اند، اعتماد کامل به این نهاد نیز دشوار است. کنگره تا زمانی که در اختیار جمهوری‌خواهان باشد، عملاً کارآمدی محدودی دارد. دیوان‌سالاری نیز در برابر ترامپ ضعیف عمل کرده است؛ بسیاری از مأموران باتجربه استعفا داده یا با افراد وفادار جایگزین شده‌اند.

در مجموع، نهادها برای ترامپ «قفس» نیستند، بلکه صرفاً حرکت او را کند می‌کنند؛ در عین حال، روش‌های او نیز این نهادها را دگرگون می‌سازد. پرسش اساسی این است که آیا پس از پایان دوره او، این نهادها به وضعیت پیشین خود بازخواهند گشت یا نه؟

۲
در جنگی میان ایران، اسرائیل و امریکا، وقتی زیرساخت‌های حیاتی—آب، برق، درمان، صنعت—هدف قرار می‌گیرند، آیا جنگ به سطح «تخریب امکان زیستن» ارتقا یافته و واقعاً این چه نوعی از خون‌ریزی و جنون است؟

پاسخ:
جنگ‌های مدرن، از آغاز جنگ جهانی اول، به میدان کشتار گسترده انسان‌ها تبدیل شده‌اند. در این روند، زیرساخت‌های حیاتی نیز مورد تعرض قرار گرفته‌اند. جنگ، اصولاً، نوعی جنون است و به‌گفته بیسمارک آلمانی، نخستین چیزی که در جنگ قربانی می‌شود، «حقیقت» است.

در گذشته، طرفین جنگ همواره دروغ می‌گفتند و جنایات خود را به طرف مقابل نسبت می‌دادند. امروز، با رویکرد ترامپ و پیروان مسیحی-صهیونیستی او—که جنگ را وسیله‌ای برای شتاب‌دادن به آخرالزمان می‌دانند—علاوه بر دروغ‌گوییِ معمول، آشکارا اعلام می‌کنند که ایران را به «عصر حجر» بازخواهند گرداند، چنان‌که عراق را ویران کردند.

چند هفته پیش، سخنانی از یکی از سناتورهای بانفوذ، لینزی گراهام، شنیدم که در پاسخ به پرسشی درباره ویرانی غزه گفت: «ما برلین را با خاک یکسان کردیم، توکیو را با خاک یکسان کردیم؛ غزه را هم باید با خاک یکسان کنیم.» همین فرد در تظاهراتی پرچم شاهنشاهی را در دست داشت و حتی زمانی گفته بود که زیرساخت‌ها را نزنید، زیرا ایرانِ آزاد به آن‌ها نیاز خواهد داشت.

به‌نظر می‌رسد این تناقض‌ها نشان می‌دهد که برنامه‌هایی چون تجزیه ایران یا تبدیل آن به دولتی ناکام، با حفظ زیرساخت‌ها سازگار نیست. در چنین وضعیتی، مفهوم حداقل شرافت در جنگ عملاً فروپاشیده است.


ضیا صدر: در جهانی که هر طرف خود را در موضع حق می‌بیند، معیار تشخیص حقیقت چیست، وقتی اعتماد به روایت‌ها و حتی علم مدرن از میان رفته است؟ اساساً این جنگ بیشتر جنبه اقتصادی دارد یا تمدنی و دینی؟

نادر نورزایی: معیار تشخیص «حقیقت» تنها می‌تواند به‌صورت بین‌الاذهانی تعیین شود. حتی در علم مدرن نیز این اجماع دانشمندان است که یک مدل یا یافته را—به‌طور موقت—به‌عنوان امر واقع می‌پذیرند.

در جهانی که باورهای مذهبی و ایدئولوژیک بر آن حاکم است، استفاده از آنچه فیلسوف آلمانی ولفگانگ وِلش «عقل افقی» می‌نامد، نامحتمل می‌شود. در چنین شرایطی، هر طرف خود را محق می‌داند و گفت‌وگوی واقعی برای رسیدن به اشتراکات شکل نمی‌گیرد.

در این وضعیت، بنیادگرایی مسیحی-یهودی در برابر بنیادگرایی شیعی-اسلامی قرار می‌گیرد. با توجه به وجود سلاح‌های کشتار جمعی، این تقابل می‌تواند کل بشریت را به خطر اندازد. در اینجاست که سخن ایمانوئل کانت معنا پیدا می‌کند: «انسان از چوب کج ساخته شده است.»

در رابطه میان امریکا و جمهوری اسلامی ایران، از ابتدا روشن بود که چنین تقابلی می‌تواند به جنگ منجر شود. امریکا به‌عنوان ابرقدرت اقتصادی و نظامی—با ادعای هژمونی جهانی—در برابر نظامی قرار گرفته که از آغاز، نابودی اسرائیل را اعلام کرده و دهه‌ها شعار «مرگ بر امریکا» و «صدور انقلاب» را سر داده است.

به‌گفته پال کندی در کتاب «ظهور و افول قدرت‌های بزرگ»، امپراتوری‌های در حال افول، بیشتر به قدرت نظامی تکیه می‌کنند و خشن‌تر می‌شوند. در این چارچوب، افزایش نظامی‌گری امریکا نیز قابل فهم است.

دلایل این جنگ را می‌توان در چند دسته بررسی کرد:

نخست: دلایل رسمی و استراتژیک
خطر اتمی‌شدن ایران، به‌عنوان تهدیدی برای اسرائیل و جهان، مهم‌ترین روایت رسمی است. همچنین، بحث حمله پیش‌گیرانه، تغییر نظام در ایران و تضعیف «محور مقاومت» (حزب‌الله، حماس و حوثی‌ها) مطرح است.

دوم: منافع اقتصادی
کنترل تنگه هرمز به‌عنوان یکی از مهم‌ترین شاهراه‌های انرژی جهان، نقش کلیدی دارد. برخی گزارش‌ها نیز حاکی از آن است که کشورهایی مانند عربستان سعودی و امارات، برای تضعیف رقیب منطقه‌ای خود، از ورود امریکا به جنگ حمایت کرده‌اند.

سوم: عوامل فرهنگی و مذهبی
تقابل ایدئولوژیک میان ارزش‌های مسیحی-یهودی غرب و نظام مذهبی جمهوری اسلامی، به‌همراه گرایش‌های آخرالزمانی در برخی جریان‌ها، به این تنش‌ها بُعدی فراتر از سیاست می‌دهد.

چهارم: ملاحظات داخلی رهبران
رهبران سیاسی گاه برای رهایی از بحران‌های داخلی به جنگ متوسل می‌شوند. در این مورد، پرونده‌های فساد در اسرائیل و مشکلات حقوقی ترامپ نیز می‌توانند در تشدید تنش‌ها نقش داشته باشند.

در مجموع، این جنگ را نمی‌توان صرفاً اقتصادی یا صرفاً تمدنی دانست؛ بلکه ترکیبی پیچیده از عوامل استراتژیک، اقتصادی، ایدئولوژیک و سیاسی در آن دخیل است.

ضیا صدر: وقتی تهدید به نابودی کامل زیرساخت‌های یک کشور (مانند ایران) به‌صراحت بیان می‌شود، این زبان قدرت نشانه چه نوع عقلانیتی است: عقلانیتِ محاسبه‌گر، یا عقلانیتی تخریبی که از اخلاق تهی شده است؟

نادر نورزایی: عقلانیت این زبان، عقلانیتِ حالتِ اضطرار است. در زندگی روزمره، اگر انسان‌ها از کار و زندگی خانوادگی خود راضی باشند، اخلاقی‌تر عمل می‌کنند و با تسامح بیشتری رفتار می‌نمایند؛ اما هنگامی که شرایط تنگ و بحرانی شود، اخلاق نیز افول می‌کند. چنان‌که شرایط دشوار در افغانستان به زوال اخلاق انجامیده است. در سطح روان‌شناسیِ گروه‌های بزرگ نیز این امر صادق است.

امریکای امروز، از نظر مالی، عملاً در وضعیت شکننده‌ای قرار دارد. بدهی دولتی در سال ۲۰۲۶ به ۳۹ تریلیون دلار رسیده که بیش از ۱۲۲٪ تولید ناخالص داخلی است. سود سالانه این بدهی به حدود یک تریلیون دلار نزدیک شده است. در ده سال گذشته، بدهی امریکا دو برابر شده است. این واقعیتی است که ترامپ آن را درک می‌کند. تنها قدرت اقتصادی امریکا و نقش دلار به‌عنوان ارز مرجع جهانی است که به این کشور امکان داده همچنان هزینه جنگ‌ها را تأمین کند.

امریکایی‌ها و اروپایی‌ها امروز نسبت به چین احساس عقب‌ماندگی دارند. آن‌ها دیگر «کارخانه جهان» نیستند و این وضعیت به احساس تحقیر و خودکم‌بینی انجامیده است. بخش‌های بزرگی از اقتصاد امریکا دچار صنعت‌زدایی شده که به «کمربند زنگ‌زده» معروف است. هرچند امریکا در حوزه دیجیتال پیشتاز است، اما به‌گفته یانیس واروفاکیس، سرمایه‌داری امریکا به «تکنوفئودالیسم» تبدیل شده است؛ جایی که «سرمایه ابری» (Cloud Capital) شکلی نو از فئودالیسم را بازتولید می‌کند.

در چنین شرایطی، کنش سیاسی بیش از پیش از اخلاق تهی می‌شود. البته باید توجه داشت که اخلاق هرگز معیار اصلی رفتار قدرت‌های بزرگ نبوده است. در فضای رقابت، اخلاق به امری لوکس تبدیل می‌شود که به‌سادگی کنار گذاشته می‌شود.

ضیا صدر: اگر این درگیری‌ها رنگی از معنا یا تقدس بگیرند، آیا این امر خشونت را مهار می‌کند یا آن را نامحدود می‌سازد؟

نادر نورزایی: این درگیری‌ها هم‌اکنون نیز رنگ تقدس به خود گرفته‌اند. هر دو طرف، دیگری را «غیرانسانی» می‌سازند و خود را حامل امر مقدس می‌دانند؛ یکی در چارچوب مسیحی-یهودی و دیگری در چارچوب شیعی-اسلامی.

خشونتی که با امر مقدس پیوند بخورد، ویرانگری‌اش نامحدود و کور می‌شود. هنگامی که تقدس با ملی‌گرایی ترکیب شود، خون‌ریزی می‌تواند برای برخی به امری معنا‌بخش و حتی نشئه‌آور تبدیل گردد.

کِرس هیجز، نویسنده و فعال سیاسی امریکایی، در کتاب تأثیرگذار خود با عنوان «جنگ نیرویی است که برای ما معنا می‌آورد» این پدیده را به‌خوبی توضیح می‌دهد. او که به‌عنوان روزنامه‌نگار جنگ در السالوادور، خاورمیانه، بوسنی و یوگوسلاوی فعالیت داشته، نشان می‌دهد چگونه جنگ می‌تواند برای انسان‌ها معنا تولید کند.

هیجز در این کتاب با کهنه‌سربازان ایرانی جنگ ایران و عراق در نوشهر مصاحبه کرده است. روایت او از رنج جنگ و پیامدهای آن به‌شدت تکان‌دهنده است؛ از جمله نرخ بالای خودکشی و ناامیدی عمیق این سربازان از حکومت‌شان.

در همه جنگ‌ها، حاکمان آن را به نام مردم آغاز می‌کنند، جوانان را به میدان‌های مرگ می‌فرستند و خود در حاشیه امن باقی می‌مانند.

ضیا صدر: این جنگ چه نسبتی با ما دارد: آیا اندیشیدن به آن یک وظیفه انسانی است یا مداخله‌ای فراتر از مسئولیت ما؟

نادرنورزایی: از آن‌جا که انسان موجودی اجتماعی است و تنها در بستر اجتماع می‌تواند زیست کند، نمی‌توان نسبت به جنگ‌ها و رنج‌های انسانی بی‌تفاوت بود.

بااین‌حال، در سطح فردی، توان مداخله مستقیم بسیار محدود است. تحقق تغییرات اجتماعی نیازمند سازمان‌یافتگی، همکاری جمعی و کنش مستمر است. در سطح فردی، آنچه ممکن است، بیان موضع از طریق گفتار و نوشتار است؛ اما تأثیرگذاری واقعی، مستلزم فعالیت مدنی سازمان‌یافته و پایدار است.

ضیا صدر: ما با چه نوع «عقل» باید به این وضعیت بنگریم تا هم به واقعیت وفادار بمانیم
و هم از مدار اخلاق و تقوا خارج نشویم؟

نادر نورزایی: فکر می‌کنم ما باید با تکیه بر یافته‌های علوم شناختی مدرن به این وضعیت بنگریم. این یافته‌ها ما را در امتداد تطور بیولوژیکی قرار می‌دهند؛ یعنی انسان نوعی حیوان است که لایه‌های مغزش شامل مکانیزم‌های اولیه‌ای است که با همه حیوانات، به‌ویژه پستانداران، مشترک است.

اگر نگاهی کلی به مغز انسان بیندازیم، می‌توانیم از مدلی که پال مکلین، مغزشناس آمریکایی، مطرح کرده است استفاده کنیم. این مدل کاملاً دقیق نیست و نواقصی دارد که به جزئیات آن نمی‌پردازم. مثلاً سیگنال‌ها فقط از بالا به پایین عمل نمی‌کنند، بلکه از پایین به بالا نیز جریان دارند؛ با این حال، برای اهداف ما کافی است.

در این مدل، مغز ما شامل سه لایه عملکردی است. این لایه‌ها را باید به‌صورت استعاری فهمید، نه فیزیکی.

لایه اول، که کهن‌ترین لایه است، وظیفه حفظ تعادل متابولیک را دارد و در امتداد و انتهای نخاع شوکی قرار دارد و کار آن ناخودآگاه و خودکار است. این لایه را ما با خزندگان مشترک داریم.

لایه دوم جدیدتر است و می‌توان آن را اختراع پستانداران دانست. در این لایه، عواطف و هیجانات ما عمل می‌کنند. اگر ما چیزی خوفناک را مشاهده کنیم، این لایه به لایه اول سیگنال می‌فرستد تا ما همراه با عاطفه بلرزیم. اگر به کسی عشق و علاقه داشته باشیم و او به ما توجه نکند، این لایه سیگنالی به لایه اول می‌فرستد تا در ما میل به خوردن، به‌ویژه شیرینی، ایجاد شود. اگر موشی گربه‌ای را مشاهده کند، این لایه به لایه اول سیگنال می‌دهد و موش واکنش فشار روانی از خود نشان می‌دهد.

لایه سوم، که مدرن‌ترین و جوان‌ترین لایه عملکردی است، پوسته مغز (قشر مخ) است که در بالای مغز قرار دارد. در نخستینی‌ها (انسان‌نماها و انسان‌ها) این لایه بزرگ‌ترین بخش مغز را تشکیل می‌دهد. وظیفه این لایه شامل حافظه، شناخت، پردازش حسی و ادراکی، تفکر بازتابی و انتزاعی، و روایت‌سازی است. اگر داستانی خوفناک را در کتابی بخوانید، این لایه به لایه دوم سیگنال می‌فرستد و در آن ترس ایجاد می‌شود که به نوبه خود، لایه دوم به لایه اول سیگنال می‌دهد تا ما بلرزیم.

لایه دوم، که به آن سیستم لیمبیک یا عاطفی گفته می‌شود، در طول تطور نوع انسان ویژگی‌هایی کسب کرده است که یکی از مهم‌ترین آن‌ها دوگانگی «ما» و «آن‌ها» است. مغز ما با سرعتی سرسام‌آور این دوگانگی را شکل می‌دهد. تنها ۵۰ هزارم ثانیه لازم است تا مغز ما با دیدن شخصی از نژاد دیگر به حالت احتیاط درآید و ناحیه‌ای در لایه دوم به نام «آمیگدالا» را فعال کند که باعث ترس می‌شود.

یعنی ما با دیدن چهره‌ای نامأنوس یا خلاف «معیار» ذهنی خود، فوراً می‌خواهیم بدانیم که آیا این چهره برای ما خطرناک است یا نه و آیا می‌توانیم به او اعتماد کنیم. تفاوت‌های کوچک می‌تواند به دوگانگی‌های کلان بینجامد و شکاف «ما» و «آن‌ها» را ایجاد کند.

مغز ما تفاوت‌های کوچک را بر اساس جنسیت و نژاد به‌صورت متمایز پردازش می‌کند. هرچه دیگران با ما شباهت بیشتری داشته باشند، بخشی از «ما» می‌شوند و تفاوت‌های کوچک آن‌ها به دسته «آن‌ها» تعلق می‌گیرد. این تمایز با سرعت انجام می‌شود و به حداقل محرک‌های حسی نیاز دارد. این فرایند ناخودآگاه و خودکار است و در نخستینی‌ها و کودکان نیز مشاهده می‌شود. تفاوت‌هایی که مبنای این دوگانگی می‌شوند، می‌توانند ناچیز، دلخواه و حتی اختیاری باشند.

یک مثال از ناچیز بودن این تفاوت‌ها را یکی از دوستانم که مدت‌ها در ایران زندگی کرده نقل می‌کرد: مأموران روزی به‌دنبال جوانان مهاجر افغان بودند تا آن‌ها را به اردوگاه ببرند. کسی متوجه می‌شود که جوانی در تشناب صورت خود را با دو دست می‌شوید. فریاد می‌زند: «این سنی است و افغان است، بیایید بگیریدش!» در حالی که شستن صورت با یک دست یا دو دست، تفاوتی بسیار جزئی است.

زیگموند فروید در رساله «ناراحتی‌های تمدن» این پدیده را «خودشیفتگی تفاوت‌های کوچک» می‌نامد و نشان می‌دهد که چگونه می‌تواند به فرافکنی‌های خشونت‌بار منجر شود.

ما تمایل داریم «ما» را با ویژگی‌های مثبت بیاراییم: ما باارزش‌تر، هوشیارتر، اخلاقی‌تر و باتقواتر هستیم. نشانه‌گرهای دلخواه ما نیز برتری‌های خود را دارند: غذای ما خوش‌مزه‌تر است، زبان ما شیرین‌تر، منطقی‌تر و شاعرانه‌تر است، موسیقی ما برتر است.

یکی از ویژگی‌های رایج این است که ما جرم کسی را که به «ما» تعلق دارد، آسان‌تر می‌بخشیم تا جرمی که از «آن‌ها» سر زده است. این رفتار معمولاً با منطق‌تراشی توجیه می‌شود: ما گاه‌گاهی اشتباه می‌کنیم، اما آن‌ها «ذاتاً» بد هستند.

«آن‌ها» نه‌تنها برای ما تهدید هستند، بلکه گاهی موجب تنفر و انزجار نیز می‌شوند. بخشی از مغز به نام «اینسولا» با دیدن غذای فاسد فعال می‌شود و احساس چندش ایجاد می‌کند. در انسان، این بخش کارکرد استعاری نیز دارد؛ یعنی تنفر اخلاقی و زیبایی‌شناختی نیز در آن پردازش می‌شود. بدین‌ترتیب، تنفر می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از «آن‌ها» عمل کند.

رابطه تفکر و احساس (لایه سوم و دوم) در مورد «آن‌ها» غالباً شامل منطق‌تراشی برای توجیه احساسات ماست. انسان‌ها به حرکات پیچیده ذهنی متوسل می‌شوند تا موارد استثنایی را توضیح دهند: مثلاً اگر یکی از «آن‌ها» به ما کمک کند، می‌گوییم «او با بقیه فرق دارد».

ظرفیت شناختی ما برای تعمیم، تصور آینده، استخراج اهداف نهفته و استفاده از زبان، به ما کمک می‌کند تا این شناخت‌ها را با دیگر «ما»ها هم‌تراز کنیم. با وجود اهمیت شناخت و تفکر، هسته مرکزی این فرایند عاطفی، هیجانی و خودکار است.

این مکانیزم باعث می‌شود که نتوانیم شهود خود را به‌خوبی مدلل کنیم و فقط بگوییم «مطمئنیم» که آن‌ها در اشتباه‌اند.

نتیجه بحث این است که می‌توانیم سخن کانت را تکرار کنیم که انسان از «چوب کج» ساخته شده است و به راه آوردن او کار ساده‌ای نیست. اگر چنین بود، دست‌کم در چهار هزار سال گذشته، ادیان، فلسفه‌های اخلاقی و عرفان می‌توانستند این دوگانگی را از میان بردارند، اما تا کنون موفق نشده‌اند.

ضیا صدر: در نهایت، آیا می‌توان نوعی «عقلانیت متعادل» بازسازی کرد که نه به خشونتِ عقلانی‌شده تن دهد
و نه به بی‌عملی اخلاقی، و اگر چنین است، مبنای آن چیست؟

نادر نورزایی: برای پاسخ به این پرسش، لازم می‌دانم به رساله‌ای از پیتر سلوتردایک، فیلسوف آلمانی، متوسل شوم. این رساله تحت عنوان «از اهلی‌سازی انسان تا متمدن شدن فرهنگ‌ها» که در مجموعه مقالات وی در کتابی با نام «در قرن بیستم چه گذشت» آمده است، شرح داده شده است. بخش پایانی این رساله عنوان «مهار حیوان وحشی به نام فرهنگ» را دارد.

زمانی که فرهنگ‌ها خود نظام‌های اهلی‌سازیِ اهلی‌نشده‌اند، یعنی در درون خود انسان‌ها را در چارچوب نظمی نمادین اهلی می‌سازند، اما خودشان ناآهلی باقی می‌مانند (جنگ به راه می‌اندازند، رقابت ناسالم می‌کنند و در رابطه با پیرامون خود به‌صورت غیر اهلی عمل می‌کنند)، لازم است فرهنگ‌ها، که واحدهای قطب‌بندی‌شده برای بقا هستند، در طرح خویش تجدیدنظر کنند. در اینجا مفهوم همبستگی اهمیت مهم بین‌فرهنگی دارد. اهلی‌سازی فرهنگ، از نگاه سلوتردایک، شامل سه مرحله است که با طبیعت مسئله سازگار است.

مرحله اول زمانی شکل می‌گیرد که چندین واحد فرهنگی برای بقا، با تقلید از یکدیگر، در سطحی قرار می‌گیرند که همدیگر را تحمل و کنترل می‌کنند. در این مرحله، ما شاهد خلع سلاح طرفین نیستیم، بلکه نوعی مهار متقابل را مشاهده می‌کنیم. این مرحله، متمدن‌شدنِ بسط‌یافته را ممکن می‌کند. در این مرحله، رابطه بین‌اتنیکی و بین‌دولتی از راه دیپلماسی ممکن می‌شود. بازتاب قانونی این مرحله، همان حقوق عمومی در جریان تمدنِ آغاز مدرنیته در اروپا است. واضح است که در این مرحله، امکان بازگشت وجود دارد، زیرا هنوز طبیعت فرهنگ به‌عنوان واحد بقا تغییر نکرده است.

مرحله دوم، مهار قطب‌بندی‌های فرهنگی یا مرحله وابستگی متقابل است. در این مرحله، فرهنگ‌ها منافع حیاتی خود را چنان با یکدیگر پیوند می‌دهند که می‌توان آن را به‌عنوان یک واحد بقای با نظم عالی تصور کرد. این مرحله را می‌توانیم امروز در اتحادیه اروپا مشاهده کنیم که در آن، احتمال جنگ و خشونت در میان اعضا به حداقل رسیده است. در این روند، رقبای قدیمی در یک واحد بزرگ‌تر تلفیق می‌شوند و یک جریان جذابِ خودمهارکننده شکل می‌گیرد. اتحادیه اروپا یک واحد سیاسیِ مهار متقابل است. بدون شک، در این‌گونه واحدها نیز نیروهای گریز از مرکز مشاهده می‌شود. برای مثال، در نتیجه رفراندوم قانون اساسی اروپا در فرانسه و هلند در سال ۲۰۰۵، بخش قابل توجهی از مردم، دولت ملی خود را واحد بقای مهم‌تری نسبت به اتحادیه اروپا می‌دانستند؛ هرچند این نوعی توهم است، زیرا هر دو کشور نیازهای خود را در چارچوب اتحادیه اروپا تأمین می‌کنند.

مرحله سوم، مهار حیوان وحشی به نام فرهنگ زمانی شکل خواهد گرفت که واحدهایی که ساموئل هانتینگتون آن‌ها را «تمدن‌ها» می‌نامید (غرب، اسلام، هند، چین، آفریقا و آمریکای لاتین)، میان خود سطحی از پیوند و وابستگی متقابل ایجاد کنند که به‌نوبه خود، آن‌ها را در رابطه با پیرامون‌شان از حالت ناآهلی فراتر برده و اهلی سازد. گرچه روند کلی جهان به این سمت است، اما هنوز از سطح مهار متقابل فراتر نرفته است. به‌ویژه در مرزهای این واحدهای بزرگ، منازعات خشن بروز می‌کنند؛ مانند تنش میان آمریکا و چین، یا میان غرب و جهان اسلام. این واحدها هنوز فاصله زیادی تا قرار گرفتن زیر یک «چتر مشترک» دارند.

در این میان، یک واحد بقای فرهنگی، یعنی آمریکا، نقش دوگانه‌ای تراژیک ایفا می‌کند: از یک‌سو ادعای رسالت متمدن‌سازی در سطح جهان را دارد و از سوی دیگر، سیاستی بدوی مبتنی بر منافع محلی را در پیش می‌گیرد. آن‌ها نوعی تئاتر تمدنی اجرا می‌کنند که در آن، هم‌زمان در نقش اهلی‌کننده و حیوان وحشی ظاهر می‌شوند. بدین‌وسیله، ایالات متحده اندیشه‌هایی را که برای عبور از مرحله قطب‌بندیِ مهارکننده ضروری‌اند، به مخاطره می‌اندازد.

یکی دیگر از نکات مهم در نگاه سلوتردایک، مسئله جمعیت است. این مسئله به روابط درونی فرهنگ‌ها مربوط می‌شود. در همه فرهنگ‌ها لازم است که با در نظر گرفتن سازگاری با شرایط زندگی اقتصادی-اجتماعی، نرخ تولیدمثل کنترل شود. این به معنای مقابله با تولیدمثل بی‌رویه در فقیرترین اقشار از یک‌سو، و نیز مقابله با سیاست‌های عمدی افزایش جمعیت در برخی کشورها از سوی دیگر است. در کشورهای عربی، بین سال‌های ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۰، جمعیت از ۱۵۰ میلیون به ۱۲۰۰ میلیون نفر رسیده است که رشدی هشت‌برابری را نشان می‌دهد. این نوع رشد، حامل ظرفیت بالای خشونت است. به‌ویژه جوانان ۱۵ تا ۳۰ ساله، گروهی با ریسک بالا در فرایند اهلی‌سازی هستند که می‌توانند فرهنگ خودی را از درون به مخاطره اندازند.

مطالعات مؤسسات تحقیقات استراتژیک نشان می‌دهد که در کشورهای آفریقایی و عربی، در دو دهه آینده، صدها میلیون جوان آماده مشارکت در منازعات و قطب‌بندی‌ها خواهند بود. بخشی از این جوانان ممکن است در خدمت برنامه‌های انتحاری مذهبی قرار گیرند.

در نتیجه‌گیری می‌توان گفت که هرچه انسان‌ها، به‌ویژه رهبران سیاسی، بتوانند پیوند میان انسان‌ها را تقویت کنند و روابط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود را به هم پیوند دهند و از عقلانیت افقیِ جست‌وجوی مشترکات بهره ببرند، احتمال شکل‌گیری عقلانیت متعادل و رفتار اخلاقی بیشتر خواهد شد.

اخلاق زمانی رشد می‌کند و به عمل درمی‌آید که انسان‌ها در رفاه و صلح زندگی کنند. تنازع و کشمکش، اخلاق را زایل می‌کند. متأسفانه، با مشاهده سیاست خودخواهانه آمریکا در دوره ترامپ و توهم دستیابی به سرزمینی که در تورات به یهودیان وعده داده شده است، و نیز سیاست‌های مبتنی بر اشغال و خشونت در منطقه، امروز پیوند دادن انسان‌ها و فرهنگ‌ها به معمایی ظاهراً حل‌ناشدنی تبدیل شده است.

با این حال، انسان چاره‌ای ندارد جز آن‌که در پرتو عقلِ پیونددهنده عمل کند، همبستگی با نوع بشر را در مرکز توجه قرار دهد، منابع جهان را به‌صورت اشتراکی استفاده کند و نظامی مبتنی بر اقتصاد تعاونی ایجاد نماید، اگر قرار است به سرنوشت دایناسورها دچار نشود.