تشریح قرآنیِ پناهندگی مسلمانان به جهان غیرمسلمان با تمرکز بر ایران و افغانستان

ضیا صدر

قرآن کریم، برخلاف خوانش‌های احساساتی یا انسان‌دوستانهٔ رایج، مسئلهٔ مهاجرت را در چارچوب «حق فردی برای آسایش» تعریف نمی‌کند. مهاجرت در قرآن، بخشی از اخلاق مسئولیت است؛ کنشی که تنها در نسبت با حقیقت، ظلم، امکان اصلاح، و غایت انسان معنا پیدا می‌کند. به همین دلیل، قرآن هرگز مهاجرت را به‌طور مطلق ستایش نمی‌کند و حتی در مواردی آن را موضوع داوری سخت قرار می‌دهد.

در سورهٔ نساء، آیات ۹۷ تا ۱۰۰، یکی از شفاف‌ترین معیارهای قرآنی در این باب ارائه می‌شود. آیه با یک اتهام آغاز می‌شود، نه با دلسوزی:

«إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ» (نساء، ۹۷)

«ظلم به نفس» در اینجا به‌هیچ‌وجه به معنای خطای اخلاقی فردی یا ضعف شخصیتی نیست؛ بلکه به معنای سلب امکان شکوفایی وجودی خویش از طریق ترک مسئولیت تاریخی است. فرشتگان نمی‌پرسند: «چرا رنج کشیدید؟» بلکه می‌پرسند: «در چه وضعی بودید؟» یعنی جایگاه شما در نسبت با حق، جامعه، و امکان کنش چه بود؟

پاسخ آنان ـ «ما مستضعف بودیم» ـ پاسخی است که امروز نیز به‌وفور شنیده می‌شود. اما قرآن این پاسخ را به‌خودی‌خود نمی‌پذیرد و بلافاصله آن را می‌آزماید:

«أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا؟»

یعنی اگر واقعاً مستضعف بودید، چرا هجرت نکردید؟ این پرسش، هجرت را وظیفهٔ مستضعف واقعی می‌داند، نه حق هر ناراضی. سپس قرآن مرز را دقیق‌تر می‌کند:

«إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ… لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا» (نساء، ۹۸)

اینجا «ناتوانی واقعی» تعریف می‌شود: ناتوانی از چاره‌جویی، ناتوانی از یافتن راه، ناتوانی از تصمیم مؤثر. این آیه، هرگونه تعمیم احساسی مفهوم استضعاف را از اساس رد می‌کند.

حال اگر این معیار را بر وضعیت ایران و افغانستان منطبق کنیم، پرسش اساسی این است: آیا اکثریت مهاجران اخیر، در این تعریف قرآنی، مستضعف‌اند؟

در مورد ایران، بخش قابل‌توجهی از مهاجرت‌ها ـ به‌ویژه مهاجرت نخبگان، طبقهٔ متوسط تحصیل‌کرده، و فعالان فرهنگی ـ نه از سر ناتوانی مطلق، بلکه از سر فرسودگی روانی، بی‌صبری تاریخی، و میل به رهایی از پیچیدگی مسئولیت اجتماعی صورت گرفته است. این مهاجرت، بیش از آنکه پاسخی به ظلم غیرقابل‌تحمل باشد، واکنشی است به دشواری زیستن در وضعیت تعارض.

از منظر قرآن، چنین کنشی دقیقاً ذیل «ظلم به نفس» قرار می‌گیرد: انسانی که می‌توانست بماند، هزینه بدهد، اصلاح کند یا دست‌کم درگیر بماند، اما ترجیح داده است از میدان خارج شود، نه مظلوم است و نه معذور؛ بلکه متهم است، هرچند خود را قربانی بداند.

پیامد این خروج، صرفاً کاهش نیروی انسانی نیست. مهاجرتِ بی‌هجرت، نوع خاصی از دیاسپورا تولید می‌کند: دیاسپورایی که از یک‌سو خود را «نجات‌یافته» می‌داند و از سوی دیگر، با نوعی خشم فروخورده و عقدهٔ اثبات، به تخریب میدان رهاشده می‌پردازد. شورش‌های اخیر ایران، که در آن به‌بهانهٔ گرانی، بیش از صد هزار کتاب، ده‌ها مدرسه، صدها مرکز درمانی و مسجد به آتش کشیده شد، نمونه‌ای عینی از این وضعیت است.

قرآن برای چنین کنش‌هایی واژه‌ای روشن دارد:

«وَإِذَا تَوَلَّىٰ سَعَىٰ فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ» (بقره، ۲۰۵)

فساد، در این آیه، نابودکردن زیرساخت‌های حیات است، نه صرف مخالفت سیاسی. تحریک این تخریب از بیرون، بدون پرداخت هزینهٔ ویرانی، مصداق روشن فتنه است؛ زیرا فتنه، در منطق قرآن، وضعیتی است که در آن تخریب به‌نام اصلاح عرضه می‌شود و مرز حق و باطل مخدوش می‌گردد.

پناهندهٔ مسلمان در غرب: از صیدِ خشونت معرفتی تا صیادِ ناخواسته

این بخش به‌عنوان حلقهٔ واسط نظری میان «هجرتِ بی‌هجرت» و «فتنهٔ دیاسپورایی» افزوده می‌شود تا هم‌زمان «قربانی‌بودن» و «عامل‌بودن» پناهنده توضیح داده شود، بی‌آنکه تحلیل به ساده‌سازی اخلاقی فروکاهد.

خشونت معرفتی، آن‌گونه که در دستگاه مفهومی این پروژه صورت‌بندی می‌شود، خشونتی است که نه از طریق گلوله و زندان، بلکه از راه تحریف معنا، دستکاری روایت، و مصادرهٔ تجربهٔ زیسته اعمال می‌شود. این خشونت، انسان را نه با زور، بلکه با تغییر چارچوب فهم، از خودش جدا می‌کند. پناهندگان مسلمان در غرب، به‌ویژه ایرانیان و افغان‌ها، در معرض شدیدترین شکل این خشونت‌اند؛ زیرا آنان در نقطه‌ای ایستاده‌اند که رنج، هویت، و روایت، همگی قابل بهره‌برداری‌اند.

در گام نخست، پناهنده صید خشونت معرفتی می‌شود. نظام‌های معرفتی مسلط، رنج او را تنها در صورتی به‌رسمیت می‌شناسند که به «شهادت علیه وطن»، «اتهام به فرهنگ»، یا «نفی کلی سنت» ترجمه شود. رنج‌های واقعیِ غربت ـ تنهایی، تبعیض، فروپاشی خانواده، بحران هویت و تحقیر پنهان ـ یا نادیده گرفته می‌شود یا باید پنهان بماند؛ زیرا با روایت نجات‌بخشِ غرب ناسازگار است.

در این نقطه، پناهنده می‌آموزد: اگر رنج اینجا را بگویی، شنیده نمی‌شوی؛ اما اگر رنج آنجا را بزرگ‌نمایی کنی، دیده می‌شوی. این آستانهٔ چرخش است؛ جایی که صید، آرام‌آرام به صیادِ ناخواسته بدل می‌شود.

در مرحلهٔ دوم، پناهنده به عامل بازتولید خشونت معرفتی تبدیل می‌گردد. برای بقا، اعتبار نمادین، یا توجیه تصمیم وجودیِ خود، تصویری یک‌سویه و اغراق‌شده از جامعهٔ مبدأ می‌سازد؛ تصویری که در آن تاریخ سراسر شکست، فرهنگ سراسر عقب‌ماندگی، دین سراسر خشونت و مردم سراسر ناآگاه تصویر می‌شوند. این روایت غالباً از سر خوددفاعی روانی تولید می‌شود، نه خیانت آگاهانه؛ اما پیامد آن ویرانگر است.

جامعهٔ مبدأ این روایت را ـ به‌ویژه در شرایط بحران ـ مصرف می‌کند. جوانی در تهران یا کابل، رنج خود را با «تصاویر عاریتیِ موفقیت» دیاسپورا مقایسه می‌کند: نان، نظم، آزادی‌های ظاهری، مصرف. آنچه پنهان می‌ماند، بهای این تصاویر است: تنهایی، بی‌ریشگی، تحقیر خاموش و ازهم‌گسیختگی معنایی.

قرآن این وضعیت را با مفهومی عمیق توضیح می‌دهد:

«يُرَاءُونَ النَّاسَ» (نساء، ۱۴۲)

ریا، صرفاً تظاهر دینی نیست؛ نمایش گزینشی واقعیت نیز ریا است. نمایش ظواهر عاریتیِ زندگی در غرب، همراه با پنهان‌کردن رنج‌های وجودی آن، در همین چارچوب می‌گنجد. این ریا، پیامدی تمدنی دارد: فلج‌شدن ارادهٔ جمعی در جامعهٔ مبدأ.

در این نقطه، فتنه متولد می‌شود. فتنه، در منطق قرآن، وضعیتی است که در آن حقیقت پوشانده می‌شود و امکان تشخیص از مردم سلب می‌گردد. وقتی امید اجتماعی نه به اصلاح، بلکه به خروج گره می‌خورد؛ وقتی جامعه در انتظار «فرصت پناهندگی» منجمد می‌شود، خشونت معرفتی به هدف خود رسیده است، بی‌آنکه نیازی به سرکوب مستقیم باشد.

قرآن دربارهٔ چنین اعوجاجی هشدار می‌دهد:

«وَفِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا» (بقره، ۱۰)

مرض قلب، الزاماً نفاق آگاهانه نیست؛ اعوجاج تدریجی ادراک است. انسانی که هم‌زمان از مبدأ بد می‌گوید، از مقصد بد می‌گوید، آرزوی بازگشت دارد اما از بازگشت امتناع می‌کند، در این اعوجاج گرفتار است: نه معنا دارد، نه عزت، و نه آرامش پایدار.

در افق نظریهٔ «هجرت معکوس»، این وضعیت نشانهٔ فقدان تعادل است. انسان متعادل، حتی اگر مهاجرت کند، رنج را پنهان نمی‌کند و ظواهر را مطلق نمی‌سازد. او می‌داند پنهان‌کردن رنج، خود شکلی از خشونت است و آشکارکردن ظواهر بدون بهایشان، خیانت به حقیقت.

هجرت معکوس، از همین‌جا آغاز می‌شود: بازگشت از روایت‌سازی به شهادت؛ از تفاخر به صداقت؛ و از خشونت معرفتی به تقوای معرفتی. این بازگشت، پیش از آنکه جغرافیایی باشد، اخلاقی و وجودی است.

در افغانستان، صورت مسئله متفاوت اما ریشه‌ای‌تر است. جامعه‌ای که بخش عمده‌ای از آن پیشاپیش از نظر معنایی مهاجرت کرده است. مصرف دائمی محتوای دیاسپورای غرب‌نشین، همراه با کمک‌های مالی پراکنده، وابستگی ذهنی ـ عاطفی‌ای ساخته که نتیجه‌اش فروپاشی اعتمادبه‌نفس جمعی است. مردم نه‌تنها به آیندهٔ سیاسی، بلکه به تاریخ، فرهنگ و جغرافیای خود با بدگمانی می‌نگرند.

این وضعیت، از منظر قرآن، مصداق «وَهَن» است:

«وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ…» (آل‌عمران، ۱۳۹)

وقتی اکثریت جامعه نجات را فقط در ترک وطن می‌بیند، جامعه از فاعلیت تاریخی استعفا داده است:

«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ» (رعد، ۱۱)

در چنین وضعیتی، امید به فرار جایگزین ارادهٔ اصلاح می‌شود و حرکت اجتماعی متوقف می‌گردد.

اقلیت بسیار اندکی که واقعاً ادغام شده‌اند و تکلیفشان با خود روشن است، استثنا هستند؛ و همین استثنا بودن، قاعده را تأیید می‌کند.

اگر با منطق سنن قرآنی آیندهٔ این مهاجرت را احتمال‌سنجی کنیم، چند مسیر محتمل است: تداوم روند موجود با فرسایش عمیق‌تر جوامع مبدأ؛ تشدید بحران هویت در دیاسپورا؛ شکاف نسلی که روایت مظلومیت را بی‌اعتبار می‌کند؛ و بازگشت‌های محدود از سر خستگی و شکست معنایی.

قرآن راه دیگری نیز می‌شناسد: نه خروجِ بی‌تعهد، بلکه ماندنِ شجاعانه یا هجرتی که واقعاً «فی‌الله» باشد:

«وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي اللَّهِ…» (عنکبوت، ۵۶)

هجرتی که فی‌الله نباشد، نه نجات می‌آورد، نه عزت، و نه آینده.

.