به افغانستان آیا میشه کمک کرد؟
ذات آدمی باردار اندوهها، دلتنگیها، آرزوهای و تمناهای و نیازهای جانگداز و بیپایانی است که در بساموارد نمیشه متعلقی برای آنها یافت. خواستی وجود دارد که موضوعش را بهراحتی نمیتوان یافت، دلتنگی که بهسادگی متعلقی برایش نمیشود جست.
انسان بهسان روزنه مجهولی است که روزمرگیاش باعث کوری بیشتر آن میگردد. خواست دارد، اما نمیداند چیست مطالبه دارد ولی نمیداند که دقیقاً آن چیست، نگران و دلتنگ است، اما نمیداند دقیقاً برای چه؟ پیچیدگی و ناشناختگی انسان از همین مشکل ناشی میشه!
مشکل آدمی طوری است که هیچکسی نمیتواند برای او کاری بکند، هرگاه خودش توانست سکان کار را دستش بگیرد دیگران میتوانند به او کمکی نمایند؛ بنابراین انسان طوری پدید آمده است که طبیب بیماریاش خودش است و دیگران در صورتی میتوانند برای او کاری کنند که او بتواند کمکها را دریافت کند. بسیاری از روانشناسان و دین شناسان بدین باورند که جهان پر از امداد است اما کسانی که بتوانند این امدادها را دریافت کند، بسیار اندک است.
هیچ کاری نمیشه برای کسی کرد مگر اینکه خودش بخواهد.
مردم افغانستان دچار این مشکلاند که قابلیت و ظرفیت دریافت کمک را ازدستدادهاند. کسانی که به چنین ناتوانی مبتلا گردند امدادها و کمکهای جاری در جهان در بسا موارد به زیانشان تمام میشه!
افغانها اسیر بحران فرار از مسئولیت هستند، این بحران باعث تنبلی شده است، بدین روی همه از کارهایی که مستقیماً به آنها ارتباط میگیرد به نحوی فرار میکنند و تلاش میکنند آن را به دوش دیگری اندازند.
افغانها در پیش برد مسئولیتهای فردی از بهداشت فردی گرفته تا مسئولیتهای اجتماعی فرار میگریزند و تلاش میکنند که دیگری را به استخدام بکشند و درنهایت دیگری را مقصر جلوه دهند. این حالت باعث تنبلی روانی و ناتوانی از دانستن ریشه مشکلات و حل آنها میگردد.