تأمّلی دیگردر باب ماهیت دنیا

سیدضیاء‌الدین صدر [1]

«او خدایی است دنیا را مسکن آفریدگان برگزید و پیامبران را به راهنمایی جن و انس فرستاد تا دنیا را آن گونه که هست شناسانند و از زیان هایش برحذر دارند و با طرح مثل‌ها عیوب دنیا‌پرستی را نشان دهند.»[۱] 

چکیده

از آنجا که دنیاگرایی آدمي را به نازل ترين و زشت ترين رفتارها وامی‌دارد، شناخت دنیا و دوری جستن از آن، از دغدغه‌ها و ارزش‌هاي اساسی دین به شمار می‌رود. متعلق واژه دنیا در عرف دین‌داران غالباً مبهم مطرح می‌شود و این ابهام به خاطر آن است که در سنت دینی ما دنیا گاهی به معنی نشئه طبیعت و گاهی نیز به نوع نگاه ما نسبت به آن، اطلاق شده است.

در این نوشتار، واژة دنیا به  مثابه وصفی دانسته شده که موصوف آن، نوع نگرش و گروش آدمی به هستی است. این نگرش، موقعيت رواني ويژه‌اي است كه آدمي با آن دست به تأويل و تفسير جهان مي‌زند، اهدافي را براي خود در نظر مي‌گيرد و با آن نقشه مي‌كشد. اين ديدگاه دوبين، امور ناپايدار پيرامون را هدف قرار مي‌دهد و همة استعدادها و توان انسانی را در خدمت اشیاء و کالا، صرف و باطل مي‌كند. شخص دنیوی نگر با بنیاد قرار دادن شخصیت مجازی و پنداری خویش به  چشم پوشی واقع و وازنش معیارهای بیرونی از قبیل وحی، عقل ، خرد­جمعی و... دست می زند. روان، اندیشه و رفتار آدمی را از شفافیت و سلامتی باز می‌دارد.

كليد واژه‌ها: حيات دنيا، حيات‌ طيبه، حيات آخرت، نگرة دنيوي، هوي.


 

مقدمه

 همه می‌دانیم که اکثر مردم عالم بدگویی دنیا می‌کنند و خود گرفتار آن هستند! و فراوان که امر حقی را دنیا نام می‌کنند و آن را مذمت می‌نمایند! و امر باطلی را ترک دنیا نام می‌نهند و خود را بدان می‌ستایند! و این از آفات روشن دینداری مردمان است. برای سلامت دینداری خود باید دنیا را بشناسیم. شناخت و آشنایی با دنیا از رسالت‌های این‌جهانی مؤمن به شمار می‌آید. چگونگی پذیرش نسبی یا واپس زني دنیا بدون تصویر صحیح آن، هرگز حاصل نخواهد‌ شد.

به اندازه‏اى كه اين مطلب[مذمت دنیا] به گوش مردم خورده هيچ مطلب ديگر به گوش‌شان نخورده است. اين مطلب ‍[شناخت و دوري از دنيا] با تربيت و اخلاق مردم و نوع توجهى كه بايد به مسائل زندگى داشته باشند مربوط است، از اين نظر در درجه اول اهميت است. اگر ماهيت دنيا به طرز خوب و معقولى تفسير شود، در تهذيب اخلاق، عزت نفس، بلندى نظر، خوشبختى فردى و حسن روابط اجتماعى مردم، فوق العاده مؤثر است، و اگر به طرز نامطلوبى تفسير شود، موجب تخدير و بى حس كردن اعصاب و بى‌قيد كردن آنها و سر منشأ همه نوع بدبختى و بيچارگي‌هاى فردى و اجتماعى خواهد شد.[3]

این نوشتار با رويكرد تحليلي - توصيفي، در پی یافتن پاسخ‌هایی برای پرسش های زير است. اين‌كه حقیقت دنیا کدام است؟ معنا و مفهوم صحیح آن چیست؟ آیا مذمت  دنیا در نصوص، به نظام تکوین برمی گردد یا به نوع نگرش انسان؟ آیا عناصر خارج از حیطه درون ما نظیر مال و منال و در مجموع جهانی که در آن زندگی می کنیم، دنیا است؟ آیا اشیاء پیرامون مصادیق دنیا هستند، و دل در گرو آن ها نهادن دنیا گرایی محسوب می‌شود و نیز آیا همین امور به عنوان دنيا مشمول لعن و طعن نصوص دینی ما قرار می گیرد؟

 

 ضرورت بهورزی کلمات

واژگان و مفاهیم از دید زبان شناسان، همانند موجودات زنده، زاده می شوند، رشد می کنند و زمانی هم معنی زبونی در آنها جای می‌گیرد و در نتیجه گرد پیری روی آن ها نشسته و می میرند. در اين ميان الفاظ و كلماتي وجود دارند كه مايه‌دار و سخت‌جانند، روند طبيعي روي آنها كمتر اثر گذار است، به همین جهت خیانت‌پیشگان كلمات از اين دست را مسموم، آلوده و بي‌اعتبار مي‌كنند و در نتيجه منزوي كرده و از پاي درمي‌آورند.

یکی از راه های پویایی و تولید اندیشه  و نوآوری فکری، بازنگری کلمات و مفاهیمی جاری در بستر فرهنگ است؛ به ویژه مفاهیمی که دچار آفت زدگی و کرختی در زایندگی معنا شده‌اند. این کار در تأسیس نظریات و احیاء علوم، فراوان به کار می‌آید، به همین دلیل دانشمندان قبل از ورود به هر مسأله‌ای نخست تکلیف خود را با مفاهیم و واژه‌ها روشن می‌کنند؛ سپس وارد تبین و اثبات عناوین مرتبط با موضوع تحقیق خود، می‌شوند.

سوداگران دين‌فروش برای رسیدن به شهرت، ثروت، اعتبار اجتماعی و قدرت، رفتارهای خود را با تحریف و تأویل مفاهیم می آرایند. و با اين كار خود ‌در طول تاریخ وجدان های زیادی را به رخوت و شک و امهال مبتلا کرده‌اند. از این رو، برخي از مصلحان اجتماعي نخستين راهكار تغيير فرهنگي – انساني را اصلاح و بازسازي كلمات دانسته‌اند. بدین سبب لازم است دست به  غبار روبی از صورت مفاهیم جاری در بستر اجتماعی زده شود تا کاربران آن، از این طریق، هندسه  مفاهیم دست‌خوش تغییر را بازیابند و مرزهای مسئولیت خویش را دقیق تر بشناسند و کمتر دچار اشتباه، تردید و توهّم شوند. براي پيرايش قذورات، گرد و غبار تاريخ و دسيسه‌هاي سوداگران و دنياداران به نظر مي‌رسد، به بنيادها و منابع اوليه ديني بايد برگشت. چون مهم‌ترين جايگاه‌هاي كه كلمات را توليد يا بازتوليد مي‌كنند، اديان هستند.

 با عرض تأسف در جوامع ديني نيز همين الفاظ و كلمات دچار دست‌مالي و آلودگي مي‌شوند، به همين دليل براي شفاف‌سازي و شست‌وشو و عبار روبي، علاوه بر توجه به وضع زمانه و تاريخ، بايد به تجارب ناب مؤمنانه و منابع اصيل دين رجوع گردد. با توجه به آن چه گفته آمد، جا دارد برخی از مفاهیم و واژگان جاری در بستر سنت دینی، بازاندیشی و بهورزی شوند. تا نقاط بیهوده و کم معنی و اضافی از دل آن‌ها پیراسته و نکات معنادار و تأمل برانگیز به آن ها افزوده شود.

 

در بارة لفظ و کلمه

هرچند از وضع و شكل نخستين آدميان در جهان سخن دقيق و علمي ارائه نشده است. اما مي‌توان تخمين زد كه پيش از ورود آدمی در میدان حیات، گویي چیزي در بستر طبيعت وجود نداشته و یا اين‌كه در خور توجه قرار بگيرد نبوده‌است. علاوه بر اعيان و اشياء خارجي حتي اسم، مفهوم، تصور، تصدیق و حکم، و هیچ يك از مصالح تفكر وجود نداشته است. از برخي روايات و داستانهاي ديني به نحوي دانسته مي‌شود كه حتی خداوند نيز در زماني كه انسان نبوده، از ناآشکارگي خويش ناخشنود بوده و در غیب‌الغيوب خود تنها و پنهان حضور داشته است.

هرچند نمي‌توان وجود اشيا را پيش از انسان، در عرصه طبيعت منكر شد، اما با وجود این، اشیاء گویا همه آن هويت، نام، نشاني و آثاري را كه اكنون دارند، نداشته‌اند. سنک، آب، کوه و اقیانوس، گویا «سنک، آب، کوه و دریا و اقیانوس» نبوده‌ و از دايرة تعيّن و تشخص بيرون بوده‌اند.

 آدمی وقتی پا به عرصه وجود نهاد، به پیرامون خویش نگریست و با هستي هاي ديگر مواجه شد، نیازمندی خود را به اشیاء درك كرد. اما اين‌كه جهان فرارو را در مجموع چه يافت، معلوم نيست، شاید جهان را آوار بی معنا و تلّی از خاک و امور از هم گسیخته یافت. شاید هم هستی را بسان کشتی به هم پیوسته و زنجیرهای به  هم آویخته، تصديق کرد. علی رغم برداشت‌هایش؛ چون خودش را معجون و پیمانه ای از نیاز دید براي بهره گيري از اشياء پيرامون، به ترتیب، آنها را نام نهاد و در طی این نام‌گذاری، اشياء را از یکسانی و بی‌معنایی رها ساخت.­ آثار و كاركردهاي هريك را در منظومة جهان، روشن و مشخص كرد، و بدین ترتیب زبان به وجود آمد.

زبان آدمي را با محیط(زیستگاه خاکی) و جهان در برگیرنده اش از یک سو و انسان با انسان را از سوی دیگر، مرتبط مي‌كند. چنان‌که یک ارگانیسم زیستی در پوست کشیده شده است، افراد یک جامعه به توسط زبان پیوند خورده‌اند. آدمی به یاری ابزارها، شیوه های کار، گروش ها و باور داشت های خویش که همه ناشی از زبان است، با زیستگاه خاكي‌اش پیوند برقرار مي‌كند. در محيط زبان است كه عناصر پيرامون بر انسان آشكار مي‌گردد و وجود آدمي معني‌مي‌يابد، دانايي و ناداني او پديدار مي‌گردد.

در حوزه‌هاي حياتي انسان از قبيل: تفكر، خلاقيت، رفتار و انتقال پيام، كلمات بيش از اندازه داراي اهميت هستند. جديداً انديشمندان به اهميت كلمه و كلام در زمینة توليد دانش‌ها، انديشه‌ها و رفتارها دست يافته‌اند و دانش‌هاي گوناگوني را پيرامون مسأله زبان شكل داده‌اند. در سنت ديني ما نيز كلمات داراي جايگاه بس رفيع بوده است که به تعبير روايات: عالم آفرينش با كلمة «كن»‌ جامة وجود به تن می‌کند.[4] اسلام با اقرأ آغاز شد، پيوند انسان با خداوند از طريق «بسم الله...» نماز(كه كلمه و كلام است) اتفاق مي‌افتد، بيداري‌هاي فردي و اجتماعي و زنده شدن در قيامت تنها با نغمه، نفحه، و نفخة كه طنين نواي الهي‌اند، صورت مي‌پذيرد.

زندگی دنیا همانند اقیانوس، گرداب های هلاکت آور، امواج سهمگین و تندبادهای وحشت افروز دارد. فقر و ناداری، درد و اندوه، دلهره و آشفتگی خاطر، پیکره  زندگی را تکانة سخت داده و آن  را دگرگون می سازد. برای کاهش دردها و مشکلات، خود را ناگزیر از هم‌کاری و همدلی است، پیش زمینة این تعامل و مساعدت، هم زبانی و همدلی است. هم‌زبانی و گفت وگو، به توليد و خلق کلمات و مفاهیم نیازمند است. بعد از فرایند پدیداری کلمات و مفاهیم، آدمی به ابداع و معنابخشی جهان خویش توفیق ‌يافت.

رابطه تفکر و واژه ها

 در باور برخی از زبان‌شناسان به‌ويژه پیروان مکتب تحلیلی زبان، آدمی با کلمات می‌اندیشد. برخی اساسا تفّکر را سخن گفتن ذهنی دانسته‌اند:

ابزار اصلی اندیشه و استدلال ... [و] نقل و انتقال اندیشه‌ها و تفهیم و تفّهم همواره به وسیله الفاظ، صورت می‌گیرد و همان‌گونه که مفاهیم، نقش مرآت و آینه را برای امور خارجی، ایفا می‌کنند، الفاظ نیز همین نقش را نسبت به مفاهیم، بازی می‌کنند. و میان الفاظ و مفاهیم آن‌چنان رابطه مستحکمی به وجود مي‌آيدکه غالباً هنگام فکر کردن، الفاظ حاکی از مفاهیم به ذهن می‌آیند و بر این اساس، الفاظ را وجود لفظی اشیا نامیده‌اند چنان‌که مفاهیم را وجود ذهنی آنها تلقی کرده‌اند.[5]

 ابن سینا ضرورتِ احتیاج به الفاظ را چنین شرح می‌دهد:

خاصه آنکه برای فکر آدمی محال است که معانی را در ذهن بدون الفاظ مطابق آنها تخیل کند بلکه ملازمه لفظ و معنا تا آنجاست که رویّت و تفکر گویی نجوای با خود و حدیث نفس است که به وسیله کلمات مخیل انجام می‌گیرد.[6]

اهمیت الفاظ تا جایی است که برخی از اندیشمندان تقدم فکر بر زبان را مورد تردید قرار داده‌اند.[7] سخن و كلمه در منظومة حيات معرفتي و عملي انسان به قدري اهيميت دارد كه در مأثورات ديني، فراوان مي‌بينيم كه چگونه هستي و آفرينش آن با زبان و كلمات گره خورده است. ملك الشعرا، صباي كاشاني با استفاده از قرآن و روايت اين نكته را به خوبي در شعر خود آورده است كه:

جهانبان جهان از سخن آفريد                          بگفتي شد اين آفرينش پديد[8]

ز هر آفرينش سخن برتر است                         سخن زآفرينش بهين گوهرست[9]

 

و ابوالمعانی بیدل دهلوی چنین می‌سراید:

صداي است پيچيده در كاينات  كه پركرده از شوق طرف جهات

كدامين صدا؟ نغمه ساز «كُن»         همان دستگاه ظهور سُخُن

به إخفاء حقيقت، به إفشا مجاز          به تشبيه، عالم، به تنزيه، راز

بيان، عرصـه شوخي جلوتش           خموشي أدب‌محفل خلوتش

ز بس رشتة دستگاهش رساست         أزل تا أبد عرض مَدّ صداست

سخن كارواني است بي‌كيف و كم  روان از عدم هم، به سوي عدم

جهان كاين‌قدر عرصة ‌ها‌ی و هوست       غبار ره آمد و رفت اوست

سه حرف از كتاب كمالش أبد           أزل را همان از سه حرفش سند

سخن چيست؟ آن معني بي‌نشان      كه جايي خموشي است، جايي بيان

چه دنيا؟ ره لفـظ سـركردنش           چه عقبا به معني نظر كردنش [10]

برخی از شعب تصوف اسلامی بدین باورند که: الله جهان را به واسطه [حرف] «ب» آفرید. حقیقتاً «با» را منشأ آفرینش می‌دانند که توست او پیایش عالم صورت پذیرفته است. یعنی او در آن واحد «وسیله» و «مکان» آفرینش است. همانگونه که این حرف از دو معنی «استعانت» و «ظرفیت» برخوردار است.»[11]

چه انسان را موجودی توجیه گر، سیاسی، نمادساز، ابزارساز و متفکر بدانیم، چه او را این گونه تعريف نكنيم، به هر حال در واقع آدمی دائماً در حال رویارویی و مواجهه با اشیاء و طبیعت - اعم از بیرون و درون خویش- است. در حین این رویارویی شئ پا در ذهن می گذارد. شئ تا پا در ذهن ننهد یکی از دو جامه  تصور و تصدیق را بر تن نمی‌کند. علاوه بر تصویرگری و داوري، به ترکیب و نمادسازی دست می زند که در نتیجۀ معنابخشی و ابداع این توانایی، فرهنگ را به ظهور رسانیده و به آن استمرار می‌بخشد. یکی از مهم ترین انگيزه‌هاي تلاش آدمی این است که این معنا که زندگی در طرح این عالم زیبندۀ زیستن است را پیدا و اصطیاد کند و با آن ارام بگیرد.

 در مفاهیم و الفاظ نضج گرفته در بستر سنت های کهن، معنا به صورت بسیار ظریف، دقیق و همراه مناسبت بهتر، تعبیه شده است. در فرهنگ غنی اسلام، ما بیشتر شاهد چنین ظرافت ها و دلالت هایی هستیم. کلماتی  از قبیل: ایمان، شک، علم، جهل، یقین، صدق، کذب، آخرت، محبت و بالاخره دنیا، از ظرافت ها و دلالت­های معنایی ژرف و ویژه ای برخوردارند.

 به  هرروی ذهن و روان چنبره و انباره ای است از مفاهیم، نام ها، کارها، رویدادها، آرزوها، عشق ها، نفرت ها، خاطره ها، وقایع سازمان یافته، ایدئولوژی ها و...؛ این امور، پیش فرض های رفتاری ما را شکل داده و افكار، اعمال و رفتار ما و مهم تر از همه زندگی مان را جهت‌مند کرده و در حیات انسان نقش غیرقابل انکار دارند.

دنیای وصف

معنی واژگان بسته به موقعیت آنها در جمله، خود را می‌نمایانند. اصولاًٌ زبان شناسان عقيده‌دارند كه:

بخش تجزيه و تركيب كاملاً از هم جدا نيست و نوع برخي از كلمه‌ها را تنها با توجه به نقش آنها مي‌توان شناخت، همان‌گونه كه نوع كلمه «كه» جدا از جمله قابل تشخيص نيست؛ اما هنگامي كه در جمله وارد شود با توجه به مفهوم عملي كه دارد، شناخته مي‌شود. در مورد كلمه‌هاي از قبيل كلمات اشاره‌اي، پرسشي، مبهم، تعجبي، در حقيقت در هر مورد با دو يا چند نوع كلمه روبه‌رو هستيم.[12]

 یک واژه ه در جایگاه نهاد معنايی و در کسوت گزاره، مسند، قید و صفت، نقش و معنی دیگری ممکن است از خود بروز دهد. واژۀ دنیا در جمله حیات‌الدنیا وصف، و حیات موصف آن است. در حیات‌الاخرة و حیات‌الطیبة که فراوان در قرآن به کار رفته نیز حیات، موصوف و آخرت و طیبه، صفت آن می‌باشند.

صفت(صرف نظر از این که عرضی باشد یا ذاتی)، همواره به تبع، ذیل و ظّل موصوف می نشیند. در هر دو صورت، صفات بر روی ذات مستقل خود جریان و قرار می‌گیرند، استقلال  آنها ارتباط تنگاتنگی با استقلال موصوف دارد.

بنابراین، حیات آدمی از علایق، انگیزه‌ها، ارزش‌ها و عقاید او ناگسستنی است. رفتارها بازتاب‌های نگرش‌ها و گرایش‌ها و در مجموع حیات او به شمار می‌روند. دنیا وصفی است که فقط روی انگیزه ها، گروش ها و نگرش‌های نوعي از حيات انسان قرار می گیرد. نه حیات دیگر جانداران...؛ زیرا حیات انسانی به  صدها نوع پیش‌فرض، بینش، گرایش و باورداشت، وابسته است و از آتش اين امور چراغش روشن و رواج و قرارش مستدام مي‌باشد. حیوانات اساساً بی هیچ پیش‌فرض و رویکرد مدّبرانه ای می‌زیند و می میرند؛ برای آن‌ها نمی توان نگرشی قایل شد که از آن تبعیت کنند.

معنای نگرش

 معنای لغوی نگرش مترادف دیدگاه، برداشت و تلقی یک فرد دربارة یک پدیده است. نگرش آدمی درباره پدیده‌ها مربوط به مرحلة پیش از تجربة شخصی و رسیدن به مرحلة تصمیم‌گیری قاطع در پذیرش یا رد چیزی است. هر یک از رفتارهای آدمی دارای اجزای گوناگونی است که به جزء پیشین آن که بیشتر حالت روانی و عصبی دارد «نگرش» گفته می‌شود. حال نگرش که خود جزء پیشین رفتار است مرکب از شناخت(اطلاعاتی که فرد دربارة موضع یا پدیده دارد)، احساس(عواطفی برانگیزاننده فرد در مواجهه با یک پدیده) و آمادگی برای عمل(عزم و اراده‌ای که فرد را آماده می‌کند تا در برخورد با موضوع مورد نظرش از خود رفتاری بروز دهد) می‌باشد.

دربارة این‌که نگرش محصول چه چیزی است، نظریات گوناگون‌اند. کمتر کسی بر این عقیده است که داشتن نگرشهای خاص، امری ذاتی است. غالب روان‌شناسان‌ اجتماعی نگرشها را محصول تجربه ها می‌دانند؛ اما با این حال کسانی نیز تأثیر عوامل ژنیتیکی را در نگرشها دخیل می دانند و به شواهد روز افزونی نیز استناد می‌کنند. با توجه به آموختنی بودن نگرشها، شیوه‌های اکتساب نگرشها را می‌توان تجربة مستقیم، صرف قرار گرفتن در معرض محرک‌ها، یادگیری یا الگو و سرمشق گرفتن، مقایسة اجتماعی، تعلقات گروهی، متعلق نیازهای شخصی فرد، و... دانست.

بنابراین نگرش جزء پیشین رفتار و پیش شرط آن است که غالباً حاضر اما راکد است. اما در مواجهه با یک امری بروز می‌کند. این بخش از رفتار- نگرش- پک مکانسم پنهانی است که آمادگی فرد را در قبال پاسخ گویی (رد یا پذیرش) چیزی فراهم می‌آورد.

اصلاح نگرش از فوری‌ترین و مهمترین ضروریات حیات معقول و انسانی است، زیرا در اندیشه های دینی به صراحت بیان شده است که ارزش اعمال با صواب و خطا بودن نیت‌ها و نگرشهای آدمی محک می‌خورد صلاح و فساد عمل را می‌سازد. برای روشن شدن این نکته به دوبیت از ابیات مثنوی اشاره می‌شود:

فرع دید آمد عمل بی‌هیچ شک                        پس نباشد مردم الا مردمک[13]

از او هرچه بگفتند از کم و بیش                        نشانی داده‌اند از دیدة خویش[14]

دنیا به دیگر بیان

از مأثورات دینی- تاریخی به دست می‌آید که نگرش های انسان نسبت به نشئه پیش از  مرگ، عموماً بسیار سطحی و خام اندیشانه بوده است. شاید عمومیت این نگاه به جهان و طبیعت آن- اعم از اعمال، رفتار و اشیاء- موجب نام گذاری این نشئه به دنیا شده است. عالمان دینی عموماً نامگذاری این نشئه را به دنیا، دارای دو جهت دانسته‌اند. نخست اینکه، مرتبه و ارزش آن نسبت به عالم آخرت پست و ناچیز است و دیگر این‌که، از جهان آخرت به ما نزدیکتر است.

انسان از ابتدا تاکنون نسبت به ماده و طبیعت گرایش‌های از قبیل: پرستش گری، پذیرش گری، سلطه گری و پرهیز گری را تجربه كرده است.[15] چنانکه از آموزه‌های دینی بر می‌آید، تعامل و کلنجار با طبیعت، بدون بهره گیری از تعالیم دینی ـ وحیانی، نگاه آدمی را محدود  و در نتیجه زمین گیر خواهد  شد. پروای بیش از اندازه و مهار­گسیخته به جهان برون (اشیاء و اعمال)، موجب علقه ها و نفرت های شدیدی پديد خواند آورد که بسیاری از گرایش های آدمی برآیند طبیعی آن به شمار می‌روند.

معامله با جهان پيرامون، بدون پرداختن و معرفت به خود و نیز بدون تکیه به متدهای معرفتی برخاسته از وحی، سبب پیدایی گرایش های گوناگونی شده که در گذشته و هم اکنون، آثار تک تک آن‌ها را می‌نگریم. گرایش های افراطی و تفریطی به طبیعت، مکتب ها و ایدئولوژی های گوناگون و افراطی از قبیل: سکولاریسم، لیبرالیسم، کمونيسم، سوسیالیسم، فاشیسم و... را پديد آورده است که هر يك به نحوی با اومانسم در ارتباط بوده است، گواه گوياي خود‌باوری ها و خودشناسی های ناقص و خودپروری های افراطی است.

جنبش ها و مکتب هاي نوين عموماً محصول نگرش گیتی گرایانه(سكولاريستي) است. ين مكتب‌هاي خودبناد و متناقض، فضای فکری و ذهنی و همة ساحت زندگی انسان معاصر و دنیای آن را شکل و جهت‌ داده است. متأسفانه هر چه به پیش می رویم، نگاه مزبور توسعه یافته و نقاط بیشتری از جهان را پوشش داده و حرکت های اجتماعی انسان را با رسالت خویش هماهنگ و هم‌سو می سازد.

وصف دنیا

واژه دنیا وصفی است که متعلق موصوف آن، نوع نگاه آدمیان به جهان و زندگی در آن است. و این نگاه بر امیال، آرزوها، خیالات، موهومات، احساس زیاده خواهي و خودشیفتگی غیرمنطقی، آمال بر پایه پندار، و  خود طبیعی متکی است و از آنها تعذیه می کند. در فرهنگ قرآنی همة برایندهای خود طبیعی «هوی» نام دارد. بدین معنا که تمام کنش‌های گسسته از «وحی الهی» زیر چتر لفظ هوی جای می‌گیرد. سهروردی (صاحب عوارف المعارف) برای فخر رازی در نامة مبسوطی در بارة هوی چنین نگاشت: قطرة من الهوی تکّدر بحراً من العلم؛ قطره‌ای از هوی و هوس دریایی از انش را تیره می‌کند.»[16]

 نگره دنیوی با کمترین هزینه و زودترین  فرصت جهان بینی خاصی را فرادید چشم و دل انسان پدید می‌آورد. بسان هوس، شتابان جوینده خود را در چنگ خویش می‌گیرد؛ او را به پستی فرو می‌کشد و امان اندیشه و تفکر را از وی می‌رباید. این سخن امام  (ع) گواه مناسبی برای این مطلب است:

من شما را به ترس از دنیا فرا می خوانم که – درکام – شیرین است و در دیده – سبز و رنگین- پوشیده در خواهش های نفسانی و دوستی ورزد با نعمت‌های این جهانی متاع اندک را زیبا نماید و در لباس آرزوها درآید، خود را با زيور غرور بیاراید. شادی آن نپاید و از اندوهش ایمن بودن نشاید؛ فریبنده ای است بسیار آزار، رنگ پذیری است بسیار ناپایدار؛ فناشونده‌اي است مرگ بار و كشنده ای است تبهکار[17] 

نگاه دنیوی هستیی به  قامت  خواسته های فرد می‌تند، خدایی بسان پندارها و آرزوهایش می با فد، بدتر از همه این که انسان دنیوی نگر همه ارزش های قدسی از پیامبر و امام گرفته تا مقربین و فرشتکان را از بلند رتبگی و اعلی‌علّین به زمین می کشد؛ از آن ها بسان ابزارهای زبونی بهره می‌جوید. برای نیل به  خواسته های شهوانی از روی آن ها می گذرد و بیش از یک ساحت از جهان را نمی شناساند. و بالاخره انسان دنیا زده از امور الهی و معنوی، قداست را زدوده، آن را بستر و چراگاه نیازهای پست خویش قرار مي‌دهد. امور پاك و بلندرتبه را در نظر دیگران نیز بی اهمیت و زبون نشان می دهد. آدمی را وامدار چنان ناسپاسی و ناپاکی خواند کد که حاضر است حتی یک نخ سیگار را بر خداوند و بسیاری از مقدساتش ترجیح دهد.

ارکان نگره دنیوی

مهمترین رکن نگرة  دنیایی خود طبیعی و حیوانی آدمی است، حرص، تکبر،‌ هوی، هوس و حسد از همان می‌جوشد. خود طبیعی با امور که نامبرده شد، شیطان درونی را شکل می‌دهد؛ اما شیطان بیرونی(ابلیس) از سه جا در وجود انسان رخنه کرده و سهم می‌گیرد و در نتیجه روح او را می‌دزدد. این ورودگاه عبارتند از: شهوت، غضب و هوی. شیطان از این سه پادگان، جهت استقرار نیرو، یورش،‌ وسوسه، کبر و منیت بهره می‌گیرد.

-        از طریق شهوت‌، خوی چهارپایان را در انسان می پرورد.

-        از راه غضب، اخلاق درندگان را در انسان می‌انگیزاند و زنده و بیدار می‌کند.

-         و از راه هوی، خوی خویش (کبر و تفرعن) را به انسان تحمیل می‌کند.

 آفت‌ غضب‌ بزرگتر از آفت‌ شهوت‌ و آفت‌ هوي،‌ بدتر از آفت‌ غضب‌ است‌. کلمات قرآنی «الفحشا» ناظر به آثار و پی‌آمدهای شهوت،‌ «المنكر» ناظر به آثار غضب و «البغي‌» اشاره به پی‌آمد هوي‌ دارد. انسان‌ با شهوت‌، ظالم‌ به‌ خويش‌ و با غضب‌، ظالم‌ به‌ غير و با هوي،‌ دامنه‌ ظلمش‌ بارگاه‌ جلال‌ خدا دربرمی‌گیرد. رسول خدا می‌فرمایند: «الظلم‌ ثلاثة‌: فَظُلمٌ لا يُغفَر، و ظلمٌ لا يُترکُ و ظلمٌ عسی الله أَن يَترُکَهُ؛ ظلم‌ سه‌ گونه‌ است‌: ظلمي‌ كه‌ بخشيده‌ نشود، ظلمي‌ كه‌ رها نشود، ظلمي‌ كه‌ أميد رهائي‌ از آن‌ وجود دارد.» ظلمي‌ نابخشودني‌ شرك‌ به‌ خدای‌تعالي‌ است که نتیجه هوس است. ظلمي‌ كه‌ ترك‌ نمی‌شود [و همواره دامن‌گیر انسان خواهد بود] ‌ستم بندگان‌ به‌ هم ديگر است‌ که این نوع از ظلم، پی‌آمد غضب است. ظلمي‌ كه‌ اميد رهائي‌ از آن‌ می‌ورد‌، ظلم‌ به‌ نفس ‌خويش‌ است‌ و آن از پی‌آمدهای «شهوت‌» است‌.

هر يك‌ از این رخنه‌گاه‌ها محل وریش خصلت‌های در انسان است. از شهوت، حرص‌ و بخل‌ می‌روید، از غضب، عُجب‌ و كبر جوانه می‌زند و از هوي‌ كفر و بدعت‌ تولید می‌گردد.

هرگاه‌ اين‌ شش‌ صفت‌ در بني‌ آدم‌ جمع‌ شد، از آميزش‌ آن‌ها صفت‌ هفتم «حسد» جان می‌گیرد. حسد اخلاق بی‌نهايت‌ نكوهيده‌ عصیان ساز و بدترین محصولات جهان درون انسانی است‌؛ چنان كه شيطان‌ بدترين تبهكاران‌ و عاصیان جهان بیرون مي‌باشد‌؛ لذا خداوند جميع‌ شرور انساني‌ را به‌ حسد ختم‌ نموده‌ است.[18] و‌ همه‌ خبائث‌ شيطاني‌ را به‌ وسوسه‌ ختم‌ کرده است.[19] پس‌ در بني‌ آدم‌ شرّي‌ بدتر از حسد (مهم‌ترین مقّوم نگاه دنیوی)، نيست‌؛ چنان كه در ميان‌ خصلت و رفتار شياطين‌، شری پليدتر از وسوسه‌ وجود ندارد.

گفته شده: انسان‌ حسود، بدتر از شيطان‌ است‌؛ زيرا ابليس‌ ـ چنان كه روايت‌ شده‌ ـ پشتِ ‌در فرعون‌ آمد، در را كوبيد فرعون‌ گفت‌: كيستي‌؟ ابليس‌ گفت‌: اگر خدا بودي‌، مرا مي‌شناختي‌! چون‌ وارد شد، فرعون‌ گفت‌: آيا بدتر از من‌ و تو در زمين‌ كسي‌ را مي‌شناسي‌؟ گفت‌: بلي‌ «حسود»؛ از حسد بود كه‌ من‌ در اين‌ محنت‌ افتادم‌![20]

هوی بنیاد و درون‌مایه نگرة دنیوی را در انسان پی‌می‌ریزد و نگره آخرتی در آن واحد از هم می‌پاشد. شیطان وقتی در جان آدمی رخنه کرد، حرص و طمع، عجب و کبر، کفر و بدعت را کارید، از جوانه زدن هر یک از این صفات؛ رفتارهایی را تولید می‌کند این رفتارها علاوه بر این‌که از خویش آثاری را در بیرون به جا می‌گذارد،‌ نگاهی را نیز در درون شکل می‌دهد که آن «دنیا» نام دارد. نگاه دنیوی دارای آثار و پی‌آمدهایی است که بدان‌‌ها اشاره خواهد شد. امام صادق(ع) در مذمت حریص  می فرمایند:

مَثَل الحریص علی الدّنیا مَثَل دودة القز کلما ازدادت من القز علی نفسه لفّاٌ کان ابعد لها من­الخروج حتی تموتوا غّماً؛ حریص و شیفته دنیا مانند کرم ابریشم است، هرچه کرم، ابریشم را دور خود می­تند راه خروج آن برایش دشوار تر می شود تا آن‌گاه که از ناراحتی بمیرد.[21]

نگاه دنیوی نیز قفسی را ماند که همة نیروهای انسانی را در خود اسیر می‌کند و در نهایت خنثی و بی اثر می‌سازد.

دنیا بن‌مایة خطاها

سخن مشهور پیامبر که می‌فرماید: «الدنیا رأس کل خطیئه؛ دنیا ریشة همه لغزش‌هاست»، فوق العاده قابل درنگ است. آیا این دنیا همان فرزند، همسر، مال، شهرت، پول و... است؟ این امور ممکن است گاهی در برخی لغزشهای آدمی سهیم باشند؛ ولی بدیهی است که رأ‌س خطاهای او نیستند. دنیای سخن نبی (ص) همان نگاه درونی است که این نوشته در پی اثبات آن است. و آن همان نقطه نگاهی است که اساس همة خطا‌هاست، همان نگاه غیر منطقی و افراطی که موجودات و پدیده‌هایی در واقع مقیّد، مشروط و ناقص‌ را برای ما کامل، و مطلق نشان می‌دهد. و بالطبع و بالتبع ما را تسلیم آنها نموده و در پای آنها به خاک می‌نشاند و می‌بندد. حال این امر می‌تواند پول، قدرت، شهرت، موفّقیت، محبوبیت، حیثیت اجتماعی، لذت، علم، افکار عمومی یا گروهی و سیاسی خاص یا رژیم حکومتی و...، باشد. ممکن است عقاید فردی شخص باشد که عقیده پرستی محسوب می‌گرد. همة آنچه گفته شد را اگر کامل و مطلق تلقی کردیم و بدان وابسته شدیم، در حقیقت متوقف و بت پرست شده‌ایم. نوع اخیر(عقیده پرستی) علت العلل سایر مصادیق بت پرستی است.

آدمیان برای فراهم‌آوری پشتوانه های روحی، وارستگی و گریز از فروافتادن، دو راه بیش نداریم: یا باید به پشتوانه‌های مستقل از خود روی آوریم یا پشتوانه های موهومی و محصول فکر و ساخته های  خیال و وهم (که در واقع محصولات خیال و وهمی را که متکی بر ما هستند) خود را مستقل بپنداریم و به آنها تکیه کنیم. در صورت دوم، در واقع بدون تکیه گاه خواهیم بود. آدمی بیشتر در همین مقام- در برابر همین محصولات فکری و هنری خود- فریب می خورد. ما در عالم فکر و دانش، وقتی به فلسفه می پردازیم، اگر تفلسف و استدلال ما بر واقعیتی تکیه نزده باشد، تکیه کردن بر دامن آن ها، اتکاء به چیزی است  که خود آن چیز بر ما تکیه زده است.[22]

بنابراین محکم انگاری چیزی  سست و فروریزنده، به جای این‌که سرشار کند، آدمی را تهی، بی‌پناه و رها می‌سازد. آمار بزهکاری و جنایت جهانی نشان دهندة آن است که افراد بی‌‌شماری در نتیجه نگرة‌دنیوی، از پوچی و بی‌معنایی در زندگی رنج می‌ برند، و دست به خود کشی می زنند. آدمی باید به رشته ای مستقل از خویش، و درخور اتکا چنگ زند، بدون اتکا به ثقل استوار فرو خواهد افتاد.

برآیند نگرش دنیوی

دلدادگی  افراطی و سرگرمی به  اشیاء، لذت ها، دردها و جلوه های رویين این حهان، علت پیدایی نگرش  زبونی به تمام سطوح هستی  می شود که فرد گرفتار رفته رفته در صدد بر خواهد آمد تا حتي خداوند را از شکوه، تعالی و جبروتش به زمین ‌کشيده و در خدمت خویش بگیرد. چنانکه حافظ می‌گوید:

چون طهارت نبود، کعبه و بت‌خانه یکی است       نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود.

ارنست کاسرر در وصف دانش های نوین و ارزش های جدید می نویسد:

اما در اندیشه های عصر  مدرن، گرانیگاه[23] عقلی تغییر مکان می دهد و قلمرو شناخت، علم  طبیعی، تاریخ، حقوق، سیاست و هنر به تدریج از زیر سلطه و قیّومیت متافیزیک و الهیات  سنتی آزاد می شوند. آن ها دیگر برای توجیه و مشروعیت خود به مفهوم خدا دست نمی یازند. اکنون علوم مختلف هر يك براساس فرم خود مفهوم خدا را تعیین می کنند. رابطه میان مفهوم خدا و مفاهیم  حقیقت و اخلاق و حقوق به  هیچ وجه کنار گذاشته نمی­شوند، ولی جهت آن ها تغییر می کند. گویی سمبل های این دو خود  را با یک دیگر مبادله می کنند. مفهومی که قبلا پایه و اساس مفاهیم دیگر بود، اکنون خود بر پایه آن  مفاهیم ساخته و پرداخته می شود؛ مفهومی که تاکنون مفاهیم دیگر را توجیه می کرد اینک خود نیز نیازمند توجیه است.[24]

انسان، در گیرودار بازی‌های نفسانی و هوی و هوس، همه چیز را به سود خویش در استخدام می گیرد. نگره دنيايي دریایی کم عمق، شور و پرتلاطم است و عطش‌آفرین. رشته های ژرف ‌نگری را در انسان از هم می گسلد؛ حقیقت‌ کاوی را در روح او مي‌میراند و بیزاری از حقیقت را در دلها ایجاد می‌کند. در بارۀ این که چرا چنین می­شود؟ آگوستین قدیس می گوید:

زیرا عشق انسان به حقیقت به گونه ای است که هرگاه به چیزهای غیر از آن دل می بندد، به خود وانمود می­کند که دل در گرو حقیقت دارد. او از رویارویی با خطای خود بیزار است و بنابراین نمی خواهد متقاعد شود که در حال فریفتن خویشتن است، او محض خاطر آن چه به جای حقیقت نشانده است، از حقیقت واقعی بیزاری می‌جوید. انسان ها حقیقت را زمانی دوست می دارند که به ایشان روشنایی بخشد؛ اما هر گاه خطایشان را آشکار سازد از آن بیزار می گردند..[آری به گفته آگوستین] مردمان دنیوی نگر از این که فریب داده شوند متنفرند، اما از فریب دادن دیگران خشنود می شوند و از همین روی، هر گاه حقیقت برایشان مکشوف شود آن را دوست می دارند اما اگر همین حقیقت پرده ازخطاهایشان بر کشد از آن منزجر می شوند در حالی که نمی خواهند به ­دست حقیقت محکوم گردند، برخلاف اراده  خویش با چهره بی نقاب خود مواجه می شوند و به محرومیت خویش از حقیقت پی ببرند.[25]

غفلت ها[26] حق کشی ها و باطل کیشی هایی که هریک از ما چندین بار در روز شاهد آنیم، پیامد مستقیم نگرش دنیوی است. متأسفانه هرچه به پایان تاریخ نزدیک می شویم این نگره را از رسوخ و شیوع بیشتری برخوردار می بینیم.

از محصولات دنیا‌مداری و نفس‌محوری غرور کاذب و ظالمانه ای است که موجب درونی شدن[27] میزان سنجش ارزش های خوب و بدرفتاری مي‌گردد. وقتی هوس، ملاک ده  خوب و بد گردید، معیارهای وحیانی و بیرونی از قبیل خرد جمعی عبرت‌ها و تجارب انسانی نادیده انگاشته خواهد شد.

درونی شدن معیارها و ارزش های ناشی از خودشیفتگی بدخیم، پی‌آمد حتمی‌اش دنیوی شدن جهان خارج اعم از وحی، خداوند، خرد و مواریث انبیا خواهد بود. و این، بدترین  سنگ بنای انواع عصیان، گناه و ستم است. چنانکه امام علی(ع) می‌فرمایند: «ایّاک و الثقة بنفسک فانّ ذالک من اکبر مصائید الشیطان؛ از اعتماد و اتکاء به نفس خویش برحذر باش که بزرگ‌ترین دام های شیطان [اتکاء به آن] است». تکیه زدن بر نفس، بي‌تعّهدی نسبت به ارزش‌ها و بد رفتاری با دگران را به دنبال دارد.[28]

پایدار انگاری این جهان، زراندوزی، فقط در پی سود و ثروت بودن، پاسداری و گرداوری هر  چه از هر کجا، سر سفره  زندگی، عدم  پروا به  هرچه غیر این جهانی است و بی‌بنیاد پنداشتن حیات بعد از مر گ، از دیگر پیامد های دنیوی نگری و دنيازدگي است.  در حالی که زندگی در دنیا برای اهل بصیرت و آخرت هیچ ارزش ذاتی ندارد. هنگام مرگ مولانا، همسرش به او گفت:

ای کاش چهارصد سال عمر کردی تا عالم را از حقایق و معارف پُر ساختی. مولانا فرمود: مگر ما فرعونیم؟! مگر ما نمرودیم؟! ما در زندگی دنیا محبوسیم. امید که عنقریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یک دم در نشیمن خاک اقامت نگزیدی؟![29]

 افراد در این نوع از زندگی به معنای حیات پی‌نمی‌برند و نمی‌توانند از زندگی معنوی درک فردی درستی داشته باشند. همه چیز برای آنان در همان حال که نسبی است مطلق می‌باشد. در فرهنگ قرآنی این نوع از زندگان به مردگان زنده نما تعبیر شده است.



[1]. دانش آموخته حوزة علمیه و پژوهشگر فلسفة و عرفان اسلامی.

[2]. نهج البلاغه؛ خ 183.

[3]. استاد شهيد مرتضى مطهرى، بيست گفتار، صص 235- 236

[4] . در روايت داريم كه: اول كلمة شقّت اسماء الممكنات كلمة كن.

[5] . محمدتقي مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج1، ص278.

[6] . دکتر محمد خوانساری، منطق صوری، ص70.

[7]. ر.ک: روان‌شناسی تربیت، دکتر علی اکبر سیاسی،چ دوم، ص472. شرح اصول کافی، کتاب التوحید، باب معانی الاسماء و اشتقاقها؛ صدر المتألهين.

[8] . اشاره به اين روايت دارد كه: اول ما خلق الله كلمة «كن»

[9] . دكتر ذبيح‌الله صفا، گنج سخن (شاعران بزرگ پارسي‌گوي و منتخب آثار آنان)، ج3، زيل شرح زندگي و اشعار ملك‌الشعرا فتح‌عليخان صباي كاشاني.

[10] . كليات بيدل، با مقدمه اكبر بهداروند و پرويز عباس داكاني، جلد سوم، (مثنوي محيط اعظم)، ص 783

[11] . رنه گنون، نگرشی به مشرب باطنی اسلام و آیین دائو، مترجم: دل آرا قهرمان، انتشارات حکمت، تهران 1387،ص49-50

[12]. علي محمد سجادي و ديگران، فارسي و آيين نگارش(5)، نشر ايران، تهران1376، ص177.

[13] . مثنوی معنوی1/1679

[14] . انسانهای دنیا زده هرچه دربارة خدا بگویند  و از او خبر دهند در حقیقت از خواسته پنهان و ازروها و آمال خود پرده برداشته‌اند.  

[15]. این بیت از شعر اقبال لاهوری که می گوبد: «تراشیدم پرستیدم شکستم» ناظر به تنوع روی کردهای انسان به طبیعت است. البته از نصوص دینی و تاریخ بشری به خوبی دانسته می شود که علاوه بر نگرش‌هاو رويكردهاي مذکور، نگاه متعادلی نیز وجود داشته که در آن، طبیعت و جهان نه پرستیده می شده و نه مورد بی اعتنایی و ستیز قرار می گرفته است. چنین می‌توان گفت که، طبیعت پرستاری شده است و احیانا عناصری در دل آن تقدیس نیز می‌شد است. این نگرش، ویژة­ مديّنان به اديان آسماني به‌ويژه مسلمانان است، آنان در عين حال که طبیعت را غایت خویش نمی‌پنداشته‌اند، آن را مظاهر صفات و اسماء حق تلقي مي‌كرده‌اند. با پیروی از آموزه‌های وحیانی به خاطر خداي متعال با جهان و امور پيرامون آشتی داشته‌اند.به همين دليل تقويت نگاه‌هاي سنتي و آموزه‌‌هاي ديني از سوي طرفداران محيط زيست، مورد سفارش قرار گرفته است.

[16] .منهاج الولایه فی شرح نهج البلاغه، ج1، ص 648؛ به نقل از: تفسیر انسان به انسان علامه حوادی آملی، ص39.

[17] . نهج البلاغه، خ 111.

[18] . فلق/5؛ و من‌ شر حاسد اذا حسد؛ و از شر [هر] حسود آنگاه كه حسد ورزد.

[19]ناس/5؛ يوسوس‌ في صدور الناس؛ آن كس كه در سينه‏هاى مردم وسوسه مى‏كند.

[20]. فخر رازی ، تفسیر مفاتیح الغیب، ج1، مبحث مداخل شیطان، این دو پاراگراف از ترجمه: استاد بزرگوار سیدجواد هاشمی‌نژاد (که در دست چاپ است) بر گرفته شده است.

[21]. اصول کافی؛ ج2، ص203.

[22]. هانری پوانکاره می گوید:«اگر چیزی برینی را پشتوان واقعیت‌ها ندانیم همه آن چیزی را که واقعی دیده می شود مشکوک می‌توان تلقی کرد!»

[23]. گرانیگاه اصطلاحی است در علم فیزیک به معنای مرکزثقل.

[24]. ارنست کاسرر، فلسفه روشنگری، ترجمه یدالله موقن، انتشارات نیلوفر، 1370، ص 238.

[25]. زهرا پور سینا، تأثیر گناه بر معرفت در اعترافات آگوستین قدّیس(مجله نقد و نظر)، سال هشتم؛ بهار و تابستان 1382، ص434 و 435.

[26]. غفلت و دل غافل، دلی است که به وظیفه و تکلیف خود نمی‌پردازد، دریافت نمی‌دارد، متأثر نمی‌شود، پاسخ نمی‌گوید، دلائل هدایت از کنار آن می‌گذرد و یا او از کنار دلائل هدایت می‌گذرد، بدون این‌که آن دلائل را احساس یا درک و فهم نماید. برای همین بیم و هشدار دادن را دین برای بیدار شدن غافلان پیشنهاد می‌کند.

[27]. درون گرایی را دوگونه مي‌توان ملاحظه كرد: الف. درون گرایی مثبت؛ عمل بر اساس ملاک های درونی (خواسته‌های فطرت و وجدان)، درون گرایی مثبت نامیده می شود، گزاره هایی مانند: ظلم بد است، و...، كه از زمره آگاهي‌هاي فطري به شمار مي‌رود. (ارزش های الهی و انسانی گفته می‌شود). ب؛ درون گرایی منفی. مطلق انگاری حقوق فردی و عدم توجه به تکالیف كه به نادیده انگاری ارزش های اجتماعی و دینی مي‌گردد. از عناصر درن نگری منفی است و پی‌آمدهای آن کبر، گردن فرازی، تفرعن است. نوع اخير از درون ‌گرايي، همواره از سویی عقلای عالم نکوهش شده و مورد لعن، نفرین و توبیخ قرار گرفته است. در بطن رفتارهای پدید آمده از چنین رویکردی؛ آتش آفرینی و بهشت فروشي فراوانی در فرایند تاریخ مشاهده شده است. از این نوع رویکرد و نگرش به هستی و اجزاء و عناصر زندگی تنها با كمك وحي مي‌توان رهايي يافت.

[28]. ذهن و روان در سرتا سر بدن قرار دارد. مفهومی که ما از ذهن به طور کلی داریم نیاز به تعمیم قابل ملاحظه دارد. امروز دیگر نمی‌توان ذهن را محدود به مغز یا هوش کرد. هوش/ذهن در هر سلولی از بدن وجود دارد. هر فکر ی را که ما می‌اندیشیم، هر هیجانی را که ما احساس می‌کنیم معادل بیوشیمیایی دارد. به تعبیر زیست‌شناسان، ذهن فضایی است بین سلولی. ذهن به مثابه سیستم باز یافت معانی و مانند آن عمل می کند. پس از ورود مفاهیم در ذهن، فوراً رنگ، بو و طعم خود را راوان به او می پاشد. و مفهوم تازه مهمان را به قالب خواست خود می آراید. چنانکه فرزانه ای گفته است: «ما رویدادها و وقایع را آنچنان که هست نمی بینیم بلکه آنچنان که می خواهیم می فهمیم»!

 فضاي سامان يافته از فرهنگ، و رفتارهاي فردي شخص دو نوع ذهنيت توليد مي‌كند؛ 1. ذهنیت دنیا انگارانه 2. ذهنیت آخرت انگارانه: به میزان توجه و نوع نگرش به رویدادها و پديده‌هاي در فراچنگ ما هستند، نگره دنیوی و یا اخروی در جان و روان ما، تعمیق می‌شود. اگر سیستم روانی را ذهنیت دنیا انگارانه شکل و قالب بخشيده و پوشش دهد، اجزاء دروني آدمي ناهماهنگ، كنار هم قرار مي‌گيرند و در نتيجه خروجي‌هاي آن آشفته متلوّن خواهد بود كه تهي از آثار مورد نظر فرد خواهد شد. ورودي‌هاي ذهن نيز به دليل همان ناهماهنگي كه گفته شد جاي مناسب خود را نمي‌يابد. به همين جهت آثار از قبيل: دلهره، آشوب و اضطراب، از خويش در جان آدمي برجاي مي‌نهد. ذهن هرگونه دخل و تصرفی خودخواسته را در مفاهیم انجام مي‌دهد؛ كه گاه ديده مي‌شود یک واژه و مفهوم، در چندين ذهن‌ از معاني گوناگوني برخودار است. به همین جهت برخی از مفاهیم به عدد آدمها و فرهنگ ها به خود معنی می گیرند. سیستم رواني/ذهني، در برخی از اوقات معنای تازه ای را در مفهومی بنا می نهند و گاهی نیز به کلی معنی را از آن ستانده و از معنی تهی می گردانند. و گاهی نیز معنای زبونی را به مفاهیم كه داراي معناي عالی است، تعبیه می كند. در تاریخ دینی شاهد هر سه نوع این رفتارها با مفاهیم و مضامین بوده ایم که همه بر آمده از نگره دنیا انگارانه كاربران آن بوده است.

[29] . زندگی جلال الدین محمد، ص110، به نقل از: شرح جامع مثنوی معنوی، کریم زمانی، چ هفتم، ناشر اصلاعات، تهران ، ص35.